برچسب های پست ‘پونز روی دُم گربه’

حکایت انار، گِل، آدم‌های دیوانه و پونزی که دم گربه را دوخت-روزنامه روزگار

نقد صادق وفایی را می‌توانید در روزنامه روزگار و سایت روزنامه روزگار بخوانید.

حکایت انار، گِل، آدم‌های دیوانه و پونزی که دم گربه را دوخت-نقد خبرگزاری مهر

نقد صادق وفایی (گروه فرهنگ و ادب خبرگزاری مهر) را می‌توانید در سایت خبرگزاری مهر  نیز بخوانید.

 

داستان اول «یک بشقاب گِل» داستانی در حد متوسط رو به پایین است. به نظر انتخاب این داستان به عنوان سرآغاز مجموعه، صحیح نبوده است، چون قدرت گیرایی چندانی ندارد و مخاطب را آن‌چنان که باید، درگیر نمی‌کند. راوی این داستان دانای کل است و حاوی جملات مبهمی است که باید بهتر از آن رمزگشایی یا ابهام‌زدایی می‌شد.خواننده حدس‌هایی درباره شخصیت عدلیه می‌زند که نمی‌تواند به یقین برسد، اما با مرور و دوباره‌خوانی برخی دیالوگ‌ها، می‌توان کمی سایه شک را از ذهن پاک کرد و این
برداشت را کرد که عدلیه نمی‌خواهد ازدواج کند، ولی با جوانی رابطه دارد.

مساله ملاقات با دکتر که در قالب پیشنهادی از طرف راضیه مطرح می‌شود، مبهم می‌ماند، اما باز هم می‌توان حدس زد که عدلیه قصد سقط جنین دارد. در نوشتن این مجموعه بیماری‌های روانی، افسردگی و دغدغه زنان و زایمان ناخواسته برای
نویسنده مهم بوده که داستان دوم هم به موضوعی مشابه اختصاص یافته است. راوی این داستان اول شخص و یک زن است که یک ماه از تولد نوزادش می‌گذرد. شوهر زن به دلیلی که مشخص نمی‌شود،‌ رفته است یا می‌توان با خوشبینی گفت که مرده است، نه این که زن را ترک کرده باشد، اما امکان بی‌مسئولیتی مرد هم می‌رود.

این داستان، واگویه‌های زنی است که با مردی نقاش ازدواج کرده و مرد بعد از تولد اولین فرزند، او را ترک کرده است، اما با رجوع به اینکه روای مرتب اعلام می‌کند که قرص می‌خورد و حالش مناسب نیست و مهم‌تر اینکه در فرازهای دیگر،‌ می‌گوید که این سرنوشت خانوادگی‌شان است، این مجال را به مخاطب می‌دهد که درباره مرد، آزادنه فکر کند هرچند مرد تقریبا هیچ نقشی در داستان ندارد و اصل داستان، مطالبی است که زن از گذشته می‌گوید.

یک نکته مهم این که نقد مجموعه «پونز روی دم گربه» بیشتر با بررسی شخصیت‌های داستان‌ها همراه است. البته در نگارش آن فنون و تکنیک‌های داستان‌نویسی به کار رفته است، اما آنقدر که شخصیت‌ها و افکارشان در این کتاب اهمیت دارند، مورد
دیگری در اولویت قرار ندارد. با اتکا به تجمیع موارد گفته شده توسط راوی است که می‌توان به این جمع‌بندی رسید که شوهر زن مرده و او را با نوزداش تنها گذاشته و زن هم
درگیر مالیخولیا شده است.

مورد دیگری که در دو داستان اول جلب توجه می‌کند، این است که نویسنده از اینکه داستانش ساده به نظر برسد، اکراه داشته و به قول معروف فرازهایی از داستان را پیچانده است. به عبارتی از اعلام روشن و صریح برخی حقایق خودداری کرده که البته این موضوع جدا از تکنیک‌هایی چون تاخیر و تعلیق است، چون این فنون به جای خود در داستان‌ها به کار رفته‌اند.

به نظر می‌سد آیدا مرادی آهنی علاقه زیادی به روایت قصه آدم‌هایمالیخولیایی دارد. البته این تعبیر نه از جهت منفی که نشان از علاقه نویسنده بهپرداختن به قصه‌هایی است که قهرمانشان یک فرد منزوی، تنها یا مالیخولیایی است. چون در داستان سوم هم تنهایی، غم، حالات دیوانگی و غیرعادی در هم تنیده شده‌اند. این داستان نیز زمینه‌ای سراسر اندوه‌بار دارد و در امتداد داستان‌های غم‌انگیز و افسرده قبلی است که راویان و قهرمانان افسرده دارند. عنوان داستان چهارم هم در تکمیل این فضای اندوهناک بی‌تاثیر نیست: «زیر آب روی لجن‌ها»

این داستان در یک بیمارستان روانی می‌گذرد. جملات ابتدایی این داستان هم از این حقیقت خبر می‌دهند که قرار است با داستانی مانند داستان‌های قبلی روبرو هستیم. «نوع بیماری را اسکیزوفرنی مزمن و افسردگی شدید تشخیص دادن» اما خواننده به واقع به تمام کردن این داستان، نفس راحتی می‌کشد؛ چرا که از خواندنش لذت برده و عامل عشق، کمی فضای خشک مجموعه را تا این‌جای کار، مرطوب و متعادل کرده است. این داستان که نه خیلی صاف و ساده ولی رک و راست است، تا این‌جای کتاب، بهترین داستان
مجموعه است و قصه‌اش کشش و کنجکاوی خوبی ایجاد می‌کند.

جاذبه اصلی این داستان به دلیل وارد کردن عشق به قصه است. مرادی در این داستان، عشق را وارد مسائل روان‌پزشکی و دیوانه‌بازی کرده است. در آخر هم گویا پرستار داستان که راوی اول شخص است، خودش عاشق مرد مبتلا به اسکیزوفرنی شده و شاید پدید آمدن عشق در زندگی و وجود ناامیدش، مساوی با به کار گیری همان توصیفاتی باشد که بعد از باریدن باران و خیس شدنش، از خودش به کار می‌برد.

نکته دیگری که داستان‌های این مجموعه دارند، روانکاوی شخصیت‌ها و حالت تحلیلی داستان‌هاست. سر نخ‌ها و به قول معروف قطعات پازل باید از جایی به جای دیگر منتقل شوند تا داستان تکمیل شود و البته این مهم بدون تمرکز خواننده، شدنی
نیست. همان‌طور که داستان‌ها روانشناختی هستند،‌ با توجه به المان‌های به کار گرفته شده در داستان‌ها، می‌توان نویسنده را شناخت. به عنوان مثال، انار عنصری است که به نظر توجه نویسنده را خیلی به خود جلب کرده است. چون ه دفعات در داستان‌ها
حضور دارد و حتی نام یکی از داستان‌ها هم «انار داغ» است.

دو داستان دیگر از فضاهای روانی بیرون آمده و به زندگی بیماران افسرده می‌پردازد. انسان‌هایی که قصه‌شان در این دو داستان روایت می‌شود، همه افسرده هستند و آخری معتاد هم هست. داستان «رقابت» با تعلیق به پایان می‌رسد. عنوان رقابت هم یادآور رقابت یا ماراتون زندگی است. اگر خواننده با موسیقی‌هایی که قسمتی از آن‌ها با متن انگلیسی در داستان آمده‌اند، آشنا باشد طبیعتا بهتر فضای داستان و حالت شخصیت سیما را مجسم می‌کند. داستان «گوگرد» هم همان حالت پازل‌گونه را دارد که قطعاتش از لحاظ زمانی به هم ریخته‌اند. البته این بهم‌ریختگی در حدی نیست که خواننده سر در گم شود چون مقطعی به گذشته و مقطعی به حال می‌پردازد.

در این داستان جملات استعاره‌ای که مفهوم خاصی را منتقل کنند، به خوبی به کار گرفته شده‌اند و «گوگرد» از داستان‌های خوب مجموعه است. داستان «حق‌السکوت» که حاوی مفهوم پونزی روی دم گربه و عنوان کتاب است، داستانی مبهم است که با حال و
هوای داستان‌های قبلی مجموعه، تفاوت دارد. داستان آخر هم چنین وضعی دارد. داستان پایانی مانند داستان‌های ابتدایی کتاب، واگویه‌وار هستند و راوی‌شان اول شخص است.
درون‌گرا بودن شدید هم از ویژگی‌های این دو داستان است

جدا از خوب یا بد بودن، یا قوی و ضعیف بودن قلمی که برای نگارش این دو داستان به کار گرفته شده، برقراری ارتباط با این دو داستان توسط خواننده، نسبت به دیگر داستان‌های مجموعه، بسیار مشکل است. جملات و عباراتی در این دو داستان
تکرار می‌شوند که این تکرار برای تاکید بر مفهوم یا توصیف فضای مد نظر نویسنده، است. این تکرارها برای تاکید به کار می‌روند و در این دو داستان، حال نامساعد یا نا به سامانی اوضاع را نشان می‌دهند.

استفاده از الفاظ و جملات مشابه در طول کتاب و داستان‌هایش، حکایت از نزدیک‌ بودن زمان نگارش داستان‌ها دارد. اکثر داستان‌ها در فضای ذهنی مشابهی خلق شده‌اند و اگر حدس اشتباهی نباشد، نباید نوشتنشان فاصله زیادی چون یک یا دو سال از
یگدیگر داشته باشد.

در یک جمع‌بندی کلی می‌توان داستان‌های مجموعه «پونز روی دم گربه» را روی یک منحنی درجه دوم با معادله منفی ایکس به توان دو توصیف کرد که نقطه اکسترمم آن یا بهتر بگوییم ماکسیمم آن در داستان‌های میانی کتاب که بهتر و روان‌تر هستند، قرار دارد و داستان‌های ابتدایی و آخری مجموعه در حکم نقاط صعود و نزول آن هستند.

نقدی بر “پونز روی دم گربه”- سینا دادخواه

مطلب زیر را می توانید در مجله تجربه شماره 2 نیز بخوانید.

به نام پدر 

«- سبکم کن! سبکسارم کن ای پدر!
به گذار از این گذرگاه درد
یاریم کن یاریم کن یاریم کن!»
مرد مصلوب- احمد شاملو
بعضی داستان‌ها دوست دارند جای آن که تو را وارد نوسانات احساسی و عاطفی کنند یا به هیجانت بیاورند با تو وارد بده‌بستانی خونسرد و بی‌طرف بشوند. این داستان‌ها قرار است تو را تدریجاً به تامل و تعقل وادارند و به همین خاطر ترجیح می‌دهند آدم‌های اصلی‌شان را طوری انتخاب کنند که مخاطب به جای «سمپاتی» در درجه‌ی اول نسبت به‌شان «ایمپاتی» داشته باشد. در نهایت اگر از عهده‌ی این قرارومدار با مخاطب بربیایند با ایجاد فضایی خاص و سرشار از تاملات و ظرایف، تفکربرانگیز می‌شوند و شخصیت‌های‌شان در ذهن مخاطب خوش می‌نشینند. بالواقع در این داستان‌ها با گونه‌ای «مقاومت» و «مبارزه‌ی منفی»  روبرو هستیم . از من دور شو تا بعداً به من نزدیک شوی!
آیدا مرادی آهنی در اولین مجموعه‌ داستان خود چنین استراتژی  دشواری را در پیش گرفته است. نثر سنجیده و خونسرد، شخصیت‌های ایمپاتیک و لوکیشن‌های محدود همگی قرار است مخاطب را حتی مستبدانه به یک سمت‌وسوی مشخص سوق بدهند. در واقع داستان‌ها قرار است آن قدر خلوت بشوند که ایده‌ی اصلی‌شان خودبه‌خود و به‌راحتی هر چه تمام‌تر آشکار بشوند. اما ایده‌ی اصلی داستان‌های «پونز روی دم گربه» چیست؟
اصلاً تصادفی نیست که تقریباً در تمامی داستان‌ها با شخصیت‌هایی به شدت مساله‌دار و در مرز فروپاشی روانی روبرو هستیم. شخصیت‌هایی که خودشان هم نمی‌دانند از چه رنج می‌برند و این مخاطب است که پس از خواندن به کمک فضاها، تصاویر، گفت‌و‌گوها و تفاسیر راوی به این منبع رنج پی می‌برد.  منبع رنجی که چیزی جز «پدر» نیست. شخصیت‌های آیدا مرادی‌ آهنی گرفتار یک رابطه‌ی بحرانی با پدر هستند. در بعضی از داستان‌ها پدر درگذشته است و شخصیت هنوز از پس ضربه‌ی تروماتیک فقدان پدر برنیامده و در نتیجه دچار آشوب و اختلال روانی شده. در پاره‌ای دیگر از داستان‌ها پدر محور اصلی نیست اما حضوری قاطع و مسلط در گذشته و حال شخصیت‌ها دارد. احتمالاً برای طیف مهمی از مخاطبان پاسخ به این سوال اهمیت  زیادی دارد: نویسنده با چه قصدی رابطه‌ی پدر فرزندی را به موتیف بنیادی داستان‌هایش بدل کرده است؟
به نظر می‌رسد فرا و ورای حضور واقعی پدر در زندگی ذهنی و عینی فرزند، به خصوص در دوران مدرن باید معانی ضمنی و نمادین و استعاری پدر را هم مد نظر داشت. پدر در نقد فرویدی و پسافرویدی تبدیل به استعاره‌ای «مرکز قدرت» در سلسله‌مراتب قدرت اجتماعی می‌شود و به همین دلیل آشکار ساختن رابطه‌ی بحرانی پدر و فرزند، بالواقع آشکارسازی رابطه‌ی همواره بحرانی و پر شکاف قدرت اجتماعی و شهروندان جامعه است. روشن است که به سادگی و بدون واسطه نمی‌توان میان سرچشمه‌های قدرت روانی فرد و قدرت اجتماعی رابطه ایجاد کرد ولی نباید هم فراموش کرد ادبیات خصوصاً ادبیات مدرن با دست گذاشتن روی این رابطه چند شاهکار عظیم آفریده است: برادران کارامازوف، خانواده‌ی تیبو، گفت‌وگو در کاتدرال و گوربه‌گور تماماً بر مبنای این رابطه‌ی تروماتیک و بحرانی شکل گرفته‌اند. به همین دلیل است که توصیف و نشان دادن حضور شبح‌گون پدر حتی پس از مرگش، در زندگی درونی شخصیت‌ها صرفاً یک توصیف روانشناختی نیست و دلالت‌های متعدد تاریخی و اجتماعی دارد.
دقیقاً همین رابطه‌ي واقعی/ نمادین است که منجر به تامل در خوانش داستان‌های آیدا مرادی‌ آهنی می‌شود.  داستان‌هایی مثل «یک بشقاب گل» یا «داغ انار» یا «زنی پوشیده با گردن‌بند» کاملاّ  قاطع و واضح  بر مبنای همین رابطه نوشته شدند. پدر در این داستان‌ها حضوری کاریزماتیک و در عین حال منحط دارد و شخصیت‌ها ناتوان از هضم این تناقض، به شکلی تراژیک بار سنگین و بیمارگون فرزندی را به دوش می‌کشند. به همین دلیل این داستان‌ها مرثیه‌ای قوی و جدی هستند بر فرزند بودن و ناتوانی در فرزند بودن.
در نهایت باید گفت مجموعه‌ی آیدا مرادی آهنی منهای دو داستان آخر، مجموعه‌ای است یک‌دست، قابل تامل همراه با وحدت آگاهانه‌ی مضمونی و محتوایی که لااقل در مجموعه‌ داستان‌های چند سال اخیر کمتر شاهدش بوده‌ایم. داستان‌هایی که تولد یک داستان‌نویس جوان دیگر را به جامعه‌ی ادبی کوچک ما نوید می‌دهند. امیدوارم این ارزیابی شتابزده دعوتی باشد به خواندن این داستان‌ها و تاملات و کشف‌های شخصی که یک‌تنه همیشه و تا ابد ادبیات را زنده نگه می‌دارد…

عکس: بارسلون- ساگرادافمیلیا-  نوامبر2008

گزارش نشست “پونز روی دم گربه”

گزارش نشست “پونز روی دم گربه” در سایت نشر چشمه.

حاشیه های نشست “پونز روی دم گربه” به روایت تصویر

حاشیه‌های نشست “پونز روی دم گربه” از دریچه دوربین حمید جانی‌پور در سایت نشر چشمه.

عقل گریزی و نقد مجموعه داستان پونز روی دم گربه

با حضور:مهدی یزدانی‌خرم، علیرضا محمودی ایرانمهر و فرشته نوبخت.

دوشنبه، 6تیر،ساعت 4:30.

فرهنگسرای ملل، بزرگراه صدر، بلوار قیطریه شمالی، بوستان قیطریه.

خبر را می توانید در سایت نشر چشمه نیز بخوانید.

منتشر شد…

 

…کلاه قرمزم را پایین کشیدم. توی چشم‌هایش آب جمع شده بود. گفت: «بی‌انصافی کردی. حتی مهلت ندادی برگردد.»

چاقو را به ضرب از کمر مادربزرگ کشیدم بیرون. توي گوني مچاله شده بود. گفتم:« ما هم خانه نبوديم وقتي که رفت و مجسمه ها را شکست. مادر خواب بود وقتي که رفت سر وقتش…»
شادي گفت:« نکشت که.»
نگاهش که کردم به روزنامه‌ها نگاه کرد و گفت:« مگر همه چيز رو‌به‌راه نشد؟»
طناب را محکم گره زدم و گفتم:« اگر گربه نبود با آن همه چسبي که زده بود دور گردن مادر…»
چهره مادر يادم آمد که دراز کشيده بود روي تختش. گربه نشسته بود بالا سر مادر و از سوراخ کيسه به چشم‌هايش نگاه مي‌کرد. چند قطره‌ی ريز روي ديواره‌ی کيسه سر مي‌خورد…

پونز روی دُمِ گربه،آیدا مرادی آهنی،نشر چشمه (جهان تازه داستان)،بهار 1390

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها