آرشیو برای ‘یادداشت ها’ دسته ها

هم‌نوازانِ زباله‌ها

Unknown

دیدن این مستند را به دلیل موضوع انتخابی و نحوه‌ی ورود به داستان می‌توان توصیه کرد. کارشناس محیط زیستی که تصمیم می‌گیرد به بچّه‌ها موسیقی یاد بدهد. آن هم در روستایی که محل جمع‌آوری هزار و پانصد تُن زباله‌‌ی روزانه است. همان‌طور که در کودکی‌اش، موسیقی بهترین دوست برای او بوده پس حالا می‌تواند بهترین دوست، برای کودکان این منطقه هم باشد که آینده‌ای جز ادامه‌ دادن به شغل پدری، یعنی جمع کردن زباله‌ها ندارند. ایده‌ی عجیبی است ساختن ابزار موسیقی با زباله‌ها. این‌که ویولن سل را از بشکه‌ای فلزی درست کنند و با چوب‌ها و تکّه‌پاره‌های آهن، گیتار و کلارینت بسازند، و یا از عکس رادیولوژی برای صفحه‌ی درام استفاده کنند. ایده‌ای که در ابتدا به نظر کمتر مخاطبی نه تنها قابل اجراء، بلکه عقلانی به نظر می‌رسد. اما او مصمم است. مطمئن است با کمک یکی از آشغال‌جمع‌کن‌ها که زمانی سنگ‌تراش بوده می‌شود کارگاهی راه بیندازند و اتفاقاً با حداقل امکاناتی که وجود دارد مدرسه‌ی موسیقی تأسیس کنند؛ با همین بچّه‌ها و همین سازها که حاصل ساعت‌ها جست‌وجوی نجّار میان زباله‌ها است. و از آن عجیب‌تر، داستان پشتکار است. بله، سخت است باورِ جهانی شدن گروه ارکستر «زباله‌های بازیافتی» و البته این‌که چه‌طور به شهرت می‌رسند و توسط چه شخصیت‌های مهمی مورد حمایت قرار می‌گیرند. فیلم در کنار این‌ها روایت زندگی چند عضو ارکستر و خانواده‌های‌شان نیز هست. آرزوهایی که پدران و مادران‌شان برای خود داشته‌اند و حالا همه‌ی امیدشان به این معلم و مدرسه است. و در عین حال، فیلم در پس‌زمینه‌ی داستان اصلی، مشکلاتی را روایت می‌کند که گاه به شرایط محیطی و اقتصادی و گاه به مسائل خانوادگی برمی‌گردند. و تنها محدودیت‌ها و شرایط محیطی و اقتصادی نیست که هر لحظه این تلاش مستمر را با خطر روبرو کند. تهدیدهای جغرافیایی و اثراتش بر مدرسه‌ی موسیقی و تلاش شخصیت‌ها خود داستانی است جدا.

پ.ن: هم‌نوازان زُباله‌ها- ساخته‌ی برد الگود، گراهام تونسلی- اسپانیا- ۲۰۱۵.

توییت‌‌گونه

اول که سال‌ جدید مبارک باشد و خُب چندوقتی نشد به این‌جا سر بزنم.

برای دوستانی که پرسیدند و می‌پرسند عرض کنم که خیر، من جزء انجمن رمان پنجاه و یک نیستم. کارشان را دنبال می‌کنم و بسیار بسیار دوست‌شان دارم. بچّه‌های زحمت‌کشی هستند. این را می‌شود از سر زدن به سایت‌شان هم دید. دست لیلا عطارچی عزیز و باقی درد نکند.

کتاب «ساناز زمانی» یعنی «اتصال کوتاه» را پارسال خواندم. همان موقع که منتشر شد. و واقعاً باید همان پارسال می‌نوشتم که خواندنش چه خوب بود. این همه جسارت در نوشتن از زندگی زن‌ها قابل تحسین است. برعکس خیلی‌ها، من فکر می‌کنم نسل من هرچند کُند، اما دارد جلو می‌رود. ساناز زمانی به نظرم نویسنده‌ای است که با خودش صادق است و شجاعتش احترام‌برانگیز. محافظه‌کاری ندارد. بعد مدت‌ها یک رمان از زندگی زن ایرانی خواندم که با جسارت می‌گوید گاهی حالش از بچّه‌اش به هم می‌خورد. باز هم تبریک می‌گویم به ساناز. کاش بیشتر و بیشتر از او بخوانیم.

این مدت که گذشت در مجله‌های «جهان کتاب»، «روایت»، «هنر و سینما» –شماره‌ی دو و سهمطالبی داشتم که امیدوارم از خواندن‌شان لذت برده باشید.

ممنون که هستید. ممنون که سر می‌زنید. شاد باشید. از زندگی لذت ببرید. اصلاًً پدر زندگی را دربیاورید. و هیچ سوختی جز شادی برای زندگی مصرف نکنید.

به فهمِ سامع

dress-the-part-only-lovers-left-alive-1_125822172855.jpg_gallery_max

حالا که برمی‌گردم و یادداشت‌ها را نگاه می‌کنم می‌بینم ما این قرار را از اول مهر گذاشتیم. که او هرچه لینک و مقاله درباره‌ی نمایش و تئاتر بود بفرستد و من هرچه لینک و مقاله که درباره‌ی بلاغت باشد. می‌دانستیم یا نمی‌دانستیم که این‌ها یک‌جایی به هم گره می‌خورند، نمی‌دانم. اما تا چندروز پیش هم هیچ‌کدام به روی خودمان نمی‌آوردیم که چرا هر کس دنبال تحقیق خودش نمی‌رود. شاید این‌جوری داشتیم دو موضوع را دنبال می‌کردیم. و هنوز می‌دیدم که او آدم نگران سال‌های قبل است. و همیشه نگران کسی که باهاش کار می‌کند بیشتر است تا خودش. این را هم گفتم بهش؛ آن روزی که زنگ زد و نتیجه‌ی آزمایش مادر را پرسید که هفته‌ی قبل درباره‌اش حرف زده بودیم.

این نگرانی، بلاغت، نمایش همه دست به دست هم دادند. و او هرروز که مسیر وزارت‌خانه را تا بیرون شهر می‌رفت، سر همان ساعت، فکر می‌کردم در آن جادّه‌ی خاکی، در شهری که خودم زمانی آن‌جا بودم؛ چه می‌شنود؟ آیا او هم می‌شنود؟ آیا آدم‌های دیگر هم شنیده‌اند؟ درست به‌اندازه‌ی چهارمتر آن صدا را می‌شود شنید. راننده باید خیلی آرام برود، شیشه باید پایین باشد و باید گَردِ راه را به جان بخری تا صدا را بشنوی.

من حساب کرده بودم، دقیقاً چهارمتر بود. راننده‌ی من اگر چه با نگاه تأیید کرده بود اما به همان زبان خودشانگفته بود: «نه خانم، خیالاتی شدید

تا این‌که آن روز، بعدِ فرستادن یک تکّه از «دررالادب»، و رد و بدل کردن چند لینک؛ برایش ماجرا را تعریف کردم. گفت: «چی می‌گی تو؟»

و لحنش، نگاه راننده را یادم آورد. باور نکردم تا حالا نشنیده باشد. فردایش در همان مسیر، از اول جاده زنگ زد. من آدرس می‌دادم. هنوز حفظم خیلی جاهایش را. رسیده بود به آن نقطه. لابد راننده از آینه نگاه می‌کرد و هیچ از کشف یک غیربومی خوشش نمی‌آمد.

صدا نزدیک می‌شد. من می‌شنیدم، او می‌شنید، راننده هم حتماً. جلوتر که رفتند قطع شد. حتماً چهارمتر. چیزی نگفتم. قطع کردم.

یک ساعت نشد که زنگ زد. گفت زبان‌شان تبّتی است.

تبّتی؟ تبّت چه ربطی به آن‌جا دارد؟

عجب سؤالی بود در وادی بی‌ربطی!

پرسید: «می‌خوای بدونی چی می‌گفتن؟»

گفتم نه.

هر آن‌چه همیشه می‌خواستید درمورد وودی اَلن بدانید اما می‌ترسیدید که بپرسید

Untitled

مطلب زیر  را می‌توانید در شماره‌ی یک مجله‌ی «هنر و سینما» نیز بخوانید.

«من بالای یک میلیون دلار در زندگی‌ام پول درآورده‌ام چون به حرف آدم‌هایی با کُت‌وشلوار سرمه‌ای گوش نداده‌ام

این پاسخ وودی اَلن است به تهیه‌کننده‌ی «آب را نخور». آن هم وقتی «دیوید مِریک» با کت‌وشلوار شیک‌وپیکش آمده تا به آقای نویسنده بگوید کدام قسمت‌های اثر را می‌تواند جذاب‌تر بنویسد. پاسخ آدمی که اجازه نمی‌دهد استودیویی‌ها کارهایش را قصابی کنند. همین‌جا می‌توان تقریباً تمایل او به دراختیارداشتن هرچه بیشتر سیطره‌ی کارش و شوق زیادش را برای انجام آن‌چه می‌خواهد فهمید.

«گفت‌و‌گو با وودی الن» مجموعه مصاحبه‌های شناور «اریک لَکس» با او است آن هم طی سی‌وهشت‌سال. پرسش‌ها و پاسخ‌هایی که در پشت‌صحنه‌ی فیلم‌ها، اتاق تعویض لباس، پیاده‌روهای منهتن و پاریس و لندن بین‌شان ردوبدل شده. کتاب به بهترین شکل، تصویر سال‌ها گام برداشتن او در راه اهدافش را نشان می‌دهد. به طوری که مجموع آن را می‌توان یک مصاحبه‌ی صبور دانست. با کارگردانی که حرف‌ها و حاشیه‌ها هیچ‌کدام او را از تک‌وتا نینداخته. و در دنیایی که ساخت کُمِدی مدام سخت‌تر شده و پیچیدگی‌های رفتاری و روانی آدم‌ها بیشتر؛ او همچنان به طنز وفادار است. چرا؟ چون هنوز به شوخی اعتماد دارد؟ یا چون از شانزده‌سالگی درآمدش را از راه خنداندن مردم به دست می‌آورده؟ خودش می‌گوید این‌ها هم هست. حتی اعتقاد دارد دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی هرقدر هم که نجات‌بخش باشند نجات نمی‌دهند اما با شوخی می‌توان از هر مخمصه‌ای نجات پیدا کرد. اما بعد از خواندن همه‌ی این مصاحبه‌ها، دلیلی ورای این‌ها خواهید یافت. آن هم وقتی در مورد خودش حرف می‌زند. شاید به خاطر این‌که بین این همه آرتیست و کُشته‌مرده‌های شهرت، او خودش را هنرمند نمی‌بیند و این عقیده هم از روی فروتنی یا شکسته‌نفسی‌اش نیست. خودش را یک فیلم‌سازِ در حال کار می‌بیند که ترجیح می‌دهد تمام‌وقت کار کند. و تنها کاری هم که می‌کند همین است؛ کار.

و از دل همین کارْ کم‌‌کم به بعضی مخاطبانش پشت می‌کند. او دوست‌دار طنز است. اما با وجود آن‌که او را سلطان طنز می‌دانند بارها در این مصاحبه‌ها می‌گوید که برای یک فیلم واقع‌گرا ارزشی بیشتر قائل است. همین است که بعد از «خوابگرد» دنبال نوعی غنا و تنوع در فیلم‌ها است. و دل‌سرد نمی‌شود و نمی‌شود تا به دورانی می‌رسد که «امتیاز نهایی» و «رویای کاساندرا» را می‌سازد. اهمیت مصاحبه‌های «لکس» در این است که به راحتی می‌توانید روحیه و اعتماد به نفس بالای «وودی ‌الن» بعد از ساختن دو فیلم جدی‌اش را ببینید. و این‌ها آن‌قدر بهش چسبیده‌اند که انگار خودش هم از بعضی کُمدی‌هایش زیاد دل‌خوشی ندارد. تا جایی که بعضی از آن‌ها مثل «نفرین عقرب یشمی» را کاری ضعیف می‌داند. در مورد خیلی از فیلم‌هایش وقتی «لکس» از او چیزی می‌پرسد؛ «وودی الن» با این جمله شروع می‌کند: «همیشه دلم می‌خواسته همچین چیزی بسازم…» انگار این آدم هرچه دلش خواسته ساخته یا می‌سازد. این جمله را موقع حرف‌زدن در مورد فیلم‌های «امتیاز نهایی» و «رویای کاسندرا» هم می‌گوید اما وقتی به سؤال‌وجواب‌های مربوط به این دو فیلم یا «ویکی، کریستینا، بارسلونا» می‌رسید؛ وقتی شوق او در پاسخ‌ها هنگام تعریف‌کردن جزییات ریز صحنه‌ی این فیلم‌ها را می‌‌خوانید، کاملاً متوجه می‌شوید که ساختن این‌فیلم‌ها برای او از خواستنهم فراتر بوده. شاید آرزو.

اما یکی از جالب‌ترین خصوصیات او نوع دید و نحوه‌ی برخوردش با فیلم‌نامه است. نکته‌ای که بارها «اریک لکس» پیرامون آن سؤال‌هایی مطرح می‌کند. و «الن» هم پاسخ می‌دهد که فیلم‌نامه فقط راهنمایی برای کارِ دردستِ اجرا است. و شیوه‌ی برخورد او با فیلم‌نامه قبل از هر چیز متکی به روش فی‌البداهه است. روی صحنه و در مقابل تماشاچی‌ها است که می‌فهمد چی آن‌ها را می‌خنداند. جلوی دوربین است که فکر می‌کند اصلاً دیالوگِ در نوشته به کار نمی‌آید و یکی بهترش را لازم دارد. یا در «امتیاز نهایی» موقع فیلم‌برداری است که حتی لوکیشن مهمی مثل اصطبل را به زمین گندم؛ و زمان را از شب به بعدازظهر تغییر می‌دهد.

خودش می‌گوید وسواسی نیست. از آن کارگردان‌هایی نیست که برای گرفتن یک صحنه، چندروز صبر کند تا نورْ همان‌طور که در فیلم‌نامه نوشته بتابد. اگر نورِ لوکیشن جور دیگری باشد او نورِ فیلم‌نامه را تغییر می‌دهد. اما راستش نمی‌شود این ویژگی وسواسی‌نبودن را کامل و دربست از او پذیرفت. در مورد «وودی الن»، به عنوان کارگردانی که تألیف و تدوین بیشتر آثارش را بر عهده داشته، دست‌کم می‌توان گفت بیش‌ازحد دوست دارد همه‌چیز در کنترل خودش باشد. و همان‌طور که در نقل‌قول ابتدای این مطلب و عدم اطمینان او به نظرات استودیویی‌ها اشاره شد می‌شود گفت اتفاقاً یک‌جور وسواس دارد نه از جنس وسواسی که در مورد نور یا از این قبیل چیزها می‌گوید. وسواسِ خودبودن، وسواسِ فیلم را تحت سیطره‌ی خود داشتن. و مثل هر کارگردانی این ویژگی، باعث امضاء‌داشتن کارهای او می‌شود. ما فیلم‌هایش را می‌شناسیم؛ با تأکیدش روی رنگ‌های شاد، با نیویورکی که ساخته و می‌گوید شاید شباهتی به نیویورک دیگران ندارد اما نیویورک فیلم‌های هالیوودی کودکی او است؛ با آپارتمان‌‌های آپِر ایست‌ساید و تلفن‌های سفید. و همه‌ی این‌ها به اضافه‌ی آن راوی شوخ؛ همان راوی که در فیلم‌های او روابطی مستند‌گونه می‌سازد. راوی‌ رِندی که حاصل سال‌ها کار او به عنوان یک حرفه‌ایِ استندآپ‌کمدی است و البته یک علاقه‌مند به رُمان‌نویسی. راوی‌ای که مثل راوی‌های «بیلی‌وایلدر» می‌تواند اتحادی بین تماشاگر با نویسنده یا شخصیت اصلی درست کند.

هرچه سنش بالاتر رفته با خودش صادق‌تر شده. کارگردانی که با وجود شهرت بسیار حاضر نیست رمانی را که نوشته چاپ کند. آن‌قدر در مورد خودش صداقت دارد که بگوید رمان من ضعیف است و نخواهد رمانش به خاطر شهرت سینمایی‌اش پُرفروش شود. آن‌قدر با خودش صادق و در کارش حرفه‌ای هست که وقتی راجع‌ به آدم‌هایی که با آن‌ها کار کرده حرف می‌زند با یک‌جور عشق است عشقی که به لذت او از لحظه‌های کارکردن با آن آدم‌ها برمی‌گردد. بی‌آن‌که بگذارد لحظه‌های شخصی دخالت کنند. کار از او یک حرفه‌ای ساخته. که برای کار، کار می‌کند. در مورد دیگران که حرف می‌زند در همین حیطه حرف می‌زند نه به خاطر محافظه‌کاربودن، بلکه چون کارْ دنیای او است.

«گفت‌وگو با وودی الن» علاوه بر این‌که متنی است که در آن می‌توان تردیدها و اطمینان او، قبل‌وبعد از هر فیلم یا حتی بعضی طرح‌هایش را دید؛ مستند مکتوب قابل تأملی است برای بیشتر دانستن در مورد پشتکار و اراده‌ی او و جنون و اعتیادش به کاری که به آن عشق می‌ورزد. هرچند خودش می‌گوید اتفاقاً هرچه از او ندانند بهتر است. بهتر است کسی نداند که او هیچ‌وقت نتوانسته «کازابلانکا» را تاآخر تماشا کند.

 

پ.ن: گفت‌وگو با وودی الناریک لکسترجمه‌ی گلی امامیکتاب پنجره۱۳۹۲.

معصومیت پُرخطر

FullSizeRender-2

یادداشتِ «معصومیت پُرخطر» را می‌توانید در شماره‌ی امروز «کرگدن» بخوانید.

پ.ن: اگر متن یادداشت یا مطلبی را منتشر نمی‌کنم به دلیل احترام به قوانین آن مجله است. سپاس که می‌خوانید و به این‌جا سر می‌زنید.

شهر و کودک

FullSizeRender

در شماره‌ی جدید مجله‌ی «همشهری معماری»، در بخش پرونده‌ی «شهر و کودک»؛ مطلبی دارم با عنوان «داستان شهر» که به نگاه روایت‌گر کودک از شهر می‌پردازد.

مجله‌ی «همشهری معماری» در این شماره، موضوعاتی مثل جایگاه کودک در شهر، تصویر شهر در ادبیات کودک، مقیاس فضا و کودک، شهرهای دوست‌دار کودک، کودکان کار، ادراک و تصویرسازی کودک از شهر، کودکان آسیب‌پذیر و کودکی در شهر را بررسی می‌کند.

 

با یک‌دست تنیس چه‌طوری؟

12341340_1489565974707604_4344783742896767905_n

 

داستان کوتاهم؛ «با یک‌دست تنیس چه‌طوری؟»، در شماره‌ی چهل و یک مجله‌ی «کرگدن» منتشر شد.

یادداشت‌های زیرزمین

IMG_8410

۱-«باروت نیست که عاقبت تکلیف جنگ را معین می‌کند، تعیین‌کننده‌ی تکلیف جنگ کسانی هستند که آن را اختراع کردند.»

چی بهتر از دوباره‌خوانیِ «جنگ‌وصلح»، آن هم با اخبار این روزها. دوبارْ آن قسمت که «پرنس آندره» می‌رود تا خبر پیروزی را به پادشاهِ اتریش بدهد خواندم. آن شیرینی و شورِ پیروزی چه‌طور در برخورد با رجالِ وینْ مثل تابلویی اصالتش را از دست می‌دهد. وقتی با سَرِ پُرغرورْ تازه می‌فهمد خبری که آورده در برابر رویدادها و اشغالِ وین و نزدیک‌شدنِ «بوئونوپارته» به قلبِ پایختِ اتریش هیچ هم باعث افتخار نیست. داشتم فکر می‌کردم این دگرگونیِ «آندره بالکونسکی» یکی از جذاب‌ترین‌های چرخش حالت شخصیت جنگ‌جو است. مخصوصاً آن‌جاکه احساس می‌کند از جنگی که خودش خبر پیروزی‌اش را آورده بسیاربسیار دور شده. اما، اما دوباره با به‌یادآوردنِ صدای توپ‌ها، شلیکِ تفنگ‌ها و فرانسویانی که تیراندازی می‌کردند؛ لبخند می‌زند. شوری که از کودکی دیگر نشناخته دوباره در او رنگ می‌گیرد و با خودش می‌گوید: «بله، این‌ها همه اتفاق افتاده است

در دوباره‌خوانی‌هایی که مدتی است شروع کرده‌ام؛ بارها شده کتابی که زمانی خیلی دور، از خواندنش لذّت برده بودم را با نگاهی واقع‌بینانه‌ترْ کم‌ارزش‌تر از سابق ببینم. که لابد می‌گویید اصلاً عجیب نیست. اما «جنگ‌وصلح» حتی بیشتر، خیلی بیشتر از قبلْ در هرصفحه غافلگیر‌کننده است. شاید برای همین است که خواندنش دارد طولانی می‌شود.

۲-یکشنبه‌ای که گذشت، یعنی اوّل آذر؛ در مؤسسه‌ی بهاران، بخشی از یک داستان جدیدم را خواندم. خواندنش، خستگی‌اش را از من دور کرد؛ تا چه افتاده باشد و چه درنظر آمده باشد.

۳-«لاورنس» می‌گوید: «ویروس خیال، نزد مردم خیال‌باف به عمل می‌انجامدبعدها «مالرو» نتیجه گرفته که اگر غیر این است پس چه باید گفت درباره‌ی شعرهای پیشگویانه‌ی «پل ورلن»؟ «مالرو» می‌گوید نویسنده و شاعر با خیال خودش است که به سوی سرنوشتش می‌رود. بعد آخروعاقبتِ «پل ورلن» را مثال می‌زند با آن مصرع «روح من به سوی غرقاب‌های هول‌آور بادبان می‌کشدپشت سرش می‌رود سراغ «همینگوی» و روابط عاشقانه‌ی داستان‌هایش و خودکشی‌های داستان‌‌هایش و زندگی بیرونِ داستان‌هایش. آخر هم می‌رسد به آن سطرِ نیچه که؛ «این‌جا آغاز تراژدی استو این‌که چند ماه بعد از این نوشته، «نیچه»، «سالومه» را دیده و باقی قضایا. و این‌جوری دنبال یک رابطه‌سازی می‌گردد؛ یک‌جور ارتباط نویسنده با جهان بیرون که نزدیک به آن‌ شیوه‌ی تقدس در قدیس است که خودش می‌گوید برایش جالب است.

هنوز هم وقتی چنین روایاتی می‌خوانم از خودم می‌پرسم واقعاً می‌شود برای نویسنده شأن قدسی قائل شد؟ حالا گیریم این شأن قدسی هم نباشد. هر چه باشد یک‌جور منزلت است. و اصلاً با این‌جور رابطه‌سازی چه چیزی ثابت می‌شود مگر ذوقی در دل خود نویسنده؟

۴-یک نقل‌قول دیگر هم از «جنگ‌وصلح». یک‌جا «پرنس آندره» می‌آید تا خبر عقب‌نشینی را به «توشین» بدهد. «توشین»، سرخوش از غرورِ جنگ و غم‌زده از شکست، بی‌اذنِ مقامات دارد توپ می‌ریزد روی سر دشمن، جای آن‌که بساطش را جمع کند و با سربازانش به عقب فرار کند. راوی می‌گوید گلوله‌ها از بالای سَرِ «پرنس» می‌گذشتند که او آرام به خودش گفت: «حق ندارم بترسمآن‌وقت آهسته میان توپ‌ها از اسبش پیاده شد و فرمان عقب‌نشینی داد؛ ولی خود از محل آتش‌بار دور نشد. تصمیم گرفت همان‌جا بماند. و همراه «توشین» زیر آتش بی‌امان فرانسویان، میان اجساد کشته‌شدگان قدم گذاشت.

بماند که همچنان فکر می‌کنم شخصیت محبوب و جذابِ «جنگ‌وصلح»، «پرنس آندره» نیست. و کاش بعد از این خوانشِ دوباره، درباره‌ي دو شخصیت پیچیده‌اش بنویسم.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

داستان‌های نیویورکی

VIzGtN5UzESHDH_1_hd

«گوش‌هایت را باز کن فیلیپ» فرزند خلفِ نیویورکِ «وودی ‌اَلن» است. نیویورکِ نویسنده‌هایی که می‌خواهند برای خودشان کسی شوند. با یک راوی وودی‌اَلنی که نمی‌گذارد از هیچ‌ لحظه‌ی خطِ داستانی، احتمال دیگری برداشت کنید. همان‌طور که «آیک» به عنوان یک نویسنده‌ی قدیمی به «فیلیپ» می‌گوید همان نیویورکی است که به اعتقاد تمام نویسنده‌های این شهر؛ انرژی خلاق دارد، اما انرژی تولیدی ندارد. می‌بلعید اما نمی‌توانید روی کاغذ پیاده کنید مگر این‌که از دست جادوی شهر خودتان را به کُنجی خلوت برسانید. «گوش‌هایت را باز کن فیلیپ» روایت دوره‌‌های سخت زندگی آدم‌ها است که با تغییر و خانه‌تکانی دارند از درد سختی‌ای که آدم‌های دیگر به آن‌ها داده‌اند فرار می‌کنند. یا حداقل می‌خواهند آن را کَم کنند. درد یادها. فرقی هم نمی‌کند از پس اتفاقی خوب باشد یا حادثه‌ای تلخ. برای «فیلیپ» این اتفاق بعد از انتشار رُمانش می‌افتد. و حالا که او باید به فکر تبلیغ یا هر پیشامد بهتر برای کتابش باشد پاک زده به سیم آخر. باید به دوست دختر سابقش بگوید هیچ وقت برای نوشته‌های «فیلیپ» ارزش قائل نبوده؛ باید به دوست معلولش بفهماند که حق نداشته مدّت زیادی وقت او را با بی‌عرضگی تلف کند. تبلیغ کتاب یعنی چه؟ مگر جَک کرواک، کرواک کبیر، اجازه می‌داد که کسی موقع نوشتن از او عکاسی کند که حالا او مثل ابله‌ها بایستد تا با کُت و یقه‌ی بسته، موقع خواندنِ کتاب عکسش را بردارند؟ اصلاً چرا تا حالا خودخواهی را دست‌کم گرفته بود وقتی که همه با تمام توان داشتند او را دست‌کم می‌گرفتند؟ وقتی «آیک» به او پیشنهاد نوشتن در خانه‌ی ییلاقی‌اش را می‌دهد چرا باید تمام تابستان پیش «اَشلی» در استودیوی کبریتی نیویورکی بماند؟ چرا باید پیشنهاد تدریس در دانشگاه را به خاطر نبودن با «اَشلی» رَد کند؟ بالاخره راهی باید باشد که با آن بتواند خودش را از درد به‌یادآوردنِ رفتارِ بی‌تفاوت آدم‌ها آن هم در زمانی که هنوز برای خودش کسی نشده بودخلاص کند. چی بهتر از دور بودن ازشان؟ اما از کجا خبر دارد همین راه، مثل سورتمه‌ا‌ی خرابْ او را تا سرازیری یخ‌بندان می‌کِشد؟ با رفتار متناقض. با ازخودراضی‌بودن. گاه نزدیک‌ودور شدن به آدم‌ها؛ تنهایی را به‌جان می‌خرد. همان تنهایی که با بی‌رحمی زمانی دودستی به «اَشلی» تقدیم کرده بود. و تنها تکیه‌گاهی را که دارد، از دست می‌دهد.

در مقابلِ «فیلیپ»، که به‌ظاهر، بعد از اتفاقی خوب به این خانه‌تکانی پناه برده؛ «اَشلی» از پسِ حادثه‌ای شوم به سمت فراموشی فرار می‌کند. او حرف‌های «آیک» را نشنیده که به «فیلیپ» می‌گفت: «به گذشته نچسب که تو را تنبل و کُند می‌کندخودخواهی «فیلیپ» را هم ندارد. فقط دست به خانه‌تکانی می‌زند تا یاد «فیلیپ» را پاک کند. دکور خانه را عوض می‌کند؛ گربه‌ای را جانشین «فیلیپ» می‌کند. و در نهایت، پایان داستان را «اَشلی» به جای آقای نویسنده می‌نویسد.

«گوش‌هایت را باز کن فیلیپ» فیلم ساده‌ای است. یک‌جور اَدای دِین شاید. اما از عجول‌بودنِ روایتْ می‌‌شود این‌طور برداشت کرد که چون قصه‌ای تکراری را بازگو می‌کند زیاد میل به مکث بر اتفاقات مهم را ندارد. بعضی چیزها یا یک جمله‌ی روایی تکلیف‌شان مشخص می‌شود و می‌رود پی کارش. شاید همین باعث می‌شود دست به مقایسه بزنید و مدام فکر کنید چرا از ورژنِ «وودی ‌اَلنی»‌اش لذّت بیشتری می‌بردید.

پ.ن: «گوش‌هایت را باز کن فیلیپ»- اَلکس راس پِری۲۰۱۴.

بُرشی از حیاط

Untitled

من که رسیدم وسط باغچه بود. با چکمه‌های باغبانی. گفت: «این‌طوری نبودی که موقع سلام‌علیک سرت تو گوشی باشه ها

گفتم: «نُت‌پده

من تا بنشینم روی صندلی‌هایی که رنگ سفیدشان حسابی زیر باران و برف شسته شده؛ پرسید:

به چی مشغولی حالا؟

ذکر سَرّی سقطی.

چی می‌گه حالا؟

عارف آن است که خوردن وی، خوردن بیماران بُوَد و خفتن وی، خفتن مارگزیدگان و عیش وی، عیش غرقه‌شدگان.

دوربین را از روی میز برداشت. من سرم را بلند نکردم. گفت: «طبیعی باش

بعد هم‌زمان که سرم را برمی‌گرداندم سمت خانه گفت: «الان سرش رو می‌کُنه اون‌وَر

خنده‌ام گرفت. گفتم: «چه بدبختم که پُز عکس‌هام رو شده

ولی درست نیست.

چه‌کار کنم پس.

ذکری که می‌گی غلطه.

خیلی هم درسته.

این حال عارف نیست.

حال توئه پس.

نه. حال عاشقه، حال دل‌شکسته است. می‌ری کنار نرده وایستی؟

نه.

دوربین را گذاشت روی میز و یک سیب برداشت:

راست می‌گن ذکر که می‌گی عین ذکر می‌شی؟

بگو خودت، امتحان کن.

یک قاچ سیب را که با چاقو می‌برید تعارف کرد. گفتم نه، مرسی.

این سُس چیه واسه میوه درست می‌کنی تو فامیل می‌گن.

سُس نیست. دَه دفعه به اینا گفتم اسمش سُس نیست.

خندید:

چیه خب؟

نعنا و پودر گل سرخ و سبزی خشک شده آش ترش.

یه ذکر بگو من بگم.

خواستم بروم کنار نرده‌ها. اما رفتم سمت حوض خالی. گفتم: «الهی عظمت تو مرا بُرید از مناجات تو و شناخت من به تو مرا انس داد با تو

لنز دوربین را عوض می‌کرد. گفت: «نه، این نه. کفش‌هات رو درمی‌آری؟»

نه.

این ذکر با نمازهای من جور درنمی‌آد. یکی دیگه بگو.

نشستم لب حوض:

یکی دو روز در صبر سخن می‌گفت. کژدمی او را نیش زد و او دفع نکرد. علت پرسیدند گفت شرم داشتم. چون در صبر سخن می‌گفتم.

آخ‌‌‌آخ. این خوبه. صبر خوبه.

عکس‌ها را در مانیتور دوربین چِک می‌کرد. گفت:

عالی شده‌ان.

به مفت نمی‌ارزه ذکر گفتنت.

اخم کرد:

چرا؟

تو داری می‌ری دنبال ذکری که شبیه خودته. ذکر رو باید بگی که مثل ذکر بشی.

دوربین را آورد بالا:

تو چی؟ تو مگه خودت اون ذکر رو نمی‌گی چون شبیه خودته؟

-من وایمیستم پای پله‌ها تو برو از بالا بگیر.

دنبالم آمد:

– چشمات رو دیدی تو؟ چند ساعت می‌خوابی؟

-هی داری چرت می‌گی من چیزی نمی‌گم بهت.

– شدی چهل و دو کیلو دیگه همه دارن می‌گن تو فامیل. من می‌گم دیگه نگو اون ذکر رو.

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها