برچسب های پست ‘امین اکبری’

«جسارت تلف شده» مطلبی از امین اکبری درباره‌ی «گُلف روی باروت»

مطلب زیر در تاریخ بیست و شش‌ام خرداد ماه در روزنامه‌ی «اعتماد» چاپ شده.

در نگاه اول شايد بتوان «گلف روي باروت» آيدا مرادي آهني را يك حركت روي خط ميانه به حساب آورد. براي اينكه بتوانم منظورم را از اين «خط ميانه» واضح تر بيان كنم، ناچار به توضيح بديهياتي هستم: گاهي رمان ها مشخصا در زمره رمان هاي عامه پسند (يا زرد) قرار مي گيرند و تكليف شان با خودشان و مخاطب شان روشن است، فارغ از ارزش گذاري رمان هاي اينچنيني، اين رمان ها مخاطب هاي هميشگي خودشان را هم دارند و اين امر در ادبيات جهان هم امري طبيعي است و اتفاقا از سوي برخي منتقدان و جريان ها، مورد استقبال و حمايت هم قرار مي گيرد. از طرف ديگر در همين تجربه هاي ادبيات داستاني چند دهه يي ما نيز، رمان هايي بوده اند كه مشخصا مخاطب خاص را هدف قرار داده اند و به نوعي مي توان گفت كه تكليف آنها هم با خودشان و مخاطب شان روشن است. رمان هايي كه فضاهاي خاص و متفاوتي دارند، شكل روايي ابداعي و گاه پيچيده يي را برگزيده اند و در مواردي زبان و نثرشان نيز سخت و پيچيده است. براي هر دوي اين رمان ها، جرياناتي شكل گرفته و مخاطباني حضور دارند و بحث هايي مطرح است. اما برخي موارد را نيز مي توان سراغ گرفت كه رمان، چيزي است مابين اين دو زمينه. يعني در اينگونه از رمان، هم مي توان از مسائلي همچون تكنيك هاي روايي غيرمتعارف، پرداختن به حيطه هاي فرامتني روشنفكرانه از جمله موسيقي و نقاشي و فلسفه و سينما و… نمايش احاطه نويسنده به اين حيطه ها، سراغ گرفت، و هم از طرف ديگر نشانه هايي از رمان هاي عامه پسند داستان گو يافت: نشانه هايي مثل پرداختن بيش از اندازه به «برند»هاي بازاري، پرداختن به جغرافياي رايج توريسم بورژوايي و همچنين داستان گويي به سبك كلاسيك و عامه پسند. آن «خط ميانه »يي كه صحبتش شد همين جاست كه معنا پيدا مي كند.
«گلف روي باروت» دقيقا نمونه يي اينچنيني است. يعني نه رماني تماما عامه پسند است و نه مشخصا نخبه گرا! كه به باور من اگر تكليف اش را با اين مساله تا حدودي روشن مي كرد، مي شد طور ديگري با آن مواجه شد. انگار كه نويسنده تلاش كرده تا هر دو بخش ماجرا را با رمان خودش همراه كند، كه اين هم به خودي خود ايراد نيست، اما وقتي كه حدود اين دوجانبه گرايي از دست نويسنده خارج شود، كار ضربه مي خورد. به طور مثال، در شباهت با تقسيم بندي نوع اول، پرداختن بيش از حد به جغرافيا در اين رمان گاهي آزاردهنده مي شود و مخاطب را به اين سوال مي رساند كه: باز هم توصيف شهرها و مكان هاي توريستي؟ باز هم وصف مسافرت هاي طبقه مرفه؟ اين درست است كه بستر داستان در اين جغرافيا شكل گرفته، اما اين مساله مي توانست قدري كنترل شده ارائه شود و شكلي ديگر به خود بگيرد و كاربردي مفيدتر نيز پيدا كند. از طرف ديگر گاهي تكرار مكررات نيز در اين اثر توي ذوق مي زند. در حالي كه مي شد حتي با كم كردن از حجم اين رمان، اثري تميز تر و ارزشمند تر ارائه داد. فكر مي كنم «گلف روي باروت» به شدت از ناحيه حجم و از ناحيه اضافاتي كه واقعا ملموس هستند، آسيب ديده و اي كاش كمي از اين پرگويي و تكرار كاسته مي شد.
ناگفته نماند كه در اين رمان، با مسائل تكنيكي قابل توجهي مواجه مي شويم كه اتفاقا همين ها رمان را از سقوط به ورطه عامه پسندي صرف نجات مي دهند، مسائلي از قبيل نوع روايت و استفاده از يك نوع «وجدان آگاه» در كنار راوي اصلي اثر و همچنين تكنيك هاي رفت و برگشت زماني و رسيدن به نوعي كاربرد گره گشايي از طريق همين گونه روايت. مهم تر از آن، جسارت در انتخاب شخصيت «حامي نواح پور» و توصيف زندگي اين شخصيت و ترسيم مناسبات او با قدرت و ثروت است كه نشان مي دهد پشت همه اين سطور، ذهني دغدغه مند و جسور قرار داشته، پس نمي توان منكر قابليت هاي مرادي آهني در نوشتن و فهم او از مسائل تكنيكي و همچنين نگاه او به مقوله داستان شد، ضمن اينكه او جسارت هم به خرج داده و سراغ موضوعي جسورانه و جنجالي رفته. اتفاقا نكته همين جاست كه موضوع اين رمان، هم به نوعي جسورانه است و هم واجد شاخ و برگ هاي فراوان كه مي توانست با كمي صيقل خوردن بيشتر و كاستن از اين حجم اضافات غيرقابل چشمپوشي، خواندني تر شود. با همه اين تفاسير، «گلف روي باروت» مي توانست رمان بهتري باشد نسبت به اين چيزي كه هست، اگر فقط كمي از پرگويي و تكرار مكررات دوري مي كرد، اگر كمي بي خيال توريسمي مي شد كه به هر حال براي بخشي از مخاطب نه آشناست و نه در اين حدش، جذاب. در نهايت «گلف روي باروت» مي توانست رمان بهتري باشد نسبت به اين چيزي كه هست اگر فقط كمي بر «آن» داستانش تمركز بيشتري مي كرد. عجيب است كه در چيزي حدود 550 صفحه، نوعي يكنواختي در ريتم و روايت ظهور كند و تقريبا در هيچ كجاي اثر مخاطب را درگير يك «آن» گيرا و جذاب نكند، تنها چيزي كه مخاطب را پيش مي برد، همان داستان گويي جاري در اثر است و نهايتا ميل به رسيدن به پايان ماجرا. پاياني كه شايد نقطه اوج داستان نيز باشد و اتفاقا نقطه قوت قلم مرادي آهني كه توانسته دو سه بخش پاياني را در نوعي حالت سيال و گيرا و نفسگير روايت كند. اما اين «آن» غايب است و نهايتا هم يافت نمي شود. در همين راستا شايد شخصيت راوي مي توانست گيرايي بيشتري از خود به خرج بدهد و درگيري هاي عاطفي اش را به طريق ديگري در محوريت داستان قرار بدهد و كمي بر بار گيرايي اثر اضافه كند. در هر صورت «گلف روي باروت» را با همه نقاط قوت و ضعفي كه دارد، بايد يك فرصت از دست رفته به حساب آورد براي مرادي آهني كه مي توانست با كمي تامل و تمركز، با اين اثر، چند گام بيشتر به سمت جلو حركت كند.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها