آفتاب‌پرست

سال 1928 است. موسیقی جَز دارد آمریکا را تکان می‌دهد. دوره، دوره قهرمان‌های مختلف است و نوشیدنی‌های الکلی ارزان و مهمانی‌های بزرگ. زوج “ساتن” که از حامیان هنر در لانگ‌آیلند هستند مهمانی‌ای را با حضور سیاستمداران و هنرمندان برگزار می‌کنند. “فیتزجرالد” که یکی از مهمان‌ها بوده در دفتر یادداشت خودش درباره مرد ریزنقش و عجیبی می‌نویسد به نام “لیون سِلوین” یا “زِلمان” که اشراف‌‌زاده به‌نظر می‌رسیده و در جمع ثروتمندان با صحبت درباره حزب جمهوری‌خواه، نظر آن‌ها را جلب کرده اما یک ساعت بعد در‌حالی‌که با لهجه‌ای سطح پایین، با خدمه حرف می‌زده ادعا می‌کرده دموکرات است. این اولین باری‌ست که به اسم “زِلیگ” اشاره می‌شود. یک سال بعد، در یکی از مسابقات بیسبالِ تیم یانکی‌ها، بازیکن جدیدی دیده می‌شود که با نام زلیگ اسمش در فهرست بازیکنان ثبت شده اما کسی او را نمی‌شناسد. قضایایی از این دست ادامه پیدا می‌کند تا زمانی که گزارش ناپدید شدن کارمندی با نام لئونارد زلیگ از طرف شرکتی که در آن کار می‌کرده به پلیس داده می‌شود. پلیس در طی تحقیقات، ردِ او را در محله چینی‌ها پیدا می‌کند. پشت پستوی یک مغازه، به زردپوستی برمی‌خورند که مشخصاتش با مشخصات زلیگ یکی‌ست اما به زبان چینی اصیل حرف می‌زند. پلیس که به ماجرا مشکوک شده زلیگ را به بیمارستان منتقل می‌کند اما یک ساعت بعد زلیگ به همان آدم سفید پوستی که بود تبدیل شده و به زبان خودش صحبت می‌کند و در مقابل روانپزشک بیمارستان، خانم دکتر “فِلِچِر”، ادعا می‌کند روانکاوی‌ست که قبلا همکار فروید بوده اما حالا میانه‌شان بهم خورده. اینجاست که فلچر متوجه بیماری زلیگ می‌شود و شروع به درمان او می‌کند…


آنچه خواندید چند دقیقه اول فیلم “زِلیگ” است به کارگردانی وودی آلن. از بین فیلم‌های وودی‌آلن -که شاید این اواخر چندان نظر منتقدان و بینندگان حرفه‌ای سینما را به خود جلب نمی‌کند- زلیگ فیلم قابل توجهی است که خیلی‌ها هنوز شاید دیدنش را به فیلم‌های جدید او ترجیح بدهند. ژانر اثر “مستند ساختگی” است. این انتخاب ژانر -که در دنیای سینما، شیوه‌ای برای هجو سینمای مستند است- در جذابیت فیلم تاثیر مهمی گذاشته. و بی‌ارتباط با داستان هم نیست. در تمام مدت، راوی، حین نشان دادن فیلم‌هایی که از افراد آشنا با زلیگ تهیه شده؛ سعی بر مستند نشان دادن داستان دارد حال‌آنکه همه آن فیلم‌ها هم سراسر ساختگی‌ست. فراتر از ژانر، مسئله جالب دیگر، شخصیت ماجراست. زلیگ، سفید پوستی آمرکایی-یهودی‌ست که در کنار هرکس قرار بگیرد سریع به همان شکل درمی‌آید؛ با همان خصوصیات. مثل یک آفتاب‌پرست. در واقع رفتار او دروغی نهادینه شده است که در مقابل هرکس با دستوری متفاوت اجرا می‌شود.

دکتر فلچر پس از یک‌بار هیپنوتیزم می‌تواند دلیل این رفتار را از زلیگ بشنود؛ زلیگ می‌خواهد همرنگ جماعت باشد چون می‌خواهد دوستش داشته باشند چون فکر می‌کند در آن صورت همه‌چیز اَمن‌تر است. دنبال صمیمیت است با آدم‌ها و به‌همین خاطر وقتی دوره درمان را در خانه‌ای ییلاقی، همراه دکتر فلچر می‌گذراند و توجه زیاد او را می‌بیند به او علاقه‌مند می‌شود و زمانی‌که این صمصمیت و دوست داشتن را در سطح مطلوب به دست می‌آورد برمی‌گردد به خودش و دیگر در مقابل کسی نمی‌شود آن شخص. این بار زلیگ به‌حدی خودش است که دیگر حتی در مقابل عقیده‌ای مخالف عقیده‌اش به جدل می‌پردازد. در این مرحله او کاملا اعتماد به نفس خود را باز یافته.

می‌داند که نظرش هرچه باشد باید گفته شود. حالا با این همه شهرت، در کنار دکتر فلچری که زلیگ را به خودش برگردانده و تصمیم ازدواج؛ همه‌چیز مرتب است تا وقتی که خبر کلاهبرداری‌ها و ازدواج‌های متعدد زلیگ -در دورانی که بیمار بوده- منتشر می‌شود. حس انزجاری نسبت به زلیگ در جامعه پدید می‌آید و مردم او را محکوم می‌کنند. زلیگ کم‌کم به همان حال قبل برمی‌گردد. در این زمان او دیگر مرکز توجه نیست و آرزو می‌کند دوباره در جامعه جا بیفتد و سرانجام در شب اعلام حکم فرار می‌کند. فلچر یک سال تمام دنبال او می‌گردد تا بالاخره خیلی اتفاقی، در فیلمی خبری مربوط به احوال آلمان؛ زلیگ را در لباس ارتش آلمان می‌بیند. زلیگ دوباره تبدیل می‌شود به یک آفتاب‌پرست اما این‌بار دیگر خطرناک‌تر شده. روی آوردن به فاشیسم شاید به زلیگ این انگیزه را می‌دهد که این‌دفعه باید گمنام باشد تا معروف. ناشناخته باشد تا دوست‌داشتنی. اما همه این تصمیم‌ها بر اساس همان بیماری قبلی گرفته می‌شود. فلچر به آلمان می‌رود و در سخنرانی هیتلر؛ زلیگ را در پشت سر او، کنار صدراعظم آلمان می‌بیند.

اشاره‌های آن‌ها به همدیگر نطق هیتلر را خراب می‌کند و فلچر و زلیگ سوار بر هواپیما از دست افسران اِس‌اِس فرار می‌کنند. زلیگی که هیچ‌وقت خلبانی نکرده می‌رود توی جلد خلبان و کل اقیانوس، هواپیما را -البته به صورت واوونه- هدایت می‌کند. و به‌خاطر این شجاعت در خاک آمریکا دوباره مورد توجه قرار می‌گیرد. یعنی این‌بار بیماری‌اش بود که او را به جامعه برگرداند برعکس دفعه‌های قبل.
همه این ها در مجموع جالب هستند اما چیزی که فیلم، سعی بر تمرکز روی آن دارد وجود عنصر انعطاف در آدمی‌ست. انعطاف در مقابل خواسته‌ها و نه در مقابل اجتماع. که به نوعی نمودار سیرِ تغییر واکنش انسان به اجتماع را رسم می‌کند. البته دقت کنیم که زلیگ در ابتدا به‌قدری انعطاف‌پذیر است که برای فرار از دوست نداشته شدن، همرنگ آدم‌های اطرافش می‌شود –به نوعی اینجا انعطاف در برابر اجتماع را هم داریم- اما بعد برای فرار از دوست نداشته شدن توسط دکتر فلچر آن بیماری را پشت سر می‌گذارد و دوباره برای فرار از خشم جامعه به نظامی دیکتاتوری رو می‌آورد و بار بعدی برای فرار از فاشیسم به بیماری‌اش پناه می‌برد و سرانجام برای تثبیت دوباره خودش در جامعه، از بیماری فرار می‌کند. رفته‌رفته زلیگ با تغییر شرایط، بر اساس بیماری‌اش تغییر می‌کند اما این تغییرات به‌مرور در فیلم جدی‌تر و حتی خطرناک‌تر می‌شوند. اگر زلیگ را به عنوان یک نمونه بپذیریم به نظر من فیلم با آن پایان شاد خبر از یک روحیه ترسناک در آدمی می‌دهد. جمله پایانی فیلم دقیقا این است: «عشق یک زن بود که زندگی‌اش را تغییر داد.» بسیار هوشمندانه انتخاب شده. چرا؟ از آنجا که به‌عنوان بیننده در همان مدت فیلم، در زندگی زلیگ کم تغییر ندیده‌ایم که او را دگرگون کند آیا نمی‌شود گفت بعد از این ازدواج و پایان به‌ظاهر خوش با کوچکترین جابه‌جایی در زندگی‌ او با نوع دیگری تغییر در واکنشش روبرو می‌شویم که صد البته به مراتب هولناک‌تر خواهد بود؟ آیا در صورت نبود فلچر این بار زلیگ خطری بیشتر از یک فاشیست برای جامعه‌اش محسوب نخواهد شد؟ با توجه به سیر صعودیِ -میزان خطر- واکنش؛ راوی با کنایه‌ای پنهان در جمله، این تغییر را هم پایدار نمی‌داند و در واقع می‌توان گفت کل فیلم و نهایتا جمله پایانی، بیشتر از هرچیز به بیننده هشدار می‌دهد.

زلیگ- نویسنده و کارگردان: وودی آلن- 1983 -آمریکا.

1 پاسخ به “آفتاب‌پرست”

  • جلیل زاده says:

    سلام بیاییدwww.shoolan.mihanblog.com,shoolan.blogsky.com,shoolan.persianblog.ir,sepanjta.blogfa.com.منتظرحضورتان

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها