وقتی از مُجری تلویزیون حرف می‌زنیم، از چه می‌گوییم؟

rs-174854-msdacve_ec017_h

مطلب زیر پیش‌تر در مجله‌ی «کرگدن» چاپ شده است.

تا مدت‌ها همراه کلمه‌ی مُجری تلویزیونْ اولین تصویری که در ذهن ما شکل می‌گرفت؛ یک دست کت‌وشلوار قهوه‌ای، یک پیراهن صورتی و گاهی محض تنوعآبی؛ و یک انگشتر عقیق بود. مانتوهای بلند بود با رنگ قهوه‌ای یا سبز که هر کدام از این دو انتخاب می‌شد، مقنعه حتماً آن یکی رنگ بود. شاید برای آن‌که به ما ایماژ درخت بدهند. یعنی ما در منازل خودمان احساس کنیم در دل جنگل قدم می‌زنیم. و البته با توجه به این‌که مانتو پوششی است برگرفته از زنان لبنان و قد آن هم تا قوزک پا می‌رسد، این الگو به طور کامل رعایت می‌شد. کم‌کم اما صدا و سیما متوجه این نکته شد که طراح لباسْ شغلی است حقیقی و فقط نقش دکور تیتراژ را بازی نمی‌کند. این‌جا دقیقاً همان نقطه‌ای است که آن را می‌توان آغاز خلقت تنوع در تاریخ لباس مجری‌های تلویزیون نامید. آدم‌هایی آمدند که از پارچه‌های ژرژتِ ته‌توپِ راسته‌ی مولوی و کت‌‌وشلوارهایی که سال‌ها به جُرمِ رنگ‌های شاد اما غریب‌شان روی دست فروشندگان باب همایون مانده بود، بهترین استفاده را کردند. برنامه‌های تلویزیونی خیلی جدّی قسم خورده بودند دل هیچ رنگی را نشکنند. بچّه‌ها رنگ‌های مدادرنگی را راحت‌تر از بَر می‌شدند. کودک شما به آشپزخانه می‌دوید، مدادی که دستش را بود را نشان می‌داد و فریاد می‌کشید: «مامان! پس زرد قناری این رنگیهو شما می‌گفتید: «آره عزیزم. تو اخبار ساعت نُه، نارنجی هاوایی رو هم کشف می‌کنی اما تو مداد‌رنگی‌هات نیست

مقنعه‌ها رنگ صورتی و بنفش شد. در مورد خانم‌های مجریِ کودک بگذارید یک کارشناس، در مطلبی جدا بنویسد. البته کاش نویسنده‌ی مطلبْ کمی روانشناسی هم بلد باشد. هرچند آن‌وقت بعید می‌دانم آن نوشته چاپ شود.

در این میان، مثل قضیه‌ی مرغ و تخم‌مرغ؛ آخرش هم نفهمیدم هم‌رنگِ دیوار پشت سرِ مجری، کت‌وشلوار پیدا می‌کردند یا دیوار را به رنگ کت‌وشلوار و مانتوی آن‌ها رنگ می‌زدند.

به‌مرور پای خلاقیت‌هایی به حیطه‌ی برنامه‌ها باز شد که رنگ لباس مجری‌ها مثل مَک‌گافینِ هیچکاک در درجه‌ی نازل‌ترِ توجه قرار گرفت. یا شاید چشم ما به آن لباس‌ها، مُدل و رنگ‌های‌شان عادت کرد. رنگ چشم مجری‌ها، اشک‌ها و بغض‌شان و گاهی کلماتی که اشتباه به کار می‌بردند در موبایل‌ها و شبکه‌های اجتماعی خوب سرگرم‌مان می‌کرد. حتی بیشتر از پوشش‌ آن‌ها. و اگر دقت می‌کردی تنها آن کلمات یا جمله‌های اشتباه نبود. ادبیات و دایره‌ی لغات پاک به سویی دیگر می‌رفت. مثلاً به این چند جمله از آقای مجری دقت کنید:

«از عمق وجودمون به شما سلام می‌کنیم. خیلی مخلصیم، دَم‌تون گرم. بسم اللّه الرحمن الرحیم

من هر کاری می‌کنم نمی‌توانم بفهمم مجری دقیقاً از چه جایی به ما سلام می‌کرد. چه اندازه بخشنده جمله‌ی دوم را به کار برد. و چه‌طور بسم ‌اللّه الرحمن الرحیم به انتهای جمله منتقل شد.

بحث این مطلبْ نوع پوشش است؛ درست. اما همین‌ها بود شاید که حواس ما را خودآگاه یا ناخودآگاه از ظواهر دور کرد. و در مرتبه‌ای بالاتر بعضی‌های‌مان را از تماشای تلویزیون فراری داد. مجری‌های درجه‌چندم که مجبور به عذرخواهی شدند بماند.

در مقابل، عده‌ای مخاطب هم بودند که غرق در براهین غم‌انگیز یا شادی‌های بامزه‌ی شومَن‌ها و مهمان‌های‌شان می‌شدند.

یک‌چیزهایی غیرقابل‌تغییر است. بله، بینی، دندان‌های ارتودنسی نشده و اعضای صورت مجریان انتخاب آن‌ها است و ما باید این را بپذیریم. و پذیرفتیم. با گذشت زمان یک سری هیجانات به شوهای تلویزیونی تزریق شد که چون جدید یا بی‌سابقه بود حواس ما را مشغول خودش کرد. برای ما مهم نبود عادل فردوسی‌پور موهایش را شانه نمی‌کند. این مرد خدا داشت مچ عده‌ای که کمر فوتبال را شکسته بودند باز می‌کرد. مگر لباس یک کارآگاه در مقابل کشف راز جنایت مهم است؟ ما گاهی فقط صورت عادل فردوسی‌پور را می‌دیدم چون رنگ سفید کت و صورتی پیراهن، او را دچار وحدت با پس‌زمینه‌ی روشن صحنه می‌کرد. هرچند شلوار جین پُررنگ و سگک کمربند موجب جدایی این اتحاد می‌شد. اما چه مهم؟ این مجری، مثل یک قهرمان برای ما می‌گفت دیشب فلان بازیکن فوتبال، حین خوردن اسپاگتی در رستورانی معروف، وسوسه شد پنیر پارمیجانو هم به غذایش اضافه کند و این باعث درگیری او با دکتر تغذیه‌اش شده.

مهم نبود رضا رشیدپور چه‌قدر زحمت می‌کشد و چه اندازه در صندلی داغ فرو می‌رود تا ما قادر نباشیم اثر ورزش‌نکردن ایشان را مشاهده کنیم. شو‌های او که اول همه‌شان مزین به صفت جنجالی است چشم‌های ما را به روی حقایقی تاریخی باز کردند. البته احسان علیخانی و رامبد جوان به مرور ثابت کردند که ای بابا خُب شکم عضوی از بدن است، مگر شما خودتان شکم ندارید؟ ورزش‌کردن چه معنی دارد وقتی ما می‌توانیم در شب‌های ماه رمضان شاهد خواستگاری و مراسم عقدِ یک‌هوییدر برنامه‌ی تلویزیون باشیم. همان‌طور که گفتیم این‌ها مجری‌های رده بالای تلویوزیون‌اند. باقی بماند.

بله. فکر می‌کنید چه بلایی سر پیراهن‌های صورتی آمده است؟ حالا دیگر این استرس و اضطراب برنامه نیست که ما را پای تلویزیون هلاک می‌کند. ما گاهی از نگرانی تا مرگ می‌رویم و برمی‌گردیم و هزار بار دعا می‌کنیم که کاش دکمه‌های پیراهن آقایان، برادری کند و با بزرگواری خودش این یک شب برنامه را هم تاب بیاورد.

روزی یک‌ساعت دویدن و ورزش، برای مجری تلویزیون که هر شب ملیون‌ها نفر تماشایش می‌کنند چیز غریبی نیست. یا شاید بهتر است مدیران برنامه‌ها یک تردمیل هم تهیه کنند.

همه‌ی این‌ها که گفته شده در سیر تحول ظاهر مجری‌های تلویزیون به ما ثابت می‌کند که زمانه عوض شده و وقتی درباره‌ی مجری تلویزیون حرف می‌زنیم؛ علاوه بر رنگ‌های قهوه‌ای و صورتی، چه چیزهای بیشتری برای تصور داریم.

روزگار دوزخی آقای ایاز

mamiroo-immortal-1

مطلب زیر پیش‌تر در ماه‌نامه‌ی «هنر و تجربه» منتشر شده است.

تنها اسمش نیست که ما را یاد کلمات براهنی می‌اندازد. سیر و تکوین مرگش نیز آدم را می‌برد به خطوطی از «رازهای سرزمین من». آن‌جا که درباره‌ی قلاب مرگ با طعمه‌ی سرطان حرف می‌زند.

ایازِ «ممیرو»، داستان نخواستن زندگی است. وقتی مرگ را از ذره‌ذره‌ی محیطش که اتفاقاً خشکی و برهوت است به چنگ و دندان می‌خواهد یاد جملات براهنی می‌افتیم. مرگ به مرور بر همه‌ی اعضای بدن او نشان خود را می‌گذارد. پاهایش را می‌گیرد و عقلش را به سوی زوال سوق می‌دهد. انگار که در او حلول کرده باشد. فقط کافی است بلندگویی بردارد و از زبان ایاز با ما سخن بگوید. نیروی مرگ آن‌قدر قوی است که درد را کنار می‌زند. درد مال زنده‌ها است. نه ایاز که جوینده‌ی مرگ است.

با این حال همه‌ی این تلاش‌ها برای مرگ در قاب‌هایی به غایت شاعرانه با رنگ‌هایی چشم‌نواز به بار نشسته‌ و همین ویژگی آیرونیکِ بصری است که بدون هیاهو مخاطب را در عمق خشونتِ مرگ فرو می‌برد. اما کماکان لحظه‌ای از زیبایی‌شناسی آن غافل نمی‌ماند. در نظر گرفتن تعلیق در فهمیدن علت رفتار ایاز، به موازات تعلیق حادث شدن مرگ بسیار ظریف پیش می‌رود.

ایاز روبروی ما است و مرگ همان‌قدر نزدیک است که شیون‌ها و هلهله‌های مرموز در شب که از آنِ آدمیان نیست. از مرگ‌خواهی ایاز است که مرگ دارد با او یکی می‌شود. اما درست از نقطه‌ای که رمال‌ها اورادشان را می‌خوانند و او را روی آن سرازیری رها می‌کنند؛ انگار ایاز می‌شود خود مرگ. هر کسی برای برگشتن زندگی به پیرمرد نسخه‌ای می‌پیچد. اما مرگ آمده و جای ایاز در آن بستر دراز کشیده. مرگ زنده‌تر از زندگی است. و زندگی مثل برق در روستا کم فروغ شده و هیچ اعتباری به آن نیست.

در تمام مدت، سگ از ایاز جدا نمی‌شود. مثال وجدانی ناظر در کنار او گام برمی‌دارد. ایاز خودش را به اسب می‌بندد و نمی‌میرد، نوه‌اش او را به صخره ای می‌بندد و ایاز نمی‌میرد؛ و در همه‌ی این صحنه‌ها، سگ، گویی حرف آن مرد بومی را تکرار می‌کند: «تُف بر آدمی

داستان ایاز هر چه به پایان خود نزدیک می‌شود بیشتر می‌فهمیم که شاید حق با او بوده. چیز بزرگی هست که ایاز از آن روز که مینی‌بوس در دره افتاد آن را حس کرده. و آن چیزی نیست جز «جنایت و مکافات». چرا که حتی مورچه‌ها هم تاوان جنایت ایاز را از او می‌گیرند. آن هم درست زمانی که زندگی به شکل یک عروس پا در خانه گذاشته و ایاز با اندک توانی که دارد دلش می‌خواهد دست دراز کند و فقط گل‌های قلاب‌دوزی را لمس کند یا به صدای لالایی دختر گوش بدهد. اما دیگر دیر شده. ایاز زندگی را زخمی کرده و حالا زندگی از طریق مرگ مکافات او را می‌دهد.

بهشتِ غایبِ گونگادین

No_Heaven_for_Gunga_Din-Dutton

مطلب زیر پیش‌تر در ماه‌نامه‌ی «هنر و تجربه» منتشر شده است.

بنیامین می‌گوید: «خواننده‌ی رُمانْ تنها استو رُمان‌نویس‌ها می‌دانند که نویسنده‌ی رُمانْ تنهاتر است. دوراس می‌گوید: «نوشتن دغدغه‌ای است مصیبت‌بارو هزار جمله‌ی دیگر می‌توان یافت که به‌دوش‌کشیدنِ بار کلمات، و زندگی لابه‌لای جملات و در مسیر قلم و کاغذ را به تصویر می‌کشند. در امتداد معمّای «علی میر دریکوندی» پیوسته پس‌زمینه‌ای از این تصویر وجود دارد که تنها مختص وادی نویسندگی نیست. بلکه زندگی شخصی نویسنده‌، خود به عنوان سوژه‌ی تأمل این تصویر است. به عبارتی، فیلم نشان می‌دهد که حیات عملی مؤلف، مانند حیات ذهنی او چه‌گونه به تألم و رنج آمیخته بود. فضایی که از زندگی «علی میر دریکوندی» به دست می‌آید به شدت ناتورالیسمی است. سرخوردگی‌ها، فقر، تنهایی و غریب‌بودنش ما را یاد داستان‌های همین مکتب می‌اندازد. به قول ژنرال یورک که «میر دریکوندی» به تصویر کشیده، شاید بهتر است بگوییم: «ما در میان دنیاهای گوناگون سرگردانیم و کسی به دادمان نمی‌رسد

با این وجود اثر «نعمت‌پور» تنها به هویت حقوقی نویسنده می‌پردازد. یا می‌شود گفت آن‌قدر به راز کیستی نویسنده مشغول است که از کتاب و درنتیجه، بخش دیگری از ماهیت گونگادین ایرانی غافل شده. این درست که هدف مستند، شناسایی و حل معمّای نویسنده‌ی گمنام، ولی پرآوازه است؛ اما دقت کنیم که زندگی «علی جان» پیوندی عمیق با اثرش دارد. حال آن‌‌که در فیلم، صحبت پیرامون کتاب، در حد بازگویی نظر بزرگانی چون «آگاتا کریستی» یا «پیتر سلرز» جمع‌بندی می‌شود. و یا صرفاً اطلاعاتی است که در فضای مجازی می‌توان به دست آورد.

بگذارید از این زاویه به ماجرا نگاه کنیم؛ کتاب «برای گونگادین بهشت نیست» به شدت با دوره‌ی نویسنده‌اش گره خورده. تصور کنید ضمن نشان‌دادن گوشه‌های تاریک زندگی «علی جان»، بخش‌هایی از کتاب، که ارتباط مستقیمی با زندگی نویسنده دارد نیز به تصویر کشیده می‌شد. به خصوص که کارگردان با دردست‌داشتن ابزار مناسبی مانند پویانمایی، به‌راحتی می‌توانست به این بخش بپردازد. و بررسی مفصل‌تری در واکاوی شخصیت «علی جان» ارائه دهد.

به جای نشان دادن کارگردان، پشت لپ‌تاپ یا میز کار، که دیگر تصاویر چندان نویی در آثار مستند پژوهشی محسوب نمی‌شوند؛ می‌شد قسمت‌هایی از فیلم را به داستانی اختصاص داد که بارها در خود فیلم، بر ارزش‌مندبودن آن تأکید شده. ماجرای گونگادین ایرانی، کشف تصویر واقعی و در نهایت محل دفن او به اندازه جذاب است. اما فراموش نکنیم که نویسنده با نوشتن کتابش انگار به یک پیشگویی غم‌ناک دست زد. شاید هیچ‌وقت نمی‌دانست آن‌چه بر کاغذ می‌آورد روزی جان می‌گیرد و ظاهر می‌شود. و آن پیشگویی تنها سرنوشت سیاسی نبود. آن بهشت، هیچ‌وقت برای «دریکوندی» محقق نشد. در طبقات پایین‌تری از جهنم تنهایی تا پای مرگ رفت و «جان همینگ» با اثر او بهشتی ساخت که از وجود «علی جان» بی‌خبر بود. با در نظر گرفتن همین نکات می‌شود جای خالی گوشه‌های مختلف داستان را در کار «نعمت‌پور» احساس کرد. چون زمانی که کارگردان به عنوان محقق، سراغ چند مؤلف غیر ایرانی می‌رود نیز، آن‌چه ما در پس ارتباط اسکایپ می‌بینیم تنها جملاتی ستایش‌آمیز، از جنس جملات «کریستی» و «سلرز» است. شنیدن این جملات بار عاطفی لحظه‌ای به اثر تزریق می‌کند اما دری جدید برای آن‌ امر غایبی که به آن اشاره کردیم باز نخواهد کرد. در حقیقت ما همان چیزهایی را می‌شنویم که انتظارش را داشتیم. این که اثر شاهکار است. زوایای زیادی از زندگی دوران نویسنده به ما می‌دهد. و خیلی‌ها را با فرهنگی ناآشنا از طایفه‌ای در ایران روبرو می‌کند. از دید همگی متوفق القولاین‌که فردی بی‌سواد و روستایی بتواند چنین اثری بنویسد تحسین برانگیز است. مخاطبی که کار را نخوانده باشد هیچ تصوری از کتاب ندارد و گفتن این‌ها در حد کلیاتی تشویقی به نظرش می‌آیند. از نظر مخاطبی که «برای گونگادین بهشت نیست» را خوانده حتی می‌شود این جای خالی بیشتر احساس می‌شود. قسمت‌هایی که مخلوق عجیب ژنرال یورک را به اداره‌ی مقدس و فرمانده‌هان مقدس ارجاع می‌دهد. فرمانده‌های باد و ابر و برف و… تکه‌هایی از این دست از متن رمان چنان‌چه بین بعضی صحنه‌ها با نظر منتقدین وجود داشت می‌توانست بسیار بهتر ما را به روحیه و شخصیت «علی میر دریکوندی» آشنا کند. صحنه‌ای در رمان است که فرمانده‌ی مقدس تقدیر در مقابل افراد ایستاده. آمدن این صحنه چه اندازه می‌توانست تأثیر شگرفی داشته باشد. آن هم زمانی که ما تقدیر تلخ و تیره‌ی «علی جان» را می‌شنویم.

هر چند این نکته چیزی از ارزش اثر، بابت پرداخت به موضوع کم نمی‌کند اما درنظر گرفتن آن می‌توانست ما را با اثری غنی‌تر روبرو سازد.

آنتوان چخوف ۱۸۹۰

Anton-Macha-2

به هیچ‌ وجه نمی‌توان تماشای فیلمی را از دست داد که درباره‌ی بخش مهمی از زندگی نویسنده‌ی محبوب روسی «آنتوآن چخوف» است. از زمانی که به عنوان صدایی جدید در ادبیات روسیه او را کشف می‌کنند. زمانی که داستان‌هایش را با نام «آنتوشا چِکونتی» امضاء می‌کرد. پزشکی که همراه خانواده‌اش در آپارتمانی زندگی می‌کرد و برای کمک بیشتر به خانواده‌اش داستان‌های کوتاه می‌نوشت. فیلم در یک ساعت و سی و شش دقیقه به خوبی از پس ترسیم برهه‌های مهم زندگی چخوف برمی‌آید. ماجرای زنی که به آقای نویسنده دل می‌بازد و همچنین مرگ برادر مریضِ چخوف از جمله پیرنگ‌های موازی و جذاب هستند که روایت می‌شوند. داستان حین نشان دادن کشش و احساسات چخوف نسبت به داستان‌نویسی واکنش او را به جریان عاطفی زندگی‌اش یعنی رابطه با «لیکا» توسط احساسات دیگری به تصویر می‌کشد. و این‌که چه‌گونه بیشتر امیال را در راه ادبیات و خلق آن‌چه می‌خواهد قربانی می‌کند. نکته‌ی جالب دیگر الهامی است که از افراد مختلف برای نوشتن داستان‌ها می‌گیرد. و این که چه‌طور از شخصیت‌های پیرامونش برای خلق کاراکترهای قصه‌هایش استفاده می‌کند. در کنار این‌ها فراز و نشیب‌هایی که در شغل پزشکی با آن درگیر است بیشتر از هروقت بدترین لحظاتش را می‌سازند یعنی زمان‌هایی که در نجات‌دادن مریضی شکست می‌خورد و مرگ، بیمار را از چنگ او می‌رباید. ارزش دیدن فیلم که در دسته‌ی بیوگرافی قرار دارد گاه صحنه‌هایی است که انگار بازگو کننده‌ی یک موقعیت تاریخی اند. صحنه‌ای در فیلم وجود دارد که چخوف به دعوت «تولستوی» به ملاقات او می‌رود. صحبت‌های دو نفره‌ی آن‌ها، اظهار نظر‌های تولستوی و رفتار او در آن صحنه بسیار تماشایی است. و البته ماجرای سفر مهم چخوف به جزیره‌ی ساخالین. سفری که بعد از آن گویی با چخوف دیگری روبرو می‌شویم.

پ.ن: آنتوآن چخوف۱۸۹۰رنه فرهفرانسه۲۰۱۵.

مادام کوراژ

madame_courage_4_-_credit_neon_productions

فیلم را می‌توان درامی اجتماعی دانست. پسر نوجوانی که معتاد به قرص‌های رنگارنگ توی جیبش است و راهی آسان‌تر از دزدیدن کیف یا گردنبند زن‌ها پیدا نمی‌کند که بشود خرج قرص‌ها را درآورد. صحنه‌ی شروع فیلم، قلاب خوبی برای تماشاگر است. پرش به تعقیب دخترهای مدرسه‌ای، دور از هر درازگویی ما را به سمت درستی هدایت می‌کند. «عُمَر» زندگی بی‌سروسامانی دارد اگر که بشود اسمش را زندگی گذاشتاما همین زندگی بی‌هدف و بی‌سروته با دزدیدن گردنبند دختری، نه هدف، اما می‌شود گفت که رنگ می‌گیرد. و نکته‌ی قابل تأمل داستان این‌جاست که این رنگ تازه بر زندگی پُر از نکبت او، جای این‌که نوید اتفاقی متفاوت و بهتر باشد از همان ابتدا بیننده را نگران می‌کند. مکان و نحوه‌ی زندگی خانواده‌ی «عُمَر»، اتمسفری دارد که هم‌رنگ اتمسفر غالب فیلم است. پیرنگی از فیلم به خواهر «عُمر» اختصاص دارد و از آن طریق، قسمت‌هایی که مربوط به شخصیت خواهر است با تکیه بر کاراکتر و نوع رفتار مادرْ موفق به ایجاد انسجام در داستان می‌شود. در مجموع، فیلم دور از کلیشه‌های مرسوم، مصرانه بر رئالیسم تأکید دارد. هر گوشه از زندگی «عُمر» که در داستان روایت می‌شود صحه‌گذار این ادعا است. فیلم ضمن اشاره به شخصیت، تصویر درستی نیز از مکان ارائه می‌دهد. شهر و آدم‌هایی که در طول داستان؛ «عُمر» برای خرید قرص‌ها یا گوشی دزدی و یا فروش گردنبند‌هایی که از گردن زن‌ها باز کرده، سراغ‌شان می‌رود انگار از یک جنس‌ هستند. از این رو پیرنگ‌های داستان حول محور واحدی می‌چرخند تا تأثیر محیط و آدم‌ها را بر کنش شخصیت‌ها نشان دهند. شخصیت‌هایی که بیشتر از حرف‌زدن با عمل‌کردن؛ و البته در حین سکوت، به کنش یا واکنش دست می‌زنند. و از آن‌جا که موسیقی، صدای محیط است همه‌چیز نزدیک‌تر و ملموس‌تر و چه بسا جان‌دارتر به نظر می‌رسد.

پ.ن: مادام کوراژ- مرزاق علواش- فرانسه- ۲۰۱۵.

هم‌نوازانِ زباله‌ها

Unknown

دیدن این مستند را به دلیل موضوع انتخابی و نحوه‌ی ورود به داستان می‌توان توصیه کرد. کارشناس محیط زیستی که تصمیم می‌گیرد به بچّه‌ها موسیقی یاد بدهد. آن هم در روستایی که محل جمع‌آوری هزار و پانصد تُن زباله‌‌ی روزانه است. همان‌طور که در کودکی‌اش، موسیقی بهترین دوست برای او بوده پس حالا می‌تواند بهترین دوست، برای کودکان این منطقه هم باشد که آینده‌ای جز ادامه‌ دادن به شغل پدری، یعنی جمع کردن زباله‌ها ندارند. ایده‌ی عجیبی است ساختن ابزار موسیقی با زباله‌ها. این‌که ویولن سل را از بشکه‌ای فلزی درست کنند و با چوب‌ها و تکّه‌پاره‌های آهن، گیتار و کلارینت بسازند، و یا از عکس رادیولوژی برای صفحه‌ی درام استفاده کنند. ایده‌ای که در ابتدا به نظر کمتر مخاطبی نه تنها قابل اجراء، بلکه عقلانی به نظر می‌رسد. اما او مصمم است. مطمئن است با کمک یکی از آشغال‌جمع‌کن‌ها که زمانی سنگ‌تراش بوده می‌شود کارگاهی راه بیندازند و اتفاقاً با حداقل امکاناتی که وجود دارد مدرسه‌ی موسیقی تأسیس کنند؛ با همین بچّه‌ها و همین سازها که حاصل ساعت‌ها جست‌وجوی نجّار میان زباله‌ها است. و از آن عجیب‌تر، داستان پشتکار است. بله، سخت است باورِ جهانی شدن گروه ارکستر «زباله‌های بازیافتی» و البته این‌که چه‌طور به شهرت می‌رسند و توسط چه شخصیت‌های مهمی مورد حمایت قرار می‌گیرند. فیلم در کنار این‌ها روایت زندگی چند عضو ارکستر و خانواده‌های‌شان نیز هست. آرزوهایی که پدران و مادران‌شان برای خود داشته‌اند و حالا همه‌ی امیدشان به این معلم و مدرسه است. و در عین حال، فیلم در پس‌زمینه‌ی داستان اصلی، مشکلاتی را روایت می‌کند که گاه به شرایط محیطی و اقتصادی و گاه به مسائل خانوادگی برمی‌گردند. و تنها محدودیت‌ها و شرایط محیطی و اقتصادی نیست که هر لحظه این تلاش مستمر را با خطر روبرو کند. تهدیدهای جغرافیایی و اثراتش بر مدرسه‌ی موسیقی و تلاش شخصیت‌ها خود داستانی است جدا.

پ.ن: هم‌نوازان زُباله‌ها- ساخته‌ی برد الگود، گراهام تونسلی- اسپانیا- ۲۰۱۵.

داستان کوتاه؛ فیلم‌نامه‌ای برای فیلم کوتاه

13062427_1035002783257510_7738700591753726072_n

دوره‌ی جدید جلسات «داستان کوتاهفیلم کوتاه» را در مؤسسه‌ی بهاران برگزار می‌کنیم:

به امید دیدن تک‌تک شما.

یک دنیا ممنون از مهمان‌هایی که دعوت ما را قبول کردند:

محمود حسینی‌زادمجید برزگریوریک کریم‌مسیحیمجید اسلامیابراهیم ایرج‌زادپیمان اسماعیلیپیروز کلانتری.

شرح جلسات:

پزشک دهکده (فرانتس کافکا)- پزشک دهکده (کوجی یامامورا، ۲۰۰۷، ژاپن).

مردی از جنوب (رولد دال)- شرط (اریک سوآن، ۲۰۰۵، امریکا).

آوازی غم‌ناک برای یک شب بی‌مهتاب (بهرام صادقی)- تصنیف قدیمی و غم‌ناک عصر بارانی آسمار (مجید برزگر، ۱۹۹۹، ایران).

قلب افشاگر (ادگار آلن پو)- قلب افشاگر (آلفونسو سوآرز، ۲۰۰۳، اسپانیا).

دماغ (نیکلای گوگول)- دماغ (الکساندر الکسیف و کلر پارکر، ۱۹۶۳، فرانسه).

پ.ن: فیلم‌ها در ابتدای هر جلسه پخش خواهند شد.

شرح دوره: ادبیات و سینما بر بنیاد عنصر مشترکِ داستاناست که به منصه‌ی‌ ظهور می‌رسند. با وجود سویه‌ی متفاوتی که به لحاظ مدیوم بر این دو جهان حکمفرما است؛ شیوه و چگونگی ارائه‌ی داستان، بر مبنای عوامل بی‌شمار، منجر به تولید بی‌نهایت اثر شده. اما جز این نیست که در نقطه‌ی صفرِ رویارویی با هر اثرِ برخاسته از ادبیات یا سینما، بر اساس عنصر داستان است که دست به محک می‌زنیم. و گاه چنان‌چه اثری در وادی مشترکِ اقتباس مطرح شده باشد به مقایسه می‌پردازیم. آن‌چه در جلسات درس‌گفتار کنونی به آن خواهیم پرداخت داستان به مثابه‌ی پیکری است که گاه اعضایش در دو جهان متفاوت، دو نقش و دو کارکرد همسان یا ناهمسان اختیار می‌کنند. و متعاقب، طی بررسی شش داستان کوتاه و فیلم‌ کوتاه که بر اساس داستان‌ها ساخته شده‌اندبه خوانشی از خلال کارکردها خواهیم رسید.

تلفن تماس جهت ثبت‌نام و اطلاعات بیشتر: ۸۸۹۴۴۹۰۶

توییت‌‌گونه

اول که سال‌ جدید مبارک باشد و خُب چندوقتی نشد به این‌جا سر بزنم.

برای دوستانی که پرسیدند و می‌پرسند عرض کنم که خیر، من جزء انجمن رمان پنجاه و یک نیستم. کارشان را دنبال می‌کنم و بسیار بسیار دوست‌شان دارم. بچّه‌های زحمت‌کشی هستند. این را می‌شود از سر زدن به سایت‌شان هم دید. دست لیلا عطارچی عزیز و باقی درد نکند.

کتاب «ساناز زمانی» یعنی «اتصال کوتاه» را پارسال خواندم. همان موقع که منتشر شد. و واقعاً باید همان پارسال می‌نوشتم که خواندنش چه خوب بود. این همه جسارت در نوشتن از زندگی زن‌ها قابل تحسین است. برعکس خیلی‌ها، من فکر می‌کنم نسل من هرچند کُند، اما دارد جلو می‌رود. ساناز زمانی به نظرم نویسنده‌ای است که با خودش صادق است و شجاعتش احترام‌برانگیز. محافظه‌کاری ندارد. بعد مدت‌ها یک رمان از زندگی زن ایرانی خواندم که با جسارت می‌گوید گاهی حالش از بچّه‌اش به هم می‌خورد. باز هم تبریک می‌گویم به ساناز. کاش بیشتر و بیشتر از او بخوانیم.

این مدت که گذشت در مجله‌های «جهان کتاب»، «روایت»، «هنر و سینما» –شماره‌ی دو و سهمطالبی داشتم که امیدوارم از خواندن‌شان لذت برده باشید.

ممنون که هستید. ممنون که سر می‌زنید. شاد باشید. از زندگی لذت ببرید. اصلاًً پدر زندگی را دربیاورید. و هیچ سوختی جز شادی برای زندگی مصرف نکنید.

به فهمِ سامع

dress-the-part-only-lovers-left-alive-1_125822172855.jpg_gallery_max

حالا که برمی‌گردم و یادداشت‌ها را نگاه می‌کنم می‌بینم ما این قرار را از اول مهر گذاشتیم. که او هرچه لینک و مقاله درباره‌ی نمایش و تئاتر بود بفرستد و من هرچه لینک و مقاله که درباره‌ی بلاغت باشد. می‌دانستیم یا نمی‌دانستیم که این‌ها یک‌جایی به هم گره می‌خورند، نمی‌دانم. اما تا چندروز پیش هم هیچ‌کدام به روی خودمان نمی‌آوردیم که چرا هر کس دنبال تحقیق خودش نمی‌رود. شاید این‌جوری داشتیم دو موضوع را دنبال می‌کردیم. و هنوز می‌دیدم که او آدم نگران سال‌های قبل است. و همیشه نگران کسی که باهاش کار می‌کند بیشتر است تا خودش. این را هم گفتم بهش؛ آن روزی که زنگ زد و نتیجه‌ی آزمایش مادر را پرسید که هفته‌ی قبل درباره‌اش حرف زده بودیم.

این نگرانی، بلاغت، نمایش همه دست به دست هم دادند. و او هرروز که مسیر وزارت‌خانه را تا بیرون شهر می‌رفت، سر همان ساعت، فکر می‌کردم در آن جادّه‌ی خاکی، در شهری که خودم زمانی آن‌جا بودم؛ چه می‌شنود؟ آیا او هم می‌شنود؟ آیا آدم‌های دیگر هم شنیده‌اند؟ درست به‌اندازه‌ی چهارمتر آن صدا را می‌شود شنید. راننده باید خیلی آرام برود، شیشه باید پایین باشد و باید گَردِ راه را به جان بخری تا صدا را بشنوی.

من حساب کرده بودم، دقیقاً چهارمتر بود. راننده‌ی من اگر چه با نگاه تأیید کرده بود اما به همان زبان خودشانگفته بود: «نه خانم، خیالاتی شدید

تا این‌که آن روز، بعدِ فرستادن یک تکّه از «دررالادب»، و رد و بدل کردن چند لینک؛ برایش ماجرا را تعریف کردم. گفت: «چی می‌گی تو؟»

و لحنش، نگاه راننده را یادم آورد. باور نکردم تا حالا نشنیده باشد. فردایش در همان مسیر، از اول جاده زنگ زد. من آدرس می‌دادم. هنوز حفظم خیلی جاهایش را. رسیده بود به آن نقطه. لابد راننده از آینه نگاه می‌کرد و هیچ از کشف یک غیربومی خوشش نمی‌آمد.

صدا نزدیک می‌شد. من می‌شنیدم، او می‌شنید، راننده هم حتماً. جلوتر که رفتند قطع شد. حتماً چهارمتر. چیزی نگفتم. قطع کردم.

یک ساعت نشد که زنگ زد. گفت زبان‌شان تبّتی است.

تبّتی؟ تبّت چه ربطی به آن‌جا دارد؟

عجب سؤالی بود در وادی بی‌ربطی!

پرسید: «می‌خوای بدونی چی می‌گفتن؟»

گفتم نه.

یک بازی، یک آس، یک نقل‌قول

J. K. Simmons

J. K. Simmons

فِچِر: «می‌دونی چارلی پارکر چه‌طوری چارلی پارکر شد؟ پارکر یک جوون تازه‌کار بود؛ ساکسیفون رو هم بد نمی‌زد. تا یک‌بار رو صحنه گند می‌زنه. جونز هم سنج رو پرت می‌کنه سمتش. ملّت می‌خندن. پارکر تمام شب زار می‌زنه. اما فکر می‌کنی صبح بعدش چه‌کار می‌کنه؟ تمرین. تمرین و تمرین. فقط هم با یک هدف؛ این که دیگه باعث خنده‌ی هیچ اَحَدی نشه

شلاقدیمین شزل۲۰۱۴.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها