برچسب های پست ‘چهاردیواری’

در خواب حرف می‌زند این زن- شعری از رومن هِردمَن

10849721_10154849170945004_6338312205481793580_n

در خواب حرف می‌زند این زن

به زبان پرندگانی که آواز می‌خوانند

آوازی که به

جیرجیر چرخ برنجی روغن نخورده‌ای می‌ماند.

حرف می‌زند زن،

با صدایی

شبیه صدای مرغ مگسی که زخمی شده

به خاطر پروانه‌ی امپراطور.

با صدایی شبیه

صدای یک پوزخند،

شبیه غژغژی مطبوع

وقت پایین رفتن از پله‌ها.

 

عُمْر،

عمرِ کوتاه

صداهایی این چنین را

یافت، زخم‌شان را بست و به‌ آن‌ها غذا داد

که در سرم آشیانه بسازند

در دستانم بخوابند

و به وضوح یک انگشتری

در مخمل قلبم پیدا شوند.

نفس داشتن

نفس گرفتن

توانی یافتن برای آن‌که دمیدن و بازدمیدن یکی نشوند

تقلا می‌کند این زن برای نفس کشیدن.

اگر دست رد به سینه‌ی مرگ زده بود آن زن

اگر عزیمت می‌کرد از دریایی که کمی مچاله‌اش کرده بود

و مثل موشی قطبی

در امتداد آن خط زغالی،

جایی که آسمان دریا را نگه داشته

اگر کمی شنا کرده بود

نمُرده بودم من.

در خواب دروغ می‌گوید این زن

یا لبخند می‌زند

یا جیغ می‌کشد آواهایی نامفهوم را

که دورِ خواب‌های شیرین‌اش چنبره زده‌اند.

شعر : رومن هِردمَن.

ترجمه: آیدا مرادی آهنی.

عکس: مِرت آلاز- مارکوس پیگوت.

منبع: مجله‌ی W- سپتامبر ۲۰۱۳.

گَنگسترهای کولی

Peaky Blinders: gang lined up

وقتی شروع به دیدن این سریال می‌کنید بعید می‌دانید «پیکی بلایندر»‌ها گنگسترهای محبوب‌تان بشوند. مدام این دارودسته‌ی مافیای ایرلندی را که سال ۱۹۱۹ نبض بیرمنگهام دست‌شان است با نمونه‌های محبوب‌تان مقایسه می‌کنید. فکر می‌کنید شاید هیچ‌وقت به اندازه‌ی «کورلئونه»‌ها برای‌شان احترام قائل نشوید. «توماس شلبی»، وقار «نودل» محبوب شما در «روزی روزگاری در امریکا»-را ندارد. «شلبی»‌ها با شلختگی تمام، که حتی لباس‌ها و ماشین قیمتی‌شان خبر از تازه به دوران رسیدگی یک خانواده می‌دهد؛ آن ابهت دارودسته‌ی «ال‌کاپون» را برای شما تداعی نمی‌کنندگنگسترهای کولی‌ای هستند که اگر «توماس» یا «پُلی» نباشند باید کولی‌وار دارودسته‌شان را از شهری به شهر دیگر ببرند. اما  تیغ‌های لبه‌ی کلاه‌شان که مخصوص بریدن گوش و کور کردن چشم‌ها است بی‌رحمی جذاب گنگسترها را دارد. و مهم‌تر این‌که «توماس شلبی» آن قدرت رهبری، آن هوشی که باید یک گنگستر داشته باشد را دارد. خودش می‌گوید کار اصلی‌اش فکر کردن است. همین هم نمایندگان قانونی سلطنت بریتانیا را می‌ترساند. و در نهایت جناب «چرچیل» چند سالی با «پیکی بلایندر»ها دست‌و‌پنجه نرم می‌کند. نه به خاطر این‌که از سر راه کنار بزندشان. برای این‌که ببیند آیا می‌تواند از آن‌ها مأمورهایی مختص خودش بسازد. و البته روح «توماس شلبی»، کولی ایرلندی؛ هم خبر ندارد که از این به بعد، قرار است خیلی جاها به آقای «چرچیل» کمک کند.

انتشارات، آب دهان مرده و کمی بیزینس

برخلاف خیلی از اطرافیان فکر می‌کنم چندشغله بودن کاری نیست که از عهده‌‌ی هر آدمی بربیاید. مخصوصاً اگر یکی از آن مشاغل مربوط به حوزه‌ی فرهنگ باشد؛ آن هم بخش ادبیات. حقیقتش این‌ است که آن‌قدر آدم باهوش در زمینه‌ی بیزینس نداریم. نه برای چندشغله بودن؛ برای آن‌ اندازه حرفه‌ای بودن تا یک بیزینس درآمدزا مثل ادبیات را کنار تجارت‌های پردرآمد دیگر کنترل کنند و همچنان قادر به تفکیک قانون‌های حاکم بر دنیای هر کدام هم باشند. شاید کمی مبهم می‌نویسم.

خرید و فروش ملک یا خرید و فروش قبر؛ آدم‌هایی را در نظر بگیرید که بیزینس اصلی‌شان یکی از این‌ها بوده. هیچ کدام این مشاغل هم شغل‌های کم‌مسئولیتی نیستند. اما فرض کنید که زمانی صاحبان‌شان جهت دلسوزیوارد حوزه‌ی فرهنگ هم می‌شوند. یا حتی بگوییم برعکس بوده باشد؛ زمان کودتای بیست و هشت مرداد، شخصی شروع به کار چاپ کتاب کرده بوده و بعدها نسبت به آشفتگی بازارِِ ملک احساس مسئولیت کرده. قضیه‌ی این‌که مرغ بوده یا تخم‌مرغ چندان مهم نیست. مهم این است که این کارآفرین در نهایت به چند بیزینس خصوصی‌اش رسیده. برای چند دقیقه هم که شده از مواضع انتلکتوئل‌تان پایین بیایید و از بیان ایرادهای روشنفکری نسبت به توازی مشاغلِ نامربوط با حوزه‌ی فرهنگ بگذرید. فروش قبر یا خانه منافاتی با چاپ کتاب ندارد منتها برای آدم باهوشی که به عنوان یک بیزینس‌مَن قدرت تفکیک این مشاغل را داشته باشد. چرا که از جایی به بعد همه‌ی مشاغلِ جانبی از قانون شغلِ غالب پیروی می‌کنند. بگذارید آن‌قدر هم بدبین نباشیم که بگوییم ادبیات قربانی می‌شود. نه. بیزینس‌مَن اگر بخواهد قبر را مثل کتاب بفروشد دیگر اندک امیدی هم که برای آرامش پس از مرگ داریم نخواهیم داشت. اما چه می‌شود اگر یک درصد، فقط یک درصد فرض کنیم که ادبیات قربانی شود؟ فرض محال که محال نیست. تا حالا به کتابی که نوشته‌اید نگاهی انداخته‌اید؟ همان‌ صفحات اولِ کتابْ جایی است که با یک تاریخ، قدمت انتشارات‌ را به شما یادآوری می‌کنند. کمی پایین‌ترش نگاهی به لوگوی نشرتان بیندازید. روش ساده‌ای است تشخیص آن‌که کتاب شما به روش دیجیتال چاپ شده یا نه. چاپ دیجیتال یعنی چه؟ چه پیامدهایی دارد؟ می‌دانید؛ کمی زشت است در موردش حرف زدن.

ناشر درجه دو هستیم؟ در همان حد قدم برداریم؛ در حد و اندازه‌ی خودمان. یا این‌که برای آن‌ اندازه پریدن؛ جای کفش‌های رسمیِ دو شماره بزرگ‌تر، کفش ورزشی پا کنیم. اگر نتوانید به عنوان یک اهل بیزینس، مشاغل چندگانه‌تان را تفکیک کنید در نهایت کتاب‌هایی با آب دهان مرده چاپ می‌کنید. کتاب‌هایی که قبل از خواندن به قسمت‌های نامساوی تقسیم می‌شوند. کتاب‌هایی با ابتدایی‌ترین غلط‌ها. اگر قدرت تفکیک نداشته باشید کتاب‌فروشی شما جایی برای دورهمی، جهت سِرو کله‌پاچه می‌شود. این‌ها اخطارهایی ملوسانه نیستند. جمله‌هایی جهت تمسخر نیستند. اسمش را بگذارید گزارش. اتفاقاتی است که در همین تهران افتاده‌اند.

تشخیص جایگاه کار سختی است. و از آن مهم‌تر تفکیک‌اش. این را «ثابت»، «کشتی‌آرای»، «مقیمی»، «مظفریان» و… غول‌های دیگر بلدند. برای همین هم دامن ادبیات را کثیف نمی‌کنند.

بونسای- آلخاندرو زامبرا

Untitled

نخستین دروغی که خولیو به املیا گفت این بود که مارسل پروست را خوانده است. او به طور معمول درباره‌ی کتابی که خوانده بود دروغ نمی‌گفت، اما آن دومین شب، وقتی هر دو می‌دانستند چیزی را شروع کرده‌اند، و آگاه به این‌که در همه‌ی زمانی که قرار بود طول بکشد این مهم بود، آن شب، خولیو صداش را تغییر داد، با تلبیس به محرمیت، گفت بله، مارسل پروست را خوانده است، در هفده سالگی: همه‌ی مدت تابستان در کوئینترو. اما آن زمان کسی در تابستان به کوئینترو نمی‌رفت، حتا پدر و مادر خولیو که در ساحل اِل دورازنو با یک‌دیگر آشنا شده بودند، به کوئینترو نمی‌رفتند. ساحل بسیار زیبایی که حالا لمپن‌ها اشغال کرده بودند. جایی که خولیو در هفده سالگی، خودش را خانه‌نشین کرده بود در خانه‌ی پدربزرگ تا در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته را بخواند. این دروغ بود، بی‌گمان: آن تابستان به کوئینترو رفته بود، و کتاب زیاد خوانده بود، اما تنها از جک کروآک، هاینریش بُل، ولادیمیر ناباکوف، ترومن کاپوت و انریکه لین؛ نه مارسل پروست.

همان‌ شب املیا برای نخستین بار به خولیو دروغ گفت، همین دروغ که او نیز مارسل پروست را خوانده.

پ.ن: بونسایآلخاندرو زامبراترجمه‌ی کوشیار پارسیانتشارات Anagrama-بارسلون۲۰۰۶.

عکس: تانیا تیخونوا.

حريفِ دوزخ‌آشامانِ مستيم

چه می‌شود که بعضی‌ها هنر را برمی‌دارند می‌برند توی کارگاه خودشان و از گِلِ تن خودشان می‌سازندش؟ عکس‌هایش را تازه کشف کرده‌ام. کم‌اند اما زیادند. تعدادشان کم است. حرف‌شان زیاد است. جنون‌شان ابیاتی جنون‌زده‌ را توی ذهن می‌آورد .دوزخ‌آشامانِ مست! چه‌طور به کلمه‌هایی تا این حد وحشی، نعل می‌زدند؟

بسوزانیم سودا و جنون را

درآشامیم هر دم موج خون را

حریف دوزخ آشامان مستیم

که بشکافند سقف سبزگون را

 

 

Unknown

 

 

که سرگردان بدین سرهاست گر نه

سکون بودی جهان بی‌سکون را

تن باسر نداند سِرّ کن را

تنِ بی‌سر شناسد کاف و نون را

 

 

 

tumblr_n7bxvdBiJJ1r1thfzo1_1280

 

 

یکی دم رام کن از بهر سلطان

چنین سگ را چنین اسب حرون را

تو دوزخ دان خودآگاهی عالم

فنا شو کم طلب این سرفزون را

 

Martendelamuerte

چرا خوشبختی تا این حد دردناک است؟*

 

Untitled

«عملیات پامچال» خیلی از خطوط داستانی دیگر کارهای این زوج معمایی‌نویس را دارد؛ تصویرها و لحظه‌های «زنی که دیگر نبود»، «سرگیجه» و «آخرخط» در اکثر موقعیت‌های «عملیت پامچال» مرور می‌شوند. دوباره مثلثی عاطفی و دوباره جنایت. اما جنایتی که فقط قتل نیست. یک نفر مرده و حالا بعد مرگش قرار است بارها و بارها یادش بمیرد. یک نفر که بودنش تعریف کردنِ خوشبختی را دچار مشکل می‌کرده و حالا در «عملیات پامچال» این نقش به «ژرسن» رسیده. روزنامه‌نگارِ راستِ افراطی که مدت‌ها است دیگر کمتر کسی جدی‌‌اش می‌گیرد. روزنامه‌نگاری که می‌خواسته رُمان‌نویس شود. اما «ژرسن» ذاتاً روزنامه‌نگار است. غلوکردن خصوصیت حرفه‌ای او است و همیشه به نظر خودش در موقعیت‌های مختلف به صحرایی از سنگ چنگ می‌زند، به خروش می‌آید و ناسزا می‌گوید تا احساس قدرت کند. تا چند روز پس از چاپ مقاله‌ها، خود را خوشبخت احساس کند و یادش برود زنش فلورانس»- مدام به او می‌گوید: «تو غلو می‌کنی.» مثل آن‌که واقعاً زندگی مصنوعی‌شان خیلی وقت است که منتظر همان چند کمونیست خیالاتی بود تا با رویاهای خام و دست خالی؛ با سری پُر از آرزوهای دور و دراز بیایند و ویلای «ژرسن» را بفرستند روی هوا. «ژرسن» اما مدت‌ها است که از خیلی مدارهای زندگی پرت شده بیرون. نه زندگی خانوادگی آرامی دارد نه وجهه‌ی خوبی در اجتماع. فقط روزنامه مانده و یک مشت دشمن کوچک که «ژرسن» مجبور است توی خانه راه برود و بهشان فحش بدهد. همین‌ها «فلورانس» را کلافه کرده. شعارهای تکراری و توخالی حوصله‌ی «فلورانس» را سر برده که خانه را بدون «ژرسن» غرق آرامش می‌بیند. این‌قدر که یک چمدان بردارد و برود دنبال معشوق سابق‌اش، «رنه»:

«فلورانس تنها بود. حتی یک ماهی قرمز در ظرف بلوری نداشت که تنهاییش را با او، با چشمان درشت طلایی‌اش، تقسیم کند. با این حال تصمیمش را گرفته بود…»

اما آن چپ‌های بی‌دست‌وپا که بمب دست‌سازشان، ویلا و مأمورشان را با هم منفجر کردهحالا باید خود «ژرسن» را هدف بگیرند. موقعیت همه‌ی شخصیت‌های داستان مثل همان جاده‌‌های پرترافیک و بسته‌‌ای است که در آن گیر افتاده‌اند. حتی جنازه‌ی «ژرسن» که از صندوق عقب ماشینی به ماشین دیگر منتقل می‌شود. اما جنازه‌اش، وقت رفتن، وقت جدا شدن از آن صندوق عقب انگار چیزهایی را جا می‌گذارد. کمی از مرگ را برای «رنه» و کمی از بدبختی را برای «فلورانس».

*از متن کتاب.

عملیات پامچالپیر بوآلو/توماس نارسژاکترجمه‌ی ناصر جاویدیانتشارات کتاب فاختهچاپ اول، شهریور ۱۳۶۳.

مرگ کثیف

IMG_6540

کلود: «برای این‌که دیگر طاقت ندارم. برای این‌که شاید آسان‌تر بشود تحمل کرد. ولی روزها و هفته‌ها، و هفته‌ها و ماه‌ها، نشستنو به فروریختن باران در لندن، پاریس، ونیز، چشم دوختن. انتظار نشانه‌ای از زنده بودن تو و زندگی کردن تو را کشیدن

ژان: «ولی من زنده بودم

کلود: «من، من مرده بودم…»

 

مرگ کثیفپییر ژان رمیمرتضی کلانتریانانتشارات آگاه.

دو ضرب در دو مساوی بی‌نهایت*

IMG_6428

داستان‌های «نبات سیاه» حاصل طنزی جاافتاده‌اند. و این جاافتادگی تنها به معنای میزان نفوذ یک ترفند نیست. حتی بیشتر از آن‌که بحث عمق طنز باشد بحث سنِّ رفته بر قلم است. واضح‌تر این‌که اصطلاحات، طعنه‌ها و حتی نحوه‌ی بیان‌ آن‌ها از گذر سال‌‌ها بر نویسنده‌شان می‌گویند. طوری که اگر داستانی از مجموعه‌ی «دوازدهمی» یا «نبات سیاه» را بدون نام نویسنده برای‌تان بخوانند می‌توانید حدس بزنید قلم داستان متعلق به چه نسلی است. جمله‌ها، اصطلاحات تهرانی قدیمی، لحن راوی و کاراکترها جز این نمی‌گویند. گاهی طنز روایت‌ها، یادآور طنز داستان‌های «صادقی» است. گاهی اصطلاحات به‌کاررفته یاد «فصیح» می‌اندازدمان. «دوازدهمی» اما چند داستان دارد که در آن‌ها خبری از طنز نیست. داستان‌ها همان فضای ابزورد داستان‌های «نبات سیاه»را دارند ولی استحکام آن‌ها را نه. روایت‌ها گاهی تیتروار جلو می‌روند. با این حال در هر دو مجموعه‌داستان، گاه جمله‌ها با یک‌جور بی‌قیدی اگر نگوییم رها می‌شوندبیان شده‌اند.  این ویژگی که قضاوتش کار این مطلب چندخطی نیست در آثار تألیفی نویسنده‌های کهنه‌کار بسیار به چشم می‌خورد. شاید این بی‌قیدی را اعتماد‌به‌نفسِ حاصل سال‌ها کار، به نویسنده می‌دهد. در هر صورت هر دو کتاب به نظرم خواندنی است اگر دست‌تان رسید که تهیه‌‌شان کنید.

 

 

اما کجا؟ هنوز تا دستِ نادیده راه داریم. مِلنی سیگار تعارف کرد. با این‌که مدتی‌ست جلال، باز هم سیگار را گذاشته است کنار، پذیرفت. البته به ملنی گفت که سیگار را گذاشته است کنار. معنایش این بود که آتش هم باید بدهد. ملنی دستش را پیش آورد و برایش فندک زد. دست زلال ظریفی داشت. بوی‌فرندش هم که با او بدقولی کرده بود. او هم که نمی‌خواست تنها باشد. خانه‌اش هم که همین پشت بود. اسباب صورتش هم که دلنشین بود. جلال پرسید:

خیلی تأتر می‌بینی؟

 

 

پ.ن: دوازدهمیبهمن فُرسیدفتر خاکچاپ اول، لندن ۱۳۷۰.

نبات سیاهبهمن فُرسیدفتر خاکچاپ اول، لندن ۱۳۷۱.

 

*عنوان: نام نمایش‌نامه‌ای از بهمن فُرسی.  

وادیِ غرق‌شده- شعری از دیوید کنستانتین

greg-nawrat-tenmag-06

اما دریا؛

بی‌تکان نخواهد ماند.

آن پایین زیر آب‌ها،

قبل از تولد مسیح

در میدان مرمریِ وادی

مجسمه‌ی دو عاشق را

تراشیده‌اند.

از آن‌سوی کفِ شیشه‌ای قایق

ظاهر می‌شوند:

بعضی روزها پیدایند

و واضح،

به شفافیت عکس من و تو در یک آینه

مثل دل‌داده‌ها رفتار می‌کنند

مثل آن‌ها امیدوار اند به تکرار دل‌دادگی.

 

ته دریا

در اتاق‌های بی‌سقف وادیِ مغروق،

نقاشی سقفی از ما دو تا نقش می‌گیرد

سرپناهی که آرام

غوطه می‌خورد پایین.

انگار که در حُجره‌های غزلی قدیمی باشند

الصاق شده در جای خودشان

با قافیه‌ها،

به سختی میدانی مرمری

در رُباعی‌هایی

که خط به خط ‌اش

از آن من و تو است.

 

آه محبوب من

تو

و

من

مثل «ما» رفتار خواهیم کرد

مادامی که به درازا بکشد

 

اما

اما آن دو

چه مثل ما باشند چه نه

انگار که امروز

سر پیدا شدن ندارند

گل‌آلود است آب

چرا که؛

دریا بی‌تکان نخواهد ماند.

 

شعر: دیوید کنستانتین.

ترجمه: آیدا مرادی آهنی.

مادل: گِرِگ نُورَت.

عکس: مارچلو کاپیزانو.

۳۰ روز با نجف دریابندری

 

Unknown

گفتم: نظرتان درباره‌ی «موج و مرجان و خارا» چیست؟

گفت: «موج و مرجان و خارا» هم فیلم خیلی خوبی بود. یک فیلم مستند است که خود من هم در ساخت آن کمی دخالت داشتم. در واقع آن موقع که داشتند این فیلم را می‌ساختند، من در استودیو گلستان کار می‌کردم و با کارگردان این فیلم، یکی دو سفر به جنوب رفتم. تهیه‌کننده‌ی این فیلم ابراهیم گلستان بود و کارگردان آن یک شخص فرنگی به اسم آلن پندری

گفتم : مسئله‌ی خاصی پیش آمد که دیگر گلستان را ندیدید؟

گفت: بله، موضوع این بود که من با دختری به آن‌جا (یک استودیو) رفتم، که این دختر قبلاً با گلستان دوست بود. گلستان از این مسئله یک مقدار ناراحت شد و به اصطلاح به او برخورد و بعد از فیلم، با حالت نیمه‌قهر گفت خوب اجازه بفرمایید من بروم. و بلند شد و رفت. این آخرین دیدار من با گلستان بود

 

یادداشت‌های روزانه: ۳۰ روز با نجف دریابندریمهدی مظفری ساوجیانتشارات نگاهچاپ دوم۱۳۹۲.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها