برچسب های پست ‘چهاردیواری’

جوان‌تر، شاداب‌تر- شعری از جِف هترزلی*

Sean-O-Pry-male-models-17793782-700-840

 

کوتاه‌شان کردم

موهایم را.

کوتاه‌شان کردم

همین امروز صبح.

خیلی خیلی کوتاه.

به من بیاید یا نه،

مهم این است که

«ژانت»

دوست‌شان دارد.

می‌گوید با این ریخت

جوان‌تر به چشم‌اش می‌آیم

و

شاداب‌تر.

می‌گوید با این ریخت

شده‌ام شبیه آدمی که می‌داند

زندگی‌ای را می‌زیَد

که می‌توانست بدتر از این باشد

خیلی بدتر.

بدون مَکثی می‌پرسد:

«دوست داری این صندل‌ها رو؟»

و

پاهایش را آونگ‌وار تکان می‌دهد

در صندل‌های پاشنه‌بلند و مشکیِ  تازه‌اش.

 

 

شعر: جِف هَترزلی.

 

ترجمه: آیدا مرادی آهنی.

 

پ.ن: درعکس جناب «شان اُپرای» Sean Opry را می‌بینید که یکی از پنجْ میل‌مادلِ برترِ دنیای مُد است و حتی در خیلی از رتبه‌بندی‌ها مقام اوّل را دارد.

 

*این شعر بخشِ اوّل از دوگانه‌ی «دو شعر عاشقانه» اثر «جِف هَترزلی» است. به زودی بخش دوم را هم اضافه خواهم کرد.

 

پنجره‌ای برای یک پسربچه‌ی غمگین- شعری از جِری فِلوز

alexstoddardphotography5

 

ترجمه‌ی این شعر تقدیم به «شیما زارعی» که کنارش رفاقت را مشق می‌کنم.

 

در باغی زمستان‌زده

در نور سرخ هوایی

که سردی‌اش آبستن برف است.

کنار چیزهایی که مرموز می‌جنبند.

پشت تنه‌‌های سرخ درختان،

آن‌سوی شیشه‌ی نازک قندیل‌ها

جانداری‌ست که نفس می‌کشد؛

سایه‌‌ای‌ست کبود، وحشی و غمگین.

 

شعر: جِری فِلوز.

ترجمه: آیدا مرادی آهنی.

عکس: الکس استودارد.

از نامه‌های آنائيس به هنری میلر

ترجمه: حمیدرضا بابابیگی.

ANNA

از تو بیزارم هِنری!

زیرا نیک می‌دانم هیچ‌کس را هیچ‌وقت چنان دوست نداشتم که تو را.

دل‌تنگِ صدای توام،

دستان‌ات، آغوش‌ات، بدن‌ات

مهربانی‌ات،

خوی وحشی‌ات و خوی نیک‌ات

و بیش از همه

دل‌تنگِ دوستی‌مان.

نگاهی به سریال تعقیب

la-et-the-following

The Following

ایده‌ی ساخته شدن مکتب یا فرقه‌ای آن هم نه بر اساس نظریات یک نظریه‌پرداز اجتماعی یا جهان یک فیلسوف،بلکه بر اساس فضای داستان‌های یک نویسنده، آن‌قدری قابل تأمل هست که ابتدا از خودتان بپرسید در ادبیات کشوری که زندگی می‌کنید داستان‌‌های کدام نویسنده این قابلیت را داشته؟ داستان‌های «ادگار آلن‌پو» مدّت‌هاست که در امریکا این زمینه را فراهم کرده و دست‌آویزی شده برای سَر کشیدن به عالمِ شَر که البته از لحاظ فرقه‌‌های معتقد، به هیچ روی شَر آن معنا که در ذهن عموم تداعی می‌شود را ندارد. این‌جا شر و جنایت از قدسیتی برخوردارند و این امر خیلی ساده در سریال «تعقیب» نشان داده شده. «آلن‌پو» و راز و رمز و نشانه‌های داستان‌هایش می‌شود عصای فرقه‌ای که با آن بتوان جامعه را شکافت و قومی را گذر داد اما این بار به سوی نیستی جمعی. «دکتر کارول»، استاد دانشگاهی‌ست که زیبایی را در مرگ می‌بیند. در رساندن دیگران به عالم زیبای مرگ. نویسنده‌ای شکست‌خورده که یأس کتاب اول او را بیشتر به سمت این تفکر سوق می‌دهد. تفکر که نه، ایدئولوژی. آن‌قدر که قتل‌‌های سریالی نوعی عبادت باشند برایش و آن‌قدر که می‌پندارد پیامبر زمانه‌ی خویش است. و وقتی از زندان می‌تواند به واسطه‌ی اینترنت و وقت‌های ملاقات، تعداد زیادی از آدم‌ها را با خودش هم‌سو کند؛ به «رایان هاردی»، پلیس دائم‌الخمرِ اف.بی.آی ثابت می‌کند که هست. پس شروع می‌کند به نوشتن کتاب بعدی. اما ماجراها و اتفاقات این کتاب را با مهره‌هایش در بیرون زندان و حتی خود نیروی پلیس جلو می‌برد. و ابزار مهم دیگر، یعنی داستان‌های «آلن‌پو»: «نقاب مرگ سرخ»، «قتل در خیابان مورگ»، «بشکه‌ی آمونتیلادو» وهمه‌ی این‌ها جذابیت‌های موضوعی سریال تعقیب‌اند اما پیاده شدن چنین طرحی از ضعف‌‌هایی عمده برخوردار است. نوع فرارهای «جو کارول» از زندان. عدم کنترل دقیق در سال‌های اول زندان. شخصیت «کلیر» به لحاظ برخورد کلیشه‌ای در لحظات حساس، مثل فرار از در اصلی عمارت، آن هم وقتی می‌داند چه‌طور تحت‌نظر است واز باگ‌های سریال است که اگر برطرف می‌شد می‌توانست سریالی قابل توجه باشد

پاسخی به سؤالِ «چه چیز محتمل است؟»- شعری از جِری فِلوز

Untitled 2

یکی از گزینه‌های زیر را انتخاب کنید:

-شاید که زخمی ترمیم شود؛ با پنس‌ها، با بخیه‌ها، با نخ‌هایی که حل می‌شوند در زخم.

-شاید که زخمی ترمیم شود؛ با بال پروانه‌ای.

-شاید که به دور بیفتد سَرتان، گُنگ شود.

-شاید که صدای بال زدنی، موج بیندازد بر آن‌چه نادیدنی‌ست.

شعر: جِری فِلوز.

ترجمه: آیدا مرادی آهنی.

عکس: بیل بنتلی.

مرد بالشی، کلاس درسی برای آماتورهای تئاتر

«مرد بالشی» قبل هرچیز دوباره می‌تواند آدم را به این فکر بیندازد که «مارتین مک‌دونا» یک نویسنده‌ی معمولی نیست و «یعقوبی» و «کیخایی» در هر کار قرار است طنابِ کارنامه‌شان را با گره‌ای، محکم‌تر کنند. «مرد بالشی» با آن همه داستان ریز و درشت جنایی، گام زدن در کابوس‌های آدمی‌ست که کودکی‌اش را به عنوان بهای آن‌ها داده. اما کابوس‌ها و بهای کودکیِ او با آن‌که شاهدش هستیم به وحشتناکی کابوس‌ ندیده‌ی آدم‌هایی که قضاوتش می‌کنند نیست. کودکی در «مرد بالشی» پیش‌پرداخت رنج‌های بزرگ‌سالی‌ست و برای همین فقط مرد بالشی می‌تواند جلوی پرداخت آن را بگیرد. بی‌اغراق آخرین تئاتر خوش‌ساختی که دیدم «بُرهان» محمد یعقوبی بود و در این فاصله، تئاترهای سالن‌های مولوی و بعضی نمایش‌های تئاترشهر فقط نشان می‌داد که در جاهایی از تهران برق دارد بی‌‌خودی مصرف می‌شود. تئاترهایی که به نیم‌ساعت نرسیده یک سوم سالن خالی می‌شد و وقتی بعدِ نیم‌ساعت از روی صندلی‌تان بلند می‌شدید به راه افتادن صنعت جدیدی فکر می‌کردید با نام «تئاترسازی». اما در مورد «مرد بالشی» باید گفت؛ از همان لحظه‌های اول، آن‌طور که «پیام دهکردی» راکت را دست گرفته؛ تکلیف‌تان را با بازی بازیگران روشن می‌کند و با خیال راحت تکیه می‌دهید به صندلی.

جلسه‌ی رونمایی «گُلف روی باروت»- کتاب آمه

اتفاق خوبی بود. و من تنها می‌توانم آرزو کنم بیشتر شاهدش باشیم. جلسه‌هایی صمیمی که نه مثل جلسه‌ی‌های نقد، آن‌قدر جدّی باشد و نه مثل گپ‌های کافه‌ای برای از هر دری گفتن. اتفاق خوبی‌ست این‌که همه‌مان یک‌جا جمع شویم؛ دور از هر تفاوت نظر و تنهایی‌های روزمره‌ی مخصوص نویسنده‌ها. به همّت دوستانی که کتاب را خوانده بودند بحث‌های خوبی مطرح شد. فکر می‌کنم لازم است این اتفاق برای هر کتابی بیفتد. قبل از آن‌که کسی با پیش‌داوری، کتاب شما را قضاوت کند؛ کتاب‌تان منشور خودش را ارائه بدهد و بگوید که تنها و تنها بعد از خواندن اجازه می‌دهد قضاوت شود. بازخوردهایی که در این دو روز از دوستان نویسنده گرفتم همین را می‌گفت. جا دارد تشکر کنم از کتاب آمه، مهدی توکّلی‌راد و آقای آموزگار عزیز که این فرصت را به من و «گُلف روی باروت» دادند. و ممنون از همه‌ی دوستانی که تشریف آوردند.

پ.ن1: می‌توانید خبر بیشتر را در سایت انتشارات نگاه دنبال کنید.

پ.ن2: عکس از حسین شکرالهی.

 

رونمایی «گُلف روی باروت»

 

رونمایی رُمان «گُلف روی باروت» در  کتــاب آمـــه.

مکان: بلـــوار کشاورز- بعد از تقاطع کارگر- شماره 308.

زمان: جمعه- ساعت 19:00.

پ.ن: جزئیات بیشتر را می‌توانید در خبر مهر بخوانید.

 

از یادداشت‌های دفترچه‌ی سبز

دفترچه‌ی سفر

دفترچه‌ی سفر

گفت دو سال و نیم پیش بود. توی «تفلیس». حدود یکِ بعد از نصف شب از روی پل «سُویِت» رَد می‌شده. پلی که با آن علامت‌های داس و چکش تا ابد امضاءِ کمونیست‌هاست بالای رودِ «کور». یک دستش بطری بوده و یک دست توی جیب؛ آرام راه می‌رفته که دختره از کنارش رد شده. بطری نصف نشده بوده پس آن‌قدری یادش هست که دختره تاپ بلندِ کرم تنش بوده؛ بلندتر از شلوارک کوتاه جینش. برای همین هم دو گوشه‌ی‌ پای تاپ را گیر داده بوده به کمر شلوارک. با آن دمپایی‌های اَبری و موهای بازی که باد می‌زده زیرشان به خوابگردها می‌خورده. گفت اول شک کرده خودش باشد چون رنگ پوست دختره را آفتابِ ساحل «کور» حسابی سوزانده بوده. یک لحظه یاد کلاس‌ آزمایشگاه الکترونیک دو افتاده. یاد کلاس کنترل‌خطی. یاد جزوه‌های خوبی که دختره برمی‌داشت و یک بار که با ماشین کورسی جدیدش توی پارکینگ تیز رفته بود طرفش و جزوه خواسته بود دختره گفته بود فعلاً دست کسی است. یاد تقلبی که خودش سر امتحان مدار رسانده بود به دختره و نزدیک بود برگه‌اش را پاره کنند. گفت همین‌جور ماتش برده بوده. گفت قبلاً از «ب.ج» شنیده بود که دختره حالا می‌نویسد. با خودش گفته پس آن دفترچه‌ی سبز توی دستش بی‌خودی نیست. یک لحظه گفته یک جمله فارسی بپراند یا اسمش را بگوید. اما یک‌دفعه، بطری توی دست؛ قدم‌هایش را کُند کرده. کُندتر و بالأخره ایستاده به تماشا. دیده دختره یک پایش را گذاشته روی میله‌ی سیاه و توی دفترچه سبزی که چسبانده به پایش چیزی یادداشت کرده. بعدش هم همان‌جور مثل خوابگردها رفته.

گفت می‌دانی این‌ها را چرا حالا تعریف می‌کند؟ چرا توی این دو سال جایی مثل فیس‌بوک به دختره نگفته بوده؟ خُب، بعضی موقع این‌طور است؛ برای مردها که هست، یک چیزهایی می‌ماند توی خُمره تا جا می‌افتد و بعدِ چند سال درش را باز می‌کنند. این‌طوری لذتش بیشتر است. بیشتر از آن‌که آن شب، بطری را تمام کرده یا نکرده تا هتل راه می‌افتاد دنبال دختره و بعد دوباره راهش را کج می‌کرد سمت پُل.

پ.ن: این‌که کِی و در کدام سفر توی دفترچه نوشته بودمش یادم نیست. تاریخ نداشت. تاریخ همین امروز را زیرش نوشتم.

تقویم زمستانی

زمستان است. خیلی زود بیدار می‌شوی از خواب؛ اما صبح، هنوز رنگ شب را پس نداده. نور چراغ ماشینی که از خیابان رَد می‌شود می‌افتد روی سقف، کِش می‌آید سمت دیوار و محو می‌شود. لیوانی شیر می‌ریزی. می‌نشینی پشت کامپیوتر و تقویمش را چِک می‌کنی که می‌گوید ساعتِ دَه باید به کسی زنگ بزنی، ساعتِ دو باید بروی باشگاه، پنج و نیم وقت دکتر داری و… نگاهی می‌اندازی به پنجره‌. شاخه‌های خشکِ درخت‌ها توی گرگ و میش، مثل دستی، انگار به جای آن‌که رو به آسمان دراز شده باشند؛ آسمان را نشانه گرفته‌اند. فقط سکوت است و چراغ‌های روشن خیابان. صدای کامیونی هم که از دور می‌آید شبیه صدای خمیازه‌ای بلند و طولانی‌ست. بی‌آن‌که دوباره نگاه کنی به تقویم، کامپیوتر را خاموش می‌کنی. نیم ساعت بعد ایستاده‌ای توی آسانسور. از آینه خودت را می‌بینی که توی آن کاپشن و شلوارِ پُر از پشم شیشه، زُل زده‌ای به کفش‌های اسکی تو دستت که بعدِ این چند سال خط افتاده روی‌شان. زمان روی چه چیزی خط نمی‌اندازد؟ چوب و باتوم‌ها را می‌اندازی روی تشک عقب ماشین. هوا دارد روشن می‌شود. می‌روی سمت جایی که بشود فهمید زمستان یعنی چه. جایی که پِلِیر را بگذاری روی آلبومِ «پِلاسیبو»، هدفون را توی گوشَت و وقتی روی شیب‌های تندِ سفید سُر می‌خوری و می‌آیی پایین؛ سوز برف، تیز از کنار صورتت رَد شود و بگوید تقویم یعنی همین حالا. ساعت بشود دَه، بشود دو، بشود پنج و تو فکر کنی به تقویم زمستانی‌ که می‌شود یادداشت‌های فردایش را هم مثل امروز، توی این همه سفیدی گُم کرد.

عکس: یان مکی.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها