برچسب های پست ‘احسان عبدی‌پور’

در آرزوی چخوف

42707_973

 

مطلب زیر را می‌توانید در شماره‌ی ۶۶ هفته‌نامه‌ی آسمان نیز بخوانید.

حقیقت این است که اگر تبلیغات اساسی‌تری می‌شد یا بشود «رِنجرو» را هم می‌توان جزء چندین شخصیتِ ماندگار ژانر کودک و نوجوان دانست که خارج از دسته‌ی مخاطبین‌اش قادر به جذب طیف بزرگسال است. بی‌ آن‌که کُپی یا ادامه‌ی یکی از آن شخصیت‌های محبوب ژانر کودک و نوجوان باشد مانند همه‌ی آن‌ها موفق به گذار از مرز طلایی‌ای می‌شود که شاید بتوان گفت کلید موفقیت این دست کاراکترها است. مرزی که بهترین اصطلاح برایش «بلوغ کودکی» است. یک مرحله قبل از بلوغ. دوره‌ای که که کودکی با قاطعیت پایان خودش را در ذهن کودک اعلام می‌کند. نگاهی به جذاب‌ترین شخصیت‌های سینمای کودک و نوجوان دنیا بیندازید و از خودتان بپرسید چرا این مرز طلایی بی آن‌که خیلی مواقع متوجه آن باشیم ما را به اندازه‌ی کودک یا نوجوان صندلی کناری به وجد می‌آورد؟ چون بلوغ کودکی، مرحله‌ی است که شاید نود درصد ما موفق به گذراندن‌ آن نشده‌ایم. خیلی از ما تمام کودکی حسرت بزرگسالی را خورده‌ایم. دچار سندروم اتوپیای کودکی بوده‌ایم. یا شرایط، بعضی از ما را وادار کرده بدون طی کردن این مرحله، گام بعدی را برداریم. و چنان‌چه جزء آن ده درصد هم باشیم تماشای شکل دیگر این تجربه، برای‌مان خوشایند است. «گُلنار»، «کلاه قرمزی»، «امیرو» وهر کدام به شکلی این مرز را پشت سر گذاشته‌اند. شاخصه‌ای که «رنجرو» را هم کنار این دسته کاراکترها قرار می‌دهد. او هم در جستجوی نظمی پنهان، پشت بی‌نظمی جهانی است که بزرگترهاادعا می‌کنند ساخته‌اند. بزرگ‌ترها و بزرگ‌ترهای‌شان. بارها به بزرگ‌ترها می‌گوید که اسم آن‌چه می‌کنند ساختن نیست. شروع به ساخت می‌کند. ساخت دنیایی که در آن همه چیز ممکن باشد. دوستی با «اولگ» –پسر بچه‌ی روسوقتی تنها چند کلمه‌ی مشترک دارند آن هم به زبانی غیر از زبان هر دوی‌شان. دوستی با موجودات فرازمینی وکسی که آرزومند داشتن قوه‌ی تخیلی چون «چخوف» و «داستایفسکی» است باید هم به تخیل‌اش پر و بال بدهد. ذهن او مرزهای عادی را که تحقق و عملی کردن رویاها و تخیل‌اش است درمی‌نوردد. پس چرا نتواند مرزهای زمینی را پشت سر بگذارد؟ «کارل گوستاو یونگ» در کتاب «خاطره‌ها، رؤیاها، اندیشه‌ها» می‌گوید: «گاهی بعضی روان‌ها در خارج از قانون فضازمانیِ علیت عمل می‌کنند و این امر نشان می‌دهد که درک کنونی ما از فضا و زمان و درنتیجه از علیت ناقص است. برای این‌که تصویر کاملی از جهان ترسیم کنیم باید «بُعد» دیگری را اضافه کنیم

رؤیای «رنجرو» هم شناخت بعد دیگری برای زندگی زمینی است. و این هم دقیقًا یکی از خصائل آن مرز طلایی و مسبب برقراری ارتباط مخاطب بزرگسال با «رنجرو» است. اغلب ما جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم سازه‌ای منفرد یا متشکل از مجموعه‌های منفرد ثابت و متحرک می‌پنداریم. و دست کم از نظر فیزیکی قائل به وجود مرزهایی هستیم میا ما و چیزهایی که مورد بررسی قرار می‌دهیم. همیشه از دید ما فرقی هست باز هم دست کم از نظر فیزیکیمیان ما و دیگران، میان ما و باقی جهان. اما از کجا معلوم مرزهایی که میان خود و بقیه احساس می‌کنیم تنها ساخته‌ی ذهن ما نباشد؟ «رنجرو» مرزی بین خودش و همشهری‌هایش، خودش و «اولگ»، خودش و فرازمینی‌ها نمی‌بیند. مدام در پی کشف و اضافه کردن بُعدی جدید است. و همین باعث می‌شود روایتْ مالکیت جغرافیایی پیدا نکند. یا به عبارتی، استوار بر خصائل بومی جنوب، سر رشته‌ی مضمونی همه‌شمول را تا انتهای فیلم از دست ندهد. «رنجرو» در ارتباط با هر کدام از اجزای جهان پیرامونش نوعی آگاهی را تجربه می‌کند. کیفیت تجربه‌های دخیل در دنیای اَشکالِ زندگی، کنجکاوی دائم و تجربه‌گرایی را که مشخصه‌ی دنیای کاراکتر است مثل دوای ظهور عکس، زنده می‌کند. و با تمایلِ شخصیت به بیان و ابراز در سطوح گوناگون عمل است که آن مرحله‌ی بلوغ کودکی شکل می‌گیرد. شرایط داستانی، طرز روایت، مراحل گذار کاراکتر و هر چیزی که در فیلم شاهد آن هستیم دست‌خوش این مُدولاسیون می‌شود. همه‌ چیز از نقطه‌ای، با کشیدن یک خط شروع می‌شود و تا به نقطه‌ای دیگر می‌رسد آن نقطه با تبدیل شدن به سطح، بُعد جدیدی را به تصویر می‌کشد و با ادامه‌ی این روند روایت و هرچه اجزاء آن محسوب می‌شود چند بعدی خواهد شد.

نکته‌ی مهم دیگری که در فیلم «عبدی‌پور» قابل ذکر است باج ندادن به بیننده با آن نوع هجوی است که در چند سال اخیر، سینمای بدنه‌ی ایران به اسم طنز تحویل تماشاگر می‌دهد. در فیلمِ او  طنز از دل ویژگی و موقعیت بیرون می‌آید. کسی برای خنداندن ما دست و پا نمی‌زند. از این رو است که می‌توان گفت «عبدی‌پور» با خنداندن مخاطب به او باج نمی‌دهد.

«رنجرو» با ویژگی‌هایی که برشمردیم در نهایت به آخرین پلّه‌های بلوغ کودکی می‌رسد. جایی که با تضادهای بزرگ و مرزهای دنیای بزرگ‌ترها و بزرگ‌ترهای‌شان روبرو می‌شود. به لحاظ داستانی؛ مراحل قبل، شخصیت اصلی را برای درک و فهم این تضادها آماده کرده‌اند. نوعی پختگی یا آمادگی برای مقابله با ضد و نقیض‌های دنیای بزرگ‌ترها. مرزهای پیش از این، به مثابه‌ی اصول تربیت و تمرین و آموزش؛ کاراکتر را به سمت نبرد با بی‌نظمی بزرگ‌تر از توانایی‌هایش با آن‌که خود او به ناتونایی‌اش آگاه نیستسوق می‌دهد. و این تضادِ بزرگ، تضاد بین «امکان چیزی» و «بودن چیزی» است. تضادی که بزرگ‌ترهای بزرگ‌ترها به دنیای او و «اولگ» تحمیل کرده‌اند. این‌که با تصمیمی همه‌ی نقشه‌هایی که برای بخشیدن نظم به بی‌نظمی‌ها و ساختن جهان خودشان کشیده بودند نابود می‌شود. و تنها یک نقشه می‌ماند؛ نقشه‌ی بزرگ‌ترهای بزرگ‌ترها. اما باید سلاحی باشد برای رهایی از تحمیل. و چه سلاحی قو‌ی‌تر از رؤیا می‌تواند در ذهن کودک مثل واقعیت جان بگیرد؟ همان‌قدر که تفنگ آب‌پاشی می‌تواند مرگ‌بارترین اسلحه‌ی روی زمین باشد. چون به قولِ «کارل گوستاو یونگ»: «رؤیا دری است کوچک و مخفی در عمیق‌ترین و صمیمی‌تری خلوت‌گاه روح که به آن شب کیهانی آغازین باز می‌شود

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها