خواهرم عنکبوت یا حقیقت واقع

IMG_8300

دنبال تصویری در یکی از داستان‌های «مدیر مدرسه» بودم و بعد دیدم دارم می‌خوانمش. داستان را و داستان‌های دیگر همان کتابی که پاییز دوازده‌سالگی خوانده بودم. بعد‌ها هر چندبار که می‌خواندم منتظر بودم برسد به آن خواهر که روی تخت افتاده. یا صحنه‌ی فلک؛ تا فحش بدهم به هرچی مدیر و ناظم است. پاییزِ مدرسه‌ی ما هیچ ربطی به فضای مدرسه‌ای که انگار «جلال» با کلی رنگ ساخته بود نداشت. آدم‌هایش هم. ما همه‌ی فکر و خیال‌مان این بود که شلوارِ یونیفرمِ سبز و زشت مدرسه، نیفتد روی زبانه‌ی کفش و مارکِ کاترپیلار را نپوشاند؛ او باید بیرونِ در مدرسه، شلوارش را با دکمه‌ی مخفی، شلوارک می‌کرد تا راهش بدهند. دورتا دور مدرسه‌ی ما پُر بود از ساختمان‌های بلند یک شکل اما چه‌قدر وسوسه‌انگیز بود از آن گلدسته‌‌های خیالی بالا رفتن. برای همین با آن همه دوریِ زمان، داستان‌ها همچنان آدم را با خودشان می‌بردند. صدبار شاید سطر‌هایی که مربوط به زن صیغه‌ای پدرش بود را می‌خواندم و در دنیای کودکانه‌ای که توصیفش می‌کرد مثل او دنبال شرارتِ دل‌چسب اما ناراحت‌کننده‌ای می‌گشتم.

بعدها که نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده» را خواندم  هم شاید همان حس را داشتم.  کل ماجرا یک دعوا است ته انبار ادبیات. گذر از این که طبق معمول «جلال» از یک جا شروع کرده و آن میانه‌ها چند بحث را بی‌منطقْ خلط کرده مثل همان «نان مظلمه» و این‌ها. اما بعضی جمله‌های نامه، عجیب به کار می‌آید. تفاوت نسلی که ازش حرف می‌زند؛ «استخوان‌های لای زخم» و سایه‌ی سنگین نسل‌های قبل و تصویری از حقیقت واقع. و اصلاً هم عجیب نیست که این حقیقت واقع تمام این دهه‌ها تکرار شده. مثل درد دندان است همه‌ی این‌ها. حرف‌های جلال هم؛ هر وقت این سطرها را نگاه کرده‌ام این درد دندان بوده به خصوص جایی که می‌گوید: «…من می‌خواهم احساس کنم که هنوز نمرده‌ام  هنوز خفقان نگرفته‌امهنوز نگریخته‌ام. هر خری می‌تواند جانشین معلمی مثل من بشود…» من همیشه ناراحت می‌شدم. دلم می‌سوخت. حرف‌هایی در نامه نوشته که درست است، که به دل ما هم می‌نشیند امابا این همه بغض نوشتنْ چه بلایی سر آدم می‌آید؟ نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده»، دو نسلِ “داستان‌نویس” را نشان می‌دهد که یکی مجیز و نقد و نصیحت را از هم تشخیص نمی‌دهد و آن یکی برای تحلیل همین‌ها، بهترین جمله‌ها را با بغض و غرض می‌نویسد.

با این حال، برای من و شاید برای بعضی از شما «جلال آل‌احمد» همیشه داستان‌نویس است. این نامه وجود دارد؛ خیلی چیزهای دیگر هم. اما من آن پاییزی که حالم از مدرسه‌مان به هم می‌خورْد را یادم نمی‌رود. و آن عنکبوت لعنتی که توی خیالم کاشته بودم گوشه‌ی اتاق.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

2 پاسخ به “خواهرم عنکبوت یا حقیقت واقع”

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها