دیالوگ‌های درونی یک نویسنده-یادداشت رضا بردستانی درباره “پونز روی دم گربه”

متن زیر ،مطلب کامل آقای رضابردستانی است که با حذف چند قسمت؛ در روزنامه جوان نیز چاپ شده.  سایت روزنامه ‌جوان

 

نویسنده، نخستین اثرش را هوشمندانه نام گذاری می نماید. خواننده ی بی حوصله شاید همان لحظه کتاب را باز کند و چند سطری از آن را بخواند. عنوان کتاب شاید بهترین قسمت این کتاب باشد، تمام برانگیزندگی را در خود جا داده است اما واکنش این نام در انتهای مطالعه می تواند همانی نباشد که از نام و نشان کتاب انتظار داشتیم. به اشتراک گذاشتن درونیاتی که شاید چندین سال در ذهن بالا و پایین می رفته، نویسنده را مجاب نموده است در قالب نویسندگی و با بهره گیری از قالب داستانِ کوتاه، به کشفیاتی که در ارتباطات روزمره ی خود به آن  دست یافته است، با چند اشتراک معنا دار تمام داشته های این کتاب ِ 108 صفحه ای با 9 داستان را در اختیار خواننده قرار دهد. خانم مرادی جایی گفته است: «در ابتدا 11 داستان بود…»چرایی حذف دو داستان ِ این کتاب نشان می دهد تا دقیقه ی نود، چالش های درونی نویسنده و سختگیری هایی که در ارائه ی کار نخست معمولا زمان های سخت و سنگینی را تحمیل می نماید، همنشین خالقِ «پونز روی دم گربه»بوده است. زن محور نوشتن های بریده، بریده ای است که از جنس نویسنده است. گره های درونی، تخیلات دور و دراز، سایه هایی از واقعیت و روان پریشی را می توان در هر کدام از داستان های نه گانه یافت. شاید اصراری برای این اشتراکات نبوده است اما آن چه حاصل کار نویسنده در اختیار ماست می گوید: دغدغه های نویسنده کاملا زنانه است. هر دیالوگی می تواند داستانی بلند و عمیق را حتی در چند کلمه برای هر شنونده ای روایت کند. این روش یعنی تکیه بر دیالوگ های دو یا چند نفره بسیار خوشآیند است اما این دیالوگ ها گاه به سخنرانی می ماند تا گفت و شنود. هر گاه دیالوگ تک محوری شد و یکی فقط شنونده باقی ماند و دیگری گوینده می بینیم که نویسنده تمام خواست و اعتقاد خود را ارائه می دهد به نام و نشان یک عنصر داستانی و به کام خود.
در داستان نخست، یکی سخت نگران است، خودش را محق می داند. در همه چیز سرک می کشد، حکم صادر می کند و دیگری انگار سال هاست از جهان پاسخگویی فاصله گرفته است. مشکلات روحی روانی باعث می شود تا این مکالمه ی تلفنی بلند و طولانی تبدیل به کشمکشی درونی و یک سویه شود. این گفتگو فقط ظاهری دو سویه دارد در حالی که یکی دارد تنها با خودش کلنجار می رود و دردهای نهفته در خود را برای تنهایی ِ خودش بازگو می کند درونی که از تنهاترین اجزا تشکیل دهنده ی اوست. عدیله یک نام است برای برخورد صدا و بازگشت پژواک های سرد و سخت و بیمار گونه. تصویر سازی و ایجاد موقعیت های سخت و سرنوشت ساز در این نوشتار جایی ندارد. راوی دائم در حال کشف و رمز گشایی است. برای نوشتن به تمام زوایای پنهان مانده ی زندگی روزمره ی هرکدام از قربانیانی که قهرمانان فراموش شده هستند، خودش را راضی می کند تا با تیغی کٌند آن مورد ِ خاص را کالبدشکافی کند.اگر چه قربانی زیر دست راوی جان می کند اما داستان باید مسیر خود را بپیماید. جسارت نویسنده در نخستین زورآزمایی نه از سر سودای نام آوری که از اعتماد و احاطه ای است که بر نوع رویکردی است که برای نوشتن برگزیده است. او گاه به دایره ی تخصص وارد می شود. روانشناسی و علوم اجتماعی، داستان باید راوی را تا انتها یاری کند برای همین تشخیص می دهد ایده های روانشناسانه ارائه دهد و این حق هر متخصص روانشاسی است تا معترض باشد مگر این که راوی خود جزیی از داستانی باشد که می سازد و نه روایت می کند! در داستان دوم یک زن حامله محور داستان قرار می گیرد با همان اتفاقات مخصوص به خود و روای خودش را کمی کنار می کشد. انگار قصد ندارد در این داستان حضوری چشمگیر داشته باشد. روایت این جا، جانی دوباره می گیرد اما کارکردی جدید پیدا می کند. پاراگراف های بلند و نفس گیر اعلام می کند روای منتظر پاسخ نمی ماند حتی منتظر شنونده هم نمی ماند. تک محور و خود خواه به راه خود ادامه می دهد. باید اعتراف کنیم «آیدا مرادی آهنی» سادگی را در نوشتن خیلی خوب رعایت می کند. نوشتن هایی که دچار نمی شوی بلکه آرام و آهسته مثل دنباله ی کاغذ باد به حرکت در می آیی تا ببینی انتهای این کوچه باریک واقعا یک باغ بزرگ هست یا خیر. نویسنده درداغ انار به بشاش بودن در ترکیب کلمات روی خوش نشان می دهد. او به تغییر محتوا شاید اعتقاد نداشته باشد اما به تغییر حال و هوا قطعا بی توجه نیست. دیالوگ ها نظم و ترتیب بهتری پیدا می کنند اما خطابه نهایتا در جایی از روایت باید ایراد شود . زن می خواهد شاخص تمام و کمالی از بودن و دیده شدن بماند و راوی در خدمت این خواسته با تمام توان ایستاده است. راوی اینبار دقیق تر می نگرد. جزئیات بیشتری را به خاطر می سپارد تا در بازگشت از این سفر برای کسانی که دوست دارند رونوشتِ سفرش را بدانند تعریف کند. فضا محدود می شود. همه چیز رنگ و بوی محیطی خاص می گیرد. راوی در داستان زیر آب روی لجن ها دیگر روایت نمی کند، شنیده هایش را به اشتراک می گذارد بدون آن که شک کند شنیده هایش ممکن است تمام اصل ماجرا نباشد. نویسنده در این گونه روایت با واسطه، اجازه می دهد عناصر داستانی همانگونه که خواست راوی نخست است ره بپیمایند و او به خود اجازه ی ویرایش هم نمی دهد. تصویر نقش بیشتری در این داستان می یابد او جزئیات بیشتری را برای نقل کردن به خاطر سپرده است . در این داستان و تمام فضای کتاب زنانی حضور دارند که باور پذیری را فقط در فضای این داستان می توانند تجربه کنند تا جایی که خواننده نیز خارج از محدوده ی این داستان برخی روایت ها را سعی می کند نپذیرد و یا به طور کل به سراغش نیز نرود. زنی پوشیده با گردنبند، عمیق ترین نوشته ی این کتاب محسوب می شود. نوشته ای که راوی تا عمق جان قهرمانان داستانش رسوخ می کند. زندگی در محیط داستانی که نوشته است را حتی به صورت مجازی هم که شده تجربه می کند باورمان می شود که تمام اتفاقات، حرف ها و تجویز ها درست و کارگشاست. زن در این داستان حضوری پر رنگ دارد. تصاویر، توصیفات، تکیه کلام ها و هر ان چیزی که ما را به یک محیط خاص زنان راهنمایی نماید. رقابت عنوانی است که در بین زنان رواج سرخ تری دارد. رقابت برای ارتقاء و پیشرفت اگر نباشد برای به دست آوردن و داشتن حتما هست.نکته ی قابل تأمل در این داستان و برخی از قسمت های دیگر این کتاب تغییر موضع دائمی راوی است. راوی از یک جانشستن بیزار است. می چرخد، حرکت می کند.هر حرفی را از زبان آن کس که باید روایت می کند. راوی اگرچه تمام حرف ها خودش بر زبان می راند اما قبل از نقل قول، نقل مکان می نماید شاید ترجیح می دهد به صورتی کاملا تصادفی به قاعده ی حلول رأی مثبت دهد. گر عنوان دومی برای نام این کتاب وجود داشت به طور قطع «گوگرد»؛ عنوان هفتمین داستان این مجموعه بود. قوی ترین و کامل ترین داستان این مجموعه که تمام خواست های نویسنده و خواننده برآورده می شود. متن زندگی می کند. در جریان و حرکت دائمی است . رنگ ها نام برده نمی شود اما از درجه ی حرارت ایجاد شده می توان به شدت و ضعف آن پی برد.دیگر ترس از گره های روانی را با خود همراه نمی بینیم اما درک آن چندان سخت نیست.

دو داستان انتهایی این مجموعه نزدیک به هم نگاشته شده اند نه از نقطه نظر محتوا که از منظر نوع نگاه، احتیاط بیشتری در نوع روایت حس می شود گویی نویسنده در بازبینی های نهایی ترجیح داده است جای این داستان ها را نیز دستخوش تغییرات مکرر نماید . حق السکوت اگر آغازگر این مجموعه بود ، خواننده در نقطه ی انتهایی دچار این حجم از سؤالات ذهنی نمی شد. اما خوبی این نوشته به آن است که پاسخ ها قبل از طرح سؤال ارائه شده است. آغاز نوشتن با این مجموعه این امیدواری را در خواننده زنده می کند که نوشته های منسجم تری از «آیدا مرادی آهنی »در راه است.

1 پاسخ به “دیالوگ‌های درونی یک نویسنده-یادداشت رضا بردستانی درباره “پونز روی دم گربه””

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها