برچسب های پست ‘ادبیات’

بونسای- آلخاندرو زامبرا

Untitled

نخستین دروغی که خولیو به املیا گفت این بود که مارسل پروست را خوانده است. او به طور معمول درباره‌ی کتابی که خوانده بود دروغ نمی‌گفت، اما آن دومین شب، وقتی هر دو می‌دانستند چیزی را شروع کرده‌اند، و آگاه به این‌که در همه‌ی زمانی که قرار بود طول بکشد این مهم بود، آن شب، خولیو صداش را تغییر داد، با تلبیس به محرمیت، گفت بله، مارسل پروست را خوانده است، در هفده سالگی: همه‌ی مدت تابستان در کوئینترو. اما آن زمان کسی در تابستان به کوئینترو نمی‌رفت، حتا پدر و مادر خولیو که در ساحل اِل دورازنو با یک‌دیگر آشنا شده بودند، به کوئینترو نمی‌رفتند. ساحل بسیار زیبایی که حالا لمپن‌ها اشغال کرده بودند. جایی که خولیو در هفده سالگی، خودش را خانه‌نشین کرده بود در خانه‌ی پدربزرگ تا در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته را بخواند. این دروغ بود، بی‌گمان: آن تابستان به کوئینترو رفته بود، و کتاب زیاد خوانده بود، اما تنها از جک کروآک، هاینریش بُل، ولادیمیر ناباکوف، ترومن کاپوت و انریکه لین؛ نه مارسل پروست.

همان‌ شب املیا برای نخستین بار به خولیو دروغ گفت، همین دروغ که او نیز مارسل پروست را خوانده.

پ.ن: بونسایآلخاندرو زامبراترجمه‌ی کوشیار پارسیانتشارات Anagrama-بارسلون۲۰۰۶.

عکس: تانیا تیخونوا.

چرا خوشبختی تا این حد دردناک است؟*

 

Untitled

«عملیات پامچال» خیلی از خطوط داستانی دیگر کارهای این زوج معمایی‌نویس را دارد؛ تصویرها و لحظه‌های «زنی که دیگر نبود»، «سرگیجه» و «آخرخط» در اکثر موقعیت‌های «عملیت پامچال» مرور می‌شوند. دوباره مثلثی عاطفی و دوباره جنایت. اما جنایتی که فقط قتل نیست. یک نفر مرده و حالا بعد مرگش قرار است بارها و بارها یادش بمیرد. یک نفر که بودنش تعریف کردنِ خوشبختی را دچار مشکل می‌کرده و حالا در «عملیات پامچال» این نقش به «ژرسن» رسیده. روزنامه‌نگارِ راستِ افراطی که مدت‌ها است دیگر کمتر کسی جدی‌‌اش می‌گیرد. روزنامه‌نگاری که می‌خواسته رُمان‌نویس شود. اما «ژرسن» ذاتاً روزنامه‌نگار است. غلوکردن خصوصیت حرفه‌ای او است و همیشه به نظر خودش در موقعیت‌های مختلف به صحرایی از سنگ چنگ می‌زند، به خروش می‌آید و ناسزا می‌گوید تا احساس قدرت کند. تا چند روز پس از چاپ مقاله‌ها، خود را خوشبخت احساس کند و یادش برود زنش فلورانس»- مدام به او می‌گوید: «تو غلو می‌کنی.» مثل آن‌که واقعاً زندگی مصنوعی‌شان خیلی وقت است که منتظر همان چند کمونیست خیالاتی بود تا با رویاهای خام و دست خالی؛ با سری پُر از آرزوهای دور و دراز بیایند و ویلای «ژرسن» را بفرستند روی هوا. «ژرسن» اما مدت‌ها است که از خیلی مدارهای زندگی پرت شده بیرون. نه زندگی خانوادگی آرامی دارد نه وجهه‌ی خوبی در اجتماع. فقط روزنامه مانده و یک مشت دشمن کوچک که «ژرسن» مجبور است توی خانه راه برود و بهشان فحش بدهد. همین‌ها «فلورانس» را کلافه کرده. شعارهای تکراری و توخالی حوصله‌ی «فلورانس» را سر برده که خانه را بدون «ژرسن» غرق آرامش می‌بیند. این‌قدر که یک چمدان بردارد و برود دنبال معشوق سابق‌اش، «رنه»:

«فلورانس تنها بود. حتی یک ماهی قرمز در ظرف بلوری نداشت که تنهاییش را با او، با چشمان درشت طلایی‌اش، تقسیم کند. با این حال تصمیمش را گرفته بود…»

اما آن چپ‌های بی‌دست‌وپا که بمب دست‌سازشان، ویلا و مأمورشان را با هم منفجر کردهحالا باید خود «ژرسن» را هدف بگیرند. موقعیت همه‌ی شخصیت‌های داستان مثل همان جاده‌‌های پرترافیک و بسته‌‌ای است که در آن گیر افتاده‌اند. حتی جنازه‌ی «ژرسن» که از صندوق عقب ماشینی به ماشین دیگر منتقل می‌شود. اما جنازه‌اش، وقت رفتن، وقت جدا شدن از آن صندوق عقب انگار چیزهایی را جا می‌گذارد. کمی از مرگ را برای «رنه» و کمی از بدبختی را برای «فلورانس».

*از متن کتاب.

عملیات پامچالپیر بوآلو/توماس نارسژاکترجمه‌ی ناصر جاویدیانتشارات کتاب فاختهچاپ اول، شهریور ۱۳۶۳.

مرگ کثیف

IMG_6540

کلود: «برای این‌که دیگر طاقت ندارم. برای این‌که شاید آسان‌تر بشود تحمل کرد. ولی روزها و هفته‌ها، و هفته‌ها و ماه‌ها، نشستنو به فروریختن باران در لندن، پاریس، ونیز، چشم دوختن. انتظار نشانه‌ای از زنده بودن تو و زندگی کردن تو را کشیدن

ژان: «ولی من زنده بودم

کلود: «من، من مرده بودم…»

 

مرگ کثیفپییر ژان رمیمرتضی کلانتریانانتشارات آگاه.

دو ضرب در دو مساوی بی‌نهایت*

IMG_6428

داستان‌های «نبات سیاه» حاصل طنزی جاافتاده‌اند. و این جاافتادگی تنها به معنای میزان نفوذ یک ترفند نیست. حتی بیشتر از آن‌که بحث عمق طنز باشد بحث سنِّ رفته بر قلم است. واضح‌تر این‌که اصطلاحات، طعنه‌ها و حتی نحوه‌ی بیان‌ آن‌ها از گذر سال‌‌ها بر نویسنده‌شان می‌گویند. طوری که اگر داستانی از مجموعه‌ی «دوازدهمی» یا «نبات سیاه» را بدون نام نویسنده برای‌تان بخوانند می‌توانید حدس بزنید قلم داستان متعلق به چه نسلی است. جمله‌ها، اصطلاحات تهرانی قدیمی، لحن راوی و کاراکترها جز این نمی‌گویند. گاهی طنز روایت‌ها، یادآور طنز داستان‌های «صادقی» است. گاهی اصطلاحات به‌کاررفته یاد «فصیح» می‌اندازدمان. «دوازدهمی» اما چند داستان دارد که در آن‌ها خبری از طنز نیست. داستان‌ها همان فضای ابزورد داستان‌های «نبات سیاه»را دارند ولی استحکام آن‌ها را نه. روایت‌ها گاهی تیتروار جلو می‌روند. با این حال در هر دو مجموعه‌داستان، گاه جمله‌ها با یک‌جور بی‌قیدی اگر نگوییم رها می‌شوندبیان شده‌اند.  این ویژگی که قضاوتش کار این مطلب چندخطی نیست در آثار تألیفی نویسنده‌های کهنه‌کار بسیار به چشم می‌خورد. شاید این بی‌قیدی را اعتماد‌به‌نفسِ حاصل سال‌ها کار، به نویسنده می‌دهد. در هر صورت هر دو کتاب به نظرم خواندنی است اگر دست‌تان رسید که تهیه‌‌شان کنید.

 

 

اما کجا؟ هنوز تا دستِ نادیده راه داریم. مِلنی سیگار تعارف کرد. با این‌که مدتی‌ست جلال، باز هم سیگار را گذاشته است کنار، پذیرفت. البته به ملنی گفت که سیگار را گذاشته است کنار. معنایش این بود که آتش هم باید بدهد. ملنی دستش را پیش آورد و برایش فندک زد. دست زلال ظریفی داشت. بوی‌فرندش هم که با او بدقولی کرده بود. او هم که نمی‌خواست تنها باشد. خانه‌اش هم که همین پشت بود. اسباب صورتش هم که دلنشین بود. جلال پرسید:

خیلی تأتر می‌بینی؟

 

 

پ.ن: دوازدهمیبهمن فُرسیدفتر خاکچاپ اول، لندن ۱۳۷۰.

نبات سیاهبهمن فُرسیدفتر خاکچاپ اول، لندن ۱۳۷۱.

 

*عنوان: نام نمایش‌نامه‌ای از بهمن فُرسی.  

‫رمانی که مرزها را می‌شکند‬- مطلب «ضحی کاظمی» درباره‌ی «گُلف روی باروت»

مطلب زیر را می‌توانید در سایت روزنامه‌ی فرهیختگان نیز بخوانید.

رمان «گلف روی باروت» دومین اثر داستانی آیدا مرادی‌آهنی است که از همان ابتدای انتشار با واکنش‌های افراطی زیادی روبه‌رو شد. عده‌ای کتاب را از همان زمان م‬حکوم کردند و عده‌ای هم به دفاع از آن برخاستند. این رمان، از اولین کتاب‌های بخش داستان ایرانی بود که نشر نگاه بعد از مدت‌ها دوباره آن را بازگشایی کرد. مرادی‌آهنی مجموعه داستان اول خود «پونز روی دم گربه» را با نشر چشمه به بازار آورد و رمانش را به نشر دیگری سپرد.

هرچند همین تغییر ناشر برای نویسنده‌ای که کار اولش موفق بوده، بحث‌برانگیز است، اما تفاوت‌های عمده دیگری باعث شد این کتاب واکنش‌های متعدد و متفاوتی را برانگیزد. نخستین تفاوتی که بین کتاب مرادی‌آهنی با دیگر رمان‌های سال‌های اخیر وجود دارد، حجم رمان است. رمان مرادی 543 صفحه‌ای است.

رمانی که می‌شود گفت حجمی تقریبا دوبرابر حجم رمان‌ها و داستان‌های ادبی ایرانی سال‌های اخیر دارد. این به خودی خود صرفا یک تفاوت است و ارزش‌ خاصی روی کتاب نمی‌گذارد.

مساله اینجاست که خواننده و منتقد ادبی این سال‌‌‌ها عادت به خواندن کتابی با این حجم ندارد و به غلط کتاب را با انگ عامه‌پسند بودن پس زده و حتی از خوانش آن سر باز می‌زند.

مرادی نه‌تنها مرز حجم داستان ادبی ایرانی را در هم می‌شکند، بلکه مرز بین ادبیات عامه‌پسند و جدی را هم در هم می‌کوبد. این رمان همه طیف‌های مخاطب را از داستان ادبی گرفته تا داستان تجاری مورد خطاب قرار می‌دهد و برای هر یک لذت خوانش مخصوصی ایجاد می‌کند. همین امر باز باعث سردرگمی برخی منتقدان ادبی شده که ترجیح می‌دهند به سرعت هر کتابی را در دسته‌ای جای دهند و نمی‌دانند تکلیف‌شان با این کتاب چیست. این معضل زمانی حادتر می‌شود که موضوع داستان و ژانری که کتاب در آن قرار می‌گیرد هم، از عرف داستان‌نویسی سال‌های اخیر ما پیروی نمی‌کند. داستان برخلاف اکثریت غالب داستان‌های نوشته شده ایرانی، شخصیت‌محور نیست و پلات‌محور است. ژانر کتاب معماییجنایی است و خواننده ما تنها به فرم خاصی از داستان‌نویسی، عادت دارد که معمولا در نویسندگان زن، به زنانه‌نویسی و آشپزخانه‌نگاری محدود می‌شود، و در نویسندگان مرد، اغلب داستان راوی فرهیخته تنهاست و موضوعات مرگ و عشق و خیانت وکه دستمایه تکراری ادبیات امروز ما هستند. اما مرادی باز اینجا هم توقعات خواننده را در هم می‌شکند. داستانی پلات‌محور، پر‌کشش، پر‌حادثه و پر‌هیجان خلق می‌کند که از المان‌های مضمونی و موضوعی اکثر داستان‌های ایرانی فاصله می‌گیرد. نگاه مرادی‌آهنی به زن و مرد فراجنسیتی است و این کتاب از معدود داستان‌های ایرانی است که توانسته است از جهان‌بینی مرد‌محور گذر کند. مرادی‌آهنی داستان خود را در بازه زمانی گسترده‌ای تعریف می‌کند.

اغلب نویسندگان ادبی ما معمولا زمان حال داستان‌شان را به بازه‌ای کوتاه‌ محدود می‌کنند و مدام به گذشته باز می‌گردند تا با نوستالژی آن، خواننده را تحت‌تاثیر قرار دهند. اما «گلف روی باروت» به واسطه پلات‌محور بودن، بیشتر در زمان حال می‌گذرد و بازگشت‌های کم‌حجمش به گذشته از فضای سانتیمانتال نوستالژیک به دور است.

«گلف روی باروت» مرزبندی جدیدی را که این اواخر خیلی در دسته‌بندی‌ها و طبقه‌بندی آثار ادبی مرسوم شده است، در هم می‌شکند؛ مرزبندی داستان شهری و روستایی. این کتاب به‌طور مشخص، ورای این دیدگاه قرار می‌گیرد چراکه نگاهش به زندگی و انسان‌ها و روابط‌شان به اقلیم یا نوع زندگی صرفا روستایی و شهری محدود نیست و نگاهی جهانی‌ به روابط انسان‌ها و زندگی‌شان دارد. این داستان حتی مرز کشورمان را می‌شکند.

کمتر پیش آمده نویسنده، داستانش را در شهرها و کشورهای مختلف جهان به تصویر بکشد. اما قسمتی از داستان «خانم سام»، راوی و شخصیت اصلی داستان در کشتی تفریحی می‌گذرد که او را به کشورهای مختلفی مانند ایتالیا، لبنان ومی‌کشاند. «گلف روی باروت» رمانی است که با دیگر آثار داستانی هم‌نسلان خود و نسل‌های پیشین داستان‌نویسی ایران، فاصله زیادی دارد. در هم شکستن مرزهای توقعات ما از رمان ایرانی و ارائه کاری موفق و متفاوت، نشان‌دهنده حرکتی رو به جلو است که شاید بتواند داستان ایرانی را از خواب خوش و تکراری‌ای که در آن فرو رفته، بیرون بیاورد.

 

 

دعوت به مراسم گردن‌زدنی- باشگاه کتاب گالری ایگرگ

 10429838_10152336829257819_1376492948131047282_n

هر دوهفته، یک‌شنبه‌‌ها ساعت ۷ عصر در باشگاه کتاب‬ «گالری ایگرگ»:

دوره‌ی نخست: «دعوت به مراسم گردن‌زنی‬»

 

زیاد اتفاق افتاده که کتابی را خوانده‌ایم و با خود گفته‌ایم می‌شد در جایی از داستان اتفاق دیگری بیفتد؛ تا داستان دیگری نوشته شود. اما چه کم بوده تعداد اوقا‬تی که درباره‌‌ی آن «داستان دیگر» حرف زده ایم. کمتر کسی جرأت می‌کند بگوید: «اگر آناکارنینا سرگئی را می‌دزدید، آن‌وقت…» طبیعی‌ست به شما خواهند گفت: «آن دیگر داستان «تولستوی» نیست؛ داستان تو استو نکته همین‌جاست. داستان‌های ما کجا می‌روند؟ چه بلایی سر داستان‌هایی می‌آید که هنگام خواندن یک کتاب در ذهن‌مان می‌نویسیم؟ کِی می‌شود درباره‌‌‌شان حرف زد؟ «باشگاه کتاب ایگرگ» فقط به نظرات شما در مورد کتابی که خوانده‌اید محدود نمی‌شود. در این باشگاه، راجع به رُمان‌ها حرف خواهیم زد. «باشگاه کتاب ایگرگ» در جلسات خود -هر جلسه- با یک رُمان سعی می‌کند همان جایی باشد برای بررسی «چه می‌شد»ها. به این صورت که هر بار، عنوان رُمان و سؤال جلسه‌ی بعد مطرح می‌شود: «چه می‌شد اگر و فقط اگر یک پیچ از رمان ”…” جابه جا نمی‌شد یا می‌شد؟»

 

هر دو هفته، یک‌شنبه‌ها، ساعت ۷بعداز ظهر | مهلت ثبت نام: پنجشنبه ۵ تیرماه | شروع دوره: یک‌شنبه ۸ تیرماه.

 

جلسه‌ی اول: “شب پیشگویی”پُل آسترترجمه‌ی خجسته کیهاننشر اُفُق.

جلسه‌ی دوم: “دعوت به مراسم گردن‌زنی”ولادیمیر ناباکُفترجمه‌ی احمد خزاعینشر قطره.

جلسه‌ی سوم: “مفید در برابر باد شمالی”دانیل گلاتائورترجمه‌ی شهلا پیامانتشارات ققنوس.

جلسه‌ی چهارم:“موسم هجرت به شمال”طیب صالحترجمه‌ی رضا عامرینشر چشمه.

جلسه‌ی پنجم: “پایان یک مأموریت”هاینریش بُلترجمه‌ی ناتالی چوبینهنشر پیام امروز، سپیده سحر.

جلسه‌ی ششم: “شیدایی لُول.و.اشتاین”مارگریت دوراسترجمه‌ی قاسم روبینانتشارات نیلوفر.

جلسه‌ی هفتم: “چشم‌زخم”پیر بوآلو، توماس نارسژاکترجمه‌ی عباس آگاهیانتشارات جهان کتاب.

جلسه‌ی هشتم: “آمستردام”یان مک یوننترجمه‌ی میلاد ذکریانشر افق.

جلسه‌ی نهم: “بازی در سپیده‌دم و رؤیا”آرتور شنیتسلرترجمه‌ی علی‌اصغر حدادانتشارات نیلوفر.

جلسه‌ی دهم: “چاقوی شکاری”هاروکی موراکامیترجمه‌ی مهدی غبرایینیکونشر.

 

برای دریافت اطلاعات تکمیلی به آدرس‌‌Igregbookclub@gmail.com

( سابجکت: ثبت‌نام ) ای‌میل بزنید.

 

دَه فرمان آیدا- نقد «شیوا پورنگ» درباره‌ی «گُلف روی باروت»

ممنون از خانم «شیوا پورنگ» عزیز. مطلب زیر را می‌توانید در وبلاگ ایشان نیز بخوانید.

گلف، ورزش آدم‌های پولدارجامعه است، فرقی نمی‌کند کجای دنیا زندگی کنی. اگر صحبت از گلف شود به طور قطع، یک زمین ِسبزِچمن و چند چوب ِگلف و کیف ِمحتوای چوب‎ها و آدم‌هایی چاق یا خوش‌تیپ با لباس‌هایی با معروف‌ترین برندها در ذهنت ردیف می‌شود. آدم‎هایی که حداقل اگر از نزدیک آن‌ها را ندیده باشی می‌دانی هستند و در موازات طبقه‌ی متوسط و فقیرزندگی می‎‌کنند. باز هم می‌گویم فرقی نمی‌کند که کجای دنیا زندگی کنی

از این روست که وقتی رمان گلف روی باروت آیدا مرادی آهنی را می‌خوانی، توقع‌ات از سطح یک داستان فارسی ایرانی بالاتر می‌رود، انتخاب سوژه، بازی زبانی، نام‌های نواحی جغرافیایی، شهرها وخیابان‌هایی فراتر از ایران که برای بیش‌ترخوانندگان آشنا نیست نشان می‌دهد که نویسنده از روی دانایی برای تعریف یک قصه‌ی پرکشش و معما گونه برنامه‌ریزی کرده است.

ازهمان صفحه‌ی دوم اسامی نامتجانس نظرت را جلب می‌کند. نبی نواح‌پور؟ حامی نواح‌پور؟ سام؟ چه‌قدر این اسم‌ها آشناست؟ چه‌قدر این اسم‌ها شبیه به حام وسام نوح ِ پیامبر است؟ جلوتر هم می‌رویراوی مسافر کشتی‌ستهمسفر با مردی به نام نبی نواح‌پوراین اسم‌ها مدام خواننده را به یاد نوح و کشتی و طوفان خداوند می‌اندازد. به مامان واله (وائله همسر نوح) که می‌رسی شک نمی‌کنی که نویسنده داستانش را با نگاهی به متون ِکهن پی‌ریزی کرده و از هیچ کوششی برای این ارتباط بینامتنی و البته پنهان فروگذار نکرده است.

زبانی که نویسنده برای بیان قصه از سوی راوی برگزیده سه گانه ‌استگاه راوی اول شخص است گاه خود را تو خطاب می‌کند و گاه این دوگانگی یک جمع می‌شودانگار که نویسنده بخواهد به تو بگوید با یک شخصیت ساده روبه رو نیستی و پیچیدگی شخصیت منِ راوی و شلوغی ذهنش با جابجایی مکرر این سه شخصیت (من، تو و ما ) نمایانده می‌شود، راوی مدرن است، از همان جامعه‌ای آمده که به موازات جامعه‌ی متوسط و فقیرزندگی می‌کنند. راوی برای فراموش کردن به سفر تفریحی آبی می‌رود، راوی برای هدیه عتیقه‌ می‌خرد، راوی نشان می‌دهد که این میل به جمع‌آوری عتیقه در بین افراد درجه یک جامعه مسری‌ست یعنی به خواننده می‌فهماند خانم سام آن‌قدر داراست که به فکر خرید عتیقه‌ استو داستان طوری سِیر می‌کند که راوی را به درجه‌ای می‌رساند که خواننده دست و پا زدنش برای درجه یک بودن را ببیند میل به کمال‌گرایی در انسان نهادینه است و بسته به طبقه‌ی اجتماعی، سیاسی و فردی شخصیتی انسان متفاوت. میل به درجه یک بودن وقتی در او اوج می‌گیرد که با حامی نواح‌پور آشنا می‌شود، سلسله مراتب داستانی این رمان، آغاز، ماجراها و اوج و فرود و رسیدن به نقطه‌ی سکون در این رمان نسبی‌ست. نویسنده نه خیلی ماجراها را مبهم نوشته و نه خیلی رو و دم ِدستی، و چون در چینش بخش‌ها از طرح ِمعما خودداری نکرده و با طرح ِسوال‌های متعدد و عقب و جلو رفتن‌های مکرر در زمان تعلیق ایجاد کرده خواندن داستانش برای خواننده لذت‌بخش و جذاب است.

از دیگر برتری‌های داستان آیدا جدید بودن سوژه‌ی داستان است. اما این به این معنی نیست که سوژه‌های محدود بشری در این روایت نگنجیده است. در این رمان ما با تنهایی راوی، با دو به شک بودنش در خصوص شناخت خود و توانایی‌هایش، وسوسه‌هایش، تلاش برای اثبات جایگاهش به باباجی و مامان واله‌اش روبه رو هستیم. راوی عشق دارد و ندارد. راوی از همسرش دور است. برخوردش با مسائل عاطفی و عشقی خونسردانه و شیک است اما هیچ کجا ادعا نمی‌کند که تحت تاثیر توجه دیگران به خودش نیست. در همین راستا یکی از برجسته‌ترین بخش‌های داستان انتهای بخش هشت و گذر راوی از آتش به سلامت است. خروج از تاکستان، و بی‌اعتنایی به وسوسه‌ی دچار شدن به عشق ِحامی

” …درختچه‌های انگور مثل شعله‌های آتشی هستند که از میان‌شان رد می‌شوم. آخرین قدم را برمی‌دارم و پایم را ازدالان می‌گذارم بیرون. شاید معجزه‌ همین باشد مثل ابراهیم…”

ناگفته نماند بازی کلمه‌ای و مفهومی نویسنده با آیات قرآن در این بخش بسیارخوب در داستان نشسته است.

مکان‌ها، اشیا و آن‌چه به عنوان اجزای تشکیل‌دهنده‌ی رمان مطرح شده‌اند برند هستند، راوی حتی زمان برگشتش به عقب و روایت خاطره‌های گذشته‌اش با اشاره به برند کفش یا لباسی‌ست که در دوره‌ی خاصی مد بوده است

“…تب مدل جدید دکتر مارتینز همه جا را برداشته بود و هر کس یکی از آن کفش‌های ساق‌دار با دوردوزی زرد پایش بود، بقیه حساب کار می‎آمد دست‎شان. برای همین هم چند ثانیه آن‌طور زل زده بودیم به کفش‌های همدیگر. مثل این‎که همه می‎خواستیم به هم زمان بدهیم تا زیر نورِ آتش، خوب لژ ماتِ کفش‌ها را ببینیم و مطمئن شویم اصل‌اند…”

آیدا مرادی آهنی در رمانش به نوعی روایت‌کننده‌ی جنگ بین قدرت‌هاست. مهره‌های بزرگ و مهره‌های کوچک، شاید خانم سام در شروع بازی‎ قدرتش با حامی هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که یکی از قربانی‌ها باشد.

“…بعضی‌ وقت‌ها، استراتژی‌های خوب، بیشتر از یه قربانی می‌خواد.”

چه مسئله‌ای باعث شده بود سام بیش از حد جلو برود؟ عشق؟ عشق به قدرت؟ رقابت با زن قدرتمند دیگری که یک گوشه‌ی دیگر بازی‌های حامی بود؟

“- خوب نیست بازی‌ت خانم سام، بازی‌ت خوب نیست.

انگار آدم از یک کارت یا یک مهره توقع داشته باشد خودش بازی کند. می‌گویم چه‌طور از یک نفر که می‌گذاری‌اش توی موقعیتی که بازی بخورد انتظار داری بازی کند؟

برای این‌که می‌تونه بازی نخوره. به همین راحتیمی‌بینی؟ تو آدم این کارا نیستی.

می‌گوید تو وارد این بازی شدی، اما با قواعد خودت نه قواعد بازی تا این جایش خوب است اما تو از آن آدم‌هایی هستی که فکر می‌کنند هر کسی با هر روشی که تو بلد نباشی بازی کند اسمش می‌شود جِرزنی.

– تو بازی هر کی با قواعد خودش بازی می‌کنه چرا فکر می‌کنی همه باید اون قواعدی رو رعایت کنن که تو دل توئه؟

مگر خودش همین کار را نمی‌کند؟ می‌گویم: آدم حرفه‌ای این‌جوری بازی می‌کنه.

می‌خندد.

تو دیگه کی هستی! مثل این‌که هوا برت داشته! آره؟

دیگر آن رئیس‌جمهور کشور اشغال‌شده‌ای هستم که دشمن و مردمش دستش را خوانده‌اند و حتا خودش هم می‌داند حرف‌هایش یک مشت بلوف بیشتر نیست. می‌گویدتو یک سری موقعیت داشتی که به درد من می‌خورد، الان هم دیگه نداری‌شون. ازاین‌که نمی‌خوای نتیجه‌گیری کنی حرفه‌ای هستی؟

می‌گوید آره آدم حرفه‌ای همه را مجبور می‌کند با قواعد او بازی کنند، اما به شرط آن که بتواند….”

نویسنده با تاکیدش بر نقش نبی نواح‌پور و سیره‌اش در نجات آدم‌ها و فلسفه‌ی نجات خاص او، در لحظه‌ای که باید بازی گلف روی باروت را تمام کند خم می‌شود و کیف گلف را برمی‌دارد. شاید هم آیدا می‌خواهد بازی جدیدی را آغاز کند.

متون کهن مملو است از عناصری که می‌تواند جان‌مایه‌ی داستان‌هایی بلند و کوتاه از این قبیل باشد. مگر چه‌قدر فرق هست بین آدم‌هایی که زمان نوح زندگی می‌کردند و حالا زندگی می‌کنند؟ چند هابیل هستند که توانستند به صلح با قابیل برسند؟ آیا اگر ما گلف بازی نکرده‌ایم یا بچه‌ی یک کارخانه‌دار یا یک قدرت بزرگ نیستیم گلف، کارخانه و جنگِ قدرت‌ها وجود ندارد؟ انتخاب سوژه‌ای ساده با فلسفه‌ی نجات، به جان خریدن ِ خطر ِنامگذاری واضح برای بیان و انتقال اندیشه در این رُمان، ارتباط دادنش با اجتماعی که حالا هست و خیلی‌ها جرات و یا قدرت نوشتن از مصائبش را ندارند یا قدرت می‌خواهد یا جسارت. خیلی شنیدم که گفته شد خواندن این رمان پانصد و چهل و سه صفحه‌ای سخت بوده و حوصله می‌خواسته به خصوص با زبان سه‌گانه‌اش برای روایتبیشتر نقدها، تعریف‌ها و حمله‌هایی که به بهانه‌ی کتاب به نویسنده و استادش شد را هم خواندم، بدون توجه به همه‌ی آن‌ها این نظر شخصی من است که مگر وقتی موسی لوح سنگین ده فرمانش را به دوش می‌کشید نگران بود که قومش سر در بیاورند از کلامی که خدا منعقد کرده بود؟

کتاب گلف روی باروت ده بخش دارد. نه می‌خواهم بگویم حتما این ده بخش، ده فرمان ِآیدا و شبیه به ده فرمان موسی‌ست. نه می‌خواهم به هیچ‌وجه آیدا مرادی آهنی را به پیامبر در نوشتن تشبیه کنم. نه او را می‌شناسم. نه او را دیده‌ام و نه هیچ ارتباط ِدوستی و کاری با او دارم. یک خواننده‌ی معمولی هستم در یک شهرستان کوچک که کتاب‌ می‌خواند و داستان می‌نویسد و گاه هم اگر زمان و وزارت عزیز ارشاد مجال بدهد داستان‌هایش را بدل به کتاب می‌کند. اما از کتاب آیدا نمی‌توان به سادگی گذشت زیرا این کتاب ارزش خوانده شدن  را دارد.

این کتاب در بهار نودودو توسط نشر ِنگاه منتشر شده است.

صور می‌دمند*

 «گلف روی باروت»: این روزها کمتر در کتاب‌فروشی‌ها می‌بینیدش. «نگاه» مثل همیشه خبر خوش داد. چیزی به اتمام چاپ اول نمانده. راستش با قیمت پشت جلد؛ این فقط می‌تواند گویای لطف خوانندگانش باشد که در این اوضاع کتاب شاید می‌توانستند سه‌مجموعه‌داستان یا دو رمان دیگر بخرند. قدر این اعتماد را می‌دانم. چاپ دوم، سهم نمایشگاه کتاب نود و سه است و این را مدیون خیلی‌ها هستم که در ادامه هم درباره‌ی بعضی‌هاشان خواهم نوشت. ممنون از نشر «نگاه».

چند ماهی‌ است که وب‌گردی فقط شده خواندن این وبلاگ و این یکی. یکی‌شان حدیث نفس است و یکی بدجور یاد کسی را در قاره‌ای دیگر زنده می‌کند. به خاطر همین هم اتفاق جالبی حین خواندن‌شان افتاده. برای من انگار دو روایت موازی از کاراکترهای یک رُمان هستند.

با «ح» حرف از نوشتن شد. به او درباره‌ی دو طرحی گفتم که کنارشان گذاشتم. گفتم اگر قرار به نوشتن بود باید از ابتدای اسفند شروع می‌کردم. و خیلی صادقانه بگویم کم هم وسوسه نشدم. حتما «موبی دیک» هم «اهاب» ماهیگیر را همین‌جوری ها وسوسه کرد. طرح، نویسنده را راحت به دام می‌اندازد. اما یک چیزهایی است که بهم می‌گوید باید باهوش‌تر عمل کرد با وسواس یا رقیق‌ترشبا احتیاط بیشتر. چرا؟ در جلسه‌ی «داستان‌خوانی کرج» خانم مُسنی آمده بود که می‌گفت دخترش دانشجوی اصفهان است و چون نمی‌توانسته در این جلسه باشد از مادرش خواسته جای او شرکت کند. آقای هفتاد ساله‌ای آمده بود که می‌گفت می‌خواهد فقط داستان بشنود. در جلسه‌ی «خانه‌ی دکتر عظیمی» خانمی تابلویی را با خط خودش خوشنویسی کرده بود و برایم هدیه آورد. با یک وکیل کشتی‌رانی آشنا شدم و ممنون از محبت‌‌ها و عیدی خوبش. همین دیروز یکی از طریق فیس‌بوک آدرس گرفت تا سوغاتی «رُم» را به یاد کتاب که در سفر خوانده بفرستد. و خیلی‌های دیگر که اگر از محبت‌شان این‌جا نگفتم بر من ببخشند. این‌ها را ننوشتم بگویم چه‌قدر هدیه گرفتم. که البته ذوق هم دارد. نوشتم تا بگویم با این تیراژ پایین، قدر خوانندگان‌ را بدانیم. همین‌ها باعث می‌شود به آن احتیاط میدان بیشتری بدهم. و فرقی قائل شوم بین خودم و یک تولیدی لباس بچگانه در دل یک روستای چینی. ممنون از دوستانی که در دنیای مجازی باعث معرفی بیشتر کتاب شدند. از «سام» و هرچه مربوط به او بود خیلی وقت است عبور کرده‌ام اما از محبت‌ دوستان؟ هرگز.

نقد و منتقد: قبول که اوضاع نقدمان اصلاً خوب نیست. قبول که منتقد ما فرق بین ادبیات پلیسی و معمایی و خیلی از ژانرها و ساب‌ژانرها را نمی‌داند. و حتی یک روز هم وقت نمی‌گذارد برود بنشیند روی یکی از صندلی‌های کتابخانه‌ی ملی و ببیند که ژانر و ساب‌ژانر در ایران چه پیشینه‌ای داشته‌اند تا مدام در نوشته‌هایش تکرار نکند که قبل از این، نمونه‌ی این‌چنینی نداشته‌ایم. هرچند که این جمله می‌تواند تعریفی برای کتاب من و یا هر کتاب دیگری باشد اما غلط است. منتها وقتی این اشتباه را به او یادآوری می‌کنی یاد یکی از چهل ستون‌اش در روزنامه‌‌‌ها می‌افتد. اما عجیب نویسنده‌هایی هستند که در مقابل مطالب همین دسته از به اصطلاح منتقدها واکنش نشان می‌دهند. و چه بد که ارزش کلمه را کسی در مقام نویسنده نشناسد. به نظرم شأن نویسنده‌ی امروز خیلی بیشتر از هم‌کلام شدن با نویسنده‌ی شکست خورده‌ی دیروز است که مثل سرهنگ‌های ارتش شاهنشاهی جایزه‌ی سال‌ها قبلش را فقط کم مانده به مهمانی‌ها ببرد

 در نظرسنجی فیلم ماه‌نامه‌ی «تجربه» در بخش ایرانی تنها یک انتخاب داشتم و آن هم «گذشته» آقای «اصغر فرهادی» بود. در بخشخارجی اما «فرانسیس‌ ها» و «قصه‌های ما» را انتخاب کردم.

«هِرمس»: می‌تواند صفت یک عمر باشد و یک زندگیدر یکی از بندهای این پست درباره‌اش نوشته بودم.

«جایزه‌ی هوشنگ گلشیری»: در این روزهای آخر سال و فضای بی‌رمقِ دنیای ادبیات تنها اتفاقِ قابل توجه بود. چرا که در بخش «رمان» البته با توجه به کتاب‌های موجودنسبت به سال‌های پیش انتخاب‌ها حرفه‌ای‌تر بودند.

همه‌ی زمستان به ورزش گذشت. بیشتر از هر وقت دیگری خودم را سپردم به باشگاه، به دیزین به برف‌های کوبیده و نکوبیده . و بیشتر از هروقت دیگری از این همه تمرین راضی‌ام.

مقاله‌‌ی «ژیژک» درباره‌ی «پاتریشیا های‌اسمیت» را چند بار خوانده باشم خوب است؟ حتماً که قلم «ژیژک» علت چهارم پنج بود. هیچ‌وقت نمی‌توانم تأثیر کارهای «پاتریشیا های‌اسمیت» را فراموش کنم. نبوغی که همیشه در کارهایش قابل تأمل است. و هردفعه در داستان‌هایش حال «شرلوک هولمز» را دارم که در باتلاق مه‌آلود «باسکرویل» سرگردان است. و «ریپلی‌» به نظرم می‌تواند یکی از هولناک‌ترین شخصیت‌های رمان‌های دنیا باشد.

این آخرین پست سال نود و دو بود که وقتی می‌خوانید احتملاً خیلی دورم. همیشه مهیج‌ترین بخش زندگی تجربه است. خیلی «ریپلی»طور. حتی به قیمت به هم‌خوردن برنامه‌ی شکار در مرداب انزلی.

عیدتان مبارک.

*عنوان: شروع شعرِ «دعا برای آرامش» از «بیژن الهی»: «صور می‌دمند. بهار رسیده‌ست

۳۰ روز با نجف دریابندری

 

Unknown

گفتم: نظرتان درباره‌ی «موج و مرجان و خارا» چیست؟

گفت: «موج و مرجان و خارا» هم فیلم خیلی خوبی بود. یک فیلم مستند است که خود من هم در ساخت آن کمی دخالت داشتم. در واقع آن موقع که داشتند این فیلم را می‌ساختند، من در استودیو گلستان کار می‌کردم و با کارگردان این فیلم، یکی دو سفر به جنوب رفتم. تهیه‌کننده‌ی این فیلم ابراهیم گلستان بود و کارگردان آن یک شخص فرنگی به اسم آلن پندری

گفتم : مسئله‌ی خاصی پیش آمد که دیگر گلستان را ندیدید؟

گفت: بله، موضوع این بود که من با دختری به آن‌جا (یک استودیو) رفتم، که این دختر قبلاً با گلستان دوست بود. گلستان از این مسئله یک مقدار ناراحت شد و به اصطلاح به او برخورد و بعد از فیلم، با حالت نیمه‌قهر گفت خوب اجازه بفرمایید من بروم. و بلند شد و رفت. این آخرین دیدار من با گلستان بود

 

یادداشت‌های روزانه: ۳۰ روز با نجف دریابندریمهدی مظفری ساوجیانتشارات نگاهچاپ دوم۱۳۹۲.

نجات با فلسفه‌ی جنگ- نقد مینا حسین‌نژاد درباره‌ی «گُلف روی باروت»

نقد زیر را می‌توانید در شماره‌ی 21 ماه‌نامه‌ی تجربه نیز بخوانید.

خانوم سام، وقتی که در کافه‌ بار کشتی کروز در کنار مژده‌پور –جاسوس یا بهتر است بگوئیم مهره‌ی حامی نواح پور – می‌نشیند و نظرش نسبت به پوستر نمایش “اطلس” جلب می‌شود که چطور این تیتان به جرم جنگیدن و درنهایت شکست در برابر خدایان محکوم به عذابی ابدی شده است، برایش واضح و مبرهن می‌شود که جنگیدن از فرار کردن بهتر است؛ حتی اگر این جنگ به قیمت بازنده بودن‌اش تمام شود و خانم سام یک جنگجوی درست و حسابی است. ماجراجویی‌های او فقط به این سفر دریایی یازده روزه ختم نمی‌شود. ماجراجویی بخشی از شخصیت این زن است که از مدت‌ها پیش شروع شده و تا روزهای رسیدن‌اش به تهران هم ادامه پیدا می‌کند.

خانوم سام (که نویسنده برای او زاویه دیدِ اول شخص جمع را استفاده کرده است) دختر تنهایی است. دوستی ندارد و هدفی نیز. نه بیزینس درجه‌ دو پدرش او را قانع می‌کند و نه کلاس‌های مختلف آواز، داستان نویسی، طراحی دکوراسیون و عکاسی. او در تمامی این رشته‌ها احساسی از درجه‌دو بودن نسبت به خودش پیدا می‌کند، زیرا نمی‌تواند آن خودِ درونی و منحصر به فردش را به نمایش بگذارد. روزی برای خریدن هدیه، از عتیقه فروشی حامی نواح پور سر در می‌آورد و به همراه او ماجراهایی را از سر می‌گذراند. خوبی نواح‌پور به این است که آرام آرام حس بیزینس‌من درجه یک را در دختر تقویت می‌کند. به او قدرت می‌دهد و او را به مراکز ممنوعه می‌برد و با تملق‌هایش او را به مرتبه‌های بالاتری از بیزینس می‌کشاند.

دختر که حجم غریب و مرموز اتفاقات این مدت برایش اذیت کنده است، تصمیم به سفر می‌گیرد. تصمیم می‌گیرد به سفری دریایی برود تا بتواند حامی و همه‌ی آن اتفاقات را به فراموشی بسپارد. ولی کشتی و جمع ایرانیان آنجا آن‌قدر ماجرا در دل خود دارند که دختر متوجه می‌شود که از هیچ‌چیز نباید فرار کرد بلکه با شجاعت باید با آن روبرو شد. نبی نواح‌پور، ظهیرها، مژده‌خواه، غرابی، قاضی و حتی شاهین، همگی ماجراهایی در کشتی می‌سازند که این سفر تبدیل به سفری درونی برای دختر می‌شود. سفری که انگار در آن به آرامی هویت‌اش بر خودش آشکار می‌گردد. ملاقات با نبی نواح‌پور و رابطه‌ی دختر و پدر گونه‌ی آن دو و خاطراتی که نبی از گذشته‌اش می‌گوید و دوستی عمیقی که بین آن دو شکل می‌گیرد و ناگهان غیب شدن نبی نواح‌پور، دختر را در بهتی فرو می‌برد و به تهران باز می‌گردد و ثمره‌ی بیزینس خودش و حامی را می‌بیند. او فقط یک مهره‌ی بی‌ارزش بوده است. با کار کردن برای حامی، کارخانه پدر خودش را به خطر انداخته است و حامی بدش نمی‌آید که این مهره‌کوچک و لجباز را که دست از سرش برنمی‌دارد، حذف کند. دختر ناخواسته بازیچه‌ای بوده است و از طریق کمک‌های او دومان نبی نواح پور بر باد رفته است و همین است که دختر را تا مرز دیوانه شدن پیش می‌برد.

خانوم سام (با آن روایت‌های “ما” گونه‌اش) نشانی از ایران است. سام به معنی بلند مرتبه است، از یک‌سو به اسطوره‌های ایرانی برمی‌گردد زیرا سام در شاهنامه پدربزرگ رستم است. این دختر سی ساله در این رمان نشانه‌ای می‌شود از بزرگ‌مردمان سرزمین‌اش. بزرگ‌مردانی که گاه به به بهای خودخواهی و گاه به بهای نادانی، تبدیل به مهره‌هایی در دست قدرت‌های بزرگ شدند و تا به خود بیایند با تهدید و زور و چپاول و گاه به رسم دوستی و گاه نادانی بخشی از داشته‌های ارزشمند خود را تقدیم به آنان کردند. صحنه‌ای که دختر و حامی برای معامله‌ی زمین‌های دختر به سفارت روس که همان باغ اتابک سابق است  می‌روند و 30 هکتار زمین می‌فروشند مصداق خوب جملات بالاست.

سام در تورات معنی متفاوتی دارد و با بخش دیگری از نشانه‌های این داستان هم‌خوان است. سام یکی از پسران نوح است که برادرهای دیگری با نام حام و یافث دارد. اگر نبی نواح‌پور را نشانه‌ای از نوح پیامبر درنظر بگیریم. حام (یا همان حامی نواح‌پور) پسر نافرمانی است که قدم بر زمین گذاشت و تاکستان بزرگی ایجاد کرد و شراب نوشید. او لخت در مقابل پدر ظاهر شد؛ نوح او را نفرین کرد و زمین را به سام داد. نبی نواح‌پور مردی که پسرش به خاطر رقابت و دشمنی با او دختر را واسطه می کند و همه‌چیز را از او می‌گیرد هم شخصیت پیچیده و عجیب و چه بسا جذابی دارد. او مردی است که به خاطر خاطره ی تلخی که از کودکی خود دارد، تئوری‌اش، تئوری نجات است. مردی شبیه به اسکار شیندلر، که همه‌ی دارایی‌های خود را داد تا یهودیان محکوم را از دهان کوره‌های آشوئیتس بیرون بکشد. در آن کشتی کروز بسیاری از مشکلاتی که ایرانیان در آن‌جا به پا می‌کنند را رفع و رجو می‌کند و در هر حال هوای همسفرهای ایرانی‌اش را دارد وبیشتر از همه مراقب دختر است و بسیاری از رازهای زندگی‌اش را برای او برملا می‌کند و لحظه‌ای که متوجه می‌شود این دختر دانسته یا ندانسته با حامی همکاری کرده است به دختر چیزی نمی‌گوید و کشتی را ترک می‌کند و تنها یادداشتی که برای او می‌گذارد، تصویری است از بوسه‌ی یهودا در آخرین دیدارش با مسیح: «کسی که مرا تسلیم می‌کند بسیار نزدیک است.»

در پایان داستان که دختر بسیاری از نشنیده‌ها را از زبان مناجی، وکیل نبی نواح زاده می‌شنود و از رستورانی در تهران بیرون می‌رود و حامی آخرین شاهد را که مناجی باشد زیر چرخ‌های اتوموبیل‌اش له می‌کند، دختر در زیر قطره‌های تطهیرکننده‌ باران ایستاده است و هویت‌اش را که تازه به آن پی برده است برای خود مرور می‌کند. در تورات، نوح همسر خیانتکاری داشته است با نام والِعه یا واعِله و شاید نام مامان واله‌ی دختر هم از اینجا آمده باشد. سام که نشانه‌ای از ایران را بر دوش خود می‌کشد در اینجا غرق در اندوه نمی‌شود و به بازی‌های غریبی که سرنوشت پیش پای او گذاشته است فکر نمی‌کند. او جنگجویی است که حالا تنها سلاحش، کیفِ گلف مناجی است که در کنار جسد او بر زمین افتاده است و شماره ی نبی نواح‌پور و بسیاری از مدارکی که توسط آنها می‌تواند حامی را به زمین بزند در اختیار دارد. مرگ برای او پایان جنگ است و سام جنگجویی است که دست از جنگیدن برنمی‌دارد. کتاب به پایان می‌رسد ولی جنگ جدیدی بین حامی و سام در راه است. جنگی که نتیجه‌ای از پیش تعیین شده ندارد. این دختر برخلاف بسیاری از هم‌نسلان ترسوی دور و برش، با آن تفکرات ایده‌آلیستی که سعی در عملی کردن‌شان دارد، شاید نوید وجود گروه دیگری از ایرانیان را می‌دهد. آن‌ها که نه آن‌قدر نوستالژی زده هستند که غرق در خاطرات گذشته، وضع موجود را ببینند ولی تنها سری به افسوس تکان دهند و باز هم به مرور دوران شیرینی که گذشته و تمام‌شده بپردازند و نه آن‌قدر ترسو که وقتی به آنها اخطار مرگ دهند در گوشه‌ای مخفی شوند و از ترس نفس کشیدن هم یادشان برود. خانم سام سی‌ساله خون را دیده است، تا چند قدمی مرگ پیش رفته و شبح ترس، برای او جز یک شبح بیش نیست. خانم سام مشت‌هایش را گره کرده و به آینده چشم دوخته است.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها