برچسب های پست ‘رُمان’

گُلف روی باروت

 

 

تمام شده. دیگر دو روز است که مطمئنم. بعد از دو سال، بالاخره رُمان تمام شد. دو ماهِ آخر، مثل کارفرمایی بی‌رحم روزی دوازده ساعت کار کشید؛ تقریبا دو برابر ساعات کاری که یک سال و دَه ماه به آن عادتم داده بود. و اتفاقاً بهترین زمان هم همین دو ماه بود؛ هر روز چهار صبح تا چهار بعدازظهر. حالا که تمام شده به عادت هر روز، همان ساعت بیدار می‌شوم؛ اما مثل پیرمردی بازنشسته که می‌داند کارش تمام شده ولی نه حوصله‌ی کار جدید دارد و نه بی‌کاری، پس لباس ورزشی‌اش را می‌پوشد و توی نزدیک‌ترین پارک فقط آهسته می‌دود. روزی یک ساعت می‌دوم. مطمئنم تا یک سال وضع همین خواهد بود. و فعلا باید بروم سراغ زندگی؛ سراغ همه‌ی چیزها و آدم‌هایی که توی این دو سال کم‌رنگ شدند؛ ورزش، سفر، پدر، مادر.

تا دو هفته‌ی دیگر هم کار را به ناشر تحویل می‌دهم. و اما در مورد اسم رمان؛ سخت‌ترین مرحله هم اسمش بود. همان‌قدر هم حساس؛ به خطرناکی بازی‌ای آرام -مثل گُلف- روی زمینی از باروت.

و به عنوان آخرین حرفِ این پُست، باید چیزی را بگویم که مدت‌ها می‌خواسته‌ام و نگفته‌ام. چیزی که توی هر پُستی دلم می‌خواهد تکرارش کنم: «خوشحالم که به این سایت سر می‌زنید. ممنون که خواننده‌ی این چهاردیواری هستید.»

 

پ.ن: جزییات بیشتر را می‌توانید در این خبر ایسنا بخوانید.

ناله‌ی موتور هواپیما

نگاهی به “زندگی واقعی آلخاندرو مایتا” اثر ” ماریو بارگاس‌یوسا”.

“زندگیِ واقعیِ آلخاندرو مایتا” بعد از “سردسته‌ها”، “سال‌های سگی”، “جنگِ آخرالزمان” و “گفت‌و‌گو در کَتِدرال” نوشته یا حداقل چاپ شده است. یعنی کتابی بعد از چهار تجربه‌ی مهم بارگاس‌یوسا. پس برای من که کتاب را برمی‌دارم فاکتورهای کمی وجود ندارد که باید در صفحه‌های اول آنالیزشان کنم؛ شیوه‌ی شروع، محورِ شروع، وزنه‌‌های داستان و تا حد زیادی شیوه‌ی روایتِ مخصوص نویسنده. همان چند صفحه مطمئنم می‌کند همه‌چیز مثل همیشه سرجایش است، اما هرچقدر جلوتر می‌روم فکر می‌کنم سوار هواپیمایی شده‌ام دست‌ساز که هرچند همه‌ی پیچ‌هایش محکم است اما صدایی توی اتاقک دارد دیوانه‌ام می‌کند. نمی‌فهمم صدای ناله‌ی موتور است یا بدنه‌ یا صندلی‌ها. همه‌چیز به‌طرز مرتبی بارگاس‌یوسایی هست اما انگار که نیست. کتاب دارد زندگی یک انقلابی یعنی “آلخاندرو مایتا” را روایت می‌کند؛ نویسنده-راوی هم سعی در نوشتن رُمانی مستندگونه از زندگی مایتا دارد. مردی که زمانی در هر فرقه‌ی انقلابی وارد شده اما بعد از مدتی علیه آن فرقه نیز موضع گرفته؛ انقلابی‌ای علیه انقلابی‌ها. تقریبا شصت صفحه را رد می‌کنم و همین‌طور صدای ناله هنوز توی اتاقک می‌پیچد که می‌فهمم مشکل از کجاست: انتخاب اشتباهِ مدیوم.

متاسفانه مدیوم موضوعی‌ست که خواننده، موقع انتخاب و یا حتی خواندن آثار نویسنده‌هایی مثل بارگاس‌یوسا کمتر به آن حساس می‌شود. وقتی رُمانی از بارگاس‌یوسا را می‌گذاریم جلوی‌مان با فرض و یا حتی اصلِ رُمان بودنِ اثر شروع می‌کنیم. وقتی خودش می‌گوید دارم رُمانی مستند می‌نویسم بی‌هیچ شَکی به خواندن ادامه می‌دهیم تا جایی که صدای ناله‌ی موتورِ هواپیمایی که او ساخته توی اتاقکِ داستانش می‌پیچد. به‌نظرم رُمان با آن‌که سعی دارد در روایتی مستندگونه -که طبیعتا همراه با چاشنی داستانی‌ست- به نتیجه برسد اما از همان اول با حرکت به‌سوی تک‌قطبی شدن و انتخاب بیشترِ فاز گزارشی به سمت صحنه‌هایی عاری از تصویرهای داستانی پیش می‌رود و این‌جاست که کم‌کم قلاب خواننده شُل می‌شود.

تنها چیزی که نویسنده از ابتدا تا انتها به آن وفادار مانده فضایی رسمی و گزارش‌گونه است و با آن‌که سعی کرده با نوعی روایتِ تودرتو، نیمی از داستان را به‌صورت گزارش و نیم‌ دیگر را درقالب داستان روایت کند اما باز چیزی از سنگینیِ وزنه‌ی گزارش کم نمی‌شود. چون نیمه‌ی داستانی، تنها با سوئیچِ نوع روایت، وارد فضایی می‌شود که درست مانند روایتِ گزارشی، خالی از فضاسازی‌های داستانی پیش می‌رود. شاید بهترین مدیوم برای این روایت می‌توانست فیلم‌نامه‌ای مستند باشد. وقتی حوادث و دیالوگ‌ها پشت هم نوشته می‌شوند و نویسنده فرصتی داستانی به خواننده برای هضم کردن‌شان نمی‌دهد پس کمبود فضایی برای به ‌تصویر کشیدن بخش داستانیِ ماجرا به‌شدت احساس می‌شود. این روایت با همین شکل فعلی‌اش در آن مدیوم حتما می‌تواست برای بخش داستانی، عرصه‌ی خودنمایی بیشتری فراهم کند. کاری که به‌نظرم این رُمان با ادعا و درنتیجه‌ وظیفه‌ای که باید انجام می‌داده -در ژانرِ رُمان مستند- از پس آن برنیامده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن1: زندگی واقعی آلخاندرو مایتا- ماریو بارگاس یوسا- ترجمه‌ی حسن مرتضوی- نشر دیگر.

پ.ن2: در بعضی پُست‌ها، نمونه‌هایی از طرح جلدِ غیر ایرانی کتاب‌ها را می‌آورم تا مقایسه‌ای بکنیم با طرح جلدِ ایرانی همان کتاب‌ها. متاسفانه طرح جلد، اِلمانی‌‌ست که ناشرانِ ایرانی در زمینه‌ی رمان -بخصوص رمان داخلی- به آن توجه نمی‌کنند.

 

 

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها