مسافری می‌آید

Colin Farrell

Colin Farrell

من از سکوتِ تو بیرون می‌آیم

و می‌دانم آدم‌های زیادی در تو زَجر می‌کشند

و می‌دانم که رفته‌رفته

در این فرشِ کهنه

در این دودکش روبه‌رو

در این درخت باغ‌چه ریشه می‌کنی

و می‌دانم که تو سال‌هاست در من

حرف نمی‌زنی

حرف نمی‌زنی

حرف نمی‌زنی.

شهرام شیدایی- خندیدن درخانه‌ای که می‌سوخت- مؤسسه انتشاراتی کلاغ سفید.

 

*تابستان نزدیک‌تر می‌شود. تو می‌آیی و من بیشتر از هروقت دیگر «شیدایی» می‌خوانم و فکر می‌کنم به صَف‌های بلند مدرسه وقتی‌که مشتم را بلند می‌کردم و محکم می‌گفتم «مرگ بر امریکا».

5 پاسخ به “مسافری می‌آید”

  • farnaz says:

    …هستی.دوست دارم اینو…

    • آیدا مرادی آهنی says:

      مرسی فرناز که می‌خونی. ببخشید بابت اون سه‌نقطه‌ها. مجبور شدم دختر. آخه این‌جا خانواده عبور می‌کنه؛ از نوع فرهنگی ش:))

  • شیدای مربوطه says:

    امید به آیدای قضیه گفت:

    “کیستی که من
    اینگونه
    به‌اعتماد
    نامِ خود را
    با تو می‌گویم
    کلیدِ خانه‌ام را
    در دستت می‌گذارم
    نانِ شادی‌هایم را
    با تو قسمت می‌کنم
    به کنارت می‌نشینم و
    بر زانوی تو
    اینچنین آرام
    به خواب می‌روم؟

    کیستی که من
    اینگونه به جد
    در دیارِ رؤیاهای خویش
    با تو درنگ می‌کنم؟”

  • علی نوروزپور says:

    محکم و خوش ساخت مثل جملات گلف روی باروت:”چقدر آدم باید توی این سن تنها باشد که چنین درخواستی از یک آدم تنهاتر از خودش بکند . فکر می کنم کسی تا حالا ازم خواسته بهش لطفی بکنم؟ و باز فکر می کنم بعضی موقع ها می شود دروغ گفت”

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها