دَه فرمان آیدا- نقد «شیوا پورنگ» درباره‌ی «گُلف روی باروت»

ممنون از خانم «شیوا پورنگ» عزیز. مطلب زیر را می‌توانید در وبلاگ ایشان نیز بخوانید.

گلف، ورزش آدم‌های پولدارجامعه است، فرقی نمی‌کند کجای دنیا زندگی کنی. اگر صحبت از گلف شود به طور قطع، یک زمین ِسبزِچمن و چند چوب ِگلف و کیف ِمحتوای چوب‎ها و آدم‌هایی چاق یا خوش‌تیپ با لباس‌هایی با معروف‌ترین برندها در ذهنت ردیف می‌شود. آدم‎هایی که حداقل اگر از نزدیک آن‌ها را ندیده باشی می‌دانی هستند و در موازات طبقه‌ی متوسط و فقیرزندگی می‎‌کنند. باز هم می‌گویم فرقی نمی‌کند که کجای دنیا زندگی کنی

از این روست که وقتی رمان گلف روی باروت آیدا مرادی آهنی را می‌خوانی، توقع‌ات از سطح یک داستان فارسی ایرانی بالاتر می‌رود، انتخاب سوژه، بازی زبانی، نام‌های نواحی جغرافیایی، شهرها وخیابان‌هایی فراتر از ایران که برای بیش‌ترخوانندگان آشنا نیست نشان می‌دهد که نویسنده از روی دانایی برای تعریف یک قصه‌ی پرکشش و معما گونه برنامه‌ریزی کرده است.

ازهمان صفحه‌ی دوم اسامی نامتجانس نظرت را جلب می‌کند. نبی نواح‌پور؟ حامی نواح‌پور؟ سام؟ چه‌قدر این اسم‌ها آشناست؟ چه‌قدر این اسم‌ها شبیه به حام وسام نوح ِ پیامبر است؟ جلوتر هم می‌رویراوی مسافر کشتی‌ستهمسفر با مردی به نام نبی نواح‌پوراین اسم‌ها مدام خواننده را به یاد نوح و کشتی و طوفان خداوند می‌اندازد. به مامان واله (وائله همسر نوح) که می‌رسی شک نمی‌کنی که نویسنده داستانش را با نگاهی به متون ِکهن پی‌ریزی کرده و از هیچ کوششی برای این ارتباط بینامتنی و البته پنهان فروگذار نکرده است.

زبانی که نویسنده برای بیان قصه از سوی راوی برگزیده سه گانه ‌استگاه راوی اول شخص است گاه خود را تو خطاب می‌کند و گاه این دوگانگی یک جمع می‌شودانگار که نویسنده بخواهد به تو بگوید با یک شخصیت ساده روبه رو نیستی و پیچیدگی شخصیت منِ راوی و شلوغی ذهنش با جابجایی مکرر این سه شخصیت (من، تو و ما ) نمایانده می‌شود، راوی مدرن است، از همان جامعه‌ای آمده که به موازات جامعه‌ی متوسط و فقیرزندگی می‌کنند. راوی برای فراموش کردن به سفر تفریحی آبی می‌رود، راوی برای هدیه عتیقه‌ می‌خرد، راوی نشان می‌دهد که این میل به جمع‌آوری عتیقه در بین افراد درجه یک جامعه مسری‌ست یعنی به خواننده می‌فهماند خانم سام آن‌قدر داراست که به فکر خرید عتیقه‌ استو داستان طوری سِیر می‌کند که راوی را به درجه‌ای می‌رساند که خواننده دست و پا زدنش برای درجه یک بودن را ببیند میل به کمال‌گرایی در انسان نهادینه است و بسته به طبقه‌ی اجتماعی، سیاسی و فردی شخصیتی انسان متفاوت. میل به درجه یک بودن وقتی در او اوج می‌گیرد که با حامی نواح‌پور آشنا می‌شود، سلسله مراتب داستانی این رمان، آغاز، ماجراها و اوج و فرود و رسیدن به نقطه‌ی سکون در این رمان نسبی‌ست. نویسنده نه خیلی ماجراها را مبهم نوشته و نه خیلی رو و دم ِدستی، و چون در چینش بخش‌ها از طرح ِمعما خودداری نکرده و با طرح ِسوال‌های متعدد و عقب و جلو رفتن‌های مکرر در زمان تعلیق ایجاد کرده خواندن داستانش برای خواننده لذت‌بخش و جذاب است.

از دیگر برتری‌های داستان آیدا جدید بودن سوژه‌ی داستان است. اما این به این معنی نیست که سوژه‌های محدود بشری در این روایت نگنجیده است. در این رمان ما با تنهایی راوی، با دو به شک بودنش در خصوص شناخت خود و توانایی‌هایش، وسوسه‌هایش، تلاش برای اثبات جایگاهش به باباجی و مامان واله‌اش روبه رو هستیم. راوی عشق دارد و ندارد. راوی از همسرش دور است. برخوردش با مسائل عاطفی و عشقی خونسردانه و شیک است اما هیچ کجا ادعا نمی‌کند که تحت تاثیر توجه دیگران به خودش نیست. در همین راستا یکی از برجسته‌ترین بخش‌های داستان انتهای بخش هشت و گذر راوی از آتش به سلامت است. خروج از تاکستان، و بی‌اعتنایی به وسوسه‌ی دچار شدن به عشق ِحامی

” …درختچه‌های انگور مثل شعله‌های آتشی هستند که از میان‌شان رد می‌شوم. آخرین قدم را برمی‌دارم و پایم را ازدالان می‌گذارم بیرون. شاید معجزه‌ همین باشد مثل ابراهیم…”

ناگفته نماند بازی کلمه‌ای و مفهومی نویسنده با آیات قرآن در این بخش بسیارخوب در داستان نشسته است.

مکان‌ها، اشیا و آن‌چه به عنوان اجزای تشکیل‌دهنده‌ی رمان مطرح شده‌اند برند هستند، راوی حتی زمان برگشتش به عقب و روایت خاطره‌های گذشته‌اش با اشاره به برند کفش یا لباسی‌ست که در دوره‌ی خاصی مد بوده است

“…تب مدل جدید دکتر مارتینز همه جا را برداشته بود و هر کس یکی از آن کفش‌های ساق‌دار با دوردوزی زرد پایش بود، بقیه حساب کار می‎آمد دست‎شان. برای همین هم چند ثانیه آن‌طور زل زده بودیم به کفش‌های همدیگر. مثل این‎که همه می‎خواستیم به هم زمان بدهیم تا زیر نورِ آتش، خوب لژ ماتِ کفش‌ها را ببینیم و مطمئن شویم اصل‌اند…”

آیدا مرادی آهنی در رمانش به نوعی روایت‌کننده‌ی جنگ بین قدرت‌هاست. مهره‌های بزرگ و مهره‌های کوچک، شاید خانم سام در شروع بازی‎ قدرتش با حامی هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که یکی از قربانی‌ها باشد.

“…بعضی‌ وقت‌ها، استراتژی‌های خوب، بیشتر از یه قربانی می‌خواد.”

چه مسئله‌ای باعث شده بود سام بیش از حد جلو برود؟ عشق؟ عشق به قدرت؟ رقابت با زن قدرتمند دیگری که یک گوشه‌ی دیگر بازی‌های حامی بود؟

“- خوب نیست بازی‌ت خانم سام، بازی‌ت خوب نیست.

انگار آدم از یک کارت یا یک مهره توقع داشته باشد خودش بازی کند. می‌گویم چه‌طور از یک نفر که می‌گذاری‌اش توی موقعیتی که بازی بخورد انتظار داری بازی کند؟

برای این‌که می‌تونه بازی نخوره. به همین راحتیمی‌بینی؟ تو آدم این کارا نیستی.

می‌گوید تو وارد این بازی شدی، اما با قواعد خودت نه قواعد بازی تا این جایش خوب است اما تو از آن آدم‌هایی هستی که فکر می‌کنند هر کسی با هر روشی که تو بلد نباشی بازی کند اسمش می‌شود جِرزنی.

– تو بازی هر کی با قواعد خودش بازی می‌کنه چرا فکر می‌کنی همه باید اون قواعدی رو رعایت کنن که تو دل توئه؟

مگر خودش همین کار را نمی‌کند؟ می‌گویم: آدم حرفه‌ای این‌جوری بازی می‌کنه.

می‌خندد.

تو دیگه کی هستی! مثل این‌که هوا برت داشته! آره؟

دیگر آن رئیس‌جمهور کشور اشغال‌شده‌ای هستم که دشمن و مردمش دستش را خوانده‌اند و حتا خودش هم می‌داند حرف‌هایش یک مشت بلوف بیشتر نیست. می‌گویدتو یک سری موقعیت داشتی که به درد من می‌خورد، الان هم دیگه نداری‌شون. ازاین‌که نمی‌خوای نتیجه‌گیری کنی حرفه‌ای هستی؟

می‌گوید آره آدم حرفه‌ای همه را مجبور می‌کند با قواعد او بازی کنند، اما به شرط آن که بتواند….”

نویسنده با تاکیدش بر نقش نبی نواح‌پور و سیره‌اش در نجات آدم‌ها و فلسفه‌ی نجات خاص او، در لحظه‌ای که باید بازی گلف روی باروت را تمام کند خم می‌شود و کیف گلف را برمی‌دارد. شاید هم آیدا می‌خواهد بازی جدیدی را آغاز کند.

متون کهن مملو است از عناصری که می‌تواند جان‌مایه‌ی داستان‌هایی بلند و کوتاه از این قبیل باشد. مگر چه‌قدر فرق هست بین آدم‌هایی که زمان نوح زندگی می‌کردند و حالا زندگی می‌کنند؟ چند هابیل هستند که توانستند به صلح با قابیل برسند؟ آیا اگر ما گلف بازی نکرده‌ایم یا بچه‌ی یک کارخانه‌دار یا یک قدرت بزرگ نیستیم گلف، کارخانه و جنگِ قدرت‌ها وجود ندارد؟ انتخاب سوژه‌ای ساده با فلسفه‌ی نجات، به جان خریدن ِ خطر ِنامگذاری واضح برای بیان و انتقال اندیشه در این رُمان، ارتباط دادنش با اجتماعی که حالا هست و خیلی‌ها جرات و یا قدرت نوشتن از مصائبش را ندارند یا قدرت می‌خواهد یا جسارت. خیلی شنیدم که گفته شد خواندن این رمان پانصد و چهل و سه صفحه‌ای سخت بوده و حوصله می‌خواسته به خصوص با زبان سه‌گانه‌اش برای روایتبیشتر نقدها، تعریف‌ها و حمله‌هایی که به بهانه‌ی کتاب به نویسنده و استادش شد را هم خواندم، بدون توجه به همه‌ی آن‌ها این نظر شخصی من است که مگر وقتی موسی لوح سنگین ده فرمانش را به دوش می‌کشید نگران بود که قومش سر در بیاورند از کلامی که خدا منعقد کرده بود؟

کتاب گلف روی باروت ده بخش دارد. نه می‌خواهم بگویم حتما این ده بخش، ده فرمان ِآیدا و شبیه به ده فرمان موسی‌ست. نه می‌خواهم به هیچ‌وجه آیدا مرادی آهنی را به پیامبر در نوشتن تشبیه کنم. نه او را می‌شناسم. نه او را دیده‌ام و نه هیچ ارتباط ِدوستی و کاری با او دارم. یک خواننده‌ی معمولی هستم در یک شهرستان کوچک که کتاب‌ می‌خواند و داستان می‌نویسد و گاه هم اگر زمان و وزارت عزیز ارشاد مجال بدهد داستان‌هایش را بدل به کتاب می‌کند. اما از کتاب آیدا نمی‌توان به سادگی گذشت زیرا این کتاب ارزش خوانده شدن  را دارد.

این کتاب در بهار نودودو توسط نشر ِنگاه منتشر شده است.

دیدگاه ها بسته است .

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها