ببینیم باز. دوباره و دوباره. اتفاق کمی نیست توی سینمای ما. بلوغی‌ست برای خودش. نبوغ خالی نیست. تکامل نبوغ است. می‌خواستم این‌ها را همان بارِ اول بنویسم که فیلم را دیدم. بار دوم هم ننوشتم. آن همه لایه را باید مثل کتاب ورق بزنی. تا دیشب که آن‌قدر خوشحال از سالن سینما فرهنگ آمدم بیرون. خوشحال‌تر هم شدم وقتی «صفی یزدانیان» نازنین را دیدم. گفتم آقا من دارم حفظ می‌شوم این فیلم را، چه می‌کند فرهادی! حرف زدیم. به عادت، خوش‌خنده است. خنده‌‌ای که فقط مخصوص خودش است. مخصوص آدمی مهربان.

تبریک به «محسن آزرم» عزیز. تبریک بابت کتابی که جایش خالی بود. خوشحالم محسن آزرم. می‌دانی چه‌قدر خوشحالم برای این کتاب که لذت خواندنش همان‌قدری بود که امروز چاپ شده‌اش را هدیه گرفتم.

دیدگاه ها بسته است .

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها