برچسب های پست ‘چهاردیواری’

شامْ خوش‌تر

Untitled2

گفتند هدیه دارم.

اصلاً شاید بهتر است از کمی قبلش شروع کنم. وقتی رسیدم خانه، ساق پاهایم دو وزنه‌ی سنگین بودند که نمی‌شد تکان‌شان داد. دو ساعتْ دوچرخه‌سواری آن هم بعد از مدت‌ها. بهم گفتند یک بسته گُل و یک بسته میوه رسیده. من ماتم برده بود. یک بسته گل و یک بسته میوه، به آدرسی که فقط دو نفر از دوست‌های صمیمی‌ام دارند و یک دوست جدیدم. بالای آدرس نوشته بود برای خانم آهنی. همین‌جور نشسته بودم. خسته. همین عکس را برداشتم. گفتم می‌فرستمش برای آن دوست‌ها و ماجرا را تعریف می‌کنم و البته مطمئن بودم کار هیچ کدام‌شان نیست. مغزم کار نمی‌کرد. هیچ. هیچ. روی یادداشتِ بسته‌ها هم هیچ اثری از اسم نبود؛ فقط آدرس شرکت گل و میوه. من انگار لجم بگیرد گفتم فردا زنگ می‌زنم به کمپانیِ فرستنده و پیدایش می‌کنم. بعد هم نشستم به احمد محمود خوانی که یک‌دفعه انگار با پتک زدند توی سرم. دو هفته قبل، یک نسخه از مجموعه‌داستانِ «پونز روی دم گربه» را از همین آدرس فرستاده بودم. تنها نسخه‌ای بود که همراهم آورده بودم و قرار بود بدمش به یک ایرانیِ کتاب‌خوان و آخرش فرستادم برای یک غیر ایرانیِ که فقط می‌خواست کتاب را داشته باشد؛ هرچند نمی‌توانست بخواندش. و هرچند که این سطرها را هم نمی‌تواند بخواند. و همه چیز می‌شود آن پیغامِ انگلیسی سه خط ؛ «ممنونم، شما نباید زحمت می‌کشیدید. ببخشید. خداحافظ

بعد هم شام خوردم؛ ته‌چین و سالاد. بعد دوباره احمد محمود خواندم.

 

واقعاً چرا؟

لیلی گلستان: تا چه اندازه نوشته‌های‌تان همانی است که دل‌تان می‌خواسته باشد؟

احمد محمود: هیچ‌وقت کاملاً همان نیست، یعنی دقیقاً نیست، فکر می‌کنم اگر توانایی ثبت بیشتر از پنجاه درصد ذهنم را داشته باشم، موفق شده‌ام

لیلی گلستان: و وقتی موفق شدید چه احساسی می‌کنید؟

احمد محمود: خوشحال می‌شوم، چون می‌بینم کاری کرده‌ام که دست‌کم «شده». چیزی را که می‌خواسته‌ام تا جایی که ممکن بودهدرآمده، البته نه همه‌ی آن‌چه را که می‌خواسته‌ام؛ کم و بیش همان پنجاه درصدهماهنگی ذهن و دست، گرچه فاصله‌اش خیلی کم است، خیلی مشکل است. آنچه را که آدم فکر کرده غالباً به تمامی به لفظ در نمی‌آید.

پ.ن: حکایت حالگفت‌وگو با احمد محمودلیلی گلستانکتاب مهناز۱۳۷۴.

مرگ و جغرافیا

«یک بار در زندگی» نوشته‌ی «جومپا لاهیری» تنها یک داستان عاطفی به نظر نمی‌رسد. چرا که مضمون عاطفی، تنها زمینه‌ای است برای رسیدن به مرزهای جغرافیایی، آن هم بین دو خانواده‌ی هندی. ‌این‌که مرزها قدرت عجیبی دارند تا حتی زیر یک سقف، جبهه درست کنند اما نه به شیوه‌ی معمول. خانواده‌ی دکتر «چوهدری» با آن همه سالْ در هند ماندن و فرار کردن از سختی‌های مهاجرت، هنوز امریکایی هستند؛ بمبئی آن‌ها را بیشتر از کمبریج امریکایی کرده. همسر دکتر پارول دی»- در حمام سِگرت می‌کشد و زن و شوهر هر شب یک بوتلِ جانی‌واکر را تمام می‌کنند. اما پدر و مادر «هِما» با وجود این همه سال زندگی در امریکا، هنوز هندی مانده‌اند. زن و مرد مدام از این همه خرج اضافه‌ی خانواده دکتر «چوهدری» تعجب می‌کنند. مادر «هِما» ساری می‌پوشد و پدرش مشروب نمی‌خورد. و اصلاً عادت‌های‌شان در این همه سال تغییری کرده؟ دو خانواده، آینه معکوسی‌اند از تصور مرزها؛ در هاروارد هندی ماندن و در بمبئی امریکایی بودن. اما داستان فقط این نیست. سایه‌ی مرگ روی تمام این مرزها می‌افتد و همه‌ی برساخته‌های داستان را به سطح معنایی دیگری می‌برد. سرطان سینه‌ی «پارول دی» دیگر جایی برای حسادت خانواده‌ی «هِما» نمی‌گذارد. و راستش داستان «لاهیری» این‌جا کمی ترسناک می‌شود. انگار مرگِ یکی، حسادت را در دیگری از بین می‌برد. انگار مرگِ کسی، آزادکننده‌ وتسکین‌دهنده‌ی غبطه‌های دیگران است. و از آن ترسناک‌تر، این‌که مرگ، بعد از آمدنش، باعث بی‌هویت کردنِ اختلالِ مرزهای جغرافیایی است. لباس‌های امریکایی و ساری هندی، غذای هندی و دِسِر انگلیسی، خانه‌ی محقرِ خانواده‌ی «هِما» و خانه‌ی مدرنی که «چوهدری»ها می‌خرند؛ همه یک‌باره زیر اعتراف پسربچه‌ای به سرطانِ مادرش، شکل دیگری می‌گیرد. «یک بار در زندگی»، ممکن است به لحاظ انتخاب راوی و نحوه‌ی روایت، چندان به دل‌تان ننشیند اما آن‌چه مهم است رساندن داستان به چنین نقطه‌ای است. ترجمه‌ی «عزیز حکیمی» هم لذت خواندن داستان را چند برابر می‌کند. خلاصه که خواندن «یک بار در زندگی» را از دست ندهید.

پ.ن: داستان کوتاه «یک بار در زندگی»- نوشته‌ی «جومپا لاهیری»- ترجمه‌ی «عزیز حکیمی»- از مجموعه‌ی «قضیه‌ی غیب شدن فیل و دیگر داستان‌ها»- نشر مجله‌ی ادبی نبشت.

کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد*

Untitled

باور کن، حتی تصمیم هم نداشتم عکس‌های گالری موقتِ موزه را ببینم. همه‌ی حواسم پی نقاشی «فرانز کلاین» بود. همین‌جور دالان‌‌ها را بی‌مقصد می‌رفتم و انگار این خاصیت آرامش است؛ بی‌مقصد بودن. و یک جای این بی‌مقصدی، چشمم خورد به ورودی بخش موقت. یعنی مجموعه‌ی عکس‌های بعد از سونامی ژاپن، از چند عکاس ژاپنی. می‌دانی؛ ژاپنی‌ها عجیب بلدند از یک منظره‌ی ساده، وهم و خشم طبیعت را بیرون بکشند. از یک اتاق ساده، از نور، از سایه. در کنجِ خانه یا یک ماهی‌فروشی، انگار همیشه موجودی منتظر است که ما نمی‌بینیمش. موجودی که کمین کرده؛ آرام. عکس‌ها پر از حضور آن موجود آرام بود. تا جایی که رسیدم جلوی آن تصویر. فیلمی بود که با هلی‌کوپتر از بالای سِندای گرفته‌اند. تکه‌‌هایی‌اش را بعد سونامی بارها دیده‌ایم. همان فیلم داشت پخش می‌شد منتها کامل، و مهم‌تر از آن بی‌صدا. و همین سکوتِ فیلم، ترسناک بود. می‌خواهم بهت بگویم برای اولین بار بود که فهمیدم صدای گوینده‌ی اخبار، هول و ترس خیلی از آن کثافت‌‌هایی که برای‌مان تعریف می‌کند را می‌گیرد. تصور کن اخبار بی‌صدا باشد؛ انفجاری در سکوت. سربریدنی، بی‌کلمه‌ای توضیح. کلمه است که رعب این‌ها را می‌گیرد. کلام، کلمه.

نشستم روی نیمکت. روبروی تصویر موج‌هایی که همین‌جور می‌رفتند جلو؛ در سکوتِ موزه‌ای که هر ازگاهی صدای پایی از دور می‌آمد و محو می‌شد و آدم دلش می‌خواست چنگ بزند به آن صدای پا. سیل می‌رفت جلوتر با آن همه غارتی که آورده بود با خودش؛ خانه‌ها، قایق‌ها، آدم‌ها. از بالا انگار یک چنگال بزرگ بود. کم‌کم می‌رفت جلو. چه‌طور این همه آرامش می‌توانست آن‌قدر سریع باشد؟ یک جایی موج‌ها از سمت راست تصویر می‌آیند اما انتهای سمت چپ، اتوبانی است با ماشین‌هایی که می‌گذرند و شاید راننده‌ی خیلی‌های‌شان نمی‌دانند تا دو دقیقه‌ی دیگر دارایی آن موج‌ها خواهند بود.

دوربینْ زیر هلی‌کوپتر را نشانه می‌گیرد. سگی دارد فرار می‌کند که یک‌دفعه موجی می‌آید. سگ اما شنا می‌کند؛ ادامه می‌دهد می‌شود نقطه‌ای سیاه. یک لحظه امید توی آن همه وحشت بیدار می‌شود ولی موجْ ماشینی را که با خودش آورده هُل می‌دهد سمت سگ و هر چه می‌گردی آن نقطه‌ی سیاه را نمی‌بینی. و تو می‌دانی آن تصویر برای من یعنی چه. می‌دانی چه‌قدر باید جان کنده باشم که بلند نشوم از جایم و ببینم دوربینْ دوباره اتوبان را نشان می‌دهد. ماشینی سفید که راننده‌اش موج را دیده انگار. یک آن می‌خواهد خلاف جهت برود. اما کجا؟ دوباره مسیرش را کج می‌کند. راهش را ادامه می‌دهد؛ با سرعتی که کمتر می‌شود. کمتر؛ تا موج می‌رسد.

هلی‌کوپتر می‌رود جلوتر. روی سقف هتلی مسافرها ایستاده‌اند و سیل را تماشا می‌کنند که از پای هتل می‌گذرد و بهشان نمی‌رسد. دوباره‌ امید. آن چنگال زورش کمتر شده؟ دوربین می‌رورد روی یک جادّه‌ی سربالایی با چند ماشین پشت هم. ماشین ‌اول تکان نمی‌خورد. شاید راننده‌اش سال‌ها منتظر این موج‌ها بوده. صدایی نیست ولی بوق ماشین‌های پشت سرش را می‌شنوی. ماشین آخر اما این‌ور و آن‌ور می‌رود. دنده عقب می‌گیرد. کجا برود؟ یک سمت، ردیف خانه‌ها است و یک سمت درّه. دوباره برمی‌گردد. موج می‌رسد.

نوشته‌ای ظاهر می‌شود؛ سونامیسندای۲۰۱۱. و فیلم از نو شروع می‌شود؛ از آن بالا، روی آسمان.

می‌روم توی خیابان و یاد مستندی می‌افتم که درباره‌ی ایدز می‌دیدم. یکی می‌گفت: «از آن بالا تماشا کردن این‌‌ها چه‌طور است خدایا؟ لابد تو هم گریه می‌کنی

 

*از شعر شهرام شیدایی.

کمی پیکاسو

«می‌خواهم برای تماشاگران از چیزی پرده‌برداری کنم که بدون من نمی‌توانند آن را کشف کنند. به همین دلیل است که اصرار بر عدم تشابه، بین چشم راست و چشم چپ دارم. یک نقاش نباید آن‌ها را مثل هم نقاشی کند. آن‌ها این چنین نیستند. هدف من این است که چیزها را به حرکت درآورم. و این حرکت با نیروهای روبروی هم، برمی‌انگیزد. این‌چنین می‌توانم بهترین لحظه را به دست آورم

پ.ن: زندگی با پیکاسوفرانسوآز ژیلوترجمه‌ی لیلی گلستانانتشارات آگه.

 

 

IMG_2366

زیر باران شلاقیِ دیشب، با چتری که چند دقیقه‌ی پیش شکسته بود؛ همه‌ی تلاشم را می‌کردم تا خودم را برسانم به سوپ‌فروشی ویتنامی؛ بلکه سوپ پیاز و ماهیچه‌اش بتواند -به تلقین هم شده- سرماخوردگی چند روزه را ملایم‌تر کند. همراه جهت باد، جای چتر را مثل سِپَر عوض می‌کردم که یک‌‌دفعه گوشه‌ی خیابان چشمم افتاد به چند تا کتاب. درست است که فقط یک دیوانه می‌تواند کتاب‌هایش را در باران رها کند به امان خدا؛ اما صد در صد فقط یک دیوانه‌تر است که با چتر شکسته می‌رود سراغ‌شان. مثل چند تا توله‌سگ خیس افتاده بودند پای ناودانِ یک مغازه‌ی تعطیل. وقتی از زمین برشان می‌داشتم آب باران از بین ورق‌ها سُر می‌خورد و بادْ قطره‌ها را پَرت می‌کرد دورتر. چه خوب که قطره‌های بارانْ کلمه‌ها را می‌شویند اما نمی‌توانند پاک‌شان کنند. یکی‌یکی نگاه‌شان می‌کردم و باورم نمی‌شد؛ «صبحانه در تیفانی»، «گربه روی شیروانی داغ»، «تریستان و ایزولت»، «بلندی‌های بادگیر». توی هر داستانی که بنویسید محال است این تصادف را باور کنند. حق هم دارند؛ کتاب‌های مورد علاقه‌ات را زیر باران پیدا کنی. دنیا قشنگ بود. مثل وقتی که از ذوقِ مقصد، دل‌تان می‌خواهد جای‌تان را در مترو بدهید به آدم‌ها؛ یا کسی به‌تان تنه بزند و فکر کنید مهم نیست با لبخند شما، دیگران خیال کنند الکی‌خوشی بیش نیستید. شکستگی چتر یادتان برود و حتی ریختِ نافرمِ سوپ را به مُقوی بودنش و این‌که شفای سرماخوردگی‌تان است ببخشید.
خوشحال بودم از پیدا کردن‌شان و خوشحال‌تر از این‌که قرار است تیمارشان کنم. مثل چند توله‌سگِ سرما‌خورده باید توی آفتاب بخوابند. خشک می‌شوند و سالم؛ بدون نیاز به سوپ ویتنامی.

خواهرم عنکبوت یا حقیقت واقع

IMG_8300

دنبال تصویری در یکی از داستان‌های «مدیر مدرسه» بودم و بعد دیدم دارم می‌خوانمش. داستان را و داستان‌های دیگر همان کتابی که پاییز دوازده‌سالگی خوانده بودم. بعد‌ها هر چندبار که می‌خواندم منتظر بودم برسد به آن خواهر که روی تخت افتاده. یا صحنه‌ی فلک؛ تا فحش بدهم به هرچی مدیر و ناظم است. پاییزِ مدرسه‌ی ما هیچ ربطی به فضای مدرسه‌ای که انگار «جلال» با کلی رنگ ساخته بود نداشت. آدم‌هایش هم. ما همه‌ی فکر و خیال‌مان این بود که شلوارِ یونیفرمِ سبز و زشت مدرسه، نیفتد روی زبانه‌ی کفش و مارکِ کاترپیلار را نپوشاند؛ او باید بیرونِ در مدرسه، شلوارش را با دکمه‌ی مخفی، شلوارک می‌کرد تا راهش بدهند. دورتا دور مدرسه‌ی ما پُر بود از ساختمان‌های بلند یک شکل اما چه‌قدر وسوسه‌انگیز بود از آن گلدسته‌‌های خیالی بالا رفتن. برای همین با آن همه دوریِ زمان، داستان‌ها همچنان آدم را با خودشان می‌بردند. صدبار شاید سطر‌هایی که مربوط به زن صیغه‌ای پدرش بود را می‌خواندم و در دنیای کودکانه‌ای که توصیفش می‌کرد مثل او دنبال شرارتِ دل‌چسب اما ناراحت‌کننده‌ای می‌گشتم.

بعدها که نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده» را خواندم  هم شاید همان حس را داشتم.  کل ماجرا یک دعوا است ته انبار ادبیات. گذر از این که طبق معمول «جلال» از یک جا شروع کرده و آن میانه‌ها چند بحث را بی‌منطقْ خلط کرده مثل همان «نان مظلمه» و این‌ها. اما بعضی جمله‌های نامه، عجیب به کار می‌آید. تفاوت نسلی که ازش حرف می‌زند؛ «استخوان‌های لای زخم» و سایه‌ی سنگین نسل‌های قبل و تصویری از حقیقت واقع. و اصلاً هم عجیب نیست که این حقیقت واقع تمام این دهه‌ها تکرار شده. مثل درد دندان است همه‌ی این‌ها. حرف‌های جلال هم؛ هر وقت این سطرها را نگاه کرده‌ام این درد دندان بوده به خصوص جایی که می‌گوید: «…من می‌خواهم احساس کنم که هنوز نمرده‌ام  هنوز خفقان نگرفته‌امهنوز نگریخته‌ام. هر خری می‌تواند جانشین معلمی مثل من بشود…» من همیشه ناراحت می‌شدم. دلم می‌سوخت. حرف‌هایی در نامه نوشته که درست است، که به دل ما هم می‌نشیند امابا این همه بغض نوشتنْ چه بلایی سر آدم می‌آید؟ نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده»، دو نسلِ “داستان‌نویس” را نشان می‌دهد که یکی مجیز و نقد و نصیحت را از هم تشخیص نمی‌دهد و آن یکی برای تحلیل همین‌ها، بهترین جمله‌ها را با بغض و غرض می‌نویسد.

با این حال، برای من و شاید برای بعضی از شما «جلال آل‌احمد» همیشه داستان‌نویس است. این نامه وجود دارد؛ خیلی چیزهای دیگر هم. اما من آن پاییزی که حالم از مدرسه‌مان به هم می‌خورْد را یادم نمی‌رود. و آن عنکبوت لعنتی که توی خیالم کاشته بودم گوشه‌ی اتاق.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

از انبارِ ادبیات

نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده»؛ به چندبار خواندنش می‌ارزد. همیشه.

خیلی دلم می‌خواهد در پُست بعدی علّت این‌که چرا تصمیم گرفتم در این چهاردیواری بگذارمش را بنویسم.

آقای جمال‌زاده

اخیر قلم رنجه فرموده بودید و درباره‌ی «مدیر مدرسه» این فقیر -که در واقع چیزی جز مشتی در تاریکی نبوددر آخرین شماره‌ی راهنمای کتاب، مطالبی نعت‌آمیز منتشر کرده بودید. از این‌که آن جزوه‌ی بسیار مختصر، سرکار را به چنین زحمتی واداشته است، بسیار عذر می‌خواهم. پیداست که در سن‌ و سال شما، نشستن و ده یازده صفحه، درباره‌ی آدمی ناشناس که نه کاره‌ای‌ست و نه اگر نانی به او قرض بدهی، روزی روزگاری پس می‌توانی گرفت، کار ساده‌ای نیست.

فداکاری می‌خواهد و همّت و قصد قربت و دست‌آخر دوراندیشی. و شما بهتر از این فقیر می‌دانید که همین همّت‌ها و قصد‌های خالی از اغراض است که کسی را به چیزی یا به کاری، دل‌بسته می‌کند و دست‌کم، در تاریکی ذهن آدم بدبینی، فتیله‌ی میرنده‌ای از خوش‌بینی گذرایی می‌افروزد. از این‌ همه بسیار ممنون.

اما راستش این است که چون آن ‌همه به‌به‌گویی را در خور خود ندیدم، شک برم داشت و این بود که به ذهنم گذشت شاید در این‌همه همّت و قصد قربت و پرکاری، مابه‌ازایی از دوراندیشی هم نهفته باشد و تازه چه خوب‌ است اگر این حدس، صائب باشد. چراکه بزرگ‌ترین رجحان یک عمر دراز این‌ست که بدانی در پس این شکلک‌ها، صورتی نیز از حقیقت واقع نهفته است. گذشته از این‌ که مگر قرار شده است تنها امثال دشتی دوراندیش باشند و در فکر باقیات صالحات؟ که بردارند و مثلاً در «نقشی از حافظ» توشه‌ای برای روز مبادایی ببندند که پای پیران قوم از میان برخاسته است و جوان‌ها زبان درآورده‌اند و به‌هیچ تر و خشکی از آن‌چه در زیر دیگ این روزگار، برای نسل آن‌ها، چنین‌ آش دهان‌سوز زقومی پخته است، ابقا نکنند؟

 جمال‌زاده هم که به گمان خود در این پخت‌وپز دستی نداشته است، حق دارد عاقبت‌اندیش باشد. حق دارد که با همه بعد مسافت، بوی نکبتی این سفره مرتضی‌علی را دربیابد و آ‌ن‌وقت به‌دنبال این استشمام برخیزد و هم‌چون لقمه‌ای به مفلوکی که گمان برده است گداست، پیزری لای پالان من هیچ‌کاره‌ای بگذارد که مبادا فردا همین مفلوک ناشناس، از سر قبر من یا پدرم بگذرد و به جای الرحمن، بر آن لگدی بکوبد. به این طریق، جوان‌های نسلی که من فردی از آنم، به آقای جمال‌ز‌اده هم حق می‌دهند که این‌چنین عاقبت‌اندیش باشد.

باعث تأسف است که تاکنون فرصت زیارت سرکار دست نداده است و البته می‌دانید که تقصیر این قصور از این فقیر نبوده است. چراکه من از وقتی چشم به این دنیا گشوده‌ام، سرکار اگر بدتان نیایدبه خرج جیب همان معلم‌هایی که در «مدیر مدرسه» دیدید، در کنار دریاچه «لمان»، آب‌خنک میل می‌فرموده‌اید که نوشتان باد. چون حقش را داشته‌اید. قلم‌ها زده‌اید و قدم‌ها برداشته‌اید  -آبرویی بوده‌اید و هتک آبرویی نکرده‌اید- همیشه جای خودتان نشسته‌ایدنه دامن‌تان را به سیاست آلوده‌اید -نه در دام حسد دوستان و همکاران گرفتار شده‌ایدنه از زندان‌ها خبر داشته‌اید و نه از حرمان‌ها.

و در نتیجه این برد را هم داشته‌اید که نه از آتش داغ آن ۲۰ سال، جرقه‌ای بدست‌تان پرید و نه از لجنهمیشه هم محترم بودید و نماینده‌ی این مردم بودید و مهم‌تر از همه، از نویسندگان پرفروش بودید. به‌همین صورت‌ها بوده است که من نوعی تاکنون نتوانسته است به فیض زیارت سرکار نایل بشود و من ناچار بوده‌‌ام دلم را به آن‌چه منتشر می‌کنید، خوش کنم و دیدارتان را اگر نه به قیامت، به روزگاری موکول کنم که سری توی سرها داشته باشم یا آن‌طور که دستور داده بودید، «ره چنان بروم که رهروان رفته‌اند». که نفهمیدم غرض‌تان از این «رهروان»، خودتان بودید یا آن دیگران که ذکر خیرشان گذشت و همپالگی‌ها‌ی‌شان. اما اگرچه جسارت است اما این را هم از این فقیر به یاد داشته باشید که اگر قرار بود همه در راهی قدم بگذارند که رهروان رفته‌اند، شما الآن باید روضه‌خوان باشیدو من گوگل‌بان.

آقای جمال‌زاده، خیلی حرف‌ها برای‌تان دارم -نکند سرتان را درد بیاورم؟و حالا به همین علّت‌هاست که می‌خواهم غبن این‌ همه ساله خودم را از زیارت سرکار در این مختصر بیاورم، به خصوص که با این مطالب لطف‌آمیز درباره‌ی «مدیر مدرسه» مرا ناراحت کرده‌اید. دست‌کم این‌هم فرصتی‌ست برای درددلی. آخر اگر پیران قوم از درددل جوان‌ها بی‌خبر باشند، این حفره میان نسل‌ها تا به ابد هم پر نخواهد شد.

شما با «یکی بود، یکی نبود»تان مرا شیفته خود کردید -با «درددل میرزا حسین‌علی» احساس کردم زه زده‌اید- چون در آن به جنگ کس دیگری رفته بودید که می‌دیدید از خودتان کاری‌تر است با «قلتشن دیوان» از شما دل‌زده شدم. چراکه به نرخ روز، نان خورده بودید. در «تیمارستان»، دهن‌کجی به آن دیگری کرده بودید که وقتی خودکشی کرد، شما هم فراموش نکردید که از آن‌ور دنیا، در تقسیم میراث او با خانلری‌ها و کمپانی، شرکت کنید -یادتان هست با انتشار آن نامه‌ها، چه افتخاراتی می‌فروختید؟می‌بخشید که به تلویح و اشاره قناعت می‌کنمو با «صحرای محشر» دلم از شما به هم خوردحیف! و بعد که دیگر هیچ. «هزار بیشه» آمد و هزار قلم‌اندازی و از سر سیری نوشتن و بعد برای بنگاه آمریکایی‌ها ترجمه کردن و به مناسبت حساب‌های جاری که با نویسنده «رستم در قرن بیستم» دارید، خزعبلات «فونلون» را به اسم وحی منزل به خورد مردم دادن. و حالا دیگر حرف‌های شما برای من کهنه شده است.

من اگر جای شما بودم، به جای این‌که راه هم‌چون رهروان بروم، همان ۲۰-۱۰ سال پیش، قلم را غلاف می‌کردم یا دست‌کم قدم رنجه می‌کردم و سر پیری هم شده، به وطن برمی‌گشتم و یک دوره کامل، درسم را دوره می‌کردم. می‌بخشید که به زبان معلم‌ها می‌نویسم -عادت شغلی‌ستلابد می‌دانید که بچه‌مدرسه‌ای‌ها، آخر هر سال درس‌های‌شان را دوره می‌کنند. چه عیب دارد که سرکار هم یک‌بار بیایید و دو سه سالی از این‌آش حنظلی که هم‌دوره‌ای‌های شما و در ظل حمایت تلویحی سکوت امثال شما، برای ما پخته‌اند، بچشید؟

باور کنید که دلم برای شما می‌سوزد که چنین «آمبورژوازه» شده‌اید. در حضور شما جرأت نکردم این تعبیر فرنگی را ترجمه کنم. شما پرکارید -جزو آن دسته‌ای نیستید و نبوده‌اید که با اولین کارشان، خفقان می‌گیرندچراکه نه تریاکی بوده‌اید و نه مرفینی و همیشه هم آرامش خودتان را داشته‌اید. اما پیداست که نان مظلمه، ذهن‌تان را کور کرده است.

لابد یادتان نرفته است که نان مظلمه یعنی چه؟… ذهن شما را هم همین نان مظلمه کور کرده است که سر پیری، از سر سیری می‌نویسید. چرا جل‌وپلاس‌تان را جمع نمی‌کنید و نمی‌آیید؟ می ترسید قبای صدارتی به تن‌تان بدوزند؟نترسید. حالا دیگر زمانه برگشته است، برای شما تره هم خرد نمی‌کنند. تنها گناه شما در چشم نسل جوان این است که از مقابل این صف گرگ‌های گرسنه گریخته‌اید و میدان را برای‌شان خالی گذاشته‌اید! و تازه در مقابل چنین گناهی، شما پس از این‌همه اقامت در فرنگستان، باید فوائد روحی اعتراف را دریافته باشید. این است قضاوتی که نسل جدید درباره شما پیرهای استخوان‌دار این مملکت می‌کنند! پیرهای استخوان‌دار! استخوان‌های لای زخم.

چرا نمی‌نشینید و برای ما نمی‌نویسید که چرا از این ولایت گریختید و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نکردید؟ باور کنید شاهکارتان خواهد شد. شاید آن‌چه من گریز می‌نامم، در اصل گریز نبوده است و تسلیم بوده یا چیزی شبیه آن؟ و شما چه مدرکی برای تبرئه خود در دست دارید؟ می‌بینید که نسل جوان حق دارد نسبت به شما بدبین باشد و می‌بینید که من با همه ارادتی که به شما دارم، نمی‌توانم در این به‌به‌گویی های شما، بویی از آن‌چه در این محیط، دور و برمان را گرفته است، نشنوم. به هر صورت واقعیت این است که شما گریخته‌اید و هرکه مثل شما  -آن‌وقت می‌دانید که به جای شما، چه کسانی چه‌ها می‌کنند؟ خواجه‌نوری در مجالس بسیار «انتیم» می‌نشیند که افکار ملتی را رهبری کند- و حجازی و بیانی، تاریخ برایش درست می‌کنندو تقی‌زاده زیر همه‌ی این‌ها را صحه می‌گذارد. و حال آن‌که نویسنده‌ی اصلی تاریخ آن دوره شمایید. چراکه اصیل‌ترین اسناد تاریخ هر ملتی، ادبیات است مابقی جعل است. چرا نشسته‌اید و دست روی دست گذاشته‌اید تا تاریخ معاصر وطن‌تان را جعل کنند و تحریف؟ این شتر قبل از همه، در خانه‌ی خود شما خواهد خوابید. و همین شما مجبور خواهید شد برای این‌که نامی به نیکی در آن از شما ببرند، مجیز همان بیانی را بگویید که در سال ۲۵، ناظم دانشکده‌ی ادبیات بود و بی‌اشاره‌ی من و امثال من آب نمی‌خورد که شاگردی بودیم مثل همه شاگردها.

لابد می‌گویید «عجب مملکتی است، آمده‌ایم ثواب کنیم، کباب‌مان می‌کنند! بیا و تقریظ ادبی بنویس و یک جوان ناشناس را مشهور کن» و از این حرف‌ها… غافل از این‌که، آن قرتی‌بازی‌ها، به درد همان فرنگستان شما می‌خورداین‌جا من و امثال من اگر گهی می‌خوریم، فقط برای این ا‌ست که امر به خودمان مشتبه نشود. مقامات ادبی و کنکورها و جایزه‌ها، ارزانی شما و دنیای فرنگی‌شده‌تان.

من می‌خواهم با انتشار چرندیاتی از نوع «مدیر مدرسه»، احساس کنم که هنوز نمرده‌ام  -هنوز خفقان نگرفته‌امهنوز نگریخته‌ام. هر خری می‌تواند جانشین معلمی مثل من بشود اما هیچ تنابنده‌ای نمی‌تواند به ازای آن‌چه من در این میدان و با این گوی کرده‌ام، کاری بکند یا دستوری بدهد. آن‌چه سرکار یک اثر ادبی پنداشته‌اید، اصلاً کار ادبی نیست. کار بی‌ادبی ا‌ست. و راستش را بخواهید کار زندگی و مرگ است و به همین دلیل به جان بسته است. آن صفحات، لعنتی‌ است ابدی، تفی‌ست به روی این روزگار. شما مملکت خودتان را نمی‌شناسید و با آن‌ همه روان‌شناسی که باید خوانده باشید، هنوز نمی‌دانید که عکس‌العمل چنین فساد عظمایی، چنان تقوای بی‌نام و نشانی‌ست که من چون بارها در زندگی‌ام دیده‌ام، در «مدیر مدرسه» سراغ داده‌ام.

آقای جمال‌زاده، به عقیده‌ی این فقیر، رجحان دیگر یک عمر دراز این است که به آدم سعه‌‌ی صدر می‌دهد. اصلاً «مدیر مدرسه» من چه قابل قیاس با «سروته یک کرباس» شماست؟ می‌بینید که بهتر آن‌ است که هرکدام کار خودمان را بکنیم و کاری به کار همدیگر نداشته باشیم.

شما نان مظلمه‌تان را بخورید و گدایی از هر پدرسوخته‌ای را برای تهیه‌ی کفش و لباس بچه‌های مردم جایز بدانید و از به وجود آمدن چنین عزت‌نفس‌هایی تعجب بکنید و خیال کنید که آقا مدیر من پس از مدتی بی‌کاری و مقروض ماندن در اثر گرسنگی و اضطرار باز…. با هزار دوندگی و التماس و….کفش دستمال کردن، شغل دیگری برای خود دست‌وپا خواهد کرد و راه‌تان را هم مثل رهروان بروید و گمان کنید که به مراد دل رسیده‌اید و من با آقای مدیرم و همه آقامدیرهای دیگر به ریش این به مراد رسیدن‌ها می‌‌خندیم و گدایی برای مردمی که حق حیات‌شان پامال شده را حرام می‌دانیم و چنین عزت‌نفس‌هایی را در خودمان حفظ می‌کنیم و چون می‌دانیم احمقانه‌ترین کارهای روزگار را داریم، نه برای حفظش سرودست می‌شکنیم و نه در از دست دادن‌ش تأسفی می‌خوریم که احتیاجی به کفش دستمال کردن داشته باشیم. چرا  اگر ما هم کارهای آبرومند و نان‌داری مثل ماموریت ۴۰ ساله در فرنگ داشتیم، حدس شما صائب بود. چراکه شما بهتر از این فقیر می‌دانید که برای حفظ چنین مشاغل محترمی، چه کارها می‌شود کرد. یعنی باید کرد. والسلام.

ارادتمند- جلال آل‌احمد.

در خواب حرف می‌زند این زن- شعری از رومن هِردمَن

10849721_10154849170945004_6338312205481793580_n

در خواب حرف می‌زند این زن

به زبان پرندگانی که آواز می‌خوانند

آوازی که به

جیرجیر چرخ برنجی روغن نخورده‌ای می‌ماند.

حرف می‌زند زن،

با صدایی

شبیه صدای مرغ مگسی که زخمی شده

به خاطر پروانه‌ی امپراطور.

با صدایی شبیه

صدای یک پوزخند،

شبیه غژغژی مطبوع

وقت پایین رفتن از پله‌ها.

 

عُمْر،

عمرِ کوتاه

صداهایی این چنین را

یافت، زخم‌شان را بست و به‌ آن‌ها غذا داد

که در سرم آشیانه بسازند

در دستانم بخوابند

و به وضوح یک انگشتری

در مخمل قلبم پیدا شوند.

نفس داشتن

نفس گرفتن

توانی یافتن برای آن‌که دمیدن و بازدمیدن یکی نشوند

تقلا می‌کند این زن برای نفس کشیدن.

اگر دست رد به سینه‌ی مرگ زده بود آن زن

اگر عزیمت می‌کرد از دریایی که کمی مچاله‌اش کرده بود

و مثل موشی قطبی

در امتداد آن خط زغالی،

جایی که آسمان دریا را نگه داشته

اگر کمی شنا کرده بود

نمُرده بودم من.

در خواب دروغ می‌گوید این زن

یا لبخند می‌زند

یا جیغ می‌کشد آواهایی نامفهوم را

که دورِ خواب‌های شیرین‌اش چنبره زده‌اند.

شعر : رومن هِردمَن.

ترجمه: آیدا مرادی آهنی.

عکس: مِرت آلاز- مارکوس پیگوت.

منبع: مجله‌ی W- سپتامبر ۲۰۱۳.

یک بازی، یک آس، یک نقل‌قول

Matt Damon

Matt Damon

 

تام ریپلی: «اگه می‌تونستم برگردم به گذشته… اگه می‌تونستم همه چیز رو پاک کنم… اول از همه از خودم شروع می‌کردم

 

آقای ریپلی با استعدادآنتونی مینگلا۱۹۹۹.

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها