خواهرم عنکبوت یا حقیقت واقع

IMG_8300

دنبال تصویری در یکی از داستان‌های «مدیر مدرسه» بودم و بعد دیدم دارم می‌خوانمش. داستان را و داستان‌های دیگر همان کتابی که پاییز دوازده‌سالگی خوانده بودم. بعد‌ها هر چندبار که می‌خواندم منتظر بودم برسد به آن خواهر که روی تخت افتاده. یا صحنه‌ی فلک؛ تا فحش بدهم به هرچی مدیر و ناظم است. پاییزِ مدرسه‌ی ما هیچ ربطی به فضای مدرسه‌ای که انگار «جلال» با کلی رنگ ساخته بود نداشت. آدم‌هایش هم. ما همه‌ی فکر و خیال‌مان این بود که شلوارِ یونیفرمِ سبز و زشت مدرسه، نیفتد روی زبانه‌ی کفش و مارکِ کاترپیلار را نپوشاند؛ او باید بیرونِ در مدرسه، شلوارش را با دکمه‌ی مخفی، شلوارک می‌کرد تا راهش بدهند. دورتا دور مدرسه‌ی ما پُر بود از ساختمان‌های بلند یک شکل اما چه‌قدر وسوسه‌انگیز بود از آن گلدسته‌‌های خیالی بالا رفتن. برای همین با آن همه دوریِ زمان، داستان‌ها همچنان آدم را با خودشان می‌بردند. صدبار شاید سطر‌هایی که مربوط به زن صیغه‌ای پدرش بود را می‌خواندم و در دنیای کودکانه‌ای که توصیفش می‌کرد مثل او دنبال شرارتِ دل‌چسب اما ناراحت‌کننده‌ای می‌گشتم.

بعدها که نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده» را خواندم  هم شاید همان حس را داشتم.  کل ماجرا یک دعوا است ته انبار ادبیات. گذر از این که طبق معمول «جلال» از یک جا شروع کرده و آن میانه‌ها چند بحث را بی‌منطقْ خلط کرده مثل همان «نان مظلمه» و این‌ها. اما بعضی جمله‌های نامه، عجیب به کار می‌آید. تفاوت نسلی که ازش حرف می‌زند؛ «استخوان‌های لای زخم» و سایه‌ی سنگین نسل‌های قبل و تصویری از حقیقت واقع. و اصلاً هم عجیب نیست که این حقیقت واقع تمام این دهه‌ها تکرار شده. مثل درد دندان است همه‌ی این‌ها. حرف‌های جلال هم؛ هر وقت این سطرها را نگاه کرده‌ام این درد دندان بوده به خصوص جایی که می‌گوید: «…من می‌خواهم احساس کنم که هنوز نمرده‌ام  هنوز خفقان نگرفته‌امهنوز نگریخته‌ام. هر خری می‌تواند جانشین معلمی مثل من بشود…» من همیشه ناراحت می‌شدم. دلم می‌سوخت. حرف‌هایی در نامه نوشته که درست است، که به دل ما هم می‌نشیند امابا این همه بغض نوشتنْ چه بلایی سر آدم می‌آید؟ نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده»، دو نسلِ “داستان‌نویس” را نشان می‌دهد که یکی مجیز و نقد و نصیحت را از هم تشخیص نمی‌دهد و آن یکی برای تحلیل همین‌ها، بهترین جمله‌ها را با بغض و غرض می‌نویسد.

با این حال، برای من و شاید برای بعضی از شما «جلال آل‌احمد» همیشه داستان‌نویس است. این نامه وجود دارد؛ خیلی چیزهای دیگر هم. اما من آن پاییزی که حالم از مدرسه‌مان به هم می‌خورْد را یادم نمی‌رود. و آن عنکبوت لعنتی که توی خیالم کاشته بودم گوشه‌ی اتاق.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

از انبارِ ادبیات

نامه‌ی «آل‌احمد» به «جمال‌زاده»؛ به چندبار خواندنش می‌ارزد. همیشه.

خیلی دلم می‌خواهد در پُست بعدی علّت این‌که چرا تصمیم گرفتم در این چهاردیواری بگذارمش را بنویسم.

آقای جمال‌زاده

اخیر قلم رنجه فرموده بودید و درباره‌ی «مدیر مدرسه» این فقیر -که در واقع چیزی جز مشتی در تاریکی نبوددر آخرین شماره‌ی راهنمای کتاب، مطالبی نعت‌آمیز منتشر کرده بودید. از این‌که آن جزوه‌ی بسیار مختصر، سرکار را به چنین زحمتی واداشته است، بسیار عذر می‌خواهم. پیداست که در سن‌ و سال شما، نشستن و ده یازده صفحه، درباره‌ی آدمی ناشناس که نه کاره‌ای‌ست و نه اگر نانی به او قرض بدهی، روزی روزگاری پس می‌توانی گرفت، کار ساده‌ای نیست.

فداکاری می‌خواهد و همّت و قصد قربت و دست‌آخر دوراندیشی. و شما بهتر از این فقیر می‌دانید که همین همّت‌ها و قصد‌های خالی از اغراض است که کسی را به چیزی یا به کاری، دل‌بسته می‌کند و دست‌کم، در تاریکی ذهن آدم بدبینی، فتیله‌ی میرنده‌ای از خوش‌بینی گذرایی می‌افروزد. از این‌ همه بسیار ممنون.

اما راستش این است که چون آن ‌همه به‌به‌گویی را در خور خود ندیدم، شک برم داشت و این بود که به ذهنم گذشت شاید در این‌همه همّت و قصد قربت و پرکاری، مابه‌ازایی از دوراندیشی هم نهفته باشد و تازه چه خوب‌ است اگر این حدس، صائب باشد. چراکه بزرگ‌ترین رجحان یک عمر دراز این‌ست که بدانی در پس این شکلک‌ها، صورتی نیز از حقیقت واقع نهفته است. گذشته از این‌ که مگر قرار شده است تنها امثال دشتی دوراندیش باشند و در فکر باقیات صالحات؟ که بردارند و مثلاً در «نقشی از حافظ» توشه‌ای برای روز مبادایی ببندند که پای پیران قوم از میان برخاسته است و جوان‌ها زبان درآورده‌اند و به‌هیچ تر و خشکی از آن‌چه در زیر دیگ این روزگار، برای نسل آن‌ها، چنین‌ آش دهان‌سوز زقومی پخته است، ابقا نکنند؟

 جمال‌زاده هم که به گمان خود در این پخت‌وپز دستی نداشته است، حق دارد عاقبت‌اندیش باشد. حق دارد که با همه بعد مسافت، بوی نکبتی این سفره مرتضی‌علی را دربیابد و آ‌ن‌وقت به‌دنبال این استشمام برخیزد و هم‌چون لقمه‌ای به مفلوکی که گمان برده است گداست، پیزری لای پالان من هیچ‌کاره‌ای بگذارد که مبادا فردا همین مفلوک ناشناس، از سر قبر من یا پدرم بگذرد و به جای الرحمن، بر آن لگدی بکوبد. به این طریق، جوان‌های نسلی که من فردی از آنم، به آقای جمال‌ز‌اده هم حق می‌دهند که این‌چنین عاقبت‌اندیش باشد.

باعث تأسف است که تاکنون فرصت زیارت سرکار دست نداده است و البته می‌دانید که تقصیر این قصور از این فقیر نبوده است. چراکه من از وقتی چشم به این دنیا گشوده‌ام، سرکار اگر بدتان نیایدبه خرج جیب همان معلم‌هایی که در «مدیر مدرسه» دیدید، در کنار دریاچه «لمان»، آب‌خنک میل می‌فرموده‌اید که نوشتان باد. چون حقش را داشته‌اید. قلم‌ها زده‌اید و قدم‌ها برداشته‌اید  -آبرویی بوده‌اید و هتک آبرویی نکرده‌اید- همیشه جای خودتان نشسته‌ایدنه دامن‌تان را به سیاست آلوده‌اید -نه در دام حسد دوستان و همکاران گرفتار شده‌ایدنه از زندان‌ها خبر داشته‌اید و نه از حرمان‌ها.

و در نتیجه این برد را هم داشته‌اید که نه از آتش داغ آن ۲۰ سال، جرقه‌ای بدست‌تان پرید و نه از لجنهمیشه هم محترم بودید و نماینده‌ی این مردم بودید و مهم‌تر از همه، از نویسندگان پرفروش بودید. به‌همین صورت‌ها بوده است که من نوعی تاکنون نتوانسته است به فیض زیارت سرکار نایل بشود و من ناچار بوده‌‌ام دلم را به آن‌چه منتشر می‌کنید، خوش کنم و دیدارتان را اگر نه به قیامت، به روزگاری موکول کنم که سری توی سرها داشته باشم یا آن‌طور که دستور داده بودید، «ره چنان بروم که رهروان رفته‌اند». که نفهمیدم غرض‌تان از این «رهروان»، خودتان بودید یا آن دیگران که ذکر خیرشان گذشت و همپالگی‌ها‌ی‌شان. اما اگرچه جسارت است اما این را هم از این فقیر به یاد داشته باشید که اگر قرار بود همه در راهی قدم بگذارند که رهروان رفته‌اند، شما الآن باید روضه‌خوان باشیدو من گوگل‌بان.

آقای جمال‌زاده، خیلی حرف‌ها برای‌تان دارم -نکند سرتان را درد بیاورم؟و حالا به همین علّت‌هاست که می‌خواهم غبن این‌ همه ساله خودم را از زیارت سرکار در این مختصر بیاورم، به خصوص که با این مطالب لطف‌آمیز درباره‌ی «مدیر مدرسه» مرا ناراحت کرده‌اید. دست‌کم این‌هم فرصتی‌ست برای درددلی. آخر اگر پیران قوم از درددل جوان‌ها بی‌خبر باشند، این حفره میان نسل‌ها تا به ابد هم پر نخواهد شد.

شما با «یکی بود، یکی نبود»تان مرا شیفته خود کردید -با «درددل میرزا حسین‌علی» احساس کردم زه زده‌اید- چون در آن به جنگ کس دیگری رفته بودید که می‌دیدید از خودتان کاری‌تر است با «قلتشن دیوان» از شما دل‌زده شدم. چراکه به نرخ روز، نان خورده بودید. در «تیمارستان»، دهن‌کجی به آن دیگری کرده بودید که وقتی خودکشی کرد، شما هم فراموش نکردید که از آن‌ور دنیا، در تقسیم میراث او با خانلری‌ها و کمپانی، شرکت کنید -یادتان هست با انتشار آن نامه‌ها، چه افتخاراتی می‌فروختید؟می‌بخشید که به تلویح و اشاره قناعت می‌کنمو با «صحرای محشر» دلم از شما به هم خوردحیف! و بعد که دیگر هیچ. «هزار بیشه» آمد و هزار قلم‌اندازی و از سر سیری نوشتن و بعد برای بنگاه آمریکایی‌ها ترجمه کردن و به مناسبت حساب‌های جاری که با نویسنده «رستم در قرن بیستم» دارید، خزعبلات «فونلون» را به اسم وحی منزل به خورد مردم دادن. و حالا دیگر حرف‌های شما برای من کهنه شده است.

من اگر جای شما بودم، به جای این‌که راه هم‌چون رهروان بروم، همان ۲۰-۱۰ سال پیش، قلم را غلاف می‌کردم یا دست‌کم قدم رنجه می‌کردم و سر پیری هم شده، به وطن برمی‌گشتم و یک دوره کامل، درسم را دوره می‌کردم. می‌بخشید که به زبان معلم‌ها می‌نویسم -عادت شغلی‌ستلابد می‌دانید که بچه‌مدرسه‌ای‌ها، آخر هر سال درس‌های‌شان را دوره می‌کنند. چه عیب دارد که سرکار هم یک‌بار بیایید و دو سه سالی از این‌آش حنظلی که هم‌دوره‌ای‌های شما و در ظل حمایت تلویحی سکوت امثال شما، برای ما پخته‌اند، بچشید؟

باور کنید که دلم برای شما می‌سوزد که چنین «آمبورژوازه» شده‌اید. در حضور شما جرأت نکردم این تعبیر فرنگی را ترجمه کنم. شما پرکارید -جزو آن دسته‌ای نیستید و نبوده‌اید که با اولین کارشان، خفقان می‌گیرندچراکه نه تریاکی بوده‌اید و نه مرفینی و همیشه هم آرامش خودتان را داشته‌اید. اما پیداست که نان مظلمه، ذهن‌تان را کور کرده است.

لابد یادتان نرفته است که نان مظلمه یعنی چه؟… ذهن شما را هم همین نان مظلمه کور کرده است که سر پیری، از سر سیری می‌نویسید. چرا جل‌وپلاس‌تان را جمع نمی‌کنید و نمی‌آیید؟ می ترسید قبای صدارتی به تن‌تان بدوزند؟نترسید. حالا دیگر زمانه برگشته است، برای شما تره هم خرد نمی‌کنند. تنها گناه شما در چشم نسل جوان این است که از مقابل این صف گرگ‌های گرسنه گریخته‌اید و میدان را برای‌شان خالی گذاشته‌اید! و تازه در مقابل چنین گناهی، شما پس از این‌همه اقامت در فرنگستان، باید فوائد روحی اعتراف را دریافته باشید. این است قضاوتی که نسل جدید درباره شما پیرهای استخوان‌دار این مملکت می‌کنند! پیرهای استخوان‌دار! استخوان‌های لای زخم.

چرا نمی‌نشینید و برای ما نمی‌نویسید که چرا از این ولایت گریختید و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نکردید؟ باور کنید شاهکارتان خواهد شد. شاید آن‌چه من گریز می‌نامم، در اصل گریز نبوده است و تسلیم بوده یا چیزی شبیه آن؟ و شما چه مدرکی برای تبرئه خود در دست دارید؟ می‌بینید که نسل جوان حق دارد نسبت به شما بدبین باشد و می‌بینید که من با همه ارادتی که به شما دارم، نمی‌توانم در این به‌به‌گویی های شما، بویی از آن‌چه در این محیط، دور و برمان را گرفته است، نشنوم. به هر صورت واقعیت این است که شما گریخته‌اید و هرکه مثل شما  -آن‌وقت می‌دانید که به جای شما، چه کسانی چه‌ها می‌کنند؟ خواجه‌نوری در مجالس بسیار «انتیم» می‌نشیند که افکار ملتی را رهبری کند- و حجازی و بیانی، تاریخ برایش درست می‌کنندو تقی‌زاده زیر همه‌ی این‌ها را صحه می‌گذارد. و حال آن‌که نویسنده‌ی اصلی تاریخ آن دوره شمایید. چراکه اصیل‌ترین اسناد تاریخ هر ملتی، ادبیات است مابقی جعل است. چرا نشسته‌اید و دست روی دست گذاشته‌اید تا تاریخ معاصر وطن‌تان را جعل کنند و تحریف؟ این شتر قبل از همه، در خانه‌ی خود شما خواهد خوابید. و همین شما مجبور خواهید شد برای این‌که نامی به نیکی در آن از شما ببرند، مجیز همان بیانی را بگویید که در سال ۲۵، ناظم دانشکده‌ی ادبیات بود و بی‌اشاره‌ی من و امثال من آب نمی‌خورد که شاگردی بودیم مثل همه شاگردها.

لابد می‌گویید «عجب مملکتی است، آمده‌ایم ثواب کنیم، کباب‌مان می‌کنند! بیا و تقریظ ادبی بنویس و یک جوان ناشناس را مشهور کن» و از این حرف‌ها… غافل از این‌که، آن قرتی‌بازی‌ها، به درد همان فرنگستان شما می‌خورداین‌جا من و امثال من اگر گهی می‌خوریم، فقط برای این ا‌ست که امر به خودمان مشتبه نشود. مقامات ادبی و کنکورها و جایزه‌ها، ارزانی شما و دنیای فرنگی‌شده‌تان.

من می‌خواهم با انتشار چرندیاتی از نوع «مدیر مدرسه»، احساس کنم که هنوز نمرده‌ام  -هنوز خفقان نگرفته‌امهنوز نگریخته‌ام. هر خری می‌تواند جانشین معلمی مثل من بشود اما هیچ تنابنده‌ای نمی‌تواند به ازای آن‌چه من در این میدان و با این گوی کرده‌ام، کاری بکند یا دستوری بدهد. آن‌چه سرکار یک اثر ادبی پنداشته‌اید، اصلاً کار ادبی نیست. کار بی‌ادبی ا‌ست. و راستش را بخواهید کار زندگی و مرگ است و به همین دلیل به جان بسته است. آن صفحات، لعنتی‌ است ابدی، تفی‌ست به روی این روزگار. شما مملکت خودتان را نمی‌شناسید و با آن‌ همه روان‌شناسی که باید خوانده باشید، هنوز نمی‌دانید که عکس‌العمل چنین فساد عظمایی، چنان تقوای بی‌نام و نشانی‌ست که من چون بارها در زندگی‌ام دیده‌ام، در «مدیر مدرسه» سراغ داده‌ام.

آقای جمال‌زاده، به عقیده‌ی این فقیر، رجحان دیگر یک عمر دراز این است که به آدم سعه‌‌ی صدر می‌دهد. اصلاً «مدیر مدرسه» من چه قابل قیاس با «سروته یک کرباس» شماست؟ می‌بینید که بهتر آن‌ است که هرکدام کار خودمان را بکنیم و کاری به کار همدیگر نداشته باشیم.

شما نان مظلمه‌تان را بخورید و گدایی از هر پدرسوخته‌ای را برای تهیه‌ی کفش و لباس بچه‌های مردم جایز بدانید و از به وجود آمدن چنین عزت‌نفس‌هایی تعجب بکنید و خیال کنید که آقا مدیر من پس از مدتی بی‌کاری و مقروض ماندن در اثر گرسنگی و اضطرار باز…. با هزار دوندگی و التماس و….کفش دستمال کردن، شغل دیگری برای خود دست‌وپا خواهد کرد و راه‌تان را هم مثل رهروان بروید و گمان کنید که به مراد دل رسیده‌اید و من با آقای مدیرم و همه آقامدیرهای دیگر به ریش این به مراد رسیدن‌ها می‌‌خندیم و گدایی برای مردمی که حق حیات‌شان پامال شده را حرام می‌دانیم و چنین عزت‌نفس‌هایی را در خودمان حفظ می‌کنیم و چون می‌دانیم احمقانه‌ترین کارهای روزگار را داریم، نه برای حفظش سرودست می‌شکنیم و نه در از دست دادن‌ش تأسفی می‌خوریم که احتیاجی به کفش دستمال کردن داشته باشیم. چرا  اگر ما هم کارهای آبرومند و نان‌داری مثل ماموریت ۴۰ ساله در فرنگ داشتیم، حدس شما صائب بود. چراکه شما بهتر از این فقیر می‌دانید که برای حفظ چنین مشاغل محترمی، چه کارها می‌شود کرد. یعنی باید کرد. والسلام.

ارادتمند- جلال آل‌احمد.

درباره‌ی «گُلف روی باروت»- یادداشت آقای مجتبی مقدم

آقای «مجتبی مقدم» زحمت کشیده‌اند و مطلب زیر را در باره‌ی «گُلف روی باروت» در فیس‌بوک‌شان منتشر کرده‌اند.

 

این چه بازی‌ای است که نه حریف را می‌شود دید، نه قانونش‌اش را بهت می‌گویند، نه حتا اسم بازی را می‌دانی. و مدام هم بهت حمله می‌کنند. (از متن کتاب)
گلف روی باروت داستانی است که از مؤلفه های معمایی و جنایی بهره می‌گیرد. در این اثر طولانی و حجیم (۵۴۳ صفحه) به موازات هم با گذشته و حال ِ آشنایی راوی با پدر و پسری که در پایان معلوم می‌شود ناتنی‌اند (نبی و حامی نواح پور) مواجه می‌شویم و در یک روز ِ زمان ِ حال راوی از گذشته ی چند ماه قبل او نیز مطلع می‌شویم. نبی ِ پدر و حامی ِ پسر دو غول صنعت کشتی‌سازی‌اند که در رقابت باهم اند و حامی  سعی در خارج کردن پدر از گود دارد و راوی (نام کوچک راوی تا پایان اثر مشخص نمی‌شود و فقط  می‌دانیم که معنی نامش آینه است و فامیلی‌اش سام) با توجه به ویژگی‌های شخصیتی‌اش (رقابت طلبی، روکم کنی، لج بازی) تقریبا ً ناخواسته وارد بازی آنها می‌شود و معادلات را بر هم می‌زند. راوی با بردن مزایده برای حامی و فروختن زمین‌هایش به او و در نهایت تلاش برای جوش دادن معامله بین نبی و روس‌ها موجب نابودی کارخانه نبی و پدرش (باباجی) می‌شود و ناخواسته به مقاصد شوم حامی یاری می‌رساند. نویسنده سر حوصله روایت خود را پیش می‌برد و با شیوه قطره‌چکانی ِ اطلاعات پازل معمای داستان را با مشارکت مخاطب کامل می کند. داستان در امروز رخ می دهد و بی تاثیر از جریانات زمینه‌ای سیاسی و اقتصادی ایران و جهان نیست. ویژگی‌های شخصیتی و رخ دادن تصادفاتی موجب می‌شود پای راوی به جریانی باز شود که در پایان معلوم می کند که او در آن بازیچه‌ای بیش نبوده. به شیوه آثار هیچکاک یک آدم تقریباً بی گناه و بی خبر از هیچ جا وارد جریانی می‌شود که در پایان از او آدم دیگری می‌سازد. روحیات و شرایط راوی موجب هم‌ذات پنداری مخاطب با او شده و باعث می‌شود تا سرنوشت او را تا به انتها پیگیری کند و در نهایت در تصمیم پایانی با او همدل و همراه باشد تا بازی گلف روی باروت را در کنار او انجام بدهد.
شخصیت پردازی: شخصیت‌ها تقریبا ًخوب از کار در آمده اند و چندوجهی و چند لایه‌اند و البته خاکستری. برای ویژ‌ی‌های شان سعی شده دلیل و زمینه در گذشته کاشته شود. مثلاً برای ویژگی لج‌بازی و رقابت‌طلبی راوی و بی‌پروا بودنش آن فصل جذاب پول کز دادن در نوجوانی در پارک یا رفتن به خانه مجردی آن جوانک عشق کتاب به تنهایی.
مکان: یکی از ویژگی‌های گلف روی باروت تعدد مکان رخ دادن اتفاق است که کم ترین حسن‌اش ایجاد تنوع است. کشتی و مکان‌های مختلف آن، رم و بارسلون و پورت سعید و بیروت و کافی‌شاپ و سفارت روسیه و باشگاه تیراندازی و ماز و باغ قزوین و عتیقه فروشی و…
نقطه اوج: نقطه اوج اثر در فصل پایانی و در صفحات و پاراگراف‌های پایانی رخ می‌دهد. وقتی که مناجی ِ وکیل در خیابان به قتل می‌رسد و راوی در زیر باران دچار تحول می‌شود و می‌خواهد دیگر درجه دو نباشد و اما درجه یک بودن دیگری را مدنظر دارد و تصمیم می‌گیرد نبی نواح پور را با نجات دادن فلسفه نجاتش نجات بدهد و جلوی حامی قدعلم کند و بدین منظور کیف گلف مدارک را برمی‌دارد و از صحنه قتل دور می‌شود. تصمیمی که آگاهانه گرفته می‌شود. راوی که تا قبل از آن در ناآگاهی به سر می‌برد و به بازی گرفته می‌شد اکنون فعالانه بازی را انتخاب می‌کند و به دل خطر می‌زند.
آشنازدایی: طرح این موضوع که راوی می‌تواند همان دختر نبی نواح پور باشد روی لبه تیغ حرکت می‌کند و اگر با قطعیت به آن اشاره می‌شد می‌توانست حکم تیر خلاص را به اثر داشته باشد و آن را با سر به زمین بکوبد اما تردید راوی در این مورد و بررسی شواهد له و علیه در صحبت‌های مامان‌واله و باباجی و نبی نواح‌پور موجب می‌شود که مخاطب خود به نتیجه‌گیری دست بزند. بخصوص که راوی می‌گوید انگار خودش تمایل دارد که این قضیه درست باشد.
کاشت داشت برداشت: اپرای عروسک پتروشکا، قربانی کردن اهالی توفت و تصویر مرگ سرباز چشم سبز لبنانی و دیگر اسطوره‌ها یی که در طول اثر کاشته شده اند باعث می‌شوند که در صحنه قتل مناجی به بار بنشینند و تاثیر آن را افزون کنند.
دریغ: تعدد لوکیشن و تجربه فضای تازه و تم اثر ظرفیت‌های بالقوه زیادی را برای بالفعل شدن در اختیار نویسنده قرار می‌دهد اما در پایان تمامی این ظرفیت‌ها به ثمر نمی‌نشیند. در طول روایت تعلیق و کشمکش اثر بالاتر از حد انتظار نمی‌رود و مخاطب جز مواردی معدود واقعا حس نمی‌کند که خطری جدی راوی را تهدید می‌کند و در نهایت اینکه گره‌گشایی اثر بیشتر در توضیحات رخ می‌دهد تا در کشف راوی به همراه اکشن و اکت و رمزگشایی.
نام اثر و طرح روی جلد: نام اثر و طراحی روی جلد هم کنجکاوی مخاطب را بر می‌انگیزد و هم با درونمایه و محتوای اثر هماهنگ است و در ذهن مخاطب عدم تعادل شناختی ایجاد می‌کند تا به دنبال یافتن جواب پرسش خود از این نام برود.
تصادف: گفته می‌شود که تصادف برای شروع یک داستان پذیرفتنی است (مثل آشنایی تصادفی راوی و حامی نواح‌پور در فصول ابتدایی اثر جلوی مغازه رضا) اما در ادامه تعدد تصادفات و گره‌گشایی بوسیله تصادف پذیرفته نیست مگر اینکه اثر در مورد تصادف و تقدیر باشد. (تصادفی بودن همسفری راوی با نبی نواح‌پور، یا بطور تصادفی شنیدن حرف‌های ظهیرها از بالکن و نمونه‌های این چنینی از باورپذیری اثر می‌کاهد.)
کمیت و کیفیت: از آنجایی که کمیت آثار معمایی و جنایی و پلیسی در تاریخ ادبیات ایران لاغر است باید معدود تجربه‌های رخ داده در این زمینه را قدر دانست تا سنگ بنایی باشد برای تولید بیشتر و افزایش کیفیت و رسیدن به غنایی که موجب خلق چند اثر نمونه‌ای و کالت در این ژانها شود.
جلد دوم: (دنباله نویسی) گلف روی باروت می‌تواند جلد دومی داشته باشد. داستان رویارویی راوی با حامی!
– مناسب ِ اقتباس برای سریال تلویزیونی.
از متن:
زندگی از تصادف چند تصادف بی‌ضرر، نتیجه‌های خطرناک می‌سازد (صفحه ۱۰۱)
حالا موقعی ست که باید پشت یک جبهه‌ی دیگر بایستم. حتا اگر دوباره طرف اشتباه را انتخاب کنم. حتا اگر بین جبهه‌ها بهت شلیک کنند. اگر بخواهم زندگی‌ام را نجات بدهم، باید تا یک قدمی نابودی‌اش بروم جلو. (صفحه ۱۰۲)
– گلف روی باروت را بخوانید.

در خواب حرف می‌زند این زن- شعری از رومن هِردمَن

10849721_10154849170945004_6338312205481793580_n

در خواب حرف می‌زند این زن

به زبان پرندگانی که آواز می‌خوانند

آوازی که به

جیرجیر چرخ برنجی روغن نخورده‌ای می‌ماند.

حرف می‌زند زن،

با صدایی

شبیه صدای مرغ مگسی که زخمی شده

به خاطر پروانه‌ی امپراطور.

با صدایی شبیه

صدای یک پوزخند،

شبیه غژغژی مطبوع

وقت پایین رفتن از پله‌ها.

 

عُمْر،

عمرِ کوتاه

صداهایی این چنین را

یافت، زخم‌شان را بست و به‌ آن‌ها غذا داد

که در سرم آشیانه بسازند

در دستانم بخوابند

و به وضوح یک انگشتری

در مخمل قلبم پیدا شوند.

نفس داشتن

نفس گرفتن

توانی یافتن برای آن‌که دمیدن و بازدمیدن یکی نشوند

تقلا می‌کند این زن برای نفس کشیدن.

اگر دست رد به سینه‌ی مرگ زده بود آن زن

اگر عزیمت می‌کرد از دریایی که کمی مچاله‌اش کرده بود

و مثل موشی قطبی

در امتداد آن خط زغالی،

جایی که آسمان دریا را نگه داشته

اگر کمی شنا کرده بود

نمُرده بودم من.

در خواب دروغ می‌گوید این زن

یا لبخند می‌زند

یا جیغ می‌کشد آواهایی نامفهوم را

که دورِ خواب‌های شیرین‌اش چنبره زده‌اند.

شعر : رومن هِردمَن.

ترجمه: آیدا مرادی آهنی.

عکس: مِرت آلاز- مارکوس پیگوت.

منبع: مجله‌ی W- سپتامبر ۲۰۱۳.

یک بازی، یک آس، یک نقل‌قول

Matt Damon

Matt Damon

 

تام ریپلی: «اگه می‌تونستم برگردم به گذشته… اگه می‌تونستم همه چیز رو پاک کنم… اول از همه از خودم شروع می‌کردم

 

آقای ریپلی با استعدادآنتونی مینگلا۱۹۹۹.

گَنگسترهای کولی

Peaky Blinders: gang lined up

وقتی شروع به دیدن این سریال می‌کنید بعید می‌دانید «پیکی بلایندر»‌ها گنگسترهای محبوب‌تان بشوند. مدام این دارودسته‌ی مافیای ایرلندی را که سال ۱۹۱۹ نبض بیرمنگهام دست‌شان است با نمونه‌های محبوب‌تان مقایسه می‌کنید. فکر می‌کنید شاید هیچ‌وقت به اندازه‌ی «کورلئونه»‌ها برای‌شان احترام قائل نشوید. «توماس شلبی»، وقار «نودل» محبوب شما در «روزی روزگاری در امریکا»-را ندارد. «شلبی»‌ها با شلختگی تمام، که حتی لباس‌ها و ماشین قیمتی‌شان خبر از تازه به دوران رسیدگی یک خانواده می‌دهد؛ آن ابهت دارودسته‌ی «ال‌کاپون» را برای شما تداعی نمی‌کنندگنگسترهای کولی‌ای هستند که اگر «توماس» یا «پُلی» نباشند باید کولی‌وار دارودسته‌شان را از شهری به شهر دیگر ببرند. اما  تیغ‌های لبه‌ی کلاه‌شان که مخصوص بریدن گوش و کور کردن چشم‌ها است بی‌رحمی جذاب گنگسترها را دارد. و مهم‌تر این‌که «توماس شلبی» آن قدرت رهبری، آن هوشی که باید یک گنگستر داشته باشد را دارد. خودش می‌گوید کار اصلی‌اش فکر کردن است. همین هم نمایندگان قانونی سلطنت بریتانیا را می‌ترساند. و در نهایت جناب «چرچیل» چند سالی با «پیکی بلایندر»ها دست‌و‌پنجه نرم می‌کند. نه به خاطر این‌که از سر راه کنار بزندشان. برای این‌که ببیند آیا می‌تواند از آن‌ها مأمورهایی مختص خودش بسازد. و البته روح «توماس شلبی»، کولی ایرلندی؛ هم خبر ندارد که از این به بعد، قرار است خیلی جاها به آقای «چرچیل» کمک کند.

گفت‌وگو با «مسعود عالی‌ محمودی» پیرامون ادبیات

Untitled

این گفت‌وگو، ۲۵ آذر، در شماره‌ی ۱۷۲ روزنامه‌ی صبا منتشر شده است.

مسعود عالی محمودی: نیم‌دهه‌ای می‌شود که رسماً وارد جهان نشر و ادبیات شده‌ای. اکنون که از نظر یک داستان‌نویس به ادبیات ایران نگاه می‌کنی صرف‌نظر از ایرادهای نشر و وزارتی، بزرگ‌ترین آسیب ادبیات ایران را در چه می‌بینی؟

آیدا مرادی آهنی: بخشی از گزینه‌ای که شما از آن صرف‌نظر کردید یعنی ایرادهای نشر، به نظر من جای بحث دارد. اتفاقاً بحثی است که این روزها تعداد کمی از نویسنده‌ها به آن پرداخته‌اند. غیر از یکی دو نشر که صنعت چاپ و نشر کتاب را با وسواس کنترل می‌کنند باقی تا چه‌ اندازه حرفه‌ای عمل کرده‌اند؟ صنعت نشر در ایران، طی این سال‌ها که مدت کمی هم نبوده چه‌قدر در افزایش شاخص کتاب‌خوانی نقش داشته؟ نظام کلاسیک نشر‌ها چه‌قدر در راستای نزدیک شدن به امور پیشرفته‌ی صنعت نشر گام برداشته؟ خیلی از ناشرها بیشتر از یک دهه است که کوچک‌ترین تغییری در سیستم منسوخ‌شان نداده‌اند. تا کجا ناشرها می‌خواهند علل به روز نشدن‌شان را گردن دست‌انداز وزارتی بیندازند؟ آیا قراردادی که مفاد آن تقریباً در همه‌ی نشرها مشابه است قادر به رعایت حقوق مؤلف به اندازه‌ی حقوق ناشر است؟ آیا واقعاً در آن قراراد، حقوق طرفین به یک اندازه در نظر گرفته شده؟ چه کسی غیر از ناشر بر روند چاپ کتابی که خود ناشر چاپ می‌کند نظارت دارد؟ چند نشر را می‌شناسید که واقعاً به قراردادی که بین ناشر و مؤلف تنظیم می‌شود پایبند باشند؟ نظام حاکم بر صنعت نشر، مفاد قرارداد، میزان مسئولیت‌پذیری ناشران بعد از چاپ کتاب؛ فاکتورهایی نیستند که بشود از آن‌ها صرف‌نظر کرد. حداقل در دهه‌ی نود باید فکر کنیم تا کِی قرار است درجا بزنیم. آسیب دیگر را می‌توان از جانب مؤلفانی دانست که درمقابل کوتاهی ناشران سکوت می‌کنند. به هزار دلیل، مؤلف می‌ترسد که اگر حرفی بزند ناشر کتابش را خوب توزیع نکند. نویسنده‌ای کتاب اولش است و ترجیح می‌دهد بی‌سر و صدا از کوتاهی ناشر بگذرد. مدام درباره‌ی تنزل سرانه‌ی مطالعه حرف می‌زنیم. راستش وقتی چرخه‌ی چاپ کتاب در اولین قدم‌هایش با چنین مشکلات ابتدایی درگیر است نمی‌شود مشکل را از ته به سر حل کرد. و همیشه هم علت کتاب نخواندن قاطبه‌ی مردم را مشکلات مالی یا تولید دانست. منظورم از تولیدْ داستان‌هایی است که عرضه می‌شود. نمی‌خواهم مشکل را کاملاً از همکارانم مرتفع کنم. بله، بعضی از ما کم‌صبر هستیم. بعضی‌ از ما با تغییر فصل، یک رُمان تازه ارائه می‌کنیم که البته در این مورد هم ناشر می‌تواند چاپ نکند. اما چرا همیشه نویسنده مقصر است یا وزارت ارشاد؟ باز هم تأکید می‌کنم نمی‌خواهم مشکلات این دو گروه را نادیده بگیرم اما قبول کنید که ما هیچ‌وقت هم روی بحث نشر متمرکز نشده‌ایم.

مسعود عالی محمودی: می‌دانم که داستان‌نویسی هستی که کارت را با کارگاه‌های داستان شروع کرد‌ه‌ای و نزد شهسواری درس آموخته‌ای اما سؤال من این است آیا داستان‌نویس به چنین کارگاهی نیاز دارد؟

آیدا مرادی آهنی: البته من کارم را با کارگاه شروع نکرده‌ام. یعنی برای نوشتن مجموعه‌داستان خیر. اما رمان را در کارگاه محمدحسن شهسواری شروع کردم. هیچ‌وقت گاردی نسبت به تجربه‌های جدید برای نوشتن نداشته‌ام. مسئله‌ی انتخاب است. این‌که شما انتخاب کنید برای کار جدیدتان چه چیزهایی لازم است. شما ساعت‌ها برای داستان جدیدتان تحقیق می‌کنید. هزاران صفحه کتاب می‌خوانید. به لوکیشن‌های داستان‌تان سر می‌زنید. با شخصیت‌های مشابه کاراکترهای‌تان تماس می‌گیرید. کارگاه هم می‌تواند یکی از این اَهرم‌ها باشد.

مسعود عالی محمودی: آیا خطر این وجود ندارد که نویسنده نوآموزدر این کارگاه‌ها محصولی شود که استاد خود را در آن دیدهبه‌طور روشن می‌خواهم بگویم به جهان‌بینی داستان‌نویس آسیب نمی‌رسد؟

آیدا مرادی آهنی: بستگی دارد چه کارگاهی و چه استادی مدنظر شما باشد. معمولا این برداشت از کارگاه به دو علت کاملاً متفاوت اتفاق می‌افتد. علت اول به خود نویسنده برمی‌گردد. خیلی‌ها از همان ابتدا که وارد کارگاه می‌شوند تصمیم دارند شبیه یکی از تجربه‌های قبلی کارگاه بنویسند. نویسنده آماده‌ی نوشتن رُمانی می‌شود که طرحش، داستانش، حتی فرم روایی‌‌ را توی ذهنش از روی الگوی یکی از محصولات قبلی کارگاه چیده. این نویسنده کارگاه هم که نرود کاری را که تصمیم گرفته انجام می‌دهد. اما بعد از پروسه‌ی کارگاه از آنجا که رُمانْ مشابه یکی از خروجی‌های قبلی است این‌طور به نظر می‌رسد که کارگاه از یک الگوی داستان‌نویسی تبعیت می‌کند و حتی سعی دارد آن را تبلیغ کند. علت دوم اما همین اتقاقی است که در سؤال‌تان به آن اشاره کردید. نمی‌توان منکر وجود کارگاه‌هایی شد که فقط و فقط یک جریان فکری را دنبال می‌کنند. یعنی استاد بر یک خط فکری و سیاست رفتاری در مورد رُمان تأکید دارد. اما شما کلمه‌ای را به کار بردید که می‌شود روی آن مکث کرد؛ «جهان‌بینی». جهان‌بینی، خاصِ نویسنده است. تغییر آن و حکومت بر آن از عهده‌ی هر که غیر او خارج است و راستش را بخواهید اگر نویسنده‌ای قدرت دنبال کردن جهان‌بینی خودش را نداشته باشد جهان‌بینی خاص خودشقدرت آفرین جهان داستانی مخصوص به خودش را هم نخواهد داشت. و اگر جهان‌بینی‌ کسی با یک کارگاه تغییر کند هرچند نوآموزامید چندانی به او نمی‌توان داشت. من در مورد کارگاه‌های آقای شهسواری می‌توانم بگویم شاید نویسنده‌هایی باشند که سعی کنند شبیه کارهای قبلی بنویسند یعنی همان علتی که در بخش اول جواب این سؤال به آن اشاره کردم. اما در مورد خود ایشان باید بگویم این‌طور نبود که سعی داشته باشند سیاست فکری خاصی را دنبال کنند آن هم از طریق رمان نویسنده‌ها. تفاوت جهان‌بینی‌ها را هم می‌توانید در کارهای متفاوت خیلی‌ها ببینید. آن کارگاه، رمان ایدئولوژیک دارد، رمان جنگ هم دارد، رمان معمایی و رمان اجتماعی هم دارد. این‌ها نمی‌تواند محصول یک تفکر باشد و از آن مهم‌تر تحت تأثیر یک جهان‌بینی. راستش را بخواهید در کارگاه محمدحسن شهسواری داستان مهم بود و داستان‌نوشتن. و این یک شعار نبود که سردرِ کلاس نوشته باشند. شما خودتان به آن می‌رسیدید.

مسعود عالی محمودی: جایی به شکسپیر و کتاب مقدس اشاره کرده‌ای و تأثیرپذیری از آن‌ها. این تأثیر در کدام بخش از آیدای نویسنده اتفاق افتاده است؟

آیدا مرادی آهنی: به نظرم تا یک شکسپیریست بودن فاصله‌ی زیادی دارم. اما بارها و بارها که شکسپیر را مرور می‌کنم فکر می‌کنم آیا داستانی هست که این مرد نگفته باشد؟ جمله‌ای وجود دارد که بعدها نویسنده‌ای به شکل دیگر ننوشته باشد؟ چه‌طور این‌قدر جامع؟ شاید یک نفر همین نظر را درمورد دانته داشته باشد. دانته بی‌نظیر است اما آن وجه مقدس، خصوصاً در باب روایی، لحظات بسیاری بر بخش داستانی می‌چربد. دقیقاً بخشی که شکسپیر از پس آن برمی‌آید. کتاب مقدس، شکسپیر، متون کلاسیک؛ بله، یادآوری می‌کنند داستان‌نویسی کار ساده‌ای نیست. تلنگر می‌زنند که چه‌قدر بیشتر باید دورخیز کنید تا اثرتان داستان جدیدی هم اگر ندارد نگاه تازه‌ای به آن داستان قدیمی داشته باشد. من نمی‌توانم بگویم چه‌قدر تأثیر گرفته‌ام یا در کدام بخش از نوشتن این تأثیر وجود دارد. این را شما به عنوان خواننده می‌توانید به من بگویید.

مسعود عالی محمودی: آیا جز آثار کلاسیک جهان، آثار ادبی کهن ایران را مطالعه کرده‌ای؟ اگر کرده‌ای چه بهره‌هایی برای تو داشته است؟

آیدا مرادی آهنی: توقع ندارید که من الآن بگویم بله همه را خوانده‌ام؟ ببینید آثاری هست که به دلیل کمیاب بودن‌شان خواندن‌شان یک آرزو است. و من مثل هر نویسنده‌ی دیگری آرزو می‌کنم به دستم برسند، بخوانم‌شان و حتی نسخه‌ای از آن‌ها در کتاب‌خانه‌ام داشته باشم. اما در مورد آثار شناخته شده؛ تا جایی که شده بله. نمی‌گویم زیاد بوده. اما مگر می‌شود کلاسیک‌ها را نخواند؟ وگرنه چه‌طور می‌خواهید زیر پای‌تان را محکم کنید؟ یک هفته روزی یک صفحه حتی. مثل تجویز دارو است جمله‌ام. و واقعاً هم دارو است. بعد یک هفته، چه‌قدر جملاتی که می‌سازیم متفاوت است. حتی جملات محاوره با وسواس بیشتری انتخاب می‌شوند.

مسعود عالی محمودی: بسیاری از نویسندگان کشورمان یا ادبیات کهن و کلاسیک ایران را نخوانده‌اند و اگر خوانده‌اند اندک بود و سطحی. این را از وضع داستان امروز به خوبی می‌شود مشاهده کرد که تحت تأثیر ترجمه بوده‌ایم و مصرف‌کننده. به نظرت این روند آسیب‌رسان نیست؟ اصلاً چه اهمیتی دارد خواندن این آثار؟

آیدا مرادی آهنی: ببینید وقتی من بدانم داستانی که دارم می‌نویسم به لحاظ مضمون یا حتی هر مورد دیگری، نمونه‌ی کلاسیک قوی ای دارد یا حتی ضعیفاگر نویسنده‌ی جاه‌طلبی باشم همه‌ی توانم را به کار می‌گیرم که روی پایه‌های آن نمونه، اثر مربوط به خودم را بسازم. نمی‌گویم فراتر از شاهکاری که بوده. منظورم این است که جایگاه اثرم را به لحاظ تناسب با زمانه‌اش، با مردم زمانه‌اش؛ به ارتقایی برسانم که آن اثر کلاسیک در زمان خودش موفق شده به آن حد برسد. یک جور دور را دیدن است. این‌که افقِ نتیجه‌‌ی کار شما بعد از ارائه چه‌قدر گسترده خواهد بود. چرا که آن تناسب و ارتباط اثر با روح زمانه‌اش جایگاه کمی نیست. دست‌‌کم نگاهی به آثار ماندگار این را تأیید می‌کند.

مسعود عالی محمودی: برسیم به رمانت. درباره‌ی کتابت به نظر می‌رسد به اندازه کافی حرف‌ها زده شده است اما آن‌چه برای من در این کتاب تحسین برانگیز است استفاده هوشمندانه‌ات از داستان نوح است که در داستان تو در بستری امروزی بیان می‌شود. چه‌طور شد که تصمیم گرفتی به این قصه گریز بزنی؟ به نظرم خوب از عهده‌اش برآمدی.

آیدا مرادی آهنی: خوشحالم که این نظر را دارید. راستش یک تفاوتی هم وجود دارد و آن این‌که در «گُلف روی باروت»، مثل داستان نوح، تنها یک کشمش با یک دید آرماگدونی مطرح نبود. اما چیدمان و نزاع قدرت‌ها برای داستان خیلی مهم بود. قرار بود رمان، روبرو شدن قدرت‌ها را مطرح کند و این اتفاق باید در سطوح مختلف می‌افتاد. از این نظر داستانِ نوح پیامبر، همان اِلِمان‌های رویارویی طرفین قدرت و افرادی که وارد این جنگ می‌شوند را داشت. افراد می‌جنگند؛ زنده یا مرده، بازنده یا برنده بیرون می‌روند. کاراکترهای رُمان دارند از دل یک مبارزه‌ی بزرگ عبور می‌کنند.

مسعود عالی محمودی: در جایی گفته‌ای که نمی‌خواستی نبی نواح‌پور پیامبرگونه باشد اما استراتژی و حتی انتخاب شخصیت‌های قصه و نام‌گذاری‌شان درست خلاف این را می‌گوید. می‌توانی توضیح بدهی؟

آیدا مرادی آهنی: فکر نمی‌کنم انتخاب شخصیت‌ها و نام‌گذاری‌شان بتواند این گفته را که نبی، پیامبرگونه نیست رد کند. منظور من خود کاراکتر بود. نواح‌پور محور خیر مطلق نیست. اصلاً نباید هم باشد. شاید در بعضی صحنه‌ها، اصولی که این مرد دارد، ما را به سمت چنین برداشتی سوق بدهد اما مثلاً انتهای داستان را درنظر بگیرید؛ فقدان آن دید آرماگدونی شاید این مسئله را روشن‌تر کند. نواح‌پورِ انتهای داستانْ باعث احیاء یا رستاخیز نمی‌شود.

مسعود عالی محمودی: تو نویسنده‌ای هستی که در کنار مطالعه فیلم هم می‌بینی. سینما در نوشته‌هایت چه‌قدر تأثیرگذار بوده؟

آیدا مرادی آهنی: شما دل‌تان می‌خواهد تا جایی که می‌شود آن چیزی که به عنوان نویسنده به عنوان نزدیک‌ترین ناظر به صحنه‌هامی‌بینید دیگران هم ببینند. تا جایی که می‌شود همان‌ها را. این‌جاست که تصاویر، برداشت از تصاویر و چگونگی ماندگاری‌شان در ذهن اهمیت پیدا می‌کند. یعنی اصلی که در سینما هم روی آن اصرار می‌شود.

 

انتشارات، آب دهان مرده و کمی بیزینس

برخلاف خیلی از اطرافیان فکر می‌کنم چندشغله بودن کاری نیست که از عهده‌‌ی هر آدمی بربیاید. مخصوصاً اگر یکی از آن مشاغل مربوط به حوزه‌ی فرهنگ باشد؛ آن هم بخش ادبیات. حقیقتش این‌ است که آن‌قدر آدم باهوش در زمینه‌ی بیزینس نداریم. نه برای چندشغله بودن؛ برای آن‌ اندازه حرفه‌ای بودن تا یک بیزینس درآمدزا مثل ادبیات را کنار تجارت‌های پردرآمد دیگر کنترل کنند و همچنان قادر به تفکیک قانون‌های حاکم بر دنیای هر کدام هم باشند. شاید کمی مبهم می‌نویسم.

خرید و فروش ملک یا خرید و فروش قبر؛ آدم‌هایی را در نظر بگیرید که بیزینس اصلی‌شان یکی از این‌ها بوده. هیچ کدام این مشاغل هم شغل‌های کم‌مسئولیتی نیستند. اما فرض کنید که زمانی صاحبان‌شان جهت دلسوزیوارد حوزه‌ی فرهنگ هم می‌شوند. یا حتی بگوییم برعکس بوده باشد؛ زمان کودتای بیست و هشت مرداد، شخصی شروع به کار چاپ کتاب کرده بوده و بعدها نسبت به آشفتگی بازارِِ ملک احساس مسئولیت کرده. قضیه‌ی این‌که مرغ بوده یا تخم‌مرغ چندان مهم نیست. مهم این است که این کارآفرین در نهایت به چند بیزینس خصوصی‌اش رسیده. برای چند دقیقه هم که شده از مواضع انتلکتوئل‌تان پایین بیایید و از بیان ایرادهای روشنفکری نسبت به توازی مشاغلِ نامربوط با حوزه‌ی فرهنگ بگذرید. فروش قبر یا خانه منافاتی با چاپ کتاب ندارد منتها برای آدم باهوشی که به عنوان یک بیزینس‌مَن قدرت تفکیک این مشاغل را داشته باشد. چرا که از جایی به بعد همه‌ی مشاغلِ جانبی از قانون شغلِ غالب پیروی می‌کنند. بگذارید آن‌قدر هم بدبین نباشیم که بگوییم ادبیات قربانی می‌شود. نه. بیزینس‌مَن اگر بخواهد قبر را مثل کتاب بفروشد دیگر اندک امیدی هم که برای آرامش پس از مرگ داریم نخواهیم داشت. اما چه می‌شود اگر یک درصد، فقط یک درصد فرض کنیم که ادبیات قربانی شود؟ فرض محال که محال نیست. تا حالا به کتابی که نوشته‌اید نگاهی انداخته‌اید؟ همان‌ صفحات اولِ کتابْ جایی است که با یک تاریخ، قدمت انتشارات‌ را به شما یادآوری می‌کنند. کمی پایین‌ترش نگاهی به لوگوی نشرتان بیندازید. روش ساده‌ای است تشخیص آن‌که کتاب شما به روش دیجیتال چاپ شده یا نه. چاپ دیجیتال یعنی چه؟ چه پیامدهایی دارد؟ می‌دانید؛ کمی زشت است در موردش حرف زدن.

ناشر درجه دو هستیم؟ در همان حد قدم برداریم؛ در حد و اندازه‌ی خودمان. یا این‌که برای آن‌ اندازه پریدن؛ جای کفش‌های رسمیِ دو شماره بزرگ‌تر، کفش ورزشی پا کنیم. اگر نتوانید به عنوان یک اهل بیزینس، مشاغل چندگانه‌تان را تفکیک کنید در نهایت کتاب‌هایی با آب دهان مرده چاپ می‌کنید. کتاب‌هایی که قبل از خواندن به قسمت‌های نامساوی تقسیم می‌شوند. کتاب‌هایی با ابتدایی‌ترین غلط‌ها. اگر قدرت تفکیک نداشته باشید کتاب‌فروشی شما جایی برای دورهمی، جهت سِرو کله‌پاچه می‌شود. این‌ها اخطارهایی ملوسانه نیستند. جمله‌هایی جهت تمسخر نیستند. اسمش را بگذارید گزارش. اتفاقاتی است که در همین تهران افتاده‌اند.

تشخیص جایگاه کار سختی است. و از آن مهم‌تر تفکیک‌اش. این را «ثابت»، «کشتی‌آرای»، «مقیمی»، «مظفریان» و… غول‌های دیگر بلدند. برای همین هم دامن ادبیات را کثیف نمی‌کنند.

بونسای- آلخاندرو زامبرا

Untitled

نخستین دروغی که خولیو به املیا گفت این بود که مارسل پروست را خوانده است. او به طور معمول درباره‌ی کتابی که خوانده بود دروغ نمی‌گفت، اما آن دومین شب، وقتی هر دو می‌دانستند چیزی را شروع کرده‌اند، و آگاه به این‌که در همه‌ی زمانی که قرار بود طول بکشد این مهم بود، آن شب، خولیو صداش را تغییر داد، با تلبیس به محرمیت، گفت بله، مارسل پروست را خوانده است، در هفده سالگی: همه‌ی مدت تابستان در کوئینترو. اما آن زمان کسی در تابستان به کوئینترو نمی‌رفت، حتا پدر و مادر خولیو که در ساحل اِل دورازنو با یک‌دیگر آشنا شده بودند، به کوئینترو نمی‌رفتند. ساحل بسیار زیبایی که حالا لمپن‌ها اشغال کرده بودند. جایی که خولیو در هفده سالگی، خودش را خانه‌نشین کرده بود در خانه‌ی پدربزرگ تا در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته را بخواند. این دروغ بود، بی‌گمان: آن تابستان به کوئینترو رفته بود، و کتاب زیاد خوانده بود، اما تنها از جک کروآک، هاینریش بُل، ولادیمیر ناباکوف، ترومن کاپوت و انریکه لین؛ نه مارسل پروست.

همان‌ شب املیا برای نخستین بار به خولیو دروغ گفت، همین دروغ که او نیز مارسل پروست را خوانده.

پ.ن: بونسایآلخاندرو زامبراترجمه‌ی کوشیار پارسیانتشارات Anagrama-بارسلون۲۰۰۶.

عکس: تانیا تیخونوا.

یک بازی، یک آس، یک نقل‌قول

Johnny Depp

Johnny Depp

مرت: «می‌دانی… تنها چیزی که اهمیت دارد پایان است. مهم‌ترین بخش داستان پایانش است

پنجره‌ی مخفیدیوید کوپ۲۰۰۴.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها