برچسب های پست ‘آگوست اُسِیج‌کانتی’

شباهت‌های خانوادگی*

 

osage-resize_wide-bd382d7396888cc783451ac4a395ac5f758afff4-s6-c30

 

مطلب زیر را می‌توانید در شماره‌ی ۲۸ ماه‌نامه‌ی تجربه نیز بخوانید.

«چه بازی‌های فوق‌العاده‌ای‌؛ «آدم رو یاد شخصیت‌های تنسی ویلیامز می‌انداختنداین‌ها اولین نظراتی‌ است که هر تماشاگری می‌تواند بعد از دیدن «آگوست: اوسیج کانتی» ابراز کند. و واقعاً هم به سختی می‌شود از فشار قوی شخصیت‌های مستقل و در عین حال وابسته‌ی داستان رها شد. ذهن مدرنِ هر یک از کاراکترها مانند کسوفی بر تفکرات سایرین و تماشاگران سایه می‌اندازد. و به مرورْ مخاطب هم خود را در همان تاریکی محضی می‌بیند که کاراکترها. ظلمات هر شخصیت، سایه‌ی کسوف ذهن دیگران است و خودش؛ سهم انسان در قرنی که به جهان درون خودش پناهنده شد و از ناتوانی آن نااُمید. آدم‌های داستانِ «آگوست: اوسیج کانتی» آن‌قدر با مشکلات درونْ دور خود پیله بسته‌اند که دیگر اندک ارتباطی با دنیای بیرون ندارند. تفکر مدرن با جدا کردن کامل جهان بیرون از جهان درون هرگونه رابطه‌ی همدلی میان عالم صغیر و عالم کبیر را ناممکن کرده است. و جهان برای آن‌ها همین عالم صغیر درون است. و شاید این‌جا منظور از صغیر بودن، بیشتر حقارت آن باشد. به طوری که غنای جهانِ روح، رنگ باخته و قوه‌ی فکری تفکر خلاق به عضو مبهمی تبدیل شده که امروزه تنها اوهام و افکار آشفته تراوش می‌کند. چون «وایولت» است که در بازگو کردن این اوهام پیش‌قدم می‌شود ابتدا به‌نظر می‌رسد که تنها ذهن آشفته و بیمار جمع است. حال آن‌که با پیشروی داستان می‌شود گفت فرق او با باقی اعضای خانواده‌اش در این است که همه‌ی این اوهام را قبلاً پشت سر گذاشته و مثل ناظری از بالا آشفتگی دخترانش را می‌بیند و مثل مفسری برای آن‌ها، آینده‌ای را که بی‌شباهت به آینده‌ی خودش نیست بازگو می‌کند. برای همین حرف‌هایش تلخ است. و هیچ امیدی در آن‌ها نیست. ذره‌ای نور نمی‌بیند تا آن را به فرزاندن خودش برای رهایی از این کسوفببخشد. انسان پناهنده به خویشتن هرگونه ارتباط پنهان و ناشناخته را به یمن همانندی میان صداها، رنگ‌ها و اشکال، تثلیث و معرفت‌شناسی؛ تبدیل به تفکری کرده تا قوه‌ای محاسبه کننده‌ای باشد که اشیاء‌ را برحسب معیارِ وضوح و تمایز تشخیص می‌دهد. انگار «وایولت» به عمد فضا را به دادگاهی بی‌قانون تبدیل می‌کند. تا در صحنه‌ای به بی‌رحمی همه‌ی زندگی انباشته در پیله خودش و فرزاندنش بتوانند با دیالوگ‌هایی مثل تفنگ‌های سرپُر به شبکه‌ی پویایی از وقایع درهم تنیده برسند. هر بخشی بازتابی از کل روابط است که همه را به سطوح متعدد واقعیت می‌رسند. و باید گفت این هنر «تری لتز» است که داستان‌اش حتی یک لحظه هم به دام ملودرام نمی‌افتد.

*عنوان: نام فیلمی از سدریک کلاپیش۱۹۹۶.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها