برچسب های پست ‘چهاردیواری’

رافا

بازی نادال و کیریوس را یک بار دیگر هم دیدم. بعد از حرف‌های کیریوس درباره‌ی نادال. کیریوس همان حرکت تحقیرآمیز همیشگی را می‌کند؛ سرویس با سر راکت. قبلاً هم این کار را با نادال کرده بود. منتها این بار نادال دیگر عصبانی نمی‌شود یا حداقل به عصبانیت پشت می‌کند. همین هم کیریوس را بیشتر از کوره درمی‌برد. هرچه بیشتر سعی می‌کند نادال را عصبی کند خودش عصبی‌تر می‌شود، و در ناراحت‌کردن نادال ناموفق‌تر، و آخرش آن ضربه محکم را به نادال می‌زند.

یک چیز توی بازی‌شان برای من حیرت‌آور بود. این‌که کیریوس شاید بیشتر از نادال تلاش می‌کرد. اما همه‌ی آن توان را گذاشته بود تا نادال را عصبانی کند و بعد با ضعفِ او از او ببَرد. در مقابل نادال فقط داشت بازی می‌کرد. بازی خودش. و همین اگر دلیل بُرد نادال نبود، دست کم دلیل شکست کیریوس بود. آن‌قدر -نه فقط از باخت- که از کل بازی‌اش تحقیر شده بود که بعد از بازی درباره‌ آن ضربه به نادال بگوید: «اهمیتی برایم ندارد. چرا عذرخواهی کنم؟ او این همه گرند اسلم دارد. پول زیادی در حساب بانکی‌اش دارد. می‌تواند یک ضربه به بدنش را تحمل کند. از قصد سینه‌اش را نشانه رفتم.»

آدم یاد یک‌سری حرف‌ها در فضای ادبیات خودمان می‌افتد.

نادال با هجده گرند اسلم، امروز هم ۰-۳ جو ویلفرید را بُرد و رفت برای یک هشتم پایانی ویمبلدون.

گربه‌ی کوچکِ عجیب *

خانه ساکت است. مامان و پدر رفته‌اند سفر. مجلس ختم آقای مدنی را تنهایی رفتم. ششمین مجلس ختم در عمرم. مرگ دیگر متأثرم نمی‌کند. این را حالا دیگر مطمئنم. دیگر می‌دانم که بی‌تفاوتی‌ام به مرگ دیگران به‌خاطر شوک بعد از مرگ عزیز نیست. مرگ توی قفسه‌ای از جانم نشسته؛ ساکن، مثل یک گلدان خالی که گربه‌ای از کنارش رد نمی‌شود.

همه چیز در غلظت گرمای تابستان جلو می‌رود. کُند، گرم، ساکت، سنگین. یک نُتِ بَم و کشدارِ پیانو.

صبح‌ها می‌دوم. خیلی آهسته اما تا جایی که مزه‌ی خون را توی دهانم حس کنم و بایستم. بعد می‌نویسم. تا جایی که در توانم باشد. گاهی تا عصر. گاهی هم تا گرگ‌ومیش غروب که باید با پدر و مامان اسکایپ کنم. ناهار خورده‌ام؟ بله، نگران نباشید همه چیز مرتب است. خانه چرا تاریک است؟ برق‌ها را روشن نکرده‌ام، نگران نباشید. لاغرتر شده‌ای؟ نگران نباشید. ماشینی که بیمه ندارد را چرا سوار می‌شوم؟ کی می‌خواهم بروم دنبال چیدن گیلاس‌ها؟ آخر خراب می‌شوند. می‌روم چشم.

خداحافظی می‌کنم. زندگی‌هایی هستند که در چشم‌گفتن می‌گذرند.

یکی دو چراغ را روشن می‌کنم. La Follia ویوالدی را می‌گذارم. به گل‌ها آب می‌دهم. ویوالدی زاناکس است.

کمی فیلم. کمی کتاب. حالا کم‌کم بی‌خوابی شب‌ها شروع می‌شود. می‌نشینم توی ماشین، پیانوی پرتپشِ پیتر برودریک، اتوبان‌های خلوت را رفتن و برگشتن.

یک کُلداستاپ یا پانادول. و بعد رفتن به تخت.

صدای گربه‌ای از توی حیاط می‌آید. یکی از گلدان‌های خالی را می‌اندازد.

*عنوان، نام فیلمی از رامون زورکر است.

از این سو

دوباره برمی‌گردم این‌جا. فکر می‌کنم نوشتن توی اینستگرم وقت‌ تلف‌کردن است. 

این‌جا امن‌تر است. آسایشش بیشتر است. شاید چون تعداد محدودی می‌خوانند. مثل اتاقی با شیشه‌ی رفلکس است. من آن سمت را نمی‌بینم. هرچه توی شیشه می‌بینم بازتاب خودم است. نمی‌بینم کی از آن‌طرف نگاهم می‌کند. راحت‌تر است.

آنتوان چخوف ۱۸۹۰

Anton-Macha-2

به هیچ‌ وجه نمی‌توان تماشای فیلمی را از دست داد که درباره‌ی بخش مهمی از زندگی نویسنده‌ی محبوب روسی «آنتوآن چخوف» است. از زمانی که به عنوان صدایی جدید در ادبیات روسیه او را کشف می‌کنند. زمانی که داستان‌هایش را با نام «آنتوشا چِکونتی» امضاء می‌کرد. پزشکی که همراه خانواده‌اش در آپارتمانی زندگی می‌کرد و برای کمک بیشتر به خانواده‌اش داستان‌های کوتاه می‌نوشت. فیلم در یک ساعت و سی و شش دقیقه به خوبی از پس ترسیم برهه‌های مهم زندگی چخوف برمی‌آید. ماجرای زنی که به آقای نویسنده دل می‌بازد و همچنین مرگ برادر مریضِ چخوف از جمله پیرنگ‌های موازی و جذاب هستند که روایت می‌شوند. داستان حین نشان دادن کشش و احساسات چخوف نسبت به داستان‌نویسی واکنش او را به جریان عاطفی زندگی‌اش یعنی رابطه با «لیکا» توسط احساسات دیگری به تصویر می‌کشد. و این‌که چه‌گونه بیشتر امیال را در راه ادبیات و خلق آن‌چه می‌خواهد قربانی می‌کند. نکته‌ی جالب دیگر الهامی است که از افراد مختلف برای نوشتن داستان‌ها می‌گیرد. و این که چه‌طور از شخصیت‌های پیرامونش برای خلق کاراکترهای قصه‌هایش استفاده می‌کند. در کنار این‌ها فراز و نشیب‌هایی که در شغل پزشکی با آن درگیر است بیشتر از هروقت بدترین لحظاتش را می‌سازند یعنی زمان‌هایی که در نجات‌دادن مریضی شکست می‌خورد و مرگ، بیمار را از چنگ او می‌رباید. ارزش دیدن فیلم که در دسته‌ی بیوگرافی قرار دارد گاه صحنه‌هایی است که انگار بازگو کننده‌ی یک موقعیت تاریخی اند. صحنه‌ای در فیلم وجود دارد که چخوف به دعوت «تولستوی» به ملاقات او می‌رود. صحبت‌های دو نفره‌ی آن‌ها، اظهار نظر‌های تولستوی و رفتار او در آن صحنه بسیار تماشایی است. و البته ماجرای سفر مهم چخوف به جزیره‌ی ساخالین. سفری که بعد از آن گویی با چخوف دیگری روبرو می‌شویم.

پ.ن: آنتوآن چخوف۱۸۹۰رنه فرهفرانسه۲۰۱۵.

مادام کوراژ

madame_courage_4_-_credit_neon_productions

فیلم را می‌توان درامی اجتماعی دانست. پسر نوجوانی که معتاد به قرص‌های رنگارنگ توی جیبش است و راهی آسان‌تر از دزدیدن کیف یا گردنبند زن‌ها پیدا نمی‌کند که بشود خرج قرص‌ها را درآورد. صحنه‌ی شروع فیلم، قلاب خوبی برای تماشاگر است. پرش به تعقیب دخترهای مدرسه‌ای، دور از هر درازگویی ما را به سمت درستی هدایت می‌کند. «عُمَر» زندگی بی‌سروسامانی دارد اگر که بشود اسمش را زندگی گذاشتاما همین زندگی بی‌هدف و بی‌سروته با دزدیدن گردنبند دختری، نه هدف، اما می‌شود گفت که رنگ می‌گیرد. و نکته‌ی قابل تأمل داستان این‌جاست که این رنگ تازه بر زندگی پُر از نکبت او، جای این‌که نوید اتفاقی متفاوت و بهتر باشد از همان ابتدا بیننده را نگران می‌کند. مکان و نحوه‌ی زندگی خانواده‌ی «عُمَر»، اتمسفری دارد که هم‌رنگ اتمسفر غالب فیلم است. پیرنگی از فیلم به خواهر «عُمر» اختصاص دارد و از آن طریق، قسمت‌هایی که مربوط به شخصیت خواهر است با تکیه بر کاراکتر و نوع رفتار مادرْ موفق به ایجاد انسجام در داستان می‌شود. در مجموع، فیلم دور از کلیشه‌های مرسوم، مصرانه بر رئالیسم تأکید دارد. هر گوشه از زندگی «عُمر» که در داستان روایت می‌شود صحه‌گذار این ادعا است. فیلم ضمن اشاره به شخصیت، تصویر درستی نیز از مکان ارائه می‌دهد. شهر و آدم‌هایی که در طول داستان؛ «عُمر» برای خرید قرص‌ها یا گوشی دزدی و یا فروش گردنبند‌هایی که از گردن زن‌ها باز کرده، سراغ‌شان می‌رود انگار از یک جنس‌ هستند. از این رو پیرنگ‌های داستان حول محور واحدی می‌چرخند تا تأثیر محیط و آدم‌ها را بر کنش شخصیت‌ها نشان دهند. شخصیت‌هایی که بیشتر از حرف‌زدن با عمل‌کردن؛ و البته در حین سکوت، به کنش یا واکنش دست می‌زنند. و از آن‌جا که موسیقی، صدای محیط است همه‌چیز نزدیک‌تر و ملموس‌تر و چه بسا جان‌دارتر به نظر می‌رسد.

پ.ن: مادام کوراژ- مرزاق علواش- فرانسه- ۲۰۱۵.

هم‌نوازانِ زباله‌ها

Unknown

دیدن این مستند را به دلیل موضوع انتخابی و نحوه‌ی ورود به داستان می‌توان توصیه کرد. کارشناس محیط زیستی که تصمیم می‌گیرد به بچّه‌ها موسیقی یاد بدهد. آن هم در روستایی که محل جمع‌آوری هزار و پانصد تُن زباله‌‌ی روزانه است. همان‌طور که در کودکی‌اش، موسیقی بهترین دوست برای او بوده پس حالا می‌تواند بهترین دوست، برای کودکان این منطقه هم باشد که آینده‌ای جز ادامه‌ دادن به شغل پدری، یعنی جمع کردن زباله‌ها ندارند. ایده‌ی عجیبی است ساختن ابزار موسیقی با زباله‌ها. این‌که ویولن سل را از بشکه‌ای فلزی درست کنند و با چوب‌ها و تکّه‌پاره‌های آهن، گیتار و کلارینت بسازند، و یا از عکس رادیولوژی برای صفحه‌ی درام استفاده کنند. ایده‌ای که در ابتدا به نظر کمتر مخاطبی نه تنها قابل اجراء، بلکه عقلانی به نظر می‌رسد. اما او مصمم است. مطمئن است با کمک یکی از آشغال‌جمع‌کن‌ها که زمانی سنگ‌تراش بوده می‌شود کارگاهی راه بیندازند و اتفاقاً با حداقل امکاناتی که وجود دارد مدرسه‌ی موسیقی تأسیس کنند؛ با همین بچّه‌ها و همین سازها که حاصل ساعت‌ها جست‌وجوی نجّار میان زباله‌ها است. و از آن عجیب‌تر، داستان پشتکار است. بله، سخت است باورِ جهانی شدن گروه ارکستر «زباله‌های بازیافتی» و البته این‌که چه‌طور به شهرت می‌رسند و توسط چه شخصیت‌های مهمی مورد حمایت قرار می‌گیرند. فیلم در کنار این‌ها روایت زندگی چند عضو ارکستر و خانواده‌های‌شان نیز هست. آرزوهایی که پدران و مادران‌شان برای خود داشته‌اند و حالا همه‌ی امیدشان به این معلم و مدرسه است. و در عین حال، فیلم در پس‌زمینه‌ی داستان اصلی، مشکلاتی را روایت می‌کند که گاه به شرایط محیطی و اقتصادی و گاه به مسائل خانوادگی برمی‌گردند. و تنها محدودیت‌ها و شرایط محیطی و اقتصادی نیست که هر لحظه این تلاش مستمر را با خطر روبرو کند. تهدیدهای جغرافیایی و اثراتش بر مدرسه‌ی موسیقی و تلاش شخصیت‌ها خود داستانی است جدا.

پ.ن: هم‌نوازان زُباله‌ها- ساخته‌ی برد الگود، گراهام تونسلی- اسپانیا- ۲۰۱۵.

توییت‌‌گونه

اول که سال‌ جدید مبارک باشد و خُب چندوقتی نشد به این‌جا سر بزنم.

برای دوستانی که پرسیدند و می‌پرسند عرض کنم که خیر، من جزء انجمن رمان پنجاه و یک نیستم. کارشان را دنبال می‌کنم و بسیار بسیار دوست‌شان دارم. بچّه‌های زحمت‌کشی هستند. این را می‌شود از سر زدن به سایت‌شان هم دید. دست لیلا عطارچی عزیز و باقی درد نکند.

کتاب «ساناز زمانی» یعنی «اتصال کوتاه» را پارسال خواندم. همان موقع که منتشر شد. و واقعاً باید همان پارسال می‌نوشتم که خواندنش چه خوب بود. این همه جسارت در نوشتن از زندگی زن‌ها قابل تحسین است. برعکس خیلی‌ها، من فکر می‌کنم نسل من هرچند کُند، اما دارد جلو می‌رود. ساناز زمانی به نظرم نویسنده‌ای است که با خودش صادق است و شجاعتش احترام‌برانگیز. محافظه‌کاری ندارد. بعد مدت‌ها یک رمان از زندگی زن ایرانی خواندم که با جسارت می‌گوید گاهی حالش از بچّه‌اش به هم می‌خورد. باز هم تبریک می‌گویم به ساناز. کاش بیشتر و بیشتر از او بخوانیم.

این مدت که گذشت در مجله‌های «جهان کتاب»، «روایت»، «هنر و سینما» –شماره‌ی دو و سهمطالبی داشتم که امیدوارم از خواندن‌شان لذت برده باشید.

ممنون که هستید. ممنون که سر می‌زنید. شاد باشید. از زندگی لذت ببرید. اصلاًً پدر زندگی را دربیاورید. و هیچ سوختی جز شادی برای زندگی مصرف نکنید.

به فهمِ سامع

dress-the-part-only-lovers-left-alive-1_125822172855.jpg_gallery_max

حالا که برمی‌گردم و یادداشت‌ها را نگاه می‌کنم می‌بینم ما این قرار را از اول مهر گذاشتیم. که او هرچه لینک و مقاله درباره‌ی نمایش و تئاتر بود بفرستد و من هرچه لینک و مقاله که درباره‌ی بلاغت باشد. می‌دانستیم یا نمی‌دانستیم که این‌ها یک‌جایی به هم گره می‌خورند، نمی‌دانم. اما تا چندروز پیش هم هیچ‌کدام به روی خودمان نمی‌آوردیم که چرا هر کس دنبال تحقیق خودش نمی‌رود. شاید این‌جوری داشتیم دو موضوع را دنبال می‌کردیم. و هنوز می‌دیدم که او آدم نگران سال‌های قبل است. و همیشه نگران کسی که باهاش کار می‌کند بیشتر است تا خودش. این را هم گفتم بهش؛ آن روزی که زنگ زد و نتیجه‌ی آزمایش مادر را پرسید که هفته‌ی قبل درباره‌اش حرف زده بودیم.

این نگرانی، بلاغت، نمایش همه دست به دست هم دادند. و او هرروز که مسیر وزارت‌خانه را تا بیرون شهر می‌رفت، سر همان ساعت، فکر می‌کردم در آن جادّه‌ی خاکی، در شهری که خودم زمانی آن‌جا بودم؛ چه می‌شنود؟ آیا او هم می‌شنود؟ آیا آدم‌های دیگر هم شنیده‌اند؟ درست به‌اندازه‌ی چهارمتر آن صدا را می‌شود شنید. راننده باید خیلی آرام برود، شیشه باید پایین باشد و باید گَردِ راه را به جان بخری تا صدا را بشنوی.

من حساب کرده بودم، دقیقاً چهارمتر بود. راننده‌ی من اگر چه با نگاه تأیید کرده بود اما به همان زبان خودشانگفته بود: «نه خانم، خیالاتی شدید

تا این‌که آن روز، بعدِ فرستادن یک تکّه از «دررالادب»، و رد و بدل کردن چند لینک؛ برایش ماجرا را تعریف کردم. گفت: «چی می‌گی تو؟»

و لحنش، نگاه راننده را یادم آورد. باور نکردم تا حالا نشنیده باشد. فردایش در همان مسیر، از اول جاده زنگ زد. من آدرس می‌دادم. هنوز حفظم خیلی جاهایش را. رسیده بود به آن نقطه. لابد راننده از آینه نگاه می‌کرد و هیچ از کشف یک غیربومی خوشش نمی‌آمد.

صدا نزدیک می‌شد. من می‌شنیدم، او می‌شنید، راننده هم حتماً. جلوتر که رفتند قطع شد. حتماً چهارمتر. چیزی نگفتم. قطع کردم.

یک ساعت نشد که زنگ زد. گفت زبان‌شان تبّتی است.

تبّتی؟ تبّت چه ربطی به آن‌جا دارد؟

عجب سؤالی بود در وادی بی‌ربطی!

پرسید: «می‌خوای بدونی چی می‌گفتن؟»

گفتم نه.

یک بازی، یک آس، یک نقل‌قول

J. K. Simmons

J. K. Simmons

فِچِر: «می‌دونی چارلی پارکر چه‌طوری چارلی پارکر شد؟ پارکر یک جوون تازه‌کار بود؛ ساکسیفون رو هم بد نمی‌زد. تا یک‌بار رو صحنه گند می‌زنه. جونز هم سنج رو پرت می‌کنه سمتش. ملّت می‌خندن. پارکر تمام شب زار می‌زنه. اما فکر می‌کنی صبح بعدش چه‌کار می‌کنه؟ تمرین. تمرین و تمرین. فقط هم با یک هدف؛ این که دیگه باعث خنده‌ی هیچ اَحَدی نشه

شلاقدیمین شزل۲۰۱۴.

یادداشت‌های زیرزمین

IMG_8410

۱-«باروت نیست که عاقبت تکلیف جنگ را معین می‌کند، تعیین‌کننده‌ی تکلیف جنگ کسانی هستند که آن را اختراع کردند.»

چی بهتر از دوباره‌خوانیِ «جنگ‌وصلح»، آن هم با اخبار این روزها. دوبارْ آن قسمت که «پرنس آندره» می‌رود تا خبر پیروزی را به پادشاهِ اتریش بدهد خواندم. آن شیرینی و شورِ پیروزی چه‌طور در برخورد با رجالِ وینْ مثل تابلویی اصالتش را از دست می‌دهد. وقتی با سَرِ پُرغرورْ تازه می‌فهمد خبری که آورده در برابر رویدادها و اشغالِ وین و نزدیک‌شدنِ «بوئونوپارته» به قلبِ پایختِ اتریش هیچ هم باعث افتخار نیست. داشتم فکر می‌کردم این دگرگونیِ «آندره بالکونسکی» یکی از جذاب‌ترین‌های چرخش حالت شخصیت جنگ‌جو است. مخصوصاً آن‌جاکه احساس می‌کند از جنگی که خودش خبر پیروزی‌اش را آورده بسیاربسیار دور شده. اما، اما دوباره با به‌یادآوردنِ صدای توپ‌ها، شلیکِ تفنگ‌ها و فرانسویانی که تیراندازی می‌کردند؛ لبخند می‌زند. شوری که از کودکی دیگر نشناخته دوباره در او رنگ می‌گیرد و با خودش می‌گوید: «بله، این‌ها همه اتفاق افتاده است

در دوباره‌خوانی‌هایی که مدتی است شروع کرده‌ام؛ بارها شده کتابی که زمانی خیلی دور، از خواندنش لذّت برده بودم را با نگاهی واقع‌بینانه‌ترْ کم‌ارزش‌تر از سابق ببینم. که لابد می‌گویید اصلاً عجیب نیست. اما «جنگ‌وصلح» حتی بیشتر، خیلی بیشتر از قبلْ در هرصفحه غافلگیر‌کننده است. شاید برای همین است که خواندنش دارد طولانی می‌شود.

۲-یکشنبه‌ای که گذشت، یعنی اوّل آذر؛ در مؤسسه‌ی بهاران، بخشی از یک داستان جدیدم را خواندم. خواندنش، خستگی‌اش را از من دور کرد؛ تا چه افتاده باشد و چه درنظر آمده باشد.

۳-«لاورنس» می‌گوید: «ویروس خیال، نزد مردم خیال‌باف به عمل می‌انجامدبعدها «مالرو» نتیجه گرفته که اگر غیر این است پس چه باید گفت درباره‌ی شعرهای پیشگویانه‌ی «پل ورلن»؟ «مالرو» می‌گوید نویسنده و شاعر با خیال خودش است که به سوی سرنوشتش می‌رود. بعد آخروعاقبتِ «پل ورلن» را مثال می‌زند با آن مصرع «روح من به سوی غرقاب‌های هول‌آور بادبان می‌کشدپشت سرش می‌رود سراغ «همینگوی» و روابط عاشقانه‌ی داستان‌هایش و خودکشی‌های داستان‌‌هایش و زندگی بیرونِ داستان‌هایش. آخر هم می‌رسد به آن سطرِ نیچه که؛ «این‌جا آغاز تراژدی استو این‌که چند ماه بعد از این نوشته، «نیچه»، «سالومه» را دیده و باقی قضایا. و این‌جوری دنبال یک رابطه‌سازی می‌گردد؛ یک‌جور ارتباط نویسنده با جهان بیرون که نزدیک به آن‌ شیوه‌ی تقدس در قدیس است که خودش می‌گوید برایش جالب است.

هنوز هم وقتی چنین روایاتی می‌خوانم از خودم می‌پرسم واقعاً می‌شود برای نویسنده شأن قدسی قائل شد؟ حالا گیریم این شأن قدسی هم نباشد. هر چه باشد یک‌جور منزلت است. و اصلاً با این‌جور رابطه‌سازی چه چیزی ثابت می‌شود مگر ذوقی در دل خود نویسنده؟

۴-یک نقل‌قول دیگر هم از «جنگ‌وصلح». یک‌جا «پرنس آندره» می‌آید تا خبر عقب‌نشینی را به «توشین» بدهد. «توشین»، سرخوش از غرورِ جنگ و غم‌زده از شکست، بی‌اذنِ مقامات دارد توپ می‌ریزد روی سر دشمن، جای آن‌که بساطش را جمع کند و با سربازانش به عقب فرار کند. راوی می‌گوید گلوله‌ها از بالای سَرِ «پرنس» می‌گذشتند که او آرام به خودش گفت: «حق ندارم بترسمآن‌وقت آهسته میان توپ‌ها از اسبش پیاده شد و فرمان عقب‌نشینی داد؛ ولی خود از محل آتش‌بار دور نشد. تصمیم گرفت همان‌جا بماند. و همراه «توشین» زیر آتش بی‌امان فرانسویان، میان اجساد کشته‌شدگان قدم گذاشت.

بماند که همچنان فکر می‌کنم شخصیت محبوب و جذابِ «جنگ‌وصلح»، «پرنس آندره» نیست. و کاش بعد از این خوانشِ دوباره، درباره‌ي دو شخصیت پیچیده‌اش بنویسم.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها