ایستگاه داستان

پنج‌شنبه، سوم دی‌ماه، از ساعت ۱۷ تا ۱۹ مهمان جلسه‌ی «ایستگاه داستان» خواهم بود.

آدرس: شهرک اکباتانفاز ۲بین بلوک ۱۳ و ۱۵کافه کتاب اکباتان.

شهر و کودک

FullSizeRender

در شماره‌ی جدید مجله‌ی «همشهری معماری»، در بخش پرونده‌ی «شهر و کودک»؛ مطلبی دارم با عنوان «داستان شهر» که به نگاه روایت‌گر کودک از شهر می‌پردازد.

مجله‌ی «همشهری معماری» در این شماره، موضوعاتی مثل جایگاه کودک در شهر، تصویر شهر در ادبیات کودک، مقیاس فضا و کودک، شهرهای دوست‌دار کودک، کودکان کار، ادراک و تصویرسازی کودک از شهر، کودکان آسیب‌پذیر و کودکی در شهر را بررسی می‌کند.

 

با یک‌دست تنیس چه‌طوری؟

12341340_1489565974707604_4344783742896767905_n

 

داستان کوتاهم؛ «با یک‌دست تنیس چه‌طوری؟»، در شماره‌ی چهل و یک مجله‌ی «کرگدن» منتشر شد.

یادداشت‌های زیرزمین

IMG_8410

۱-«باروت نیست که عاقبت تکلیف جنگ را معین می‌کند، تعیین‌کننده‌ی تکلیف جنگ کسانی هستند که آن را اختراع کردند.»

چی بهتر از دوباره‌خوانیِ «جنگ‌وصلح»، آن هم با اخبار این روزها. دوبارْ آن قسمت که «پرنس آندره» می‌رود تا خبر پیروزی را به پادشاهِ اتریش بدهد خواندم. آن شیرینی و شورِ پیروزی چه‌طور در برخورد با رجالِ وینْ مثل تابلویی اصالتش را از دست می‌دهد. وقتی با سَرِ پُرغرورْ تازه می‌فهمد خبری که آورده در برابر رویدادها و اشغالِ وین و نزدیک‌شدنِ «بوئونوپارته» به قلبِ پایختِ اتریش هیچ هم باعث افتخار نیست. داشتم فکر می‌کردم این دگرگونیِ «آندره بالکونسکی» یکی از جذاب‌ترین‌های چرخش حالت شخصیت جنگ‌جو است. مخصوصاً آن‌جاکه احساس می‌کند از جنگی که خودش خبر پیروزی‌اش را آورده بسیاربسیار دور شده. اما، اما دوباره با به‌یادآوردنِ صدای توپ‌ها، شلیکِ تفنگ‌ها و فرانسویانی که تیراندازی می‌کردند؛ لبخند می‌زند. شوری که از کودکی دیگر نشناخته دوباره در او رنگ می‌گیرد و با خودش می‌گوید: «بله، این‌ها همه اتفاق افتاده است

در دوباره‌خوانی‌هایی که مدتی است شروع کرده‌ام؛ بارها شده کتابی که زمانی خیلی دور، از خواندنش لذّت برده بودم را با نگاهی واقع‌بینانه‌ترْ کم‌ارزش‌تر از سابق ببینم. که لابد می‌گویید اصلاً عجیب نیست. اما «جنگ‌وصلح» حتی بیشتر، خیلی بیشتر از قبلْ در هرصفحه غافلگیر‌کننده است. شاید برای همین است که خواندنش دارد طولانی می‌شود.

۲-یکشنبه‌ای که گذشت، یعنی اوّل آذر؛ در مؤسسه‌ی بهاران، بخشی از یک داستان جدیدم را خواندم. خواندنش، خستگی‌اش را از من دور کرد؛ تا چه افتاده باشد و چه درنظر آمده باشد.

۳-«لاورنس» می‌گوید: «ویروس خیال، نزد مردم خیال‌باف به عمل می‌انجامدبعدها «مالرو» نتیجه گرفته که اگر غیر این است پس چه باید گفت درباره‌ی شعرهای پیشگویانه‌ی «پل ورلن»؟ «مالرو» می‌گوید نویسنده و شاعر با خیال خودش است که به سوی سرنوشتش می‌رود. بعد آخروعاقبتِ «پل ورلن» را مثال می‌زند با آن مصرع «روح من به سوی غرقاب‌های هول‌آور بادبان می‌کشدپشت سرش می‌رود سراغ «همینگوی» و روابط عاشقانه‌ی داستان‌هایش و خودکشی‌های داستان‌‌هایش و زندگی بیرونِ داستان‌هایش. آخر هم می‌رسد به آن سطرِ نیچه که؛ «این‌جا آغاز تراژدی استو این‌که چند ماه بعد از این نوشته، «نیچه»، «سالومه» را دیده و باقی قضایا. و این‌جوری دنبال یک رابطه‌سازی می‌گردد؛ یک‌جور ارتباط نویسنده با جهان بیرون که نزدیک به آن‌ شیوه‌ی تقدس در قدیس است که خودش می‌گوید برایش جالب است.

هنوز هم وقتی چنین روایاتی می‌خوانم از خودم می‌پرسم واقعاً می‌شود برای نویسنده شأن قدسی قائل شد؟ حالا گیریم این شأن قدسی هم نباشد. هر چه باشد یک‌جور منزلت است. و اصلاً با این‌جور رابطه‌سازی چه چیزی ثابت می‌شود مگر ذوقی در دل خود نویسنده؟

۴-یک نقل‌قول دیگر هم از «جنگ‌وصلح». یک‌جا «پرنس آندره» می‌آید تا خبر عقب‌نشینی را به «توشین» بدهد. «توشین»، سرخوش از غرورِ جنگ و غم‌زده از شکست، بی‌اذنِ مقامات دارد توپ می‌ریزد روی سر دشمن، جای آن‌که بساطش را جمع کند و با سربازانش به عقب فرار کند. راوی می‌گوید گلوله‌ها از بالای سَرِ «پرنس» می‌گذشتند که او آرام به خودش گفت: «حق ندارم بترسمآن‌وقت آهسته میان توپ‌ها از اسبش پیاده شد و فرمان عقب‌نشینی داد؛ ولی خود از محل آتش‌بار دور نشد. تصمیم گرفت همان‌جا بماند. و همراه «توشین» زیر آتش بی‌امان فرانسویان، میان اجساد کشته‌شدگان قدم گذاشت.

بماند که همچنان فکر می‌کنم شخصیت محبوب و جذابِ «جنگ‌وصلح»، «پرنس آندره» نیست. و کاش بعد از این خوانشِ دوباره، درباره‌ي دو شخصیت پیچیده‌اش بنویسم.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

داستان‌های نیویورکی

VIzGtN5UzESHDH_1_hd

«گوش‌هایت را باز کن فیلیپ» فرزند خلفِ نیویورکِ «وودی ‌اَلن» است. نیویورکِ نویسنده‌هایی که می‌خواهند برای خودشان کسی شوند. با یک راوی وودی‌اَلنی که نمی‌گذارد از هیچ‌ لحظه‌ی خطِ داستانی، احتمال دیگری برداشت کنید. همان‌طور که «آیک» به عنوان یک نویسنده‌ی قدیمی به «فیلیپ» می‌گوید همان نیویورکی است که به اعتقاد تمام نویسنده‌های این شهر؛ انرژی خلاق دارد، اما انرژی تولیدی ندارد. می‌بلعید اما نمی‌توانید روی کاغذ پیاده کنید مگر این‌که از دست جادوی شهر خودتان را به کُنجی خلوت برسانید. «گوش‌هایت را باز کن فیلیپ» روایت دوره‌‌های سخت زندگی آدم‌ها است که با تغییر و خانه‌تکانی دارند از درد سختی‌ای که آدم‌های دیگر به آن‌ها داده‌اند فرار می‌کنند. یا حداقل می‌خواهند آن را کَم کنند. درد یادها. فرقی هم نمی‌کند از پس اتفاقی خوب باشد یا حادثه‌ای تلخ. برای «فیلیپ» این اتفاق بعد از انتشار رُمانش می‌افتد. و حالا که او باید به فکر تبلیغ یا هر پیشامد بهتر برای کتابش باشد پاک زده به سیم آخر. باید به دوست دختر سابقش بگوید هیچ وقت برای نوشته‌های «فیلیپ» ارزش قائل نبوده؛ باید به دوست معلولش بفهماند که حق نداشته مدّت زیادی وقت او را با بی‌عرضگی تلف کند. تبلیغ کتاب یعنی چه؟ مگر جَک کرواک، کرواک کبیر، اجازه می‌داد که کسی موقع نوشتن از او عکاسی کند که حالا او مثل ابله‌ها بایستد تا با کُت و یقه‌ی بسته، موقع خواندنِ کتاب عکسش را بردارند؟ اصلاً چرا تا حالا خودخواهی را دست‌کم گرفته بود وقتی که همه با تمام توان داشتند او را دست‌کم می‌گرفتند؟ وقتی «آیک» به او پیشنهاد نوشتن در خانه‌ی ییلاقی‌اش را می‌دهد چرا باید تمام تابستان پیش «اَشلی» در استودیوی کبریتی نیویورکی بماند؟ چرا باید پیشنهاد تدریس در دانشگاه را به خاطر نبودن با «اَشلی» رَد کند؟ بالاخره راهی باید باشد که با آن بتواند خودش را از درد به‌یادآوردنِ رفتارِ بی‌تفاوت آدم‌ها آن هم در زمانی که هنوز برای خودش کسی نشده بودخلاص کند. چی بهتر از دور بودن ازشان؟ اما از کجا خبر دارد همین راه، مثل سورتمه‌ا‌ی خرابْ او را تا سرازیری یخ‌بندان می‌کِشد؟ با رفتار متناقض. با ازخودراضی‌بودن. گاه نزدیک‌ودور شدن به آدم‌ها؛ تنهایی را به‌جان می‌خرد. همان تنهایی که با بی‌رحمی زمانی دودستی به «اَشلی» تقدیم کرده بود. و تنها تکیه‌گاهی را که دارد، از دست می‌دهد.

در مقابلِ «فیلیپ»، که به‌ظاهر، بعد از اتفاقی خوب به این خانه‌تکانی پناه برده؛ «اَشلی» از پسِ حادثه‌ای شوم به سمت فراموشی فرار می‌کند. او حرف‌های «آیک» را نشنیده که به «فیلیپ» می‌گفت: «به گذشته نچسب که تو را تنبل و کُند می‌کندخودخواهی «فیلیپ» را هم ندارد. فقط دست به خانه‌تکانی می‌زند تا یاد «فیلیپ» را پاک کند. دکور خانه را عوض می‌کند؛ گربه‌ای را جانشین «فیلیپ» می‌کند. و در نهایت، پایان داستان را «اَشلی» به جای آقای نویسنده می‌نویسد.

«گوش‌هایت را باز کن فیلیپ» فیلم ساده‌ای است. یک‌جور اَدای دِین شاید. اما از عجول‌بودنِ روایتْ می‌‌شود این‌طور برداشت کرد که چون قصه‌ای تکراری را بازگو می‌کند زیاد میل به مکث بر اتفاقات مهم را ندارد. بعضی چیزها یا یک جمله‌ی روایی تکلیف‌شان مشخص می‌شود و می‌رود پی کارش. شاید همین باعث می‌شود دست به مقایسه بزنید و مدام فکر کنید چرا از ورژنِ «وودی ‌اَلنی»‌اش لذّت بیشتری می‌بردید.

پ.ن: «گوش‌هایت را باز کن فیلیپ»- اَلکس راس پِری۲۰۱۴.

یک بازی، یک آس، یک نقل‌قول

Jon Bernthal

Jon Bernthal

جو تیگ: «بعضی‌وقت‌ها آدم یک نفر را می‌کُشد چون شامش را دیر خورده، یا شب قبلش دردِ مَستی کشیده. برای من یک دلیل منطقی بیشتر ندارد؛ از بار گناهانم کم نمی‌کند امّا کمک می‌کند شب‌ها راحت‌تر بخوابم

سریال «شهر جنایتکاران»– «فرانک دارابونت»، «گای فِرلَند»۲۰۱۳.

بُرشی از حیاط

Untitled

من که رسیدم وسط باغچه بود. با چکمه‌های باغبانی. گفت: «این‌طوری نبودی که موقع سلام‌علیک سرت تو گوشی باشه ها

گفتم: «نُت‌پده

من تا بنشینم روی صندلی‌هایی که رنگ سفیدشان حسابی زیر باران و برف شسته شده؛ پرسید:

به چی مشغولی حالا؟

ذکر سَرّی سقطی.

چی می‌گه حالا؟

عارف آن است که خوردن وی، خوردن بیماران بُوَد و خفتن وی، خفتن مارگزیدگان و عیش وی، عیش غرقه‌شدگان.

دوربین را از روی میز برداشت. من سرم را بلند نکردم. گفت: «طبیعی باش

بعد هم‌زمان که سرم را برمی‌گرداندم سمت خانه گفت: «الان سرش رو می‌کُنه اون‌وَر

خنده‌ام گرفت. گفتم: «چه بدبختم که پُز عکس‌هام رو شده

ولی درست نیست.

چه‌کار کنم پس.

ذکری که می‌گی غلطه.

خیلی هم درسته.

این حال عارف نیست.

حال توئه پس.

نه. حال عاشقه، حال دل‌شکسته است. می‌ری کنار نرده وایستی؟

نه.

دوربین را گذاشت روی میز و یک سیب برداشت:

راست می‌گن ذکر که می‌گی عین ذکر می‌شی؟

بگو خودت، امتحان کن.

یک قاچ سیب را که با چاقو می‌برید تعارف کرد. گفتم نه، مرسی.

این سُس چیه واسه میوه درست می‌کنی تو فامیل می‌گن.

سُس نیست. دَه دفعه به اینا گفتم اسمش سُس نیست.

خندید:

چیه خب؟

نعنا و پودر گل سرخ و سبزی خشک شده آش ترش.

یه ذکر بگو من بگم.

خواستم بروم کنار نرده‌ها. اما رفتم سمت حوض خالی. گفتم: «الهی عظمت تو مرا بُرید از مناجات تو و شناخت من به تو مرا انس داد با تو

لنز دوربین را عوض می‌کرد. گفت: «نه، این نه. کفش‌هات رو درمی‌آری؟»

نه.

این ذکر با نمازهای من جور درنمی‌آد. یکی دیگه بگو.

نشستم لب حوض:

یکی دو روز در صبر سخن می‌گفت. کژدمی او را نیش زد و او دفع نکرد. علت پرسیدند گفت شرم داشتم. چون در صبر سخن می‌گفتم.

آخ‌‌‌آخ. این خوبه. صبر خوبه.

عکس‌ها را در مانیتور دوربین چِک می‌کرد. گفت:

عالی شده‌ان.

به مفت نمی‌ارزه ذکر گفتنت.

اخم کرد:

چرا؟

تو داری می‌ری دنبال ذکری که شبیه خودته. ذکر رو باید بگی که مثل ذکر بشی.

دوربین را آورد بالا:

تو چی؟ تو مگه خودت اون ذکر رو نمی‌گی چون شبیه خودته؟

-من وایمیستم پای پله‌ها تو برو از بالا بگیر.

دنبالم آمد:

– چشمات رو دیدی تو؟ چند ساعت می‌خوابی؟

-هی داری چرت می‌گی من چیزی نمی‌گم بهت.

– شدی چهل و دو کیلو دیگه همه دارن می‌گن تو فامیل. من می‌گم دیگه نگو اون ذکر رو.

مسابقه‌ی شماره‌ی سیزده مجله‌ی «فیلمخانه»

11914011_990569004327730_691823614717890510_n

به نقل از صفحه‌ی فیسبوک مجله‌ی «فیلمخانه»:
هما‌نطور که اطلاع دارید شماره‌ٔ سیزدهم فصلنامه‌ٔ تخصصی سینمایی «فیلمخانه» منتشر شده است. در این شماره، برنده‌ٔ بخش روایت‌نویسی، با داوری آیدا مرادی آهنی و داور مهمان، آقای پیمان اسماعیلی اعلام شد: خانم شکیبا شریف‌پور، برنده‌ٔ جایزه‌ٔ اول (مبلغ سیصد هزار تومان).
و حالا از شما جهت شرکت در دوره‌ٔ جدید دعوت می‌کنیم. برای اطلاع از عکس‌ها و تصاویر مربوط به مسابقه‌ٔ این دوره، می‌توانید به بخش مسابقه‌ٔ شماره‌ٔ سیزدهم مجله‌ٔ «فیلمخانه» مراجعه کنید.
داوران مسابقهٔ شمارهٔ سیزدهم، آیدا مرادی آهنی و زهرا عبدی _ به عنوان داور مهمان _ خواهند بود. ضمناً دوستانی که از نحوه‌ٔ مسابقه اطلاع ندارند می‌توانند شرح مسابقه را در پی‌نوشت بخوانند.

پ.ن: «فیلمخانه»، در هر شماره، بخشی را به خلاقیت روایت‌نویسی اختصاص داده است. اساس کار، سه تصویر ظاهراً نامرتبط است که در روایت شما باید به هم مربوطشوند. اسم روایت را هرچه می‌پسندید بگذارید: طرحی برای فیلمنامه، خلاصه‌نویسی، روایت بصری و غیره. جز حجم نوشته، محدودیت دیگری در کار نیست. ترتیب عکس‌ها، نوع روایت، شخصیت‌ یا شخصیت‌ها، قصه، ژانر؛ همه و همه به انتخاب شما است. شرایط و جوایز هم به شرح زیر است.

شرایط:
۱. حجم نوشته حداکثر تا ۲۰۰ کلمه در محیط نرم‌افزار word قابل قبول است.
۲. مهلت شرکت تا اول مهرماه است.
۳.روایت‌های خود را به نشانی ایمیل مجله info@filmkhanehmag.com ارسال کنید.
۴. لطفاً در انتهای نوشته، نام و شماره‌ٔ تماس خود را ذکر کنید.

جوایز:
نفر اول: سیصد هزار تومان.
نفر دوم: دویست هزار تومان.
نفر سوم: اشتراک یکساله‌ٔ مجله‌ٔ «فیلمخانه».

 

شامْ خوش‌تر

Untitled2

گفتند هدیه دارم.

اصلاً شاید بهتر است از کمی قبلش شروع کنم. وقتی رسیدم خانه، ساق پاهایم دو وزنه‌ی سنگین بودند که نمی‌شد تکان‌شان داد. دو ساعتْ دوچرخه‌سواری آن هم بعد از مدت‌ها. بهم گفتند یک بسته گُل و یک بسته میوه رسیده. من ماتم برده بود. یک بسته گل و یک بسته میوه، به آدرسی که فقط دو نفر از دوست‌های صمیمی‌ام دارند و یک دوست جدیدم. بالای آدرس نوشته بود برای خانم آهنی. همین‌جور نشسته بودم. خسته. همین عکس را برداشتم. گفتم می‌فرستمش برای آن دوست‌ها و ماجرا را تعریف می‌کنم و البته مطمئن بودم کار هیچ کدام‌شان نیست. مغزم کار نمی‌کرد. هیچ. هیچ. روی یادداشتِ بسته‌ها هم هیچ اثری از اسم نبود؛ فقط آدرس شرکت گل و میوه. من انگار لجم بگیرد گفتم فردا زنگ می‌زنم به کمپانیِ فرستنده و پیدایش می‌کنم. بعد هم نشستم به احمد محمود خوانی که یک‌دفعه انگار با پتک زدند توی سرم. دو هفته قبل، یک نسخه از مجموعه‌داستانِ «پونز روی دم گربه» را از همین آدرس فرستاده بودم. تنها نسخه‌ای بود که همراهم آورده بودم و قرار بود بدمش به یک ایرانیِ کتاب‌خوان و آخرش فرستادم برای یک غیر ایرانیِ که فقط می‌خواست کتاب را داشته باشد؛ هرچند نمی‌توانست بخواندش. و هرچند که این سطرها را هم نمی‌تواند بخواند. و همه چیز می‌شود آن پیغامِ انگلیسی سه خط ؛ «ممنونم، شما نباید زحمت می‌کشیدید. ببخشید. خداحافظ

بعد هم شام خوردم؛ ته‌چین و سالاد. بعد دوباره احمد محمود خواندم.

 

در جست‌وجوی فهم جنگ قدرت- مطلب روح‌الله شهسواری درباره‌ی «گُلف روی باروت»

با تشکر از روح‌الله شهسواری. به‌خاطر یادداشتی که زحمت کشیده‌اند و همین‌طور عکسی که از رُمان گذاشته‌اند. مطلب زیر را می‌توانید در وبلاگ ایشان (روح‌‌نامه) نیز بخوانید.

بسیاری از رمان‌نویس‌های ایرانی حرف‌ها و ایده‌های سیاسیاجتماعی خود را در قالب داستان‌هایی که در فضای روستا و یا شهرهای خیلی کوچک می‌گذرند بیان می‌کنند. به طور معمول، وقتی در رمان ایرانی وارد شهر – و بویژه فضای زندگی در شهرهای بزرگ – می‌شویم، یا با زنی روبرو می‌شویم که در آپارتمانش مشغول آب دادن به گلها و شکوفا کردن احساساتش است و یا با مردی که در کافه‌ای در خیابانی فرعی درگیر احساس‌ها و اندیشه‌های درونی خودش است. (البته بی‌تردید نمونه‌های نقضی برای این حرف وجود دارد، اما از نظر منِ خواننده، فضای غالب همین است.)

بااین‌حال، آیدا مرادی آهنی در رمان «گلف روی باروت» از این هنجار پیروی نکرده و رمانی نوشته است که بسیار شهری و همزمان سیاسی است. البته سیاسی نه به این معنا که وارد دعواهای جناحی شده باشد، نه! بلکه سیاسی به معنای عام کلمه، یعنی امور و درگیری‌های عمومی‌ای که در جامعه‌ی اطراف ما می‌گذرند و سرنوشت میلیون‌ها آدم دیگر را رقم می‌زنند، محور اصلی این رمان را شکل می‌دهند. هرچند که شاید خود نویسنده قصدی از این کار نداشته باشد و موضوع را به دلیل اینکه جذاب است و گره‌های کارآگاهی ِ هیجان‌انگیزی دارد انتخاب کرده باشد.

رمان، ماجرای یک دختر به معنای کلمه «پچه‌پولدار» است که البته روحیه‌ی ماجراجویانه‌ای هم دارد. همین روحیه او را وارد جنگ قدرت یک پدر و پسر می‌کند که البته سر از جاهای دیگر در می‌آورد..

«وارد ولی‌عصر که می‌شوم فکر می‌کنم آدم باید یک راه را انتخاب کند، یک جبهه را و برنگردد، حتی اگر طرفِ اشتباه را انتخاب کرده باشد. وگرنه توی رفت و برگشت بین جبهه‌هاست که بهت شلیک می‌کنندص‌۹۸

به نظرم مسئله‌ی محوری این رمان جنگ قدرت است که نویسنده بخوبی در یک فضای تجاری و بازرگانی آن را به تصویر کشیده است. هرچند که او خیلی دیر وارد فضای جنگی و اصلی داستان می‌شود و در فصل‌های اول این رمان ۵۰۰صفحه‌ای آدم فکر می‌کند با یک داستان آپارتمانی دیگر روبرو است. اما کم‌کم خوانده به لبه‌های حساس ماجرا که نزدیک می‌شود، در می‌یابد که این یکی دیگر از همان رمان‌های بچه‌پولداری نیست و انتخاب شخصیت‌های اینچنینی به احتمال زیاد هدفمند بوده است. در نهایت نویسنده اینقدر به عمق ماجرا می‌رود که ایده‌هایش را عریان‌تر بیان می‌کند، آنطوریکه از قلم یک اندیشمند و فیلسوف سیاسی انتظار می‌رود.

«راست می‌گوید؛ قدرت چیزی نیست که بشود عادلانه و مساوی تقسیمش کردص‌۴۷۲.

هویت جدید خاورمیانه‌ای

با اینکه در طول ده‌ها سال، بسیاری از ما ایرانی‌ها خودمان را تافته‌ی جدا بافته‌ای در منطقه می‌دیدیم و کمتر احساس می‌کردیم که ما و بسیاری از این مردم کم و بیش «سرنوشت مشترک»ی داریم و بسیاری از جنبه‌های زندگی‌مان به هم گره خورده است، اما در این سال‌های اخیر می‌بینیم که این نگاه کم و بیش دگرگون شده است. به نظرم این دگرگونی را مدیون انقلاب اینترنت و رسانه‌های خُرد هستیم. امروز دیگر بسیاری از مردم می‌توانند حتی از لابه‌لای خبرهای سانسوری و گزینشی رسانه‌های دنیا، خودشان کم و بیش به یک بینش کلی از آنچه در جهان اطراف‌شان می‌گذرد، برسند. درحالیکه تا همین ۲۰ – ۳۰ سال پیش ما برای فهم جهان باید به چند کتاب و روزنامه و رادیوی اطراف‌مان بسنده می‌کردیم. در اینجا نمی‌خواهم از سانسور و گزینش رسانه‌های دولتی و جریان‌های قدرت صحبت کنم. بلکه تجربه‌ی شخصی خودم این است که حتی روشنفکران و تجددخواهان ایرانی تصویر نادرست و واژگونی از غرب و شرق برای ما ساختند. تصویری که در همان نخستین سال زندگی در اروپا در چشم من فروپاشید. آنچه که سرتاسر خوب تبلیغ می‌شد آنچنان هم آش دهن‌سوزی نبود. و برعکس، آنچه بد و ضعف نشان داده می‌شد، خیلی‌ها هم بد نبود و نیست.

آیدا مرادی آهنی، به عنوان یک نویسنده‌ی متولد دهه‌ی ۶۰ یک روایت تازه، اصیل و اورجینال از رابطه‌ی یک جوان ایرانی با پدیده‌ها و رخدادهای جهانی نشان می‌دهد. برخلاف ۱۰ سال پیش که جوان‌های ما (بویژه بخش‌های مرفه‌تر جامعه) برای آمریکا دلضعفه می‌رفتند و نسبت به مردم خاورمیانه با نخوت و بی‌تفاوتی برخورد می‌کردند، اما قهرمان داستان هنگامی که در موقعیت رودررویی با یک آمریکایی و یا رخدادهای بهار عربی قرار می‌گیرد، از فضای فانتزی و شیفتگی دور می‌شود و موضعی واقعگرایانه با کمی چاشنی غرور ملی می‌گیرد.

در جایی از داستان، دختر در رودرویی با مردی آمریکایی که تلویحن چند ایرانی دو و برش را وحشی خطاب کرده بود، به او می‌گوید :

«من یک خدمتکار افغانستانی دارم، یک‌بار که از تلویزیون سربازهای کشور شما را توی کشور خودش می‌دید دقیقا همین سوال تو رو کرد؛ چرا هیچ‌کس جلوی این وحشی‌های لعنتی را نمی‌گیرد؟» ص۳۰۷

دیگری همین خط را ادامه می‌دهد و در گفتگو با خودش می‌گوید :

«توی کافه‌ها [ی کشتی] درباره‌ی این دو روز و شلوغی‌های خاورمیانه حرف می‌زنند. خاورمیانه‌ای که هرچه زودتر آنها با فرمول‌های‌شان باید به داد مردمش برسند. فرمول‌های‌شان، ایسم‌های‌شان، کراسی‌های‌شان، هلی‌کوپترهای‌شان، خبرنگاهای‌شان، حتا شده با تانک‌های‌شانص۳۲۱

پیوند با سردار سلیمانی

دیروز بهم خبردادن که تو مصر دو نفر از مامورهاشون موقع سوخت‌گیری سوار می‌شن تا قرارداد رو بیارن. گفتم : «به این‌قدر خطرکردن می‌ارزه؟» ـ

گفت «کارخانه‌ی من توی آن خاک [ایران] است، هرکاری که بتوانم می‌کنم تا بهترین تجهیزات را برای آن خاک ببرمچیزی در صدایش بود که آدم را یاد لبخند رزمنده‌هایی می‌انداخت که از جلوِ دوربین رد می‌شدند و سال‌های قبل از ویدئو و ماهواره، بارها و بارها از تلویزیون می‌دیدیم.

شاید سرچشمه‌ی این تغییر نگاه را بتوانیم در رابطه‌ی این دختر با مردی جستجو کنیم که جنبه‌های نمادین زیادی در شخصیت او یافت می‌شود. او یک کارخانه‌دار ثروتمند و کم و بیش صاحب‌نفوذ است که دارد تمام ثروتش را قمار می‌کند تا بلکه یکی از مشکلاتی که کشور به دلیل تحریم‌های اقتصادی با آن درگیر است را بتواند حل کند. درحالیکه پسرِ همین مرد همزمان دارد با سوءاستفاده از فضای تحریم‌ها جیب خودش را پر می‌کند و دیگران را می‌چاپد.

در این میان، دختری که تا همین چند روز پیش شیفته‌ی پسر شده بود، امروز جذب پدر می‌شود و برای اون خطر می‌کند. در اینجا بود که به نظرم آمد داریم ردپای روحیه‌ای که سلیمانی (یا حتی میرحسین موسوی) را تحسین می‌کند می‌بینیم. درمیانه‌ی آن کشتیِ پر از تفریح و لذت و خوشگذاری، اینکه این دختر به یاد آن تصویرها می‌افتد، « یاد لبخند رزمنده‌هایی که از جلوِ دوربین رد می‌شدند و سال‌های قبل از ویدئو و ماهواره، بارها و بارها از تلویزیون» پخش می‌شدند، مهم و جالب است و نشان می‌دهد که هنوز بسیاری از مردم به یک آدمی قوی، میهن‌دوست و ساده‌زیست گرایش دارند و حاضرند فارق از خط و ربط‌های سیاسی و اجتماعی، چنین آدم‌هایی را تحسین کنند و حتی برای‌شان خطر کنند.

تمثیل رییس‌جمهوری

همانطور که اشاره کردم، این رمان درونمایه‌ی سیاسی (نظری) قوی‌ای دارد. در چند جای داستان، نویسنده برای توصیف وضعیت قهرمانش تمثل «رییس‌جمهوری» را بکار می‌برد. و چندین بار از صورت‌بندی تقابل بین رییس‌جمهوری، قدرت خارجی و رقیب داخلی برای توصیف وضعیت شخصیت‌های رمانش بهره می‌برد.

«مثل رییس‌جمهور کشور ضعیفی هستم که با تحقیر دولت‌های قوی، به‌شان التماس می‌کند علیه کشوری که بهش حمله کرده کاری بکندص۳۸۴

یا در جایی دیگر :

« – می‌گوید تو وارد این بازی شدی، اما به قواعد خودت نه قواعد بازی. تا این‌جایش خوب است، اما تو از آن آدم‌هایی هستی که فکر می‌کنند هرکسی با هر روشی که تو بلد نباشی بازی کند، اسمش می‌شود جرزنی.

تو بازی، هرکی با قواعد خودش بازی می‌کنه. چرا فکر می‌کنی همه باید اون قواعدی رو رعایت کنن که تو دل توئه؟»

مگر خودش همین کار را نمی‌کند؟ می‌گویم «آدم حرفه‌ای این‌جوری بازی می‌کنهـ

می‌خندد.

ـ تو دیگه کی هستی! مثل اینکه هوا برت داشته! آره؟

دیگر آن رئیس‌جمهور[ی] کشور اشغال‌شده‌ای هستم که دشمن و مردمش دستش را خوانده‌اند و حتی خودش هم می‌داند حرف‌هایش یک مشت بلوف بیشتر نیستص۵۱۰

راستش را بگویم، انتظار خواندن همچین رمانی را از نویسنده‌ای نداشتم که همزمان چند ویژگی دارد که شما را متقاعد کند که نمی‌توان از او یک رمان با درون‌مایه‌ی جنگ قدرت انتظار داشت. جوان است، زن است، ظاهر و یا ابراز انقلابی یا جنگجویی هم ندارد. (البته شاید در زندگی شخصی‌اش داشته باشد. اما در فضای عمومی ما بُروزی ندیده‌ایم.) اما با کمال تعجب، و برخلاف همه‌ی کلیشه‌های رایج می‌بینیم که آیدا مرادی آهنی در رمانی که نوشته است ثابت کرده که درک عمیقی از مسئله‌ی قدرت دارد. و این نویدی برای ماست. زیرا که می‌توانیم خوشحال باشیم که امروز انحصار بحث درباره‌ی «قدرت»، از دستان مردانی با ابروهای درهم گره خورده خارج شده و اگر شما می‌خواهید چیزی درباره‌ی سرشت «قدرت» بخوانید و حتی یاد بگیرید، رمان «گلف روی باروت» حرف‌هایی برای‌تان دارد.

«تمام مدت وسط یک جنگ بوده‌ایم که فقط شکلش فرق می‌کرده؛ دزدی جای غارت، زور جای مسلسل، قتل جای کشتارص۵۴۲

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها