برچسب های پست ‘ادبیات’

بچّه‌های واگنی

سوار یکی از قطارهای لانگ‌آیلند بودم که کتاب «معمّایی آن سوی دیوار» را پیدا کردم. از کتاب‌هایی بود که مردم توی خیابان و قطار برای نفر بعدی می‌گذارند. کتابْ مُهر کتاب‌خانه‌ی بروکلین را داشت. شروع کردم به خواندن. رُمان کودک و نوجوان بود. این‌طور که بعد فهمیدم نویسنده‌اش می‌خواسته برای بچّه‌ها داستان‌های هیجان‌انگیز بنویسد و اوّل از همه شروع به نوشتن «بچّه‌های واگنی» می‌کند. گرترود چندلر وارنر در کودکی عادت داشت حرکت قطارها را از جلوی خانه‌شان تماشا کند. بعدها که اوّلین رُمان کودک و نوجوان را نوشته آن ساعت‌ها نشستن و منتظر قطارها بودن و تماشای‌شان، کم تأثیر نداشته. بچّه‌های واگنی ماجرای چهار کودک خانواده‌ی آلدن است. هرچه بود بعد از «بچّه‌های واگنی»، خانم نویسنده آن‌قدر نامه دریافت می‌کند که نوشتن سری رُمان‌های آلدن‌ها را در نوزده کتاب دیگر ادامه بدهد.

ترجمه‌ی «بچّه‌های واگنی» حاصل مدت کوتاهی است اما در روزهایی بود که نوشتن رُمان خودم به غایت اذیّت می‌کرد. «بچّه‌های واگنی» می‌توانست برای زمان کوتاهی من را از دنیای جدّی و سخت‌گیر رُمان دور کند. امیدوارم بتواند کودکان و نوجوانان را هم کمی از دنیای سخت اطراف‌شان دور کند.

کتاب توسط نشر جیکا چاپ شده است. برای خرید اینترنتی می‌توانید به این آدرس -از سایت بوفه کتاب- بروید:

http://www.boofeketab.com/index.php?route=product/product&product_id=237

همه‌چیز می‌رسد به بازنده- مطلب محسن آزرم در حاشیه‌ی رمان «گُلف روی باروت»

محسن آزرم عزیز در شماره‌ی نوروزی مجله‌ی کرگدن، خواندن «گُلف روی باروت» را پیشنهاد کرده است. یک دنیا ممنونم از او.

 

همه‌چیز شاید از جایی شروع می‌شود که فکر می‌کنیم گوشه‌ای نشستن و تن دادن به قواعد بازی‌ای که دیگران برای ما تدارکش دیده‌اند عاقلانه نیست و فکر می‌کنیم هرکسی این بازی را تدارک دیده اصلاً به فکر آرامش‌مان نبوده و تازه این‌جا است که یا باید بی‌خیال فکر کردن شویم و بازی‌ای را که تدارک دیده‌اند ادامه دهیم یا مثل راویِ رمان گُلف روی باروت به این نتیجه برسیم که آدم‌ها فقط آن‌هایی نیستند که می‌ترسند و دسته‌ای هم هستند که جنگیدن و چشم در چشم دیگران ایستادن و سکوت نکردن و تاب آوردن را دوست می‌دارند و چنین آدم‌هایی اصلاً به این فکر می‌کنند که این جنگ را نباید تمام کرد و باید ادامه‌اش تا روزی که دیگری دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا بگیرد و بگوید از اوّلش هم اشتباه کرده و نباید این جنگ را شروع می‌کرده.

خانم سام در رمانِ گُلف روی باروت چنین آدمی است و هیچ دلش نمی‌خواهد بازنده‌ی بازی‌ای باشد که پا به آن گذاشته و هیچ دلش نمی‌خواهد دست‌خالی از این بازی برگردد و هیچ دلش نمی‌خواهد بعد از این‌که بازی به انتها رسید با خودش فکر کند که کاش مهره‌ای دیگری را هم جابه‌جا می‌کرد و یک‌قدم نزدیک‌تر می‌شد و اصلاً از همان لحظه‌ای که تصمیم می‌گیرد و پا به بازی‌ای می‌گذارد که قرار نبوده راهش دهند فکر همه‌چیز را کرده و فکرِ همه‌چیز یعنی روی هوش و ذکاوت خودش حساب کرده و مثل کارآگاهی که لباس مبدّل به تن کرده و به جست‌وجوی ماجرایی برآمده که پرونده‌اش را به او سپرده‌اند خیال ندارد گوشه‌ای بنشیند و کنار بکشد و بیش‌تر می‌خواهد از گذشته‌ای سر درآورد که هرچه بیش‌تر درباره‌اش می‌فهمد جنبه‌های تاریکش را بیش‌تر می‌بیند.

اوّلین رمان آیدا مرادی آهنی هیچ شباهتی به رمان‌های این سال‌ها ندارد و بااین‌که رمانی کاملاً معمّایی است در قیدوبند شیوه‌های معمولِ رمان‌های معمّایی نمی‌ماند و اسطوره‌ها را به زمان حال می‌آورد و ظاهرِ تازه‌ای به آن‌ها می‌بخشد و این جمله‌ی جوزف کمبلِ اسطوره‌شناس را به یادمان می‌آورد که اسطوره‌ها نمی‌میرند؛ در لایه‌های زندگی روزمرّه‌ی ما به حیات خود ادامه می‌دهند و روزی بالاخره خود را آشکار می‌کنند.گُلف روی باروت یکی از باهوش‌ترین و بهترین رمان‌های این سال‌ها است؛ رمانی‌است که خواندنش را نباید از دست داد.

بهشتِ غایبِ گونگادین

No_Heaven_for_Gunga_Din-Dutton

مطلب زیر پیش‌تر در ماه‌نامه‌ی «هنر و تجربه» منتشر شده است.

بنیامین می‌گوید: «خواننده‌ی رُمانْ تنها استو رُمان‌نویس‌ها می‌دانند که نویسنده‌ی رُمانْ تنهاتر است. دوراس می‌گوید: «نوشتن دغدغه‌ای است مصیبت‌بارو هزار جمله‌ی دیگر می‌توان یافت که به‌دوش‌کشیدنِ بار کلمات، و زندگی لابه‌لای جملات و در مسیر قلم و کاغذ را به تصویر می‌کشند. در امتداد معمّای «علی میر دریکوندی» پیوسته پس‌زمینه‌ای از این تصویر وجود دارد که تنها مختص وادی نویسندگی نیست. بلکه زندگی شخصی نویسنده‌، خود به عنوان سوژه‌ی تأمل این تصویر است. به عبارتی، فیلم نشان می‌دهد که حیات عملی مؤلف، مانند حیات ذهنی او چه‌گونه به تألم و رنج آمیخته بود. فضایی که از زندگی «علی میر دریکوندی» به دست می‌آید به شدت ناتورالیسمی است. سرخوردگی‌ها، فقر، تنهایی و غریب‌بودنش ما را یاد داستان‌های همین مکتب می‌اندازد. به قول ژنرال یورک که «میر دریکوندی» به تصویر کشیده، شاید بهتر است بگوییم: «ما در میان دنیاهای گوناگون سرگردانیم و کسی به دادمان نمی‌رسد

با این وجود اثر «نعمت‌پور» تنها به هویت حقوقی نویسنده می‌پردازد. یا می‌شود گفت آن‌قدر به راز کیستی نویسنده مشغول است که از کتاب و درنتیجه، بخش دیگری از ماهیت گونگادین ایرانی غافل شده. این درست که هدف مستند، شناسایی و حل معمّای نویسنده‌ی گمنام، ولی پرآوازه است؛ اما دقت کنیم که زندگی «علی جان» پیوندی عمیق با اثرش دارد. حال آن‌‌که در فیلم، صحبت پیرامون کتاب، در حد بازگویی نظر بزرگانی چون «آگاتا کریستی» یا «پیتر سلرز» جمع‌بندی می‌شود. و یا صرفاً اطلاعاتی است که در فضای مجازی می‌توان به دست آورد.

بگذارید از این زاویه به ماجرا نگاه کنیم؛ کتاب «برای گونگادین بهشت نیست» به شدت با دوره‌ی نویسنده‌اش گره خورده. تصور کنید ضمن نشان‌دادن گوشه‌های تاریک زندگی «علی جان»، بخش‌هایی از کتاب، که ارتباط مستقیمی با زندگی نویسنده دارد نیز به تصویر کشیده می‌شد. به خصوص که کارگردان با دردست‌داشتن ابزار مناسبی مانند پویانمایی، به‌راحتی می‌توانست به این بخش بپردازد. و بررسی مفصل‌تری در واکاوی شخصیت «علی جان» ارائه دهد.

به جای نشان دادن کارگردان، پشت لپ‌تاپ یا میز کار، که دیگر تصاویر چندان نویی در آثار مستند پژوهشی محسوب نمی‌شوند؛ می‌شد قسمت‌هایی از فیلم را به داستانی اختصاص داد که بارها در خود فیلم، بر ارزش‌مندبودن آن تأکید شده. ماجرای گونگادین ایرانی، کشف تصویر واقعی و در نهایت محل دفن او به اندازه جذاب است. اما فراموش نکنیم که نویسنده با نوشتن کتابش انگار به یک پیشگویی غم‌ناک دست زد. شاید هیچ‌وقت نمی‌دانست آن‌چه بر کاغذ می‌آورد روزی جان می‌گیرد و ظاهر می‌شود. و آن پیشگویی تنها سرنوشت سیاسی نبود. آن بهشت، هیچ‌وقت برای «دریکوندی» محقق نشد. در طبقات پایین‌تری از جهنم تنهایی تا پای مرگ رفت و «جان همینگ» با اثر او بهشتی ساخت که از وجود «علی جان» بی‌خبر بود. با در نظر گرفتن همین نکات می‌شود جای خالی گوشه‌های مختلف داستان را در کار «نعمت‌پور» احساس کرد. چون زمانی که کارگردان به عنوان محقق، سراغ چند مؤلف غیر ایرانی می‌رود نیز، آن‌چه ما در پس ارتباط اسکایپ می‌بینیم تنها جملاتی ستایش‌آمیز، از جنس جملات «کریستی» و «سلرز» است. شنیدن این جملات بار عاطفی لحظه‌ای به اثر تزریق می‌کند اما دری جدید برای آن‌ امر غایبی که به آن اشاره کردیم باز نخواهد کرد. در حقیقت ما همان چیزهایی را می‌شنویم که انتظارش را داشتیم. این که اثر شاهکار است. زوایای زیادی از زندگی دوران نویسنده به ما می‌دهد. و خیلی‌ها را با فرهنگی ناآشنا از طایفه‌ای در ایران روبرو می‌کند. از دید همگی متوفق القولاین‌که فردی بی‌سواد و روستایی بتواند چنین اثری بنویسد تحسین برانگیز است. مخاطبی که کار را نخوانده باشد هیچ تصوری از کتاب ندارد و گفتن این‌ها در حد کلیاتی تشویقی به نظرش می‌آیند. از نظر مخاطبی که «برای گونگادین بهشت نیست» را خوانده حتی می‌شود این جای خالی بیشتر احساس می‌شود. قسمت‌هایی که مخلوق عجیب ژنرال یورک را به اداره‌ی مقدس و فرمانده‌هان مقدس ارجاع می‌دهد. فرمانده‌های باد و ابر و برف و… تکه‌هایی از این دست از متن رمان چنان‌چه بین بعضی صحنه‌ها با نظر منتقدین وجود داشت می‌توانست بسیار بهتر ما را به روحیه و شخصیت «علی میر دریکوندی» آشنا کند. صحنه‌ای در رمان است که فرمانده‌ی مقدس تقدیر در مقابل افراد ایستاده. آمدن این صحنه چه اندازه می‌توانست تأثیر شگرفی داشته باشد. آن هم زمانی که ما تقدیر تلخ و تیره‌ی «علی جان» را می‌شنویم.

هر چند این نکته چیزی از ارزش اثر، بابت پرداخت به موضوع کم نمی‌کند اما درنظر گرفتن آن می‌توانست ما را با اثری غنی‌تر روبرو سازد.

داستان کوتاه؛ فیلم‌نامه‌ای برای فیلم کوتاه

13062427_1035002783257510_7738700591753726072_n

دوره‌ی جدید جلسات «داستان کوتاهفیلم کوتاه» را در مؤسسه‌ی بهاران برگزار می‌کنیم:

به امید دیدن تک‌تک شما.

یک دنیا ممنون از مهمان‌هایی که دعوت ما را قبول کردند:

محمود حسینی‌زادمجید برزگریوریک کریم‌مسیحیمجید اسلامیابراهیم ایرج‌زادپیمان اسماعیلیپیروز کلانتری.

شرح جلسات:

پزشک دهکده (فرانتس کافکا)- پزشک دهکده (کوجی یامامورا، ۲۰۰۷، ژاپن).

مردی از جنوب (رولد دال)- شرط (اریک سوآن، ۲۰۰۵، امریکا).

آوازی غم‌ناک برای یک شب بی‌مهتاب (بهرام صادقی)- تصنیف قدیمی و غم‌ناک عصر بارانی آسمار (مجید برزگر، ۱۹۹۹، ایران).

قلب افشاگر (ادگار آلن پو)- قلب افشاگر (آلفونسو سوآرز، ۲۰۰۳، اسپانیا).

دماغ (نیکلای گوگول)- دماغ (الکساندر الکسیف و کلر پارکر، ۱۹۶۳، فرانسه).

پ.ن: فیلم‌ها در ابتدای هر جلسه پخش خواهند شد.

شرح دوره: ادبیات و سینما بر بنیاد عنصر مشترکِ داستاناست که به منصه‌ی‌ ظهور می‌رسند. با وجود سویه‌ی متفاوتی که به لحاظ مدیوم بر این دو جهان حکمفرما است؛ شیوه و چگونگی ارائه‌ی داستان، بر مبنای عوامل بی‌شمار، منجر به تولید بی‌نهایت اثر شده. اما جز این نیست که در نقطه‌ی صفرِ رویارویی با هر اثرِ برخاسته از ادبیات یا سینما، بر اساس عنصر داستان است که دست به محک می‌زنیم. و گاه چنان‌چه اثری در وادی مشترکِ اقتباس مطرح شده باشد به مقایسه می‌پردازیم. آن‌چه در جلسات درس‌گفتار کنونی به آن خواهیم پرداخت داستان به مثابه‌ی پیکری است که گاه اعضایش در دو جهان متفاوت، دو نقش و دو کارکرد همسان یا ناهمسان اختیار می‌کنند. و متعاقب، طی بررسی شش داستان کوتاه و فیلم‌ کوتاه که بر اساس داستان‌ها ساخته شده‌اندبه خوانشی از خلال کارکردها خواهیم رسید.

تلفن تماس جهت ثبت‌نام و اطلاعات بیشتر: ۸۸۹۴۴۹۰۶

هر آن‌چه همیشه می‌خواستید درمورد وودی اَلن بدانید اما می‌ترسیدید که بپرسید

Untitled

مطلب زیر  را می‌توانید در شماره‌ی یک مجله‌ی «هنر و سینما» نیز بخوانید.

«من بالای یک میلیون دلار در زندگی‌ام پول درآورده‌ام چون به حرف آدم‌هایی با کُت‌وشلوار سرمه‌ای گوش نداده‌ام

این پاسخ وودی اَلن است به تهیه‌کننده‌ی «آب را نخور». آن هم وقتی «دیوید مِریک» با کت‌وشلوار شیک‌وپیکش آمده تا به آقای نویسنده بگوید کدام قسمت‌های اثر را می‌تواند جذاب‌تر بنویسد. پاسخ آدمی که اجازه نمی‌دهد استودیویی‌ها کارهایش را قصابی کنند. همین‌جا می‌توان تقریباً تمایل او به دراختیارداشتن هرچه بیشتر سیطره‌ی کارش و شوق زیادش را برای انجام آن‌چه می‌خواهد فهمید.

«گفت‌و‌گو با وودی الن» مجموعه مصاحبه‌های شناور «اریک لَکس» با او است آن هم طی سی‌وهشت‌سال. پرسش‌ها و پاسخ‌هایی که در پشت‌صحنه‌ی فیلم‌ها، اتاق تعویض لباس، پیاده‌روهای منهتن و پاریس و لندن بین‌شان ردوبدل شده. کتاب به بهترین شکل، تصویر سال‌ها گام برداشتن او در راه اهدافش را نشان می‌دهد. به طوری که مجموع آن را می‌توان یک مصاحبه‌ی صبور دانست. با کارگردانی که حرف‌ها و حاشیه‌ها هیچ‌کدام او را از تک‌وتا نینداخته. و در دنیایی که ساخت کُمِدی مدام سخت‌تر شده و پیچیدگی‌های رفتاری و روانی آدم‌ها بیشتر؛ او همچنان به طنز وفادار است. چرا؟ چون هنوز به شوخی اعتماد دارد؟ یا چون از شانزده‌سالگی درآمدش را از راه خنداندن مردم به دست می‌آورده؟ خودش می‌گوید این‌ها هم هست. حتی اعتقاد دارد دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی هرقدر هم که نجات‌بخش باشند نجات نمی‌دهند اما با شوخی می‌توان از هر مخمصه‌ای نجات پیدا کرد. اما بعد از خواندن همه‌ی این مصاحبه‌ها، دلیلی ورای این‌ها خواهید یافت. آن هم وقتی در مورد خودش حرف می‌زند. شاید به خاطر این‌که بین این همه آرتیست و کُشته‌مرده‌های شهرت، او خودش را هنرمند نمی‌بیند و این عقیده هم از روی فروتنی یا شکسته‌نفسی‌اش نیست. خودش را یک فیلم‌سازِ در حال کار می‌بیند که ترجیح می‌دهد تمام‌وقت کار کند. و تنها کاری هم که می‌کند همین است؛ کار.

و از دل همین کارْ کم‌‌کم به بعضی مخاطبانش پشت می‌کند. او دوست‌دار طنز است. اما با وجود آن‌که او را سلطان طنز می‌دانند بارها در این مصاحبه‌ها می‌گوید که برای یک فیلم واقع‌گرا ارزشی بیشتر قائل است. همین است که بعد از «خوابگرد» دنبال نوعی غنا و تنوع در فیلم‌ها است. و دل‌سرد نمی‌شود و نمی‌شود تا به دورانی می‌رسد که «امتیاز نهایی» و «رویای کاساندرا» را می‌سازد. اهمیت مصاحبه‌های «لکس» در این است که به راحتی می‌توانید روحیه و اعتماد به نفس بالای «وودی ‌الن» بعد از ساختن دو فیلم جدی‌اش را ببینید. و این‌ها آن‌قدر بهش چسبیده‌اند که انگار خودش هم از بعضی کُمدی‌هایش زیاد دل‌خوشی ندارد. تا جایی که بعضی از آن‌ها مثل «نفرین عقرب یشمی» را کاری ضعیف می‌داند. در مورد خیلی از فیلم‌هایش وقتی «لکس» از او چیزی می‌پرسد؛ «وودی الن» با این جمله شروع می‌کند: «همیشه دلم می‌خواسته همچین چیزی بسازم…» انگار این آدم هرچه دلش خواسته ساخته یا می‌سازد. این جمله را موقع حرف‌زدن در مورد فیلم‌های «امتیاز نهایی» و «رویای کاسندرا» هم می‌گوید اما وقتی به سؤال‌وجواب‌های مربوط به این دو فیلم یا «ویکی، کریستینا، بارسلونا» می‌رسید؛ وقتی شوق او در پاسخ‌ها هنگام تعریف‌کردن جزییات ریز صحنه‌ی این فیلم‌ها را می‌‌خوانید، کاملاً متوجه می‌شوید که ساختن این‌فیلم‌ها برای او از خواستنهم فراتر بوده. شاید آرزو.

اما یکی از جالب‌ترین خصوصیات او نوع دید و نحوه‌ی برخوردش با فیلم‌نامه است. نکته‌ای که بارها «اریک لکس» پیرامون آن سؤال‌هایی مطرح می‌کند. و «الن» هم پاسخ می‌دهد که فیلم‌نامه فقط راهنمایی برای کارِ دردستِ اجرا است. و شیوه‌ی برخورد او با فیلم‌نامه قبل از هر چیز متکی به روش فی‌البداهه است. روی صحنه و در مقابل تماشاچی‌ها است که می‌فهمد چی آن‌ها را می‌خنداند. جلوی دوربین است که فکر می‌کند اصلاً دیالوگِ در نوشته به کار نمی‌آید و یکی بهترش را لازم دارد. یا در «امتیاز نهایی» موقع فیلم‌برداری است که حتی لوکیشن مهمی مثل اصطبل را به زمین گندم؛ و زمان را از شب به بعدازظهر تغییر می‌دهد.

خودش می‌گوید وسواسی نیست. از آن کارگردان‌هایی نیست که برای گرفتن یک صحنه، چندروز صبر کند تا نورْ همان‌طور که در فیلم‌نامه نوشته بتابد. اگر نورِ لوکیشن جور دیگری باشد او نورِ فیلم‌نامه را تغییر می‌دهد. اما راستش نمی‌شود این ویژگی وسواسی‌نبودن را کامل و دربست از او پذیرفت. در مورد «وودی الن»، به عنوان کارگردانی که تألیف و تدوین بیشتر آثارش را بر عهده داشته، دست‌کم می‌توان گفت بیش‌ازحد دوست دارد همه‌چیز در کنترل خودش باشد. و همان‌طور که در نقل‌قول ابتدای این مطلب و عدم اطمینان او به نظرات استودیویی‌ها اشاره شد می‌شود گفت اتفاقاً یک‌جور وسواس دارد نه از جنس وسواسی که در مورد نور یا از این قبیل چیزها می‌گوید. وسواسِ خودبودن، وسواسِ فیلم را تحت سیطره‌ی خود داشتن. و مثل هر کارگردانی این ویژگی، باعث امضاء‌داشتن کارهای او می‌شود. ما فیلم‌هایش را می‌شناسیم؛ با تأکیدش روی رنگ‌های شاد، با نیویورکی که ساخته و می‌گوید شاید شباهتی به نیویورک دیگران ندارد اما نیویورک فیلم‌های هالیوودی کودکی او است؛ با آپارتمان‌‌های آپِر ایست‌ساید و تلفن‌های سفید. و همه‌ی این‌ها به اضافه‌ی آن راوی شوخ؛ همان راوی که در فیلم‌های او روابطی مستند‌گونه می‌سازد. راوی‌ رِندی که حاصل سال‌ها کار او به عنوان یک حرفه‌ایِ استندآپ‌کمدی است و البته یک علاقه‌مند به رُمان‌نویسی. راوی‌ای که مثل راوی‌های «بیلی‌وایلدر» می‌تواند اتحادی بین تماشاگر با نویسنده یا شخصیت اصلی درست کند.

هرچه سنش بالاتر رفته با خودش صادق‌تر شده. کارگردانی که با وجود شهرت بسیار حاضر نیست رمانی را که نوشته چاپ کند. آن‌قدر در مورد خودش صداقت دارد که بگوید رمان من ضعیف است و نخواهد رمانش به خاطر شهرت سینمایی‌اش پُرفروش شود. آن‌قدر با خودش صادق و در کارش حرفه‌ای هست که وقتی راجع‌ به آدم‌هایی که با آن‌ها کار کرده حرف می‌زند با یک‌جور عشق است عشقی که به لذت او از لحظه‌های کارکردن با آن آدم‌ها برمی‌گردد. بی‌آن‌که بگذارد لحظه‌های شخصی دخالت کنند. کار از او یک حرفه‌ای ساخته. که برای کار، کار می‌کند. در مورد دیگران که حرف می‌زند در همین حیطه حرف می‌زند نه به خاطر محافظه‌کاربودن، بلکه چون کارْ دنیای او است.

«گفت‌وگو با وودی الن» علاوه بر این‌که متنی است که در آن می‌توان تردیدها و اطمینان او، قبل‌وبعد از هر فیلم یا حتی بعضی طرح‌هایش را دید؛ مستند مکتوب قابل تأملی است برای بیشتر دانستن در مورد پشتکار و اراده‌ی او و جنون و اعتیادش به کاری که به آن عشق می‌ورزد. هرچند خودش می‌گوید اتفاقاً هرچه از او ندانند بهتر است. بهتر است کسی نداند که او هیچ‌وقت نتوانسته «کازابلانکا» را تاآخر تماشا کند.

 

پ.ن: گفت‌وگو با وودی الناریک لکسترجمه‌ی گلی امامیکتاب پنجره۱۳۹۲.

معصومیت پُرخطر

FullSizeRender-2

یادداشتِ «معصومیت پُرخطر» را می‌توانید در شماره‌ی امروز «کرگدن» بخوانید.

پ.ن: اگر متن یادداشت یا مطلبی را منتشر نمی‌کنم به دلیل احترام به قوانین آن مجله است. سپاس که می‌خوانید و به این‌جا سر می‌زنید.

ایستگاه داستان

پنج‌شنبه، سوم دی‌ماه، از ساعت ۱۷ تا ۱۹ مهمان جلسه‌ی «ایستگاه داستان» خواهم بود.

آدرس: شهرک اکباتانفاز ۲بین بلوک ۱۳ و ۱۵کافه کتاب اکباتان.

با یک‌دست تنیس چه‌طوری؟

12341340_1489565974707604_4344783742896767905_n

 

داستان کوتاهم؛ «با یک‌دست تنیس چه‌طوری؟»، در شماره‌ی چهل و یک مجله‌ی «کرگدن» منتشر شد.

یادداشت‌های زیرزمین

IMG_8410

۱-«باروت نیست که عاقبت تکلیف جنگ را معین می‌کند، تعیین‌کننده‌ی تکلیف جنگ کسانی هستند که آن را اختراع کردند.»

چی بهتر از دوباره‌خوانیِ «جنگ‌وصلح»، آن هم با اخبار این روزها. دوبارْ آن قسمت که «پرنس آندره» می‌رود تا خبر پیروزی را به پادشاهِ اتریش بدهد خواندم. آن شیرینی و شورِ پیروزی چه‌طور در برخورد با رجالِ وینْ مثل تابلویی اصالتش را از دست می‌دهد. وقتی با سَرِ پُرغرورْ تازه می‌فهمد خبری که آورده در برابر رویدادها و اشغالِ وین و نزدیک‌شدنِ «بوئونوپارته» به قلبِ پایختِ اتریش هیچ هم باعث افتخار نیست. داشتم فکر می‌کردم این دگرگونیِ «آندره بالکونسکی» یکی از جذاب‌ترین‌های چرخش حالت شخصیت جنگ‌جو است. مخصوصاً آن‌جاکه احساس می‌کند از جنگی که خودش خبر پیروزی‌اش را آورده بسیاربسیار دور شده. اما، اما دوباره با به‌یادآوردنِ صدای توپ‌ها، شلیکِ تفنگ‌ها و فرانسویانی که تیراندازی می‌کردند؛ لبخند می‌زند. شوری که از کودکی دیگر نشناخته دوباره در او رنگ می‌گیرد و با خودش می‌گوید: «بله، این‌ها همه اتفاق افتاده است

در دوباره‌خوانی‌هایی که مدتی است شروع کرده‌ام؛ بارها شده کتابی که زمانی خیلی دور، از خواندنش لذّت برده بودم را با نگاهی واقع‌بینانه‌ترْ کم‌ارزش‌تر از سابق ببینم. که لابد می‌گویید اصلاً عجیب نیست. اما «جنگ‌وصلح» حتی بیشتر، خیلی بیشتر از قبلْ در هرصفحه غافلگیر‌کننده است. شاید برای همین است که خواندنش دارد طولانی می‌شود.

۲-یکشنبه‌ای که گذشت، یعنی اوّل آذر؛ در مؤسسه‌ی بهاران، بخشی از یک داستان جدیدم را خواندم. خواندنش، خستگی‌اش را از من دور کرد؛ تا چه افتاده باشد و چه درنظر آمده باشد.

۳-«لاورنس» می‌گوید: «ویروس خیال، نزد مردم خیال‌باف به عمل می‌انجامدبعدها «مالرو» نتیجه گرفته که اگر غیر این است پس چه باید گفت درباره‌ی شعرهای پیشگویانه‌ی «پل ورلن»؟ «مالرو» می‌گوید نویسنده و شاعر با خیال خودش است که به سوی سرنوشتش می‌رود. بعد آخروعاقبتِ «پل ورلن» را مثال می‌زند با آن مصرع «روح من به سوی غرقاب‌های هول‌آور بادبان می‌کشدپشت سرش می‌رود سراغ «همینگوی» و روابط عاشقانه‌ی داستان‌هایش و خودکشی‌های داستان‌‌هایش و زندگی بیرونِ داستان‌هایش. آخر هم می‌رسد به آن سطرِ نیچه که؛ «این‌جا آغاز تراژدی استو این‌که چند ماه بعد از این نوشته، «نیچه»، «سالومه» را دیده و باقی قضایا. و این‌جوری دنبال یک رابطه‌سازی می‌گردد؛ یک‌جور ارتباط نویسنده با جهان بیرون که نزدیک به آن‌ شیوه‌ی تقدس در قدیس است که خودش می‌گوید برایش جالب است.

هنوز هم وقتی چنین روایاتی می‌خوانم از خودم می‌پرسم واقعاً می‌شود برای نویسنده شأن قدسی قائل شد؟ حالا گیریم این شأن قدسی هم نباشد. هر چه باشد یک‌جور منزلت است. و اصلاً با این‌جور رابطه‌سازی چه چیزی ثابت می‌شود مگر ذوقی در دل خود نویسنده؟

۴-یک نقل‌قول دیگر هم از «جنگ‌وصلح». یک‌جا «پرنس آندره» می‌آید تا خبر عقب‌نشینی را به «توشین» بدهد. «توشین»، سرخوش از غرورِ جنگ و غم‌زده از شکست، بی‌اذنِ مقامات دارد توپ می‌ریزد روی سر دشمن، جای آن‌که بساطش را جمع کند و با سربازانش به عقب فرار کند. راوی می‌گوید گلوله‌ها از بالای سَرِ «پرنس» می‌گذشتند که او آرام به خودش گفت: «حق ندارم بترسمآن‌وقت آهسته میان توپ‌ها از اسبش پیاده شد و فرمان عقب‌نشینی داد؛ ولی خود از محل آتش‌بار دور نشد. تصمیم گرفت همان‌جا بماند. و همراه «توشین» زیر آتش بی‌امان فرانسویان، میان اجساد کشته‌شدگان قدم گذاشت.

بماند که همچنان فکر می‌کنم شخصیت محبوب و جذابِ «جنگ‌وصلح»، «پرنس آندره» نیست. و کاش بعد از این خوانشِ دوباره، درباره‌ي دو شخصیت پیچیده‌اش بنویسم.

عکس: آیدا مرادی آهنی.

مسابقه‌ی شماره‌ی سیزده مجله‌ی «فیلمخانه»

11914011_990569004327730_691823614717890510_n

به نقل از صفحه‌ی فیسبوک مجله‌ی «فیلمخانه»:
هما‌نطور که اطلاع دارید شماره‌ٔ سیزدهم فصلنامه‌ٔ تخصصی سینمایی «فیلمخانه» منتشر شده است. در این شماره، برنده‌ٔ بخش روایت‌نویسی، با داوری آیدا مرادی آهنی و داور مهمان، آقای پیمان اسماعیلی اعلام شد: خانم شکیبا شریف‌پور، برنده‌ٔ جایزه‌ٔ اول (مبلغ سیصد هزار تومان).
و حالا از شما جهت شرکت در دوره‌ٔ جدید دعوت می‌کنیم. برای اطلاع از عکس‌ها و تصاویر مربوط به مسابقه‌ٔ این دوره، می‌توانید به بخش مسابقه‌ٔ شماره‌ٔ سیزدهم مجله‌ٔ «فیلمخانه» مراجعه کنید.
داوران مسابقهٔ شمارهٔ سیزدهم، آیدا مرادی آهنی و زهرا عبدی _ به عنوان داور مهمان _ خواهند بود. ضمناً دوستانی که از نحوه‌ٔ مسابقه اطلاع ندارند می‌توانند شرح مسابقه را در پی‌نوشت بخوانند.

پ.ن: «فیلمخانه»، در هر شماره، بخشی را به خلاقیت روایت‌نویسی اختصاص داده است. اساس کار، سه تصویر ظاهراً نامرتبط است که در روایت شما باید به هم مربوطشوند. اسم روایت را هرچه می‌پسندید بگذارید: طرحی برای فیلمنامه، خلاصه‌نویسی، روایت بصری و غیره. جز حجم نوشته، محدودیت دیگری در کار نیست. ترتیب عکس‌ها، نوع روایت، شخصیت‌ یا شخصیت‌ها، قصه، ژانر؛ همه و همه به انتخاب شما است. شرایط و جوایز هم به شرح زیر است.

شرایط:
۱. حجم نوشته حداکثر تا ۲۰۰ کلمه در محیط نرم‌افزار word قابل قبول است.
۲. مهلت شرکت تا اول مهرماه است.
۳.روایت‌های خود را به نشانی ایمیل مجله info@filmkhanehmag.com ارسال کنید.
۴. لطفاً در انتهای نوشته، نام و شماره‌ٔ تماس خود را ذکر کنید.

جوایز:
نفر اول: سیصد هزار تومان.
نفر دوم: دویست هزار تومان.
نفر سوم: اشتراک یکساله‌ٔ مجله‌ٔ «فیلمخانه».

 

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها