برچسب های پست ‘چهاردیواری’

داستان‌های نیویورکی

VIzGtN5UzESHDH_1_hd

«گوش‌هایت را باز کن فیلیپ» فرزند خلفِ نیویورکِ «وودی ‌اَلن» است. نیویورکِ نویسنده‌هایی که می‌خواهند برای خودشان کسی شوند. با یک راوی وودی‌اَلنی که نمی‌گذارد از هیچ‌ لحظه‌ی خطِ داستانی، احتمال دیگری برداشت کنید. همان‌طور که «آیک» به عنوان یک نویسنده‌ی قدیمی به «فیلیپ» می‌گوید همان نیویورکی است که به اعتقاد تمام نویسنده‌های این شهر؛ انرژی خلاق دارد، اما انرژی تولیدی ندارد. می‌بلعید اما نمی‌توانید روی کاغذ پیاده کنید مگر این‌که از دست جادوی شهر خودتان را به کُنجی خلوت برسانید. «گوش‌هایت را باز کن فیلیپ» روایت دوره‌‌های سخت زندگی آدم‌ها است که با تغییر و خانه‌تکانی دارند از درد سختی‌ای که آدم‌های دیگر به آن‌ها داده‌اند فرار می‌کنند. یا حداقل می‌خواهند آن را کَم کنند. درد یادها. فرقی هم نمی‌کند از پس اتفاقی خوب باشد یا حادثه‌ای تلخ. برای «فیلیپ» این اتفاق بعد از انتشار رُمانش می‌افتد. و حالا که او باید به فکر تبلیغ یا هر پیشامد بهتر برای کتابش باشد پاک زده به سیم آخر. باید به دوست دختر سابقش بگوید هیچ وقت برای نوشته‌های «فیلیپ» ارزش قائل نبوده؛ باید به دوست معلولش بفهماند که حق نداشته مدّت زیادی وقت او را با بی‌عرضگی تلف کند. تبلیغ کتاب یعنی چه؟ مگر جَک کرواک، کرواک کبیر، اجازه می‌داد که کسی موقع نوشتن از او عکاسی کند که حالا او مثل ابله‌ها بایستد تا با کُت و یقه‌ی بسته، موقع خواندنِ کتاب عکسش را بردارند؟ اصلاً چرا تا حالا خودخواهی را دست‌کم گرفته بود وقتی که همه با تمام توان داشتند او را دست‌کم می‌گرفتند؟ وقتی «آیک» به او پیشنهاد نوشتن در خانه‌ی ییلاقی‌اش را می‌دهد چرا باید تمام تابستان پیش «اَشلی» در استودیوی کبریتی نیویورکی بماند؟ چرا باید پیشنهاد تدریس در دانشگاه را به خاطر نبودن با «اَشلی» رَد کند؟ بالاخره راهی باید باشد که با آن بتواند خودش را از درد به‌یادآوردنِ رفتارِ بی‌تفاوت آدم‌ها آن هم در زمانی که هنوز برای خودش کسی نشده بودخلاص کند. چی بهتر از دور بودن ازشان؟ اما از کجا خبر دارد همین راه، مثل سورتمه‌ا‌ی خرابْ او را تا سرازیری یخ‌بندان می‌کِشد؟ با رفتار متناقض. با ازخودراضی‌بودن. گاه نزدیک‌ودور شدن به آدم‌ها؛ تنهایی را به‌جان می‌خرد. همان تنهایی که با بی‌رحمی زمانی دودستی به «اَشلی» تقدیم کرده بود. و تنها تکیه‌گاهی را که دارد، از دست می‌دهد.

در مقابلِ «فیلیپ»، که به‌ظاهر، بعد از اتفاقی خوب به این خانه‌تکانی پناه برده؛ «اَشلی» از پسِ حادثه‌ای شوم به سمت فراموشی فرار می‌کند. او حرف‌های «آیک» را نشنیده که به «فیلیپ» می‌گفت: «به گذشته نچسب که تو را تنبل و کُند می‌کندخودخواهی «فیلیپ» را هم ندارد. فقط دست به خانه‌تکانی می‌زند تا یاد «فیلیپ» را پاک کند. دکور خانه را عوض می‌کند؛ گربه‌ای را جانشین «فیلیپ» می‌کند. و در نهایت، پایان داستان را «اَشلی» به جای آقای نویسنده می‌نویسد.

«گوش‌هایت را باز کن فیلیپ» فیلم ساده‌ای است. یک‌جور اَدای دِین شاید. اما از عجول‌بودنِ روایتْ می‌‌شود این‌طور برداشت کرد که چون قصه‌ای تکراری را بازگو می‌کند زیاد میل به مکث بر اتفاقات مهم را ندارد. بعضی چیزها یا یک جمله‌ی روایی تکلیف‌شان مشخص می‌شود و می‌رود پی کارش. شاید همین باعث می‌شود دست به مقایسه بزنید و مدام فکر کنید چرا از ورژنِ «وودی ‌اَلنی»‌اش لذّت بیشتری می‌بردید.

پ.ن: «گوش‌هایت را باز کن فیلیپ»- اَلکس راس پِری۲۰۱۴.

یک بازی، یک آس، یک نقل‌قول

Jon Bernthal

Jon Bernthal

جو تیگ: «بعضی‌وقت‌ها آدم یک نفر را می‌کُشد چون شامش را دیر خورده، یا شب قبلش دردِ مَستی کشیده. برای من یک دلیل منطقی بیشتر ندارد؛ از بار گناهانم کم نمی‌کند امّا کمک می‌کند شب‌ها راحت‌تر بخوابم

سریال «شهر جنایتکاران»– «فرانک دارابونت»، «گای فِرلَند»۲۰۱۳.

بُرشی از حیاط

Untitled

من که رسیدم وسط باغچه بود. با چکمه‌های باغبانی. گفت: «این‌طوری نبودی که موقع سلام‌علیک سرت تو گوشی باشه ها

گفتم: «نُت‌پده

من تا بنشینم روی صندلی‌هایی که رنگ سفیدشان حسابی زیر باران و برف شسته شده؛ پرسید:

به چی مشغولی حالا؟

ذکر سَرّی سقطی.

چی می‌گه حالا؟

عارف آن است که خوردن وی، خوردن بیماران بُوَد و خفتن وی، خفتن مارگزیدگان و عیش وی، عیش غرقه‌شدگان.

دوربین را از روی میز برداشت. من سرم را بلند نکردم. گفت: «طبیعی باش

بعد هم‌زمان که سرم را برمی‌گرداندم سمت خانه گفت: «الان سرش رو می‌کُنه اون‌وَر

خنده‌ام گرفت. گفتم: «چه بدبختم که پُز عکس‌هام رو شده

ولی درست نیست.

چه‌کار کنم پس.

ذکری که می‌گی غلطه.

خیلی هم درسته.

این حال عارف نیست.

حال توئه پس.

نه. حال عاشقه، حال دل‌شکسته است. می‌ری کنار نرده وایستی؟

نه.

دوربین را گذاشت روی میز و یک سیب برداشت:

راست می‌گن ذکر که می‌گی عین ذکر می‌شی؟

بگو خودت، امتحان کن.

یک قاچ سیب را که با چاقو می‌برید تعارف کرد. گفتم نه، مرسی.

این سُس چیه واسه میوه درست می‌کنی تو فامیل می‌گن.

سُس نیست. دَه دفعه به اینا گفتم اسمش سُس نیست.

خندید:

چیه خب؟

نعنا و پودر گل سرخ و سبزی خشک شده آش ترش.

یه ذکر بگو من بگم.

خواستم بروم کنار نرده‌ها. اما رفتم سمت حوض خالی. گفتم: «الهی عظمت تو مرا بُرید از مناجات تو و شناخت من به تو مرا انس داد با تو

لنز دوربین را عوض می‌کرد. گفت: «نه، این نه. کفش‌هات رو درمی‌آری؟»

نه.

این ذکر با نمازهای من جور درنمی‌آد. یکی دیگه بگو.

نشستم لب حوض:

یکی دو روز در صبر سخن می‌گفت. کژدمی او را نیش زد و او دفع نکرد. علت پرسیدند گفت شرم داشتم. چون در صبر سخن می‌گفتم.

آخ‌‌‌آخ. این خوبه. صبر خوبه.

عکس‌ها را در مانیتور دوربین چِک می‌کرد. گفت:

عالی شده‌ان.

به مفت نمی‌ارزه ذکر گفتنت.

اخم کرد:

چرا؟

تو داری می‌ری دنبال ذکری که شبیه خودته. ذکر رو باید بگی که مثل ذکر بشی.

دوربین را آورد بالا:

تو چی؟ تو مگه خودت اون ذکر رو نمی‌گی چون شبیه خودته؟

-من وایمیستم پای پله‌ها تو برو از بالا بگیر.

دنبالم آمد:

– چشمات رو دیدی تو؟ چند ساعت می‌خوابی؟

-هی داری چرت می‌گی من چیزی نمی‌گم بهت.

– شدی چهل و دو کیلو دیگه همه دارن می‌گن تو فامیل. من می‌گم دیگه نگو اون ذکر رو.

شامْ خوش‌تر

Untitled2

گفتند هدیه دارم.

اصلاً شاید بهتر است از کمی قبلش شروع کنم. وقتی رسیدم خانه، ساق پاهایم دو وزنه‌ی سنگین بودند که نمی‌شد تکان‌شان داد. دو ساعتْ دوچرخه‌سواری آن هم بعد از مدت‌ها. بهم گفتند یک بسته گُل و یک بسته میوه رسیده. من ماتم برده بود. یک بسته گل و یک بسته میوه، به آدرسی که فقط دو نفر از دوست‌های صمیمی‌ام دارند و یک دوست جدیدم. بالای آدرس نوشته بود برای خانم آهنی. همین‌جور نشسته بودم. خسته. همین عکس را برداشتم. گفتم می‌فرستمش برای آن دوست‌ها و ماجرا را تعریف می‌کنم و البته مطمئن بودم کار هیچ کدام‌شان نیست. مغزم کار نمی‌کرد. هیچ. هیچ. روی یادداشتِ بسته‌ها هم هیچ اثری از اسم نبود؛ فقط آدرس شرکت گل و میوه. من انگار لجم بگیرد گفتم فردا زنگ می‌زنم به کمپانیِ فرستنده و پیدایش می‌کنم. بعد هم نشستم به احمد محمود خوانی که یک‌دفعه انگار با پتک زدند توی سرم. دو هفته قبل، یک نسخه از مجموعه‌داستانِ «پونز روی دم گربه» را از همین آدرس فرستاده بودم. تنها نسخه‌ای بود که همراهم آورده بودم و قرار بود بدمش به یک ایرانیِ کتاب‌خوان و آخرش فرستادم برای یک غیر ایرانیِ که فقط می‌خواست کتاب را داشته باشد؛ هرچند نمی‌توانست بخواندش. و هرچند که این سطرها را هم نمی‌تواند بخواند. و همه چیز می‌شود آن پیغامِ انگلیسی سه خط ؛ «ممنونم، شما نباید زحمت می‌کشیدید. ببخشید. خداحافظ

بعد هم شام خوردم؛ ته‌چین و سالاد. بعد دوباره احمد محمود خواندم.

 

واقعاً چرا؟

لیلی گلستان: تا چه اندازه نوشته‌های‌تان همانی است که دل‌تان می‌خواسته باشد؟

احمد محمود: هیچ‌وقت کاملاً همان نیست، یعنی دقیقاً نیست، فکر می‌کنم اگر توانایی ثبت بیشتر از پنجاه درصد ذهنم را داشته باشم، موفق شده‌ام

لیلی گلستان: و وقتی موفق شدید چه احساسی می‌کنید؟

احمد محمود: خوشحال می‌شوم، چون می‌بینم کاری کرده‌ام که دست‌کم «شده». چیزی را که می‌خواسته‌ام تا جایی که ممکن بودهدرآمده، البته نه همه‌ی آن‌چه را که می‌خواسته‌ام؛ کم و بیش همان پنجاه درصدهماهنگی ذهن و دست، گرچه فاصله‌اش خیلی کم است، خیلی مشکل است. آنچه را که آدم فکر کرده غالباً به تمامی به لفظ در نمی‌آید.

پ.ن: حکایت حالگفت‌وگو با احمد محمودلیلی گلستانکتاب مهناز۱۳۷۴.

مرگ و جغرافیا

«یک بار در زندگی» نوشته‌ی «جومپا لاهیری» تنها یک داستان عاطفی به نظر نمی‌رسد. چرا که مضمون عاطفی، تنها زمینه‌ای است برای رسیدن به مرزهای جغرافیایی، آن هم بین دو خانواده‌ی هندی. ‌این‌که مرزها قدرت عجیبی دارند تا حتی زیر یک سقف، جبهه درست کنند اما نه به شیوه‌ی معمول. خانواده‌ی دکتر «چوهدری» با آن همه سالْ در هند ماندن و فرار کردن از سختی‌های مهاجرت، هنوز امریکایی هستند؛ بمبئی آن‌ها را بیشتر از کمبریج امریکایی کرده. همسر دکتر پارول دی»- در حمام سِگرت می‌کشد و زن و شوهر هر شب یک بوتلِ جانی‌واکر را تمام می‌کنند. اما پدر و مادر «هِما» با وجود این همه سال زندگی در امریکا، هنوز هندی مانده‌اند. زن و مرد مدام از این همه خرج اضافه‌ی خانواده دکتر «چوهدری» تعجب می‌کنند. مادر «هِما» ساری می‌پوشد و پدرش مشروب نمی‌خورد. و اصلاً عادت‌های‌شان در این همه سال تغییری کرده؟ دو خانواده، آینه معکوسی‌اند از تصور مرزها؛ در هاروارد هندی ماندن و در بمبئی امریکایی بودن. اما داستان فقط این نیست. سایه‌ی مرگ روی تمام این مرزها می‌افتد و همه‌ی برساخته‌های داستان را به سطح معنایی دیگری می‌برد. سرطان سینه‌ی «پارول دی» دیگر جایی برای حسادت خانواده‌ی «هِما» نمی‌گذارد. و راستش داستان «لاهیری» این‌جا کمی ترسناک می‌شود. انگار مرگِ یکی، حسادت را در دیگری از بین می‌برد. انگار مرگِ کسی، آزادکننده‌ وتسکین‌دهنده‌ی غبطه‌های دیگران است. و از آن ترسناک‌تر، این‌که مرگ، بعد از آمدنش، باعث بی‌هویت کردنِ اختلالِ مرزهای جغرافیایی است. لباس‌های امریکایی و ساری هندی، غذای هندی و دِسِر انگلیسی، خانه‌ی محقرِ خانواده‌ی «هِما» و خانه‌ی مدرنی که «چوهدری»ها می‌خرند؛ همه یک‌باره زیر اعتراف پسربچه‌ای به سرطانِ مادرش، شکل دیگری می‌گیرد. «یک بار در زندگی»، ممکن است به لحاظ انتخاب راوی و نحوه‌ی روایت، چندان به دل‌تان ننشیند اما آن‌چه مهم است رساندن داستان به چنین نقطه‌ای است. ترجمه‌ی «عزیز حکیمی» هم لذت خواندن داستان را چند برابر می‌کند. خلاصه که خواندن «یک بار در زندگی» را از دست ندهید.

پ.ن: داستان کوتاه «یک بار در زندگی»- نوشته‌ی «جومپا لاهیری»- ترجمه‌ی «عزیز حکیمی»- از مجموعه‌ی «قضیه‌ی غیب شدن فیل و دیگر داستان‌ها»- نشر مجله‌ی ادبی نبشت.

کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد*

Untitled

باور کن، حتی تصمیم هم نداشتم عکس‌های گالری موقتِ موزه را ببینم. همه‌ی حواسم پی نقاشی «فرانز کلاین» بود. همین‌جور دالان‌‌ها را بی‌مقصد می‌رفتم و انگار این خاصیت آرامش است؛ بی‌مقصد بودن. و یک جای این بی‌مقصدی، چشمم خورد به ورودی بخش موقت. یعنی مجموعه‌ی عکس‌های بعد از سونامی ژاپن، از چند عکاس ژاپنی. می‌دانی؛ ژاپنی‌ها عجیب بلدند از یک منظره‌ی ساده، وهم و خشم طبیعت را بیرون بکشند. از یک اتاق ساده، از نور، از سایه. در کنجِ خانه یا یک ماهی‌فروشی، انگار همیشه موجودی منتظر است که ما نمی‌بینیمش. موجودی که کمین کرده؛ آرام. عکس‌ها پر از حضور آن موجود آرام بود. تا جایی که رسیدم جلوی آن تصویر. فیلمی بود که با هلی‌کوپتر از بالای سِندای گرفته‌اند. تکه‌‌هایی‌اش را بعد سونامی بارها دیده‌ایم. همان فیلم داشت پخش می‌شد منتها کامل، و مهم‌تر از آن بی‌صدا. و همین سکوتِ فیلم، ترسناک بود. می‌خواهم بهت بگویم برای اولین بار بود که فهمیدم صدای گوینده‌ی اخبار، هول و ترس خیلی از آن کثافت‌‌هایی که برای‌مان تعریف می‌کند را می‌گیرد. تصور کن اخبار بی‌صدا باشد؛ انفجاری در سکوت. سربریدنی، بی‌کلمه‌ای توضیح. کلمه است که رعب این‌ها را می‌گیرد. کلام، کلمه.

نشستم روی نیمکت. روبروی تصویر موج‌هایی که همین‌جور می‌رفتند جلو؛ در سکوتِ موزه‌ای که هر ازگاهی صدای پایی از دور می‌آمد و محو می‌شد و آدم دلش می‌خواست چنگ بزند به آن صدای پا. سیل می‌رفت جلوتر با آن همه غارتی که آورده بود با خودش؛ خانه‌ها، قایق‌ها، آدم‌ها. از بالا انگار یک چنگال بزرگ بود. کم‌کم می‌رفت جلو. چه‌طور این همه آرامش می‌توانست آن‌قدر سریع باشد؟ یک جایی موج‌ها از سمت راست تصویر می‌آیند اما انتهای سمت چپ، اتوبانی است با ماشین‌هایی که می‌گذرند و شاید راننده‌ی خیلی‌های‌شان نمی‌دانند تا دو دقیقه‌ی دیگر دارایی آن موج‌ها خواهند بود.

دوربینْ زیر هلی‌کوپتر را نشانه می‌گیرد. سگی دارد فرار می‌کند که یک‌دفعه موجی می‌آید. سگ اما شنا می‌کند؛ ادامه می‌دهد می‌شود نقطه‌ای سیاه. یک لحظه امید توی آن همه وحشت بیدار می‌شود ولی موجْ ماشینی را که با خودش آورده هُل می‌دهد سمت سگ و هر چه می‌گردی آن نقطه‌ی سیاه را نمی‌بینی. و تو می‌دانی آن تصویر برای من یعنی چه. می‌دانی چه‌قدر باید جان کنده باشم که بلند نشوم از جایم و ببینم دوربینْ دوباره اتوبان را نشان می‌دهد. ماشینی سفید که راننده‌اش موج را دیده انگار. یک آن می‌خواهد خلاف جهت برود. اما کجا؟ دوباره مسیرش را کج می‌کند. راهش را ادامه می‌دهد؛ با سرعتی که کمتر می‌شود. کمتر؛ تا موج می‌رسد.

هلی‌کوپتر می‌رود جلوتر. روی سقف هتلی مسافرها ایستاده‌اند و سیل را تماشا می‌کنند که از پای هتل می‌گذرد و بهشان نمی‌رسد. دوباره‌ امید. آن چنگال زورش کمتر شده؟ دوربین می‌رورد روی یک جادّه‌ی سربالایی با چند ماشین پشت هم. ماشین ‌اول تکان نمی‌خورد. شاید راننده‌اش سال‌ها منتظر این موج‌ها بوده. صدایی نیست ولی بوق ماشین‌های پشت سرش را می‌شنوی. ماشین آخر اما این‌ور و آن‌ور می‌رود. دنده عقب می‌گیرد. کجا برود؟ یک سمت، ردیف خانه‌ها است و یک سمت درّه. دوباره برمی‌گردد. موج می‌رسد.

نوشته‌ای ظاهر می‌شود؛ سونامیسندای۲۰۱۱. و فیلم از نو شروع می‌شود؛ از آن بالا، روی آسمان.

می‌روم توی خیابان و یاد مستندی می‌افتم که درباره‌ی ایدز می‌دیدم. یکی می‌گفت: «از آن بالا تماشا کردن این‌‌ها چه‌طور است خدایا؟ لابد تو هم گریه می‌کنی

 

*از شعر شهرام شیدایی.

کمی پیکاسو

«می‌خواهم برای تماشاگران از چیزی پرده‌برداری کنم که بدون من نمی‌توانند آن را کشف کنند. به همین دلیل است که اصرار بر عدم تشابه، بین چشم راست و چشم چپ دارم. یک نقاش نباید آن‌ها را مثل هم نقاشی کند. آن‌ها این چنین نیستند. هدف من این است که چیزها را به حرکت درآورم. و این حرکت با نیروهای روبروی هم، برمی‌انگیزد. این‌چنین می‌توانم بهترین لحظه را به دست آورم

پ.ن: زندگی با پیکاسوفرانسوآز ژیلوترجمه‌ی لیلی گلستانانتشارات آگه.

 

 

IMG_2366

زیر باران شلاقیِ دیشب، با چتری که چند دقیقه‌ی پیش شکسته بود؛ همه‌ی تلاشم را می‌کردم تا خودم را برسانم به سوپ‌فروشی ویتنامی؛ بلکه سوپ پیاز و ماهیچه‌اش بتواند -به تلقین هم شده- سرماخوردگی چند روزه را ملایم‌تر کند. همراه جهت باد، جای چتر را مثل سِپَر عوض می‌کردم که یک‌‌دفعه گوشه‌ی خیابان چشمم افتاد به چند تا کتاب. درست است که فقط یک دیوانه می‌تواند کتاب‌هایش را در باران رها کند به امان خدا؛ اما صد در صد فقط یک دیوانه‌تر است که با چتر شکسته می‌رود سراغ‌شان. مثل چند تا توله‌سگ خیس افتاده بودند پای ناودانِ یک مغازه‌ی تعطیل. وقتی از زمین برشان می‌داشتم آب باران از بین ورق‌ها سُر می‌خورد و بادْ قطره‌ها را پَرت می‌کرد دورتر. چه خوب که قطره‌های بارانْ کلمه‌ها را می‌شویند اما نمی‌توانند پاک‌شان کنند. یکی‌یکی نگاه‌شان می‌کردم و باورم نمی‌شد؛ «صبحانه در تیفانی»، «گربه روی شیروانی داغ»، «تریستان و ایزولت»، «بلندی‌های بادگیر». توی هر داستانی که بنویسید محال است این تصادف را باور کنند. حق هم دارند؛ کتاب‌های مورد علاقه‌ات را زیر باران پیدا کنی. دنیا قشنگ بود. مثل وقتی که از ذوقِ مقصد، دل‌تان می‌خواهد جای‌تان را در مترو بدهید به آدم‌ها؛ یا کسی به‌تان تنه بزند و فکر کنید مهم نیست با لبخند شما، دیگران خیال کنند الکی‌خوشی بیش نیستید. شکستگی چتر یادتان برود و حتی ریختِ نافرمِ سوپ را به مُقوی بودنش و این‌که شفای سرماخوردگی‌تان است ببخشید.
خوشحال بودم از پیدا کردن‌شان و خوشحال‌تر از این‌که قرار است تیمارشان کنم. مثل چند توله‌سگِ سرما‌خورده باید توی آفتاب بخوابند. خشک می‌شوند و سالم؛ بدون نیاز به سوپ ویتنامی.

خواهرم عنکبوت یا حقیقت واقع

IMG_8300

دنبال تصویری در یکی از داستان‌های «مدیر مدرسه» بودم و بعد دیدم دارم می‌خوانمش. داستان را و داستان‌های دیگر همان کتابی که پاییز دوازده‌سالگی خوانده بودم. بعد‌ها هر چندبار که می‌خواندم منتظر بودم برسد به آن خواهر که روی تخت افتاده. یا صحنه‌ی فلک؛ تا فحش بدهم به هرچی مدیر و ناظم است. پاییزِ مدرسه‌ی ما هیچ ربطی به فضای مدرسه‌ای که انگار «جلال» با کلی رنگ ساخته بود نداشت. آدم‌هایش هم. ما همه‌ی فکر و خیال‌مان این بود که شلوارِ یونیفرمِ سبز و زشت مدرسه، نیفتد روی زبانه‌ی کفش و مارکِ کاترپیلار را نپوشاند؛ او باید بیرونِ در مدرسه، شلوارش را با دکمه‌ی مخفی، شلوارک می‌کرد تا راهش بدهند. دورتا دور مدرسه‌ی ما پُر بود از ساختمان‌های بلند یک شکل اما چه‌قدر وسوسه‌انگیز بود از آن گلدسته‌‌های خیالی بالا رفتن. برای همین با آن همه دوریِ زمان، داستان‌ها همچنان آدم را با خودشان می‌بردند. صدبار شاید سطر‌هایی که مربوط به زن صیغه‌ای پدرش بود را می‌خواندم و در دنیای کودکانه‌ای که توصیفش می‌کرد مثل او دنبال شرارتِ دل‌چسب اما ناراحت‌کننده‌ای می‌گشتم.

بعدها که نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده» را خواندم  هم شاید همان حس را داشتم.  کل ماجرا یک دعوا است ته انبار ادبیات. گذر از این که طبق معمول «جلال» از یک جا شروع کرده و آن میانه‌ها چند بحث را بی‌منطقْ خلط کرده مثل همان «نان مظلمه» و این‌ها. اما بعضی جمله‌های نامه، عجیب به کار می‌آید. تفاوت نسلی که ازش حرف می‌زند؛ «استخوان‌های لای زخم» و سایه‌ی سنگین نسل‌های قبل و تصویری از حقیقت واقع. و اصلاً هم عجیب نیست که این حقیقت واقع تمام این دهه‌ها تکرار شده. مثل درد دندان است همه‌ی این‌ها. حرف‌های جلال هم؛ هر وقت این سطرها را نگاه کرده‌ام این درد دندان بوده به خصوص جایی که می‌گوید: «…من می‌خواهم احساس کنم که هنوز نمرده‌ام  هنوز خفقان نگرفته‌امهنوز نگریخته‌ام. هر خری می‌تواند جانشین معلمی مثل من بشود…» من همیشه ناراحت می‌شدم. دلم می‌سوخت. حرف‌هایی در نامه نوشته که درست است، که به دل ما هم می‌نشیند امابا این همه بغض نوشتنْ چه بلایی سر آدم می‌آید؟ نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده»، دو نسلِ “داستان‌نویس” را نشان می‌دهد که یکی مجیز و نقد و نصیحت را از هم تشخیص نمی‌دهد و آن یکی برای تحلیل همین‌ها، بهترین جمله‌ها را با بغض و غرض می‌نویسد.

با این حال، برای من و شاید برای بعضی از شما «جلال آل‌احمد» همیشه داستان‌نویس است. این نامه وجود دارد؛ خیلی چیزهای دیگر هم. اما من آن پاییزی که حالم از مدرسه‌مان به هم می‌خورْد را یادم نمی‌رود. و آن عنکبوت لعنتی که توی خیالم کاشته بودم گوشه‌ی اتاق.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها