برچسب های پست ‘ادبیات’

یادداشت‌های زیرزمین

IMG_8410

۱-«باروت نیست که عاقبت تکلیف جنگ را معین می‌کند، تعیین‌کننده‌ی تکلیف جنگ کسانی هستند که آن را اختراع کردند.»

چی بهتر از دوباره‌خوانیِ «جنگ‌وصلح»، آن هم با اخبار این روزها. دوبارْ آن قسمت که «پرنس آندره» می‌رود تا خبر پیروزی را به پادشاهِ اتریش بدهد خواندم. آن شیرینی و شورِ پیروزی چه‌طور در برخورد با رجالِ وینْ مثل تابلویی اصالتش را از دست می‌دهد. وقتی با سَرِ پُرغرورْ تازه می‌فهمد خبری که آورده در برابر رویدادها و اشغالِ وین و نزدیک‌شدنِ «بوئونوپارته» به قلبِ پایختِ اتریش هیچ هم باعث افتخار نیست. داشتم فکر می‌کردم این دگرگونیِ «آندره بالکونسکی» یکی از جذاب‌ترین‌های چرخش حالت شخصیت جنگ‌جو است. مخصوصاً آن‌جاکه احساس می‌کند از جنگی که خودش خبر پیروزی‌اش را آورده بسیاربسیار دور شده. اما، اما دوباره با به‌یادآوردنِ صدای توپ‌ها، شلیکِ تفنگ‌ها و فرانسویانی که تیراندازی می‌کردند؛ لبخند می‌زند. شوری که از کودکی دیگر نشناخته دوباره در او رنگ می‌گیرد و با خودش می‌گوید: «بله، این‌ها همه اتفاق افتاده است

در دوباره‌خوانی‌هایی که مدتی است شروع کرده‌ام؛ بارها شده کتابی که زمانی خیلی دور، از خواندنش لذّت برده بودم را با نگاهی واقع‌بینانه‌ترْ کم‌ارزش‌تر از سابق ببینم. که لابد می‌گویید اصلاً عجیب نیست. اما «جنگ‌وصلح» حتی بیشتر، خیلی بیشتر از قبلْ در هرصفحه غافلگیر‌کننده است. شاید برای همین است که خواندنش دارد طولانی می‌شود.

۲-یکشنبه‌ای که گذشت، یعنی اوّل آذر؛ در مؤسسه‌ی بهاران، بخشی از یک داستان جدیدم را خواندم. خواندنش، خستگی‌اش را از من دور کرد؛ تا چه افتاده باشد و چه درنظر آمده باشد.

۳-«لاورنس» می‌گوید: «ویروس خیال، نزد مردم خیال‌باف به عمل می‌انجامدبعدها «مالرو» نتیجه گرفته که اگر غیر این است پس چه باید گفت درباره‌ی شعرهای پیشگویانه‌ی «پل ورلن»؟ «مالرو» می‌گوید نویسنده و شاعر با خیال خودش است که به سوی سرنوشتش می‌رود. بعد آخروعاقبتِ «پل ورلن» را مثال می‌زند با آن مصرع «روح من به سوی غرقاب‌های هول‌آور بادبان می‌کشدپشت سرش می‌رود سراغ «همینگوی» و روابط عاشقانه‌ی داستان‌هایش و خودکشی‌های داستان‌‌هایش و زندگی بیرونِ داستان‌هایش. آخر هم می‌رسد به آن سطرِ نیچه که؛ «این‌جا آغاز تراژدی استو این‌که چند ماه بعد از این نوشته، «نیچه»، «سالومه» را دیده و باقی قضایا. و این‌جوری دنبال یک رابطه‌سازی می‌گردد؛ یک‌جور ارتباط نویسنده با جهان بیرون که نزدیک به آن‌ شیوه‌ی تقدس در قدیس است که خودش می‌گوید برایش جالب است.

هنوز هم وقتی چنین روایاتی می‌خوانم از خودم می‌پرسم واقعاً می‌شود برای نویسنده شأن قدسی قائل شد؟ حالا گیریم این شأن قدسی هم نباشد. هر چه باشد یک‌جور منزلت است. و اصلاً با این‌جور رابطه‌سازی چه چیزی ثابت می‌شود مگر ذوقی در دل خود نویسنده؟

۴-یک نقل‌قول دیگر هم از «جنگ‌وصلح». یک‌جا «پرنس آندره» می‌آید تا خبر عقب‌نشینی را به «توشین» بدهد. «توشین»، سرخوش از غرورِ جنگ و غم‌زده از شکست، بی‌اذنِ مقامات دارد توپ می‌ریزد روی سر دشمن، جای آن‌که بساطش را جمع کند و با سربازانش به عقب فرار کند. راوی می‌گوید گلوله‌ها از بالای سَرِ «پرنس» می‌گذشتند که او آرام به خودش گفت: «حق ندارم بترسمآن‌وقت آهسته میان توپ‌ها از اسبش پیاده شد و فرمان عقب‌نشینی داد؛ ولی خود از محل آتش‌بار دور نشد. تصمیم گرفت همان‌جا بماند. و همراه «توشین» زیر آتش بی‌امان فرانسویان، میان اجساد کشته‌شدگان قدم گذاشت.

بماند که همچنان فکر می‌کنم شخصیت محبوب و جذابِ «جنگ‌وصلح»، «پرنس آندره» نیست. و کاش بعد از این خوانشِ دوباره، درباره‌ي دو شخصیت پیچیده‌اش بنویسم.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

مسابقه‌ی شماره‌ی سیزده مجله‌ی «فیلمخانه»

11914011_990569004327730_691823614717890510_n

به نقل از صفحه‌ی فیسبوک مجله‌ی «فیلمخانه»:
هما‌نطور که اطلاع دارید شماره‌ٔ سیزدهم فصلنامه‌ٔ تخصصی سینمایی «فیلمخانه» منتشر شده است. در این شماره، برنده‌ٔ بخش روایت‌نویسی، با داوری آیدا مرادی آهنی و داور مهمان، آقای پیمان اسماعیلی اعلام شد: خانم شکیبا شریف‌پور، برنده‌ٔ جایزه‌ٔ اول (مبلغ سیصد هزار تومان).
و حالا از شما جهت شرکت در دوره‌ٔ جدید دعوت می‌کنیم. برای اطلاع از عکس‌ها و تصاویر مربوط به مسابقه‌ٔ این دوره، می‌توانید به بخش مسابقه‌ٔ شماره‌ٔ سیزدهم مجله‌ٔ «فیلمخانه» مراجعه کنید.
داوران مسابقهٔ شمارهٔ سیزدهم، آیدا مرادی آهنی و زهرا عبدی _ به عنوان داور مهمان _ خواهند بود. ضمناً دوستانی که از نحوه‌ٔ مسابقه اطلاع ندارند می‌توانند شرح مسابقه را در پی‌نوشت بخوانند.

پ.ن: «فیلمخانه»، در هر شماره، بخشی را به خلاقیت روایت‌نویسی اختصاص داده است. اساس کار، سه تصویر ظاهراً نامرتبط است که در روایت شما باید به هم مربوطشوند. اسم روایت را هرچه می‌پسندید بگذارید: طرحی برای فیلمنامه، خلاصه‌نویسی، روایت بصری و غیره. جز حجم نوشته، محدودیت دیگری در کار نیست. ترتیب عکس‌ها، نوع روایت، شخصیت‌ یا شخصیت‌ها، قصه، ژانر؛ همه و همه به انتخاب شما است. شرایط و جوایز هم به شرح زیر است.

شرایط:
۱. حجم نوشته حداکثر تا ۲۰۰ کلمه در محیط نرم‌افزار word قابل قبول است.
۲. مهلت شرکت تا اول مهرماه است.
۳.روایت‌های خود را به نشانی ایمیل مجله info@filmkhanehmag.com ارسال کنید.
۴. لطفاً در انتهای نوشته، نام و شماره‌ٔ تماس خود را ذکر کنید.

جوایز:
نفر اول: سیصد هزار تومان.
نفر دوم: دویست هزار تومان.
نفر سوم: اشتراک یکساله‌ٔ مجله‌ٔ «فیلمخانه».

 

شامْ خوش‌تر

Untitled2

گفتند هدیه دارم.

اصلاً شاید بهتر است از کمی قبلش شروع کنم. وقتی رسیدم خانه، ساق پاهایم دو وزنه‌ی سنگین بودند که نمی‌شد تکان‌شان داد. دو ساعتْ دوچرخه‌سواری آن هم بعد از مدت‌ها. بهم گفتند یک بسته گُل و یک بسته میوه رسیده. من ماتم برده بود. یک بسته گل و یک بسته میوه، به آدرسی که فقط دو نفر از دوست‌های صمیمی‌ام دارند و یک دوست جدیدم. بالای آدرس نوشته بود برای خانم آهنی. همین‌جور نشسته بودم. خسته. همین عکس را برداشتم. گفتم می‌فرستمش برای آن دوست‌ها و ماجرا را تعریف می‌کنم و البته مطمئن بودم کار هیچ کدام‌شان نیست. مغزم کار نمی‌کرد. هیچ. هیچ. روی یادداشتِ بسته‌ها هم هیچ اثری از اسم نبود؛ فقط آدرس شرکت گل و میوه. من انگار لجم بگیرد گفتم فردا زنگ می‌زنم به کمپانیِ فرستنده و پیدایش می‌کنم. بعد هم نشستم به احمد محمود خوانی که یک‌دفعه انگار با پتک زدند توی سرم. دو هفته قبل، یک نسخه از مجموعه‌داستانِ «پونز روی دم گربه» را از همین آدرس فرستاده بودم. تنها نسخه‌ای بود که همراهم آورده بودم و قرار بود بدمش به یک ایرانیِ کتاب‌خوان و آخرش فرستادم برای یک غیر ایرانیِ که فقط می‌خواست کتاب را داشته باشد؛ هرچند نمی‌توانست بخواندش. و هرچند که این سطرها را هم نمی‌تواند بخواند. و همه چیز می‌شود آن پیغامِ انگلیسی سه خط ؛ «ممنونم، شما نباید زحمت می‌کشیدید. ببخشید. خداحافظ

بعد هم شام خوردم؛ ته‌چین و سالاد. بعد دوباره احمد محمود خواندم.

 

در جست‌وجوی فهم جنگ قدرت- مطلب روح‌الله شهسواری درباره‌ی «گُلف روی باروت»

با تشکر از روح‌الله شهسواری. به‌خاطر یادداشتی که زحمت کشیده‌اند و همین‌طور عکسی که از رُمان گذاشته‌اند. مطلب زیر را می‌توانید در وبلاگ ایشان (روح‌‌نامه) نیز بخوانید.

بسیاری از رمان‌نویس‌های ایرانی حرف‌ها و ایده‌های سیاسیاجتماعی خود را در قالب داستان‌هایی که در فضای روستا و یا شهرهای خیلی کوچک می‌گذرند بیان می‌کنند. به طور معمول، وقتی در رمان ایرانی وارد شهر – و بویژه فضای زندگی در شهرهای بزرگ – می‌شویم، یا با زنی روبرو می‌شویم که در آپارتمانش مشغول آب دادن به گلها و شکوفا کردن احساساتش است و یا با مردی که در کافه‌ای در خیابانی فرعی درگیر احساس‌ها و اندیشه‌های درونی خودش است. (البته بی‌تردید نمونه‌های نقضی برای این حرف وجود دارد، اما از نظر منِ خواننده، فضای غالب همین است.)

بااین‌حال، آیدا مرادی آهنی در رمان «گلف روی باروت» از این هنجار پیروی نکرده و رمانی نوشته است که بسیار شهری و همزمان سیاسی است. البته سیاسی نه به این معنا که وارد دعواهای جناحی شده باشد، نه! بلکه سیاسی به معنای عام کلمه، یعنی امور و درگیری‌های عمومی‌ای که در جامعه‌ی اطراف ما می‌گذرند و سرنوشت میلیون‌ها آدم دیگر را رقم می‌زنند، محور اصلی این رمان را شکل می‌دهند. هرچند که شاید خود نویسنده قصدی از این کار نداشته باشد و موضوع را به دلیل اینکه جذاب است و گره‌های کارآگاهی ِ هیجان‌انگیزی دارد انتخاب کرده باشد.

رمان، ماجرای یک دختر به معنای کلمه «پچه‌پولدار» است که البته روحیه‌ی ماجراجویانه‌ای هم دارد. همین روحیه او را وارد جنگ قدرت یک پدر و پسر می‌کند که البته سر از جاهای دیگر در می‌آورد..

«وارد ولی‌عصر که می‌شوم فکر می‌کنم آدم باید یک راه را انتخاب کند، یک جبهه را و برنگردد، حتی اگر طرفِ اشتباه را انتخاب کرده باشد. وگرنه توی رفت و برگشت بین جبهه‌هاست که بهت شلیک می‌کنندص‌۹۸

به نظرم مسئله‌ی محوری این رمان جنگ قدرت است که نویسنده بخوبی در یک فضای تجاری و بازرگانی آن را به تصویر کشیده است. هرچند که او خیلی دیر وارد فضای جنگی و اصلی داستان می‌شود و در فصل‌های اول این رمان ۵۰۰صفحه‌ای آدم فکر می‌کند با یک داستان آپارتمانی دیگر روبرو است. اما کم‌کم خوانده به لبه‌های حساس ماجرا که نزدیک می‌شود، در می‌یابد که این یکی دیگر از همان رمان‌های بچه‌پولداری نیست و انتخاب شخصیت‌های اینچنینی به احتمال زیاد هدفمند بوده است. در نهایت نویسنده اینقدر به عمق ماجرا می‌رود که ایده‌هایش را عریان‌تر بیان می‌کند، آنطوریکه از قلم یک اندیشمند و فیلسوف سیاسی انتظار می‌رود.

«راست می‌گوید؛ قدرت چیزی نیست که بشود عادلانه و مساوی تقسیمش کردص‌۴۷۲.

هویت جدید خاورمیانه‌ای

با اینکه در طول ده‌ها سال، بسیاری از ما ایرانی‌ها خودمان را تافته‌ی جدا بافته‌ای در منطقه می‌دیدیم و کمتر احساس می‌کردیم که ما و بسیاری از این مردم کم و بیش «سرنوشت مشترک»ی داریم و بسیاری از جنبه‌های زندگی‌مان به هم گره خورده است، اما در این سال‌های اخیر می‌بینیم که این نگاه کم و بیش دگرگون شده است. به نظرم این دگرگونی را مدیون انقلاب اینترنت و رسانه‌های خُرد هستیم. امروز دیگر بسیاری از مردم می‌توانند حتی از لابه‌لای خبرهای سانسوری و گزینشی رسانه‌های دنیا، خودشان کم و بیش به یک بینش کلی از آنچه در جهان اطراف‌شان می‌گذرد، برسند. درحالیکه تا همین ۲۰ – ۳۰ سال پیش ما برای فهم جهان باید به چند کتاب و روزنامه و رادیوی اطراف‌مان بسنده می‌کردیم. در اینجا نمی‌خواهم از سانسور و گزینش رسانه‌های دولتی و جریان‌های قدرت صحبت کنم. بلکه تجربه‌ی شخصی خودم این است که حتی روشنفکران و تجددخواهان ایرانی تصویر نادرست و واژگونی از غرب و شرق برای ما ساختند. تصویری که در همان نخستین سال زندگی در اروپا در چشم من فروپاشید. آنچه که سرتاسر خوب تبلیغ می‌شد آنچنان هم آش دهن‌سوزی نبود. و برعکس، آنچه بد و ضعف نشان داده می‌شد، خیلی‌ها هم بد نبود و نیست.

آیدا مرادی آهنی، به عنوان یک نویسنده‌ی متولد دهه‌ی ۶۰ یک روایت تازه، اصیل و اورجینال از رابطه‌ی یک جوان ایرانی با پدیده‌ها و رخدادهای جهانی نشان می‌دهد. برخلاف ۱۰ سال پیش که جوان‌های ما (بویژه بخش‌های مرفه‌تر جامعه) برای آمریکا دلضعفه می‌رفتند و نسبت به مردم خاورمیانه با نخوت و بی‌تفاوتی برخورد می‌کردند، اما قهرمان داستان هنگامی که در موقعیت رودررویی با یک آمریکایی و یا رخدادهای بهار عربی قرار می‌گیرد، از فضای فانتزی و شیفتگی دور می‌شود و موضعی واقعگرایانه با کمی چاشنی غرور ملی می‌گیرد.

در جایی از داستان، دختر در رودرویی با مردی آمریکایی که تلویحن چند ایرانی دو و برش را وحشی خطاب کرده بود، به او می‌گوید :

«من یک خدمتکار افغانستانی دارم، یک‌بار که از تلویزیون سربازهای کشور شما را توی کشور خودش می‌دید دقیقا همین سوال تو رو کرد؛ چرا هیچ‌کس جلوی این وحشی‌های لعنتی را نمی‌گیرد؟» ص۳۰۷

دیگری همین خط را ادامه می‌دهد و در گفتگو با خودش می‌گوید :

«توی کافه‌ها [ی کشتی] درباره‌ی این دو روز و شلوغی‌های خاورمیانه حرف می‌زنند. خاورمیانه‌ای که هرچه زودتر آنها با فرمول‌های‌شان باید به داد مردمش برسند. فرمول‌های‌شان، ایسم‌های‌شان، کراسی‌های‌شان، هلی‌کوپترهای‌شان، خبرنگاهای‌شان، حتا شده با تانک‌های‌شانص۳۲۱

پیوند با سردار سلیمانی

دیروز بهم خبردادن که تو مصر دو نفر از مامورهاشون موقع سوخت‌گیری سوار می‌شن تا قرارداد رو بیارن. گفتم : «به این‌قدر خطرکردن می‌ارزه؟» ـ

گفت «کارخانه‌ی من توی آن خاک [ایران] است، هرکاری که بتوانم می‌کنم تا بهترین تجهیزات را برای آن خاک ببرمچیزی در صدایش بود که آدم را یاد لبخند رزمنده‌هایی می‌انداخت که از جلوِ دوربین رد می‌شدند و سال‌های قبل از ویدئو و ماهواره، بارها و بارها از تلویزیون می‌دیدیم.

شاید سرچشمه‌ی این تغییر نگاه را بتوانیم در رابطه‌ی این دختر با مردی جستجو کنیم که جنبه‌های نمادین زیادی در شخصیت او یافت می‌شود. او یک کارخانه‌دار ثروتمند و کم و بیش صاحب‌نفوذ است که دارد تمام ثروتش را قمار می‌کند تا بلکه یکی از مشکلاتی که کشور به دلیل تحریم‌های اقتصادی با آن درگیر است را بتواند حل کند. درحالیکه پسرِ همین مرد همزمان دارد با سوءاستفاده از فضای تحریم‌ها جیب خودش را پر می‌کند و دیگران را می‌چاپد.

در این میان، دختری که تا همین چند روز پیش شیفته‌ی پسر شده بود، امروز جذب پدر می‌شود و برای اون خطر می‌کند. در اینجا بود که به نظرم آمد داریم ردپای روحیه‌ای که سلیمانی (یا حتی میرحسین موسوی) را تحسین می‌کند می‌بینیم. درمیانه‌ی آن کشتیِ پر از تفریح و لذت و خوشگذاری، اینکه این دختر به یاد آن تصویرها می‌افتد، « یاد لبخند رزمنده‌هایی که از جلوِ دوربین رد می‌شدند و سال‌های قبل از ویدئو و ماهواره، بارها و بارها از تلویزیون» پخش می‌شدند، مهم و جالب است و نشان می‌دهد که هنوز بسیاری از مردم به یک آدمی قوی، میهن‌دوست و ساده‌زیست گرایش دارند و حاضرند فارق از خط و ربط‌های سیاسی و اجتماعی، چنین آدم‌هایی را تحسین کنند و حتی برای‌شان خطر کنند.

تمثیل رییس‌جمهوری

همانطور که اشاره کردم، این رمان درونمایه‌ی سیاسی (نظری) قوی‌ای دارد. در چند جای داستان، نویسنده برای توصیف وضعیت قهرمانش تمثل «رییس‌جمهوری» را بکار می‌برد. و چندین بار از صورت‌بندی تقابل بین رییس‌جمهوری، قدرت خارجی و رقیب داخلی برای توصیف وضعیت شخصیت‌های رمانش بهره می‌برد.

«مثل رییس‌جمهور کشور ضعیفی هستم که با تحقیر دولت‌های قوی، به‌شان التماس می‌کند علیه کشوری که بهش حمله کرده کاری بکندص۳۸۴

یا در جایی دیگر :

« – می‌گوید تو وارد این بازی شدی، اما به قواعد خودت نه قواعد بازی. تا این‌جایش خوب است، اما تو از آن آدم‌هایی هستی که فکر می‌کنند هرکسی با هر روشی که تو بلد نباشی بازی کند، اسمش می‌شود جرزنی.

تو بازی، هرکی با قواعد خودش بازی می‌کنه. چرا فکر می‌کنی همه باید اون قواعدی رو رعایت کنن که تو دل توئه؟»

مگر خودش همین کار را نمی‌کند؟ می‌گویم «آدم حرفه‌ای این‌جوری بازی می‌کنهـ

می‌خندد.

ـ تو دیگه کی هستی! مثل اینکه هوا برت داشته! آره؟

دیگر آن رئیس‌جمهور[ی] کشور اشغال‌شده‌ای هستم که دشمن و مردمش دستش را خوانده‌اند و حتی خودش هم می‌داند حرف‌هایش یک مشت بلوف بیشتر نیستص۵۱۰

راستش را بگویم، انتظار خواندن همچین رمانی را از نویسنده‌ای نداشتم که همزمان چند ویژگی دارد که شما را متقاعد کند که نمی‌توان از او یک رمان با درون‌مایه‌ی جنگ قدرت انتظار داشت. جوان است، زن است، ظاهر و یا ابراز انقلابی یا جنگجویی هم ندارد. (البته شاید در زندگی شخصی‌اش داشته باشد. اما در فضای عمومی ما بُروزی ندیده‌ایم.) اما با کمال تعجب، و برخلاف همه‌ی کلیشه‌های رایج می‌بینیم که آیدا مرادی آهنی در رمانی که نوشته است ثابت کرده که درک عمیقی از مسئله‌ی قدرت دارد. و این نویدی برای ماست. زیرا که می‌توانیم خوشحال باشیم که امروز انحصار بحث درباره‌ی «قدرت»، از دستان مردانی با ابروهای درهم گره خورده خارج شده و اگر شما می‌خواهید چیزی درباره‌ی سرشت «قدرت» بخوانید و حتی یاد بگیرید، رمان «گلف روی باروت» حرف‌هایی برای‌تان دارد.

«تمام مدت وسط یک جنگ بوده‌ایم که فقط شکلش فرق می‌کرده؛ دزدی جای غارت، زور جای مسلسل، قتل جای کشتارص۵۴۲

واقعاً چرا؟

لیلی گلستان: تا چه اندازه نوشته‌های‌تان همانی است که دل‌تان می‌خواسته باشد؟

احمد محمود: هیچ‌وقت کاملاً همان نیست، یعنی دقیقاً نیست، فکر می‌کنم اگر توانایی ثبت بیشتر از پنجاه درصد ذهنم را داشته باشم، موفق شده‌ام

لیلی گلستان: و وقتی موفق شدید چه احساسی می‌کنید؟

احمد محمود: خوشحال می‌شوم، چون می‌بینم کاری کرده‌ام که دست‌کم «شده». چیزی را که می‌خواسته‌ام تا جایی که ممکن بودهدرآمده، البته نه همه‌ی آن‌چه را که می‌خواسته‌ام؛ کم و بیش همان پنجاه درصدهماهنگی ذهن و دست، گرچه فاصله‌اش خیلی کم است، خیلی مشکل است. آنچه را که آدم فکر کرده غالباً به تمامی به لفظ در نمی‌آید.

پ.ن: حکایت حالگفت‌وگو با احمد محمودلیلی گلستانکتاب مهناز۱۳۷۴.

مرگ و جغرافیا

«یک بار در زندگی» نوشته‌ی «جومپا لاهیری» تنها یک داستان عاطفی به نظر نمی‌رسد. چرا که مضمون عاطفی، تنها زمینه‌ای است برای رسیدن به مرزهای جغرافیایی، آن هم بین دو خانواده‌ی هندی. ‌این‌که مرزها قدرت عجیبی دارند تا حتی زیر یک سقف، جبهه درست کنند اما نه به شیوه‌ی معمول. خانواده‌ی دکتر «چوهدری» با آن همه سالْ در هند ماندن و فرار کردن از سختی‌های مهاجرت، هنوز امریکایی هستند؛ بمبئی آن‌ها را بیشتر از کمبریج امریکایی کرده. همسر دکتر پارول دی»- در حمام سِگرت می‌کشد و زن و شوهر هر شب یک بوتلِ جانی‌واکر را تمام می‌کنند. اما پدر و مادر «هِما» با وجود این همه سال زندگی در امریکا، هنوز هندی مانده‌اند. زن و مرد مدام از این همه خرج اضافه‌ی خانواده دکتر «چوهدری» تعجب می‌کنند. مادر «هِما» ساری می‌پوشد و پدرش مشروب نمی‌خورد. و اصلاً عادت‌های‌شان در این همه سال تغییری کرده؟ دو خانواده، آینه معکوسی‌اند از تصور مرزها؛ در هاروارد هندی ماندن و در بمبئی امریکایی بودن. اما داستان فقط این نیست. سایه‌ی مرگ روی تمام این مرزها می‌افتد و همه‌ی برساخته‌های داستان را به سطح معنایی دیگری می‌برد. سرطان سینه‌ی «پارول دی» دیگر جایی برای حسادت خانواده‌ی «هِما» نمی‌گذارد. و راستش داستان «لاهیری» این‌جا کمی ترسناک می‌شود. انگار مرگِ یکی، حسادت را در دیگری از بین می‌برد. انگار مرگِ کسی، آزادکننده‌ وتسکین‌دهنده‌ی غبطه‌های دیگران است. و از آن ترسناک‌تر، این‌که مرگ، بعد از آمدنش، باعث بی‌هویت کردنِ اختلالِ مرزهای جغرافیایی است. لباس‌های امریکایی و ساری هندی، غذای هندی و دِسِر انگلیسی، خانه‌ی محقرِ خانواده‌ی «هِما» و خانه‌ی مدرنی که «چوهدری»ها می‌خرند؛ همه یک‌باره زیر اعتراف پسربچه‌ای به سرطانِ مادرش، شکل دیگری می‌گیرد. «یک بار در زندگی»، ممکن است به لحاظ انتخاب راوی و نحوه‌ی روایت، چندان به دل‌تان ننشیند اما آن‌چه مهم است رساندن داستان به چنین نقطه‌ای است. ترجمه‌ی «عزیز حکیمی» هم لذت خواندن داستان را چند برابر می‌کند. خلاصه که خواندن «یک بار در زندگی» را از دست ندهید.

پ.ن: داستان کوتاه «یک بار در زندگی»- نوشته‌ی «جومپا لاهیری»- ترجمه‌ی «عزیز حکیمی»- از مجموعه‌ی «قضیه‌ی غیب شدن فیل و دیگر داستان‌ها»- نشر مجله‌ی ادبی نبشت.

کمی پیکاسو

«می‌خواهم برای تماشاگران از چیزی پرده‌برداری کنم که بدون من نمی‌توانند آن را کشف کنند. به همین دلیل است که اصرار بر عدم تشابه، بین چشم راست و چشم چپ دارم. یک نقاش نباید آن‌ها را مثل هم نقاشی کند. آن‌ها این چنین نیستند. هدف من این است که چیزها را به حرکت درآورم. و این حرکت با نیروهای روبروی هم، برمی‌انگیزد. این‌چنین می‌توانم بهترین لحظه را به دست آورم

پ.ن: زندگی با پیکاسوفرانسوآز ژیلوترجمه‌ی لیلی گلستانانتشارات آگه.

 

 

IMG_2366

زیر باران شلاقیِ دیشب، با چتری که چند دقیقه‌ی پیش شکسته بود؛ همه‌ی تلاشم را می‌کردم تا خودم را برسانم به سوپ‌فروشی ویتنامی؛ بلکه سوپ پیاز و ماهیچه‌اش بتواند -به تلقین هم شده- سرماخوردگی چند روزه را ملایم‌تر کند. همراه جهت باد، جای چتر را مثل سِپَر عوض می‌کردم که یک‌‌دفعه گوشه‌ی خیابان چشمم افتاد به چند تا کتاب. درست است که فقط یک دیوانه می‌تواند کتاب‌هایش را در باران رها کند به امان خدا؛ اما صد در صد فقط یک دیوانه‌تر است که با چتر شکسته می‌رود سراغ‌شان. مثل چند تا توله‌سگ خیس افتاده بودند پای ناودانِ یک مغازه‌ی تعطیل. وقتی از زمین برشان می‌داشتم آب باران از بین ورق‌ها سُر می‌خورد و بادْ قطره‌ها را پَرت می‌کرد دورتر. چه خوب که قطره‌های بارانْ کلمه‌ها را می‌شویند اما نمی‌توانند پاک‌شان کنند. یکی‌یکی نگاه‌شان می‌کردم و باورم نمی‌شد؛ «صبحانه در تیفانی»، «گربه روی شیروانی داغ»، «تریستان و ایزولت»، «بلندی‌های بادگیر». توی هر داستانی که بنویسید محال است این تصادف را باور کنند. حق هم دارند؛ کتاب‌های مورد علاقه‌ات را زیر باران پیدا کنی. دنیا قشنگ بود. مثل وقتی که از ذوقِ مقصد، دل‌تان می‌خواهد جای‌تان را در مترو بدهید به آدم‌ها؛ یا کسی به‌تان تنه بزند و فکر کنید مهم نیست با لبخند شما، دیگران خیال کنند الکی‌خوشی بیش نیستید. شکستگی چتر یادتان برود و حتی ریختِ نافرمِ سوپ را به مُقوی بودنش و این‌که شفای سرماخوردگی‌تان است ببخشید.
خوشحال بودم از پیدا کردن‌شان و خوشحال‌تر از این‌که قرار است تیمارشان کنم. مثل چند توله‌سگِ سرما‌خورده باید توی آفتاب بخوابند. خشک می‌شوند و سالم؛ بدون نیاز به سوپ ویتنامی.

مسابقه‌ی خلاقیت روایت‌نویسی در فصل‌نامه‌ی تخصصی «فیلمخانه»

از شماره‌ی جدیدِ فصل‌نامه‌ی «فیلمخانه»، به عنوان داورِ بخش روایت‌نویسی، در خدمت شما خواهم بود.

همان‌طور که می‌دانید فصل‌نامه‌ی تخصصیسینمایی «فیلمخانه»، در هر شماره، بخشی را به خلاقیت روایت‌نویسی اختصاص داده است. اساس کار، سه تصویر ظاهراً نامرتبط است که در روایت شما باید به هم مربوطشوند. اسم روایت را هرچه می‌پسندید بگذارید: طرحی برای فیلم‌نامه، خلاصه‌نویسی، روایت بصری و غیره. جز حجم نوشته، محدودیت دیگری در کار نیست. ترتیب عکس‌ها، نوع روایت، شخصیت‌ یا شخصیت‌ها، قصه، ژانر؛ همه و همه به انتخاب شما است. شرایط و جوایز هم به شرح زیر است.

شرایط:

۱. حجم نوشته حداکثر تا ۲۰۰ کلمه در محیط نرم‌افزار word قابل قبول است.

۲. مهلت شرکت تا ۲۵ خرداد ماه ۱۳۹۴ است.

۳.روایت‌های خود را به نشانی ایمیل مجله: info@filmkhanehmag.com ارسال کنید.

۴. لطفاً در انتهای نوشته، نام و شماره‌ی تماس خود را ذکر کنید.

جوایز:

نفر اول: سیصد هزار تومان.

نفر دوم: دویست هزار تومان.

نفر سوم: اشتراک یک‌ساله‌ی مجله‌ی «فیلمخانه».

پ.ن: در عکس اول سه تصویر مربوط به مسابقه‌ی خرداد ماه آمده است. در عکس دوم می‌توانید جهت آشنایی بیشتر با مسابقه؛‌ سه عکس و سه روایت برگزیده‌ی شماره‌ی قبل را به عنوان نمونه ببینید.

1 Filmkhaneh

2 Filmkhaneh

خواهرم عنکبوت یا حقیقت واقع

IMG_8300

دنبال تصویری در یکی از داستان‌های «مدیر مدرسه» بودم و بعد دیدم دارم می‌خوانمش. داستان را و داستان‌های دیگر همان کتابی که پاییز دوازده‌سالگی خوانده بودم. بعد‌ها هر چندبار که می‌خواندم منتظر بودم برسد به آن خواهر که روی تخت افتاده. یا صحنه‌ی فلک؛ تا فحش بدهم به هرچی مدیر و ناظم است. پاییزِ مدرسه‌ی ما هیچ ربطی به فضای مدرسه‌ای که انگار «جلال» با کلی رنگ ساخته بود نداشت. آدم‌هایش هم. ما همه‌ی فکر و خیال‌مان این بود که شلوارِ یونیفرمِ سبز و زشت مدرسه، نیفتد روی زبانه‌ی کفش و مارکِ کاترپیلار را نپوشاند؛ او باید بیرونِ در مدرسه، شلوارش را با دکمه‌ی مخفی، شلوارک می‌کرد تا راهش بدهند. دورتا دور مدرسه‌ی ما پُر بود از ساختمان‌های بلند یک شکل اما چه‌قدر وسوسه‌انگیز بود از آن گلدسته‌‌های خیالی بالا رفتن. برای همین با آن همه دوریِ زمان، داستان‌ها همچنان آدم را با خودشان می‌بردند. صدبار شاید سطر‌هایی که مربوط به زن صیغه‌ای پدرش بود را می‌خواندم و در دنیای کودکانه‌ای که توصیفش می‌کرد مثل او دنبال شرارتِ دل‌چسب اما ناراحت‌کننده‌ای می‌گشتم.

بعدها که نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده» را خواندم  هم شاید همان حس را داشتم.  کل ماجرا یک دعوا است ته انبار ادبیات. گذر از این که طبق معمول «جلال» از یک جا شروع کرده و آن میانه‌ها چند بحث را بی‌منطقْ خلط کرده مثل همان «نان مظلمه» و این‌ها. اما بعضی جمله‌های نامه، عجیب به کار می‌آید. تفاوت نسلی که ازش حرف می‌زند؛ «استخوان‌های لای زخم» و سایه‌ی سنگین نسل‌های قبل و تصویری از حقیقت واقع. و اصلاً هم عجیب نیست که این حقیقت واقع تمام این دهه‌ها تکرار شده. مثل درد دندان است همه‌ی این‌ها. حرف‌های جلال هم؛ هر وقت این سطرها را نگاه کرده‌ام این درد دندان بوده به خصوص جایی که می‌گوید: «…من می‌خواهم احساس کنم که هنوز نمرده‌ام  هنوز خفقان نگرفته‌امهنوز نگریخته‌ام. هر خری می‌تواند جانشین معلمی مثل من بشود…» من همیشه ناراحت می‌شدم. دلم می‌سوخت. حرف‌هایی در نامه نوشته که درست است، که به دل ما هم می‌نشیند امابا این همه بغض نوشتنْ چه بلایی سر آدم می‌آید؟ نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده»، دو نسلِ “داستان‌نویس” را نشان می‌دهد که یکی مجیز و نقد و نصیحت را از هم تشخیص نمی‌دهد و آن یکی برای تحلیل همین‌ها، بهترین جمله‌ها را با بغض و غرض می‌نویسد.

با این حال، برای من و شاید برای بعضی از شما «جلال آل‌احمد» همیشه داستان‌نویس است. این نامه وجود دارد؛ خیلی چیزهای دیگر هم. اما من آن پاییزی که حالم از مدرسه‌مان به هم می‌خورْد را یادم نمی‌رود. و آن عنکبوت لعنتی که توی خیالم کاشته بودم گوشه‌ی اتاق.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها