گُلف روی باروت

 

«گُلف روی باروت» در نمایشگاه بین‌المللی کتاب- غرفه‌ی انتشارات نگاه.

کتاب رسید به نمایشگاه؛ به همّت و لطف کادر انتشارات نگاه. ممنونم از «محمدحسن شهسواری» به‌خاطر کمک‌های بی‌دریغش، به‌خاطر دلسوزی‌هایش. ممنون از آقای «رئیس‌دانا»، آقای «مرادی» عزیز و همه‌ی اهالی انتشارات نگاه که در این مدت شاهد دقت و تلاش‌شان بودم. و «حمیدرضا بابابیگی» که طرح جلد، هنر اوست. و «سیّدرضا شکرالهی» که زحمت ویرایش بر عهده‌ی ایشان بود.

 

24 پاسخ به “گُلف روی باروت”

  • شیمانیازی says:

    تبریک فراوان…به امید موفقیت ایدای عزیر

  • سلام و تبریک بسیار. در این وضع و حال – مثل همیشه- انتشار هر کتاب مثل روییدن یک گل است توی شوره زار. فردا شاید رفتیم نمایشگاه، حتمن تهیه می کنم و می خوانیم…
    http://mazdakali.blogfa.com/

  • بانو آیدا درود
    کتابتان را ابتیاع نمودم. آفرین بر شما برای این همت والا که کتابی چنین وزین و حجیم را به رشته تحریر درآوردید. به محض به پایان بردن خوانش آن برایتان در موردش خواهم خواهم نگاشت.
    کلا اینکه دمت گرم که کتابی به این چاقی نوشتی، هرچند جیب ما رو لاغر کرد! حتما می خونمش. البته بعد از امتحاینای دانشگاه. بازم مرسی.
    http://farzipoor.blogfa.com/

    • آیدا مرادی آهنی says:

      سودابه مهربان ممنون از تو. چه‌قدر خوشحالم کردی. بابت آن قضیه‌ی جیب من واقعاً شرمنده‌ام;)
      به امید هرچه زودتر خواندن رمانت که تعریفش را شنیده‌ام:)
      لطف کردی.

  • میزبان نقد و نظرا شما در
    دو هفته هفتم با علیرضا محمودی ایرانمهر
    تبریک بابت کتاب
    خلاق و نویسا باشید
    http://recent2weeks.blogfa.com

  • شیما زارعی says:

    و تصویر روی جلد مردی که بر زمین پانج می‌شد. درود بی‌کران بر ملکه‌ی شبکه‌ها!

  • مليحه says:

    سلام خانم آيدا.
    بابت انتشار كتاب بهتون تبريك ميگم و اميدوارم در كارتون موفق باشيد.چه ترجمه و نوشتن.
    انشاالله كه بتونم به زودی اين كتاب رو تهيه كنم و بخونم.
    راستی من هم دارم تاتی تاتی ميكنم تا قدم زدن در دنيايی نويسنده‌گی رو ياد بگيرم.(دختری كه لبخند ميرنه)
    http://mindofagirl.blogfa.com/

    • آیدا مرادی آهنی says:

      ممنون از تو ملیحه جان. من هم برات بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم.

  • حمیدرضا بابابیگی says:

    خیلی دم شما گرم.

  • ممنون
    نوشته ها رو دوست دارم با احترام وبلاگتون رو لینک قرار دادم
    مرسی
    http://haminan.blogfa.com

  • میم says:

    سلام آیدا
    “گلف روی باروت” ی که تو دو روز گذشته خوندم رو دوست داشتم، ساختار دیالوگ نویسی ها و جلو رفتن داستان. فقط نفهمیدم چرا اواخر داستان اصرار شدیدی به باز شدن خیلی از گره ها بود که اگه همون طور میموندم فکر می کنم رمان به همون خوبی می بود.(گره های ریز ریز که تو فیلما با یه فلاش بک نشونش می دن)

    از کل رمان خیلی جاهاش ممکنه از یاد بره اما مطمئنم چیزی که حتما میمونه “به ابشالوم و چشم هایش”ِ. و یه سوال هم داشتم که
    دیالوگ ها رو به اجبار همه رو فارسی گذاشتی (حتی جاهایی که ما میدونستیم فارسی نیست) یا به عمدِ این که مونولوگ ذهنی راوی یه دست ِ؟
    http://peneratotheendwithm.blogfa.com

    • آیدا مرادی آهنی says:

      سلام
      خوشحالم که نظرت رو برام نوشتی. از ا‌جا که اصطکاک بین این آدم‌ها همه‌اش از نوع اجتماعی نبود خب به نظرم گره‌ّا باید باز می‌شد. مگه این‌که گره‌ی خاصی مدنظرت باشه که بهم بگی. راستش منظورت رو از این‌که گره‌‌های ریز ریز با فلش‌بک باز می‌شن نفهمیدم. زمان روایت زمان حال هست. باز هم می‌گم منظورت رو ددرست متوجه نشدم. دیالوگ‌ها مخصوصا جایی که داره حادثه‌ای اتفاق می‌افته باید فارسی می‌بودن در غیر این‌صورت باید کلی دیالوگ به زبون انگلیسی می‌ذاشتم که اصلاْ کار قشنگی تو رمان فارسی نیست. یک‌دستی هم که مگه می‌شه این آدم هر جایی یه‌جور صحبت کنه؟
      باز هم ممنون از تو.

  • میم says:

    مرسی. منظورم از فلاش بک اینا فقط یه مثال برای شفاف سازی بود که فک کنم مبهم کردم بیشتر. مثلا این که مژده خواه همون شبحِ رو پله ها بوده موقع معامله یه تصویر عقب گرد خوب میده اما چون آخر کتاب مدام همه گره ها باز می شن و مدام در حال شفاف شدنه شیشه ی داستان، فکر کردم با خودم حالا این که مژده خواه بوده یا نه فرق ش چیه. فکر کردم به اندازه کافی مژده خواه رو شده بود برامون که حالا بخوایم بگیم یا نه. این که غیب شد مژده خواه اول اخر داستان به نظر کافی اومد برای تصویری که میخواست داستان بده ازش.اصلا یه جای رمان بود که نمیدونم چطوری همه تصویر مژده خواه تکرار می شد تو ذهن و باز سازی می شد و این یه دونه اون وسط مثل پرانتز نویسی بود.

    مثلا ماجرای نواح پور و سام و زن ارمنی تو صفحه 446 مشخص بود اما از نوشته های اخر و تصویر ها با این که یه بار برام حل شده بود قضیه برام مثل تو پرانتز نویسی نبود. واسه اینه که تعجب می کردم چرا وقتی این طور نوشته شده بی نقصِ دلزدگی آخرش رو یه همچین تصویر کوچیکی مثل مژده خواه رو پله ذهن منو بهم بریزه هر چند پازل فیلمی از داستان رو کامل می کنه.
    الان مثال های دیگه یادم نیست.
    http://peneratotheendwithm.blogfa.com

    منظورم از یه دستی یه دستی زبانِ ذهنی بود. این که مثلا این حرفا انقدر درونی ن و انقدر “فکر” اند که همش با یک کد زبان فارسی نوشته می شه و حتی به اون لول از ذهن که دو سه زبان با هم قاطی می شه نرسیده. مثل وقتی جمله ای رو به زبان دیگه ای میشنوی و فقط مفهومش یادت میمونه نه اون جمله چون حتی اون موقع آدم یه صدای ذهنی نداره و فقط یه مفهوم داره بدون هیچ صدایی. سوالم این طور شاید بهتر بود که می خواستی تاکید کنی رو خیلی درونی بودن حتی بیشتر از یه مکالمه ی ذهنی با خود؟

    و یه عالمه چیز دیگه هست که آدم توی رمان ازش لذت می بره. که همشو آدم بخواد نام ببره، همه ی برداشت هاشو، باید طومار بنویسه (; امید وارم با این همه کلمه تونسته باشم منظورم رو شفاف کنم.

  • میم says:

    یعنی منظورم از یه دستی، صدای بلند راوی یا روایت درونی با صدایی تو ذهن توی داستان نیست. منظورم اینه که زبان ها رو شیفت نکردید که میزان جریان سریع فکری معلوم بشه یا چیز دیگه؟ اصلا با یه دست بودن زبان روایت منظورم نبود.
    http://peneratotheendwithm.blogfa.com

    • آیدا مرادی آهنی says:

      چرا خب طبیعیه که با تکیه بر یک‌سری کلمه‌‌ها و ماسکه کردن جمله‌‌ها و ورود دیالوگ در لحظه‌ها این اتفاق می‌افته.

      • آیدا مرادی آهنی says:

        مژده‌خواه یک‌جور نگهبان آستانه‌است برای دژ حامی. نقش کم نداره که بشه روش فقط در همون قطعات کار کرد. این آدم باید بیشتر از غرابی هم اگر دیده نشه شخصیتش بیشتر نشون داده بشه. تأکیدم روی نشون دادنه. یعنی حضورش.

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها