برچسب های پست ‘فرانسیس ها’

عمّان‌ ام آرزوست

Frances_Ha_16

 مطلب زیر را می‌توانید در شماره‌ی ۲۸ ماه‌نامه‌ی تجربه نیز بخوانید.

بلوغ، شکست‌های ساده است. همان غم‌های ریز که خروارها شادی را به اشکی می‌بخشند. بی‌خبری از کوچک بودن دنیا است. همه‌ی امیدهای بزرگی است که بی‌خبری نمی‌گذارد «فرانسیس» بداند دنیا برای‌شان جایی ندارد. درد و رنج‌های واقعی نیست. واقعیت، واقعیت روانی‌ای است که «فرانسیس» حس و درک می‌کند. «استریندبرگ» در Inferno پیرو همان شعاری که در زندگی‌نامه‌اش بیان می‌دارد می‌گوید: «کاری را که می‌خواهی انجام دهی شروع کن، این دیگرانند که خواهند ترسیدهر لحظه‌ی «فرانسیس» تصمیم برای شروع کاری است. شروع یک زندگی و  به عبارت دقیق‌تر کشف استایل یک زندگی که اتفاقاً خیلی هم فرانسیس‌هایی باشد. فیلم، داستانِ بی‌داستانی بلوغ است. نوعی رقص است. انگار یک‌جور تکاپو یا جنبش. حکایت روزهای ول گشتن و دنیا را توی مُشت داشتن. مُشتی که مثل جای اسمِ روی زنگ برای آرزوها کوچک‌ است. با تنهایی‌های بزرگ. آن‌قدر که خودش هم بیگانه است با سایرین. کسی نیست از او بپرسد: «حال اعلیحضرت تنهایی شما چگونه است؟»* آدم تنهای تنها، در کدام مرکز جان، در کدام گوشه‌ی دل، در کدام پیچ و خم روح‌اش، تنها است؟ و چگونه تنها است؟ در بند است یا تسلی یافته و آرام؟ و چون همه‌ چیز با تغییر خلق و خوی آسمان و رنگ و روی خیال دگرگون می‌شود پس هر تأثر آدم تنهای تنها از تنهایی، باید تصویر خاصی برانگیزد و فیلم «فرانسیس ها» مجموعه‌ای است از این تأثرات. «فرانسیس» گاه باور می‌کند که می‌داند تنهایی چیست و گاهی در هیاهوی پیدا کردن راه زندگی،‌ معنی تنهایی را درک نمی‌کند. قلب خیال‌باف که آرزومند است با عالم در صلح و صفا به سر ببرد، به درد می‌آید و همه‌ چیز؛ دوستی‌ها، شادی‌ها و آرزوها جلوی چشم‌اش صد پاره می‌شود. جهان برای او کتاب سخت‌فهمی است که زیر شعله‌ی امید می‌خواند. زندگی برای این‌که او را از مرحله‌ی بلوغ بگذراند شده مثل رقص. فرازها و فرودهای خودش را دارد و «فرانسیس» کم‌کم درک می‌کند که چه‌طور باید تعادل خودش را در فرودها حفظ کند. و انگار در پس همه‌ی این‌ها نوعی ارتباط و تناظر به معنایی که «بودلر» مطرح می‌کند، در قلّه و فرازگاه‌ها برقرار می‌شود، انگار ارزش‌هایی که در رأس قرار دارند ارزش‌های پایه را برمی‌انگیزند.

*ژان کاسو.

صور می‌دمند*

 «گلف روی باروت»: این روزها کمتر در کتاب‌فروشی‌ها می‌بینیدش. «نگاه» مثل همیشه خبر خوش داد. چیزی به اتمام چاپ اول نمانده. راستش با قیمت پشت جلد؛ این فقط می‌تواند گویای لطف خوانندگانش باشد که در این اوضاع کتاب شاید می‌توانستند سه‌مجموعه‌داستان یا دو رمان دیگر بخرند. قدر این اعتماد را می‌دانم. چاپ دوم، سهم نمایشگاه کتاب نود و سه است و این را مدیون خیلی‌ها هستم که در ادامه هم درباره‌ی بعضی‌هاشان خواهم نوشت. ممنون از نشر «نگاه».

چند ماهی‌ است که وب‌گردی فقط شده خواندن این وبلاگ و این یکی. یکی‌شان حدیث نفس است و یکی بدجور یاد کسی را در قاره‌ای دیگر زنده می‌کند. به خاطر همین هم اتفاق جالبی حین خواندن‌شان افتاده. برای من انگار دو روایت موازی از کاراکترهای یک رُمان هستند.

با «ح» حرف از نوشتن شد. به او درباره‌ی دو طرحی گفتم که کنارشان گذاشتم. گفتم اگر قرار به نوشتن بود باید از ابتدای اسفند شروع می‌کردم. و خیلی صادقانه بگویم کم هم وسوسه نشدم. حتما «موبی دیک» هم «اهاب» ماهیگیر را همین‌جوری ها وسوسه کرد. طرح، نویسنده را راحت به دام می‌اندازد. اما یک چیزهایی است که بهم می‌گوید باید باهوش‌تر عمل کرد با وسواس یا رقیق‌ترشبا احتیاط بیشتر. چرا؟ در جلسه‌ی «داستان‌خوانی کرج» خانم مُسنی آمده بود که می‌گفت دخترش دانشجوی اصفهان است و چون نمی‌توانسته در این جلسه باشد از مادرش خواسته جای او شرکت کند. آقای هفتاد ساله‌ای آمده بود که می‌گفت می‌خواهد فقط داستان بشنود. در جلسه‌ی «خانه‌ی دکتر عظیمی» خانمی تابلویی را با خط خودش خوشنویسی کرده بود و برایم هدیه آورد. با یک وکیل کشتی‌رانی آشنا شدم و ممنون از محبت‌‌ها و عیدی خوبش. همین دیروز یکی از طریق فیس‌بوک آدرس گرفت تا سوغاتی «رُم» را به یاد کتاب که در سفر خوانده بفرستد. و خیلی‌های دیگر که اگر از محبت‌شان این‌جا نگفتم بر من ببخشند. این‌ها را ننوشتم بگویم چه‌قدر هدیه گرفتم. که البته ذوق هم دارد. نوشتم تا بگویم با این تیراژ پایین، قدر خوانندگان‌ را بدانیم. همین‌ها باعث می‌شود به آن احتیاط میدان بیشتری بدهم. و فرقی قائل شوم بین خودم و یک تولیدی لباس بچگانه در دل یک روستای چینی. ممنون از دوستانی که در دنیای مجازی باعث معرفی بیشتر کتاب شدند. از «سام» و هرچه مربوط به او بود خیلی وقت است عبور کرده‌ام اما از محبت‌ دوستان؟ هرگز.

نقد و منتقد: قبول که اوضاع نقدمان اصلاً خوب نیست. قبول که منتقد ما فرق بین ادبیات پلیسی و معمایی و خیلی از ژانرها و ساب‌ژانرها را نمی‌داند. و حتی یک روز هم وقت نمی‌گذارد برود بنشیند روی یکی از صندلی‌های کتابخانه‌ی ملی و ببیند که ژانر و ساب‌ژانر در ایران چه پیشینه‌ای داشته‌اند تا مدام در نوشته‌هایش تکرار نکند که قبل از این، نمونه‌ی این‌چنینی نداشته‌ایم. هرچند که این جمله می‌تواند تعریفی برای کتاب من و یا هر کتاب دیگری باشد اما غلط است. منتها وقتی این اشتباه را به او یادآوری می‌کنی یاد یکی از چهل ستون‌اش در روزنامه‌‌‌ها می‌افتد. اما عجیب نویسنده‌هایی هستند که در مقابل مطالب همین دسته از به اصطلاح منتقدها واکنش نشان می‌دهند. و چه بد که ارزش کلمه را کسی در مقام نویسنده نشناسد. به نظرم شأن نویسنده‌ی امروز خیلی بیشتر از هم‌کلام شدن با نویسنده‌ی شکست خورده‌ی دیروز است که مثل سرهنگ‌های ارتش شاهنشاهی جایزه‌ی سال‌ها قبلش را فقط کم مانده به مهمانی‌ها ببرد

 در نظرسنجی فیلم ماه‌نامه‌ی «تجربه» در بخش ایرانی تنها یک انتخاب داشتم و آن هم «گذشته» آقای «اصغر فرهادی» بود. در بخشخارجی اما «فرانسیس‌ ها» و «قصه‌های ما» را انتخاب کردم.

«هِرمس»: می‌تواند صفت یک عمر باشد و یک زندگیدر یکی از بندهای این پست درباره‌اش نوشته بودم.

«جایزه‌ی هوشنگ گلشیری»: در این روزهای آخر سال و فضای بی‌رمقِ دنیای ادبیات تنها اتفاقِ قابل توجه بود. چرا که در بخش «رمان» البته با توجه به کتاب‌های موجودنسبت به سال‌های پیش انتخاب‌ها حرفه‌ای‌تر بودند.

همه‌ی زمستان به ورزش گذشت. بیشتر از هر وقت دیگری خودم را سپردم به باشگاه، به دیزین به برف‌های کوبیده و نکوبیده . و بیشتر از هروقت دیگری از این همه تمرین راضی‌ام.

مقاله‌‌ی «ژیژک» درباره‌ی «پاتریشیا های‌اسمیت» را چند بار خوانده باشم خوب است؟ حتماً که قلم «ژیژک» علت چهارم پنج بود. هیچ‌وقت نمی‌توانم تأثیر کارهای «پاتریشیا های‌اسمیت» را فراموش کنم. نبوغی که همیشه در کارهایش قابل تأمل است. و هردفعه در داستان‌هایش حال «شرلوک هولمز» را دارم که در باتلاق مه‌آلود «باسکرویل» سرگردان است. و «ریپلی‌» به نظرم می‌تواند یکی از هولناک‌ترین شخصیت‌های رمان‌های دنیا باشد.

این آخرین پست سال نود و دو بود که وقتی می‌خوانید احتملاً خیلی دورم. همیشه مهیج‌ترین بخش زندگی تجربه است. خیلی «ریپلی»طور. حتی به قیمت به هم‌خوردن برنامه‌ی شکار در مرداب انزلی.

عیدتان مبارک.

*عنوان: شروع شعرِ «دعا برای آرامش» از «بیژن الهی»: «صور می‌دمند. بهار رسیده‌ست

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها