برچسب های پست ‘رُمان’

جلسه‌ی نقد رُمان «گُلف روی باروت» در فرهنگسرای ارسباران

جلسه‌ی نقد و بررسی رُمان «گُلف روی باروت»؛ شنبه، دوازدهم مرداد ساعت ۱۸:۰۰ با حضور دکتر «امیرعلی نجومیان» و دکتر «عباس پژمان» در فرهنگسرای ارسباران برگزار خواهد شد. جلسات باشگاه کتابِ ارسباران، جلساتی مخاطب‌محور است و با همراهی حاضرین برپا می‌شود.

پ.ن: خبر تکمیلی را می‌توانید در سایت خبرگزاری مهر بخوانید.

پول‌سازها- نقد «دانیال حقیقی» درباره‌ی «گُلف روی باروت»

مطلب زیر را می‌توانید در سایت دانیال حقیقی نیز بخوانید.

ایدئولوژی سیاسی معاصر در غالب های دموکراتیک، شرکت­های غول پیکر چند ملیتی را وارد پازل قدرت کرده است. امروز سامسونگ، جنرال موتورز و گوگل مناسبات قدرت را تایین می­کنند و نه فیدل کاسترو و میشل اوباما!

این یکی از مسیرهای انحرافی است که سرمایه داری برای فرار از بحران های درونی خویش به آن رسیده است. این که جغرافیایی سیاسی را به دست بگیرد تا چرخه­ی سرمایه به تاخیر نیافتد. چرا که چرخه سرمایه برای سرمایه داری مانند خونی که در بدن در حرکت است امری به غایت حیاتی است. و مرزهای سیاسی از مهم ترین عواملی هستند که احتمال قطع این چرخه را بالا می­برند.

قدرت امروز به بنا به گفته­ی دریدا دنبال به تاخیر انداختن معناست تا چرخه سرمایه به تاخیر نایفتد و از ساز و کار ایدئولوژی برای بدیهی جلوه دادن اموری استفاده می­کند که ملت ها بر سر آن در نزاع هستند. نزاعی که مرزهای سیاسی را پررنگ می­کند.

گلف روی باروت درمورد چنین وضعیتی است. که روایت قدرت است و نبوغ نویسنده در به تعلیق کشیدن این روایت. فرم رمان فرمی است که عین ریختهای قدرت باشد، چرا که چرخه سرمایه که حامی قدرت است اینگونه حکم می­کند، و همان طور که فوکو برایمان روشن کرده قدرت از دانش­های پایه­ای سازنده­ی آن جدا نیست، پس حقوق سیاسی، اقتصاد، و سایر بدنه­های دانشی که یک تمدن  civilizationرا می­سازند همگی باید در جهت چنین معماری شکل بگیرندهزارتوی تعلیق، که در داستان در برابر قانون نوشته فرانتس کافکا چنین ریخت کلانی از قدرت در تجسم یک معماری تصویر شده:« جلو در قانون دربانی به نگهبانی ایستاده است. مردی از ولایت پیش دربان می‎آید و التماس می‎کند که تو برود. اما دربان می‎گوید حالا نمی‎تواند او را راه بدهد. مرد فکر می‎کند و می‎پرسد: آیا کمی بعد راهش خواهد داد؟ دربان می‎گوید ممکن است اما حالا نمی‎شود.

چون در تالار قانون مثل همیشه باز است و دربان هم کنار می‎رود، مرد خم می‎شود تا از در ورودی داخل را دید بزند. دربان که چنین می‎بیند می‎خندد و می‎گوید: اگر وسوسه‎ی ورود در تو آنقدر قوی است، سعی کن بی‎رخصت من‎ داخل شوی. اما بدان که قوی هستم و تازه من فروترین دربانها هستم، از هر تالاری بتالار دیگر، دربانهایی دم هر در ایستاده‎اند و یکی از دیگری‎ قویتر است. و تازه ریخت سومی طوری است که من حتی تحمل دیدارش را ندارم

بااتفاق این فرم، گلف روی باروت، داستان آدم­هایی است که در این بازی قدرت رفته رفته نابود می­شوند. در رستوران­های لوکس غذا می­خورند، به تفریحات گرانقیمتشان مشغولند که اقتضای شرایطشان است و نه دلچسبشان. شرایطی نتیجه­ی زندگی مدرن است، به حذف احساسات به نفع حسابگری منجر شده و به زوال تدریجی آدم ها در موقعیتی تراژیک ختم می­شود.

داستان آدم­هایی است در جهانی که تک تک مناسباتش را قواعد بازی تعیین می­کند، قواعد پول.

 که در مقابل فضای معمول جامعه قرار می­گیرد که به تعبیر کاستلس از فرآیند «پالوده سازی فضا» گذر کرده و مردم همان­شکلی فکر می­کنند که باید. و نه همانگونه که طبیعت فردی­شان است. که تناقض دیگری است در لیبرالیسم.

گلف روی باروت در اتمسفر دنیای سرمایه داری می­گذرد، رمانی است که فهم روابط میان آدمهایش در گرو فهم جامع شناسی پول زیمل است، و نه در جامع شناسی طبقه بورژوا، و به بیان دقیق تر شرح سفر یک دختر بورژوا است در دنیای سرمایه داری. دنیایی که ارزش را با پول سنجیده می شود. و کشف مناسبت ها و فلسفه ­ی این طبقه است در نحوه ی بازیشان؛ که به خودشناسی منجر می­شود. به فهم این مضمون که “من” و جایگاه ارزشی ام برخلاف آنکه به نظر کم اهمیت جلوه گر است، در دنیایی که شبحی به نام پول قواعد بازی اش را می­سازد تا چه میزان می تواند اثر گذار باشد.

برخلاف آنچه این روزها درباره ی این رمان زیاد گفته می­شود که رمانی است درباره ی طبقه بورژوا، که این واقعیت را بازگو می­کند که دنیای این طبقه برای جامعه تا چه حد ناشناخته و ناملموس است درست به همان اندازه که برای شخصیت رمان.

 و اتفاقاً به نظر می­رسد نویسنده گلف روی باروت از این جنبه نیز، علاوه بر هزینه هایی که دارد به خاطر حجم رمان متحمل می­شود، متحمل هزینه­هایی شده که هر نویسنده­ی دیگری در چنین فضای بسته­ای، برای کار نو کردن با آن رو به رو خواهد بود. و بر کار او برچسب­های ناروا می­زنند.

فضایی که همچنان ادبیات فرهیخته اش در چاردیواری آپارتمان می­گذرد؛ جایی که یک شمایل تلخ و طرح روشنفکر سیگار دود می­کند، نسکافه سق می­زند و در حسرت یک زن اثیری به صدای خش خش جارو ها در کوچه گوش ­می­دهد و به این می­اندیشد و برای خواننده کتابت می­کند کهانسان وقتی به آن جا می­رسد که باید خودش را بکشد، به آنجا رسیده است که عاقبت روشنفکری در این مملکت شکر خوردن استو دیگر غرولند ها و خود درگیریهایی از این دست!

فضایی که اگر در آن شخصیت یک رمان، در شهر  ماجراجویی کند، و یا بخشی از آن در کشتی یا هلیکوپتر بگذرد آن را نخبه نما و عامه پسند قلمداد می­کنند و اگر در رمانی جمله­ای خواننده را خنداند نویسنده­اش را دلقک خطاب خواهند کرد.

چنین فضایی حاصل چیزی نیست مگر اقتصاد سیاسی یک سنت ادبی.

شبیه به تزهای بودریار در اقتصاد سیاسی نشانه، آنجا که او مکتب باهاس را نشانه می­روداگر معتقد باشیم که طراحی باید تنها یک مد را دنبال کند، جایی برای گلایه نمی ماند. و این نشانه ی فتحی پیروزمندانه است. فتحی که وسعت و حد مرز سرزمین آن را اقتصاد سیاسی نشانه می گستراند. (که این فتح) متعلق است به نخستین تئوریسین خردگرا و طراح مدرسه باهاس. که سبب آن می شود تا تمام آنچه خارج از این حوزه داریم همچنان بی قدر، احمقانه، شورشی و هرج و مرج طلب، زد طراحی، عامه پسند و… باشد.» (بودریار 1972)

مطابق با چنین نظری، امروز ما هم اگر معتقد باشیم ادبیات فرهیخته تنها باید یک سنت ادبی را دنبال کند جایی برای گلایه نمی ماند، و این نشانه ی فتحی پیروزمندانه است. فتحی که وسعت و حد مرز سرزمین آن را اقتصاد سیاسی سنت ادبی می­گستراند. که این فتح متعلق است به نخستین نویسنده­ی جمله گلدوزی کن و معلم جنگ اصفهان. که سبب آن می­شود تا تمام آنچه خارج از این حوزه داریم همچنان بی قدر، دم دستی، شورشی، زیرزمینی، وبلاگی، زد ادبیات، عامه پسند، اسماعیل فصیح­طور و… باشد.

نقد «یعقوب یسنا»، استاد دانشگاه ابوریحان البیرونی افغانستان درباره‌ی «گُلف روی باروت»

مطلب زیر را می‌توانید در سایت یعقوب یسنا (گیلگمش) و همین‌طور در سایت خراسان زمین نیز بخوانید.

انسان معاصر، بازی، قدرت، وَ روایت در رمانِ «گُلف روی باروت»

 

١

معمولن دو رویکرد متفاوت از نظر هستی شناسی و جهان بینی از رمان می تواند وجود داشته داشته باشد؛ رمان های با رویکرد امریکایی البته بیشتر امریکای لاتین و رمان های با رویکرد انگلیستانی. رمان های با رویکرد امریکای لاتینی، بیشتر، قصه- رمان استند، وَ رمان های با رویکرد انگلستانی، رمان استند، وَ عنصر قصه را ندارند؛ منظور از عنصر قصه، پیرنگ های افسانه های پریان وَ رمانس ها است که درکل برخوردار از تناقض و ناهماهنگی است اما در پایان قصه به سوی هماهنگی کشانده می شوند. رویکرد هستی شناسانه ی قصه- رمان ها بیشتر، روایتی است از کهن الگوها و صورهای اساطیری، که حقیقت های جاویدانی تصور می شوند؛ مانند عشق، مرگ، خیر، شر، و… اما رمان به مفهوم خاص که در رمان نویسی انگلیستانی مطرح است، هستی شناسی قصه ها و افسانه ها را ندارد، وَ با رویکرد خونسردانه به توصیف جهان معاصر می پردازد که شیوه ی ارایه اش به نثری است که در آن از آرایه های ادبی استفاده نمی شود؛ درحالی که در قصه- رمان، معمولن مرز بین نثر و آرایه های ادبی وَ حتا شعر را نمی توان مشخص کرد؛ قصه- رمان از شیوه ای ارایه ی بهره می گیرد که نثر شعرگونه یا نثر و شعر در ارایه اش، مشترک است؛ در ضمن از جهان شناختی اساطیری در ارایه ی شخصیت هایش بهره می گیرد؛ چیزها و شخصیت ها را نمادین می سازد.

جهان شناخی رمان های ایرانی، بنا به فضاها و باورهای اساطیری، وَ درکل، فرهنگ شرقی؛ قصه- رمان استند. رمان های صادق هدایت، گلشیری، دولت آبادی، و… فضا وَ کرکترهای نمادین دارند، که این کرکترهای نمادین، بیشتر نهادینه گی الگوِ اساطیری خیر و شر ایرانی (که استوار بر تقابل دوگانه ی هستی شناسانه است) می باشد. شخصیت ها، آرمانی و اخلاقی ارایه شده است؛ یا نماد شر اند یا هم نماد خیر؛ که این نمادین بودن شخصیت ها در بوف کور، بیشتر از هر رمان ایرانی، بازتاب یافته است. شخصیت های بوف کور هم زنان اش وَ هم مردان اش، نمی توانند شخص محض انسانی باشند، بیشتر مفاهیم اساطیرِ آرمانیِ کهن الگوگراینه استند که در شخصیت ها نمادین شده اند؛ این نمادین شده گی کهن الگوها در ادبیات همیشه حضور داشته است؛ از تحول اسطوره به حماسه، وَ از تحول حماسه به رمانس، وَ از تحول رمانس به رمان؛ اگه دقت شود قابل مشاهده است که چطو کهن الگوهای اساطیری توانسته اند خودشان را در شخصیت های حماسی و رمانس و رمان، متحول کنند.

اگر بخواهیم بنا به این دو رویکرد به رمان گُلف روی بارت، توجه کنیم؛ این رمان را نه قصه- رمان، بلکه می توان رمان، بنا به رویکرد انگلستانی اش دانست که صحنه سازی یا شخصیت سازی های نمادین، در آن خیلی کم دیده می شود؛ شخصیت ها، چیزها وَ جهان نسبتن خونسردانه، و آن چنان که هستند، با جزیی نگری خاص، در رمان توصیف شده است؛ که توصیف ها خواننده را به مفاهیم پرتاب نمی کند؛ زیرا شخصیت ها، چیزها، فضا، زمان و مکان چنان با جزییات ارایه می شود که می توانیم احساس شان کنیم، وَ بدانیم آنچه گفته می شود، همه، این جهانی وَ معمولی استند؛ یعنی چیزهای استند که در زنده گی انسان معاصر، وجود دارند. بنابر این، این رمان، نخستین رمان خیلی بلند ایرانی است که من با چنین رویکردی می خوانم؛ شاید رمان های دیگری هم استند که با چنین رویکردی اند که من نخوانده ام و ندیده ام؛ از این رو، ادعایی ندارم که این رمان از نخستین رمان های است با این رویکرد در ادبیات داستانی ایران؛ فقط خواستم بگویم که با وصفی رویکرد غالب قصه- رمان در ادبیات داستانی ایران؛ این رمان، جزِ این رویکرد غالب نیست بلکه جزِ رویکرد اقلیت رمان نویسی در ادبیات داستانی ایرانی است که با قصه- رمان، تفاوت دارد وَ نزدیک به برداشت رمان در ادبیات داستانی انگلیستانی، می تواند باشد.

 

٢

رمان، ریال وَ دارای پیرنگ است، زنی در عمق روزگار معاصر، زنده گی خویش را روایت می کند؛ زنده گی ای که دستخوش بازی دیگران بوده است؛ بی آنکه بداند مهره ی بازی بوده است تا بازیگر؛ سرانجام این را می داند که مهره ای بوده است برای دست دیگران؛ وَ هیچگاه، آدم درجه یک در بازی نبوده است؛ و درجه یک بودن هم زیاد اهمیت نداشته است.

پیرنگ رمان استوار بر گمشده گی زنی است در روابط انسانی دنیای معاصر؛ سام که شخصیت محوری روایت خویش در رمان است، بنا به مشکلاتی، مادرش، گویا از پدرش (البته در رمان خیلی صریح نیامده نواح پور حتمن پدر سام است اما اشاره های پایان رمان، این تاویل را که سام دختر نواح پور باشد، ممکن می سازد) جدا می شود، و با رییس شرکتی ازدواج می کند که در شرکت اش کار می کرده است؛ سام، فرزند شوهر مادرش است تا اینکه در پایان رمان می داند که باباجی، شوهر مادرش، پدرش نبوده، حامی نواح پور هم، فرزند نبی نواح پور نبوده است؛ اما این آگاهی موقعی اتفاق می افته که سام بی آنکه بداند مهره ای بوده توسط حامی برای به زمین زدن نبی نواح پور.

رمان، سه شخصیت محوری دارد که سام، نبی نواح پور، و حامی نواح پور است. سام بنا به روای بودن وَ اینکه منظور از روایت، روایت زنده گی خودش است، می تواند مرکزی ترین شخصیت رمان، باشد. وَ چندین شخصیت فرعی دیگر نیز در رمان هستند که مامان واله، باباجی، آرش، منجی، دختر ضهیر، شاهین، محمد شاه، و… .

 

٣

رمان از سه زاویه ی دید روایت می شود؛ اول شخص بیش از همه، بعد دوم شخص، وَ گاهی هم سوم شخص؛ اما درکل، زاویه ی دیدهای روایتی، برون گرا وَ عینیت گرا است فقط چیزهایی را که راوی می بیند، توصیف و روایت می کند؛ وارد ذهنیت کسی نمی خواهد شود؛ حتا وارد ذهنیت خودش؛ وقتی اگه می خواهد ذهنیت خودش را هم روایت کند بیشتر طوری روایت می کند که انگاری دارد رفتارش را با خودش قصه می کند.

سه زمان در رمان قابل تصور است: زمان رویدادهای روای با حامی در تهران، زمان رویدادهای روای با نبی نواح پور در کشتی، و زمان پایان رویدادها یعنی زمان خود روایت.

راوی رمان را با تعلیق آغاز می کند؛ وَ این تعلیق، تردیدی را درخودش می پروراند که تا پایان رمان این تردید، باقی می ماند، وَ تعلیق ها در بخش پایان رمان، گره گشایی می شود.

 

«دلیل های بهتری از معامله در یک کشتی هست که به خاطرش آدم بکشند، اما باور کردن این دلیل هم زیاد سخت نیست.

این فکر از سه روز پیش افتاد توی سرت. نه، سه روز پیش دیدم دیگر نمی توانم جلویش را بگیرم. سه ساعتی می شد کشتی رسیده بود به رُم.» (گُلف روی باروت: 13).

این نخستین تعلیق است که روای برای ارایه ی رمان می زند با آنکه روایت رمان همزمان با زمان رویدادها نیست؛ یعنی روای روایت را از پایان رویدادها روایت می کند؛ بنابر این روای، همه چه را می داند اما نمی خواهد بگوید، می خواهد روایت رمان را ابداع کند.

این تعلیق، تردیدی را در ذهن خواننده ایجاد می کند که کِی، چرا کشته شده است آنهم در کشتی. در ضمن، این گونه آغاز، لااقل، زمینه ی دو تصور دیگر را نیز به میان می آورد؛ این که، رمان می تواند یک رمان اندیشه گرا باشد یا یک رمان کارآگاهی گرا!؛ رمان بینابین این دو دید به پیش می رود نه اندیشه گرای اندیشه گرا است وَ نه هم یک رمان کامل کارآگاهانه.

قدرت رمان در ابداع روایت است؛ زیرا رمان، همزمان با دو روایت به پیش می رود؛ روایتی رویدادهایی که بین راوی و حامی در تهران اتفاق افتاده، وَ روایت رویدادهایی که بین راوی در کشتی با نبی نواح پور اتفاق افتاده است؛ این دو رویداد با دو شخص در دو مکان متفاوت، همزمان ارایه می شود؛ در واقع رمان دارای دو روایت است که هر دو روایت به تعلیق می رود، وَ اصل قصه از طرف راوی آگاهانه برای ارایه ی رمان به تعویق انداخته می شود.

هر دو روایت، تو درتو ارایه می شود، وَ روایت را غیر خطی می سازد. هر دو روایت، پیهم به تعلیق می روند؛ که این به تعلیق اندازی ها توسط رفتارها وَ چیزها صورت می گیرد که بین روای و دو شخصیت صورت می گیرد یا رد و بدل می شود: قلمدانی که راوی می خواهد از حامی بگیرد؛ عینکی را که نبی نواح پور بی اطلاع از راوی گرفته است؛ دو مرمی ای که حامی به پای گرگ اش شیلک می کند؛ و مواردی دیگر. خواننده در برخورد نخست با این موردهای تعلیق انداز، شاید تصور کند که این همه، درازگویی باشد که روای برای ابداع روایت، گیر افتاده باشد؛ اما در پایان داستان، این همه مورد تعلیق انداز با پیرنگ رمان ارتباط می گیرد؛ وَ این تصور فرمالیستی را قوت می بخشد که هرچه در رمان آمده، سرنخی برای پیرنگ و قصه ی اساسی رمان بوده است. از این همه تعلیق در پایان رمان؛ به یکباره گی، گره گشایی می شود؛ انگار که لف های شعری را خوانده باشی وُ، نوبت نشرهای لف ها رسیده باشد.

طوری که اشاره شد، رمان استوار بر ابداع روایت خویش است؛ وَ قوت رمان هم در ابداع وَ تداوم روایت اش است: ابداع دو روایت در یک رمان، ارایه ی همزمان هر دو روایت؛ به تعلیق اندختن همزمان هر دو روایت؛ وَ حفظ این تعلیق در هر دو روایت تا پایان داستان، وَ ارایه ی تعلیق های خُرد وریز دیگری برای حفظ تعلیق مهم هر دو روایت، کار آسانی نیست؛ اما گاهی، هر دو روایت چنان تو درتو ارایه می شوند که این تو درتویی، سبب شلوغی در روایت می شود؛ این شلوغی، خواننده را می تواند دچار عدم درک تشخیص در زمان و مکان ارایه ی دو روایت کند؛ یعنی چطو روایت رفت به کشتی یا چطو روایت آمد به تهران! صحنه، چطو تبدیل شد!

زمان و مکان، وَ فضا سازی در رمان، ریال وَ معاصر است؛ ساختمان ها و تکنولوژی معاصر را به نمایش می گذارد؛ ساختمان ها چنان تو در تو است که وقتی آدم داخل شود راهش را برای برگشت، گُم می کند انگار به مغاره ای پرپیچی وارد شده باشد؛ این تو درتوی ساختمان ها از ویژه گی های ساختمانی زنده گی معاصر است. مکان دیگرِ روایت، فضا- مکان یک کشتی است؛ این کشتی هم چنان، بزرگ است که از بار و کافه تا مغازه و تیاتر هم درش است؛ خلاصه که کشتی خودش به پیچیده گی یک شهر است. توصیف مکان با جزییات خیلی خاص، نیز می تواند برای رمان، ویژه گی ای باشد؛ زیرا توصیف ها چنان صحنه سازی های را از مکان ارایه می کند که موقع خواندن رمان، آدم تصور می کند که در این مکان ها، حضور دارد.

حادثه ها نیز با جزییات توصیف می شوند:

«زن دامنش را می دهد بالا و کمربند قاب را می اندازد دور یکی از ران ها، جوری که قاب و اسلحه به جای کنار ران، بین پاهایش قرار بگیرد.» (گُلف روی باروت: 107).

 

اگرچه حادثه را نشان دادن شخصیت گفته اند و شخصیت را آنچه که حادثه، تعیین می کند. اما در رمان، شخصیت های رمان از نظر کرکترهای ظاهری زیاد مشخص نمی شوند؛ کرکترهای شان مبهم و کلی می ماند؛ نمی توان فهمید که نبی نواح پور چگونه ظاهری داشته است، حامی چگونه بوده یا حتا سام چه شکل و شمایلی داشته! جز این که می دانیم نبی نواح پور شخصیت مهربان و با تمکینی داشته، حامی، آدم مغرور و فرصت طلبی بوده، وَ سام هم با آنکه تیزهوش بوده در برابر مردان قدرت مند و سرمایه دار زود زیربار می رفته؛ طوری که نمی خواسته بنا به خواست های حامی، کار کند اما تا آخر زیربار کارها و خواست های حامی، می رود.

 

٤

ارایه ی مفاهیم، توصیف چیزها و رویدادها؛ وَ نسبت دادن مفاهیم، چیزها وَ رویدادها به چیزهای دیگر، بسیار تیزهوشانه صورت می گیرد که بیانگر تیزهوشی راوای و برقرار کردن خیلی خلاق وَ بدیع بین رویدادها وُ چیزهاست؛ این برقراری خلاق رویداها با چیزها وَ توصیف های سرخوشانه؛ رمان را خوش خوان کرده است؛ تیزهوشی راوی آدم را به وجد می آورد؛ انگار راوی دارد در وسط جهان، مفهوم تازه از رویدادها کشف می کند:

«نور پر رنگ غروب افتاده بود سَرِ ساختمان ها و مجسمه ها، و باقی شهر در سایه بود. تاریکی داشت مثل سیل از زیر شهر می آمد بالا. همان موقع بود که دیدم دیگر نمی توانم جلوِ فکری را که ده دوازده ساعت می شد آمده بود توی سرم، بگیرم.» (گُلف روی باروت: 13).

«هشت صبح از بالای بیست و یک طبقه، تهران شبیهِ مقوای شانه تخم مرغی ست که کودکی ناشی برای کاردستی یا روزنامه دیواری روی آن نقاشی کرده باشد. به صفحه ی موبایل نگاه می کنم. هیچ پیامی نیست.» (گُلف روی باروت: 14).

«از دور صدای فرز می آید؛ آن قدر ضعیف که انگار کسی جایی همین نزدیکی نشسته و چاقو تیز می کند.» (گُلف روی باروت: 15).

«دوستی با او مثل کوهی بود که با خودت قرار بگذاری ازش بروی بالا و بعد که می رسی بگویی خُب حالا که چه؟…» (گُلف روی باروت: 22).

«خورشید مثل توپ پینگ پونگی که نشسته باشد روی آب، مماس شده با افق. بلند شو. اگر کسی الان خم بشود و ببیندت که لخت افتاده ای این پایین، دیگر مطمین می شود دیوانه ای.» (گُلف روی باروت: 75).

«مرکز شهر با صدای وزوز موتورها همیشه آدم را یاد مگس ماده ای می اندازد که هر روز هزارتایی تخم می گذارد.» (گُلف روی باروت: 326).

«بیرون ماشین، برگ ها مثل زنی که بسته باشند به دم یک اسب، روی زمین دنبال باد کشیده می شوند.» (گُلف روی باروت: 472).

 

این تیزهوشی در برقراری ارتباط بین رویدادها با رویدادها و چیزها؛ و ارتباط دهی هنرمندانه ی رویدادها با چیزها در جهان، به صحنه سازی ها و به ارایه ی حادثه ها کمک می کند؛ صحنه ها و حادثه ها را در رمان به یادماندنی می کند؛ و دل آدم برای حادثه ها و توصیف ها وسواسی میشه؛ در نهایت این ارتباط دهی های توصیفانه، به تعلیق ها و گره گشایی ها، وَ درکل به پیرنگ رمان ارتباط می گیرد.

 

٥

بهره گیری از روایت و عناصر داستانی، سرانجام برای این است که داریم امری را روایت می کنیم و می خواهیم چیزی بگوییم و معرفتی از جهان خود مان ارایه کنیم؛ رمان با بهره گیری عناصر روایتی و پیچده ارایه کردن روایت، توانسته روایت را با معرفتی که خواسته از زنده گی و جهان ارایه کند؛ ارتباط بدهد؛ زیرا جهانی که در آن روای به سر می برد، نهایت پیچیده گی را دارد؛ در ضمنی که روابط ما با زنده گی، روابط ما با آدم و چیزها، و جهان، پیچیده است اما این جهان، می تواند بی معنا هم باشد، وَ این بی معنایی را معنا کردن، خودش سبب ایجاد پیچیده گی ما و جهان و زنده گی می تواند شود؛  درکل، جهان و واقعیت بنا به بی معنایی که دارد می خواهد از روایت شدن و معنا شدن بگریزد. وَ به واقعیت اگه از بالا نگاه کنیم، امرهای انگار تکه تکه و بی ربط است که دارد تکه ها با هم تصادف می کنند و تکه شده گی ها بیشتر و بیشتر می شوند؛ فقط روایت است که این تکه تکه ها را به هم پیوند می دهد و ربط می دهد و برای شان پیرنگ سازی و پلات سازی می کند؛ وَ واقعیت را در روایت ارایه می کند، وَ با روایت کردن به واقعیت معنا می بخشد.

رمان، با پیرنگ سازی توسط روایت، چیزها را، مفاهیم را، رویدادها را باهم ربط می دهد، وَ درکل جهان ما را جهان معاصر را توصیف می کند؛ با این توصیف از جهانی که نمی خواهد معنا شود و دارای معرفتی باشد؛ با روایت معنا شده و معرفتی از جهان ارایه می شود.

جهان رمان، یک جهان کاملن معاصر است؛ زنده گی آدم ها و روابط آدم ها با چیزهای معاصر شدیدن در ارتباط است؛ چیزهای معاصر و آدم ها به هم تاثیر متقابلی دارند؛ چیزهای معاصر به اندازه ی که بخواهیم توصیف شده است و درگیری آدم ها با بازی ها، با چیزها، با چت، مسیج، آف لاین، ای میل، نت، موبایل، کامپیوتر، ماشین، هواپیما، کشتی، خوردنی ها، دست شوی، و…، نشان داده شده است؛ شاید رمانی کمی باشد که زنده گی آدمی، روابط آدمی و درگیری آدمی را با چیزهای معاصر، این چین توصیف و ارایه کرده باشد؛ از این رو، رمان در جهان معاصر اتفاق می افتد؛ جهانی بعد از دو هزار میلادی.

در ضمن روابط سیاسی ایران با حکومت ها، وَ روابط حکومت ها با شرکت های بازرگانی غول و فراملتی نیز نشان داده می شود، وَ این که این شرکت های غول با قدرت ها چه ارتباط دارد، در ضمن بازرگانی، چه کارهای دگه ای که می کنند؛ به نوعی همه رویدادها در این جهان بی ارتباط با قدرت نیست؛ وَ قدرت همه چه را به بازی می گیرد.

رمان، وضعیت و موقعیت انسان را در میان چیزهای جهان نشان می دهد؛ چیزهایی که خود انسان ساخته است اما این چیزها در ارتباط گیری با قدرت، سازنده اش را یعنی انسان را به بازی می گیرد. انسان، قدرت و بازی، در رمان با هم رو به رو می شوند؛ در نهایت، قدرت به عنوان یک غریزه ی کور و شیفته به خود، انسان را به بازی می گیرد؛ هم بازی گران درجه یک را، هم درجه دو را و هم درجه سه را؛ تنها تفاوت این درجه ها در این است که بازیگران درجه یک، خیال می کنند که قدرت در دست شان است اما چنین نیست؛ آنها نیز به نوعی بازیچه ی دست قدرت است. قدرت در این رمان چون هیولایی ست که هَی بچه می زاید و می گذارد بچه هاش باهم بازی کنند و با یک دیگر شان زورآزمایی کنند و به هم دگه ی شان درجه بدهند اما هیولا سر می رسد و این بازیگرهای کوچک را یکی یکی می بلعد و همچنان بچه می زاید؛ بچه زادن و بلعیدن اش برای این است که هیولا زنده بماند؛ بنابر این، انگار ما برای قدرت ایم نه قدرت برای ما با آنکه دلخوشی ما این است که قدرت در تصرف ما است.

راوی در وسط جهان و چیزها انگار گم شده است، احساس پارنویا می کند؛ هراسی که نمی دانی جهت تهدید از کجاست اما می انگاری که در وسط هراس ها افتاده ای؛ هراس های بی پایان؛ شاید منبع این هراس ها همین حس گم شده گی انسان در وسط جهان و جیزها و تاریخ است؛ طبعن بیگانه گی، عدم شناخت را در پی دارد، و عدم شناخت، هراس برانگیز است؛ وقتی ندانی که این چیزها برای امنیت ات است یا برای نابودی ات؛ اینجاست که انسان اعتمادش را به چیزها از دست می دهد؛ راوی اعتمادش را به چیزها در وسط تاریخ از دست می دهد؛ منظور از وسط تاریخ این است که روای به نوعی وسط چیزهای گذشته و معاصر قرار دارد؛ یعنی عتیقه فروشی و ساختمان های تو درتوِ حامی، می تواند جایی باشد که گذشته و اکنون به هم می رسند؛ وَ راوی به نوعی هم با چیزهای عتیقه دلبسته گی و درگیری دارد و هم با چیزهای معاصر چون آی فون و… ؛ این دلبسته گی، هویت راوی را پاره می کند بین دلبسته گی به گذشته و اکنون.

سرانجام راوی انسان را وسط چرخ بازی ای می بیند که این بازی، سرگیجه آور است؛ این سرگیجه گی بازی برای یک غریزه ی کور است که می شود قدرت اش نامید؛ فقط به انسان حسرت و دلشوره گی می دهد؛ با اینهم راوی دلخوشی برای نجات دارد اما این نجات را نمیشه دانست که چطو میشه به اش دست یافت؛ این نجات شاید دلخوشی ست برای پایان یافتن جنگ، برای پایان دادن به بازی سرگیجه آور، برای رهایی انسان از بازیچه ی قدرت شدن، و…:

«تمام مدت وسط یک جنگ بوده ایم که فقط شکلش فرق می کرده؛ دزدی به جای غارت، زور جای مسلسل، قتل جای کشتار. همه ی این جنگ هم برای این بود که نواح پور و مناجی و من بفهمم، کاریکاتورهایی آدمهایی بوده ایم که خیال می کردیم هستیم. شاید هم کسی مثل نواح پور مدت ها قبل این را فهمیده بوده. شاید روزی کسی بهش گفته بود آن آدمی نیست که فکر می کند. و برای همین وقتی نتوانسته شبیه آدم هایی مثل حامی باشد، ایستاده رو بروی شان. با روش خودش. با فلسفه ی نجات. … می توانیم به او بگوییم برای آدم هایی که از جنگیدن خوشش شان می آید، هیچ چیز مثل تمام شدن جنگ، شبیه مرگ نیست. به خاطر همین هم هیچ وقت جنگ برای شان تمام نمی شود. به او بگوییم هر کس با فلسفه ی نجات خودش می جنگد. و من برای نجات تو، اول از همه مجبورم با فلسفه ی نجات تو بجنگم. چنگ می اندازم، کیف گلف را از زمین برمی دارم و راه می افتم سمت ماشین.» (گُلف روی باروت: 543).

 

٦

با آنکه رمان در توصیف جهان، برخورد نمادین و اساطیری ندارد؛ اما گاهی گره افگنی ها و گره گشایی ها با روایت های اساطیری ادیان سامی صورت می گیرد؛ مانند حال سدم و زن لوط، قبیله ای که در اورشلیم پسران اش را قربانی می کند، وَ مهم تر از همه یهودا و عیسا؛ با قصه ی یهودا و عیسا، نخست یک گره افگنده می شود؛ هنگامی که نواح پور از کشتی می رود، یادداشتی را برای سام می گذارد «کسی که مرا تسلیم کند نزدیک من است»؛ در پایان داستان این گره افگنی با جابجایی سام با یهودا و با جابجایی نواح پور با عیسا گره گشایی می شود؛ انگار که سام، یهودا باشد و نواح پور، عیسا؛ و سام، نواح پور را انگار تسلیم کرده است؛ نواح پور می خواسته تا سام را نجات بدهد از بازی ای که درگیرش است اما با عکسی که از سام با حامی به نواح پور می رسد؛ نواح پور تصور می کند که سام جاسوس حامی است؛ و سام است که او را به زمین زده است؛ برای همین می گوید کسی که مرا تسلیم کند نزدیک من است؛ اما سرانجام هم سام و هم نواح پور می داند که ناخواسته، سام دستخوش شرارت و فزون خواهی حامی قرار گرفته بوده است.

در پایان رمان، می توان از فضا، و شخصیت ها تاویل نمادین ارایه کرد؛ انگار داره جهان بینی اساطیری مسیحت که همان قصه ی نجات باشد بر پیام رمان سایه می افگند، وَ یک تثلیث هم قابل تصور می شود؛ که حامی و سام و نواح پور باشه؛ اگرچه این تثلیث را نمی توان با تثلیث مسیحیت، جابجایش کرد؛ اما می شود نواح پور را عیسا تصور کرد که برای نجات دادن حامی و سام می خواهد قربانی بدهد؛ قربانی هم می دهد. وَ سام را می توان، پیروان عیسا تصور کرد که بعد از تسلیم کردن عیسا و کشته شدن اش دچار عذاب وجدان می شوند و احساس گناه می کنند و بعد از عیسا دچار رنج و تقلا می شوند تا مورد بخشایش قرار بگیرند؛ سام هم در پایان رمان درگیر رنج و تقلا است بنا به اشتباهی که کرده و این اشتباه سبب شده تا نواح پور به زمین بخورد.

پایان رمان، فضای تراژدی پیدا می کند؛ دو شخصیت رمان دچار فاجعه می شوند، سام بنا به اشتباهی که کرده دچار فاجعه می شود انگار اُدیب باشد که پدرش اش را کشته است؛ وَ نواح پور با اعتقادی که فلسفه ی نجات دارد، بایستی جبران فلسفه ی نجات اش را بپردازد؛ وَ از سوی دیگر، در وضعیت بین دو شر قرار می گیرد: قربانی شدن خودش و از میان برداشتن حامی؛ حامی هم کسی است که در خانه ی نواح پور بزرگ شده و همه تصور می کنند که پسر نواح پور است؛ نگاه نواح پور به حامی نگاه پدرانه است؛ بنابر این، نابودی حامی برای نواح پور بدتر است نسبت به قرابانی شدن خودش، وَ قربانی شدن خود را می پذیرد برای این که تا بتواند حامی را نجات بدهد.

ببخش ششم این نوشتار، یک نگرش تاویل گرایانه بود؛ از هر نوشته ی خواننده ها می توانند بنا به پیشداوری های ذهنی شان تاویل ارایه کند؛ اما بیان، لحن، فضا، وَ نمادین سازی در حدی نیست که جدی بتوان روی آن انگشت گذاشت که جهان بینی اساطیری و دینی مسیحیت در رمان و در شخصیت های رمان نمادین شده باشد؛ و رمان، قصه- رمانی باشد از جهان بینی سامی.

رمان بی آنکه در پی جمع کردن ناسازه های جهان اش باشد، با یک پایان نسبتن باز تمام می شود؛ وَ جهان و چیزها، همان جهان و چیزهای معاصری است که در آغاز رمان حضور داشت.

در پایان رمان، بنا به احساس مشترکی که خواننده (منظور از خودم است) با سام (راوی) پیدا می کند، وَ شریک رنج اش می شود؛ می خواهد از سام بپرسد که هستی همین واقعیت های استند که در زنده گی ما جریان دارد یا هستی، امری است که در معرفت یک رمان در زنده گی ابداعی تو (سام) وجود دارد! خلاصه، من دچار رنج شدم؛ شریک رنج، تقلا، دلبسته گی و پارنویای سام شدم؛ انگار سام کنارم نشسته بود و قصه زنده گی اش را برایم روایت می کرد؛ می خواستم در پایان رمان، جدی با سام سخن بگویم اما همین که رمان پایان یافت، سام بی آنکه چیزی به من بگوید برخاسته و رفته؛ من چشمانم را بسته بودم تا رنج و تقلای سام را احساس کنم؛ هرچه صدا می کنم سام! سام!

 

پ.ن: یعقوب یسنا شاعر، پژوهشگر و استاد دانشگاه ابوریحان البیرونی افغانستان است.

چه کسی از آیدا مرادی آهنی می‌ترسد؟-مطلبی از علی پریسوز درباره‌ی این روزهای «گُلف روی باروت»

مطلب زیر را می‌توانید در وبلاگ آقای علی پریسوز نیز بخوانید.

حجم مطالب و خبرهایی که این روزها ـ لااقل در فضای مجازی ـ درباره‌ی آیدا مرادی آهنی و کتاب جدید او گلف روی باروت منتشر می‌شود، قابل توجه است. در حالی که با توجه به حجم بالای کتاب او، بعید می‌دانم در این مدتِ کم، این تعداد آدم رمانش را خوانده باشند. در بابِ چراییِ این موضوع، گمانه‌های گوناگونی مطرح است.

زنم می‌گوید به‌خاطر این که زنه. اینجا همینه دیگه. راستی چند سالشه؟

یکی از اهالی نشر می‌گوید کدام مطلب؟ کدام خبر؟ خودش شلوغ می‌کنه.

پسرم می‌گوید خب خودتم که داری در همین مورد می‌نویسی!

راست می‌گوید.

اما یک چیز را مطمئنم: آیدا مرادی آهنی به عنوان یک نویسنده‌ی امروزی ـ خوب یا بد ـ به تبلیغات پیش از انتشار، در حین انتشار و پس از انتشارِ کتاب خود توجه کافی دارد و برای آن انرژی می‌گذارد. بیشتر از بسیاری از ناشران ایرانی. پونز روی دم گربه را که یادتان نرفته؟ و این، برادران من، بخشی از درک روح زمانه است. امیدوارم این درک در گلف روی باروت و کتاب‌های بعدی‌اش هم همین‌قدر چشمگیر باشد. آمین.

نجات با فلسفه‌ی جنگ- نقد مینا حسین‌نژاد درباره‌ی «گُلف روی باروت»

نقد زیر را می‌توانید در شماره‌ی 21 ماه‌نامه‌ی تجربه نیز بخوانید.

خانوم سام، وقتی که در کافه‌ بار کشتی کروز در کنار مژده‌پور –جاسوس یا بهتر است بگوئیم مهره‌ی حامی نواح پور – می‌نشیند و نظرش نسبت به پوستر نمایش “اطلس” جلب می‌شود که چطور این تیتان به جرم جنگیدن و درنهایت شکست در برابر خدایان محکوم به عذابی ابدی شده است، برایش واضح و مبرهن می‌شود که جنگیدن از فرار کردن بهتر است؛ حتی اگر این جنگ به قیمت بازنده بودن‌اش تمام شود و خانم سام یک جنگجوی درست و حسابی است. ماجراجویی‌های او فقط به این سفر دریایی یازده روزه ختم نمی‌شود. ماجراجویی بخشی از شخصیت این زن است که از مدت‌ها پیش شروع شده و تا روزهای رسیدن‌اش به تهران هم ادامه پیدا می‌کند.

خانوم سام (که نویسنده برای او زاویه دیدِ اول شخص جمع را استفاده کرده است) دختر تنهایی است. دوستی ندارد و هدفی نیز. نه بیزینس درجه‌ دو پدرش او را قانع می‌کند و نه کلاس‌های مختلف آواز، داستان نویسی، طراحی دکوراسیون و عکاسی. او در تمامی این رشته‌ها احساسی از درجه‌دو بودن نسبت به خودش پیدا می‌کند، زیرا نمی‌تواند آن خودِ درونی و منحصر به فردش را به نمایش بگذارد. روزی برای خریدن هدیه، از عتیقه فروشی حامی نواح پور سر در می‌آورد و به همراه او ماجراهایی را از سر می‌گذراند. خوبی نواح‌پور به این است که آرام آرام حس بیزینس‌من درجه یک را در دختر تقویت می‌کند. به او قدرت می‌دهد و او را به مراکز ممنوعه می‌برد و با تملق‌هایش او را به مرتبه‌های بالاتری از بیزینس می‌کشاند.

دختر که حجم غریب و مرموز اتفاقات این مدت برایش اذیت کنده است، تصمیم به سفر می‌گیرد. تصمیم می‌گیرد به سفری دریایی برود تا بتواند حامی و همه‌ی آن اتفاقات را به فراموشی بسپارد. ولی کشتی و جمع ایرانیان آنجا آن‌قدر ماجرا در دل خود دارند که دختر متوجه می‌شود که از هیچ‌چیز نباید فرار کرد بلکه با شجاعت باید با آن روبرو شد. نبی نواح‌پور، ظهیرها، مژده‌خواه، غرابی، قاضی و حتی شاهین، همگی ماجراهایی در کشتی می‌سازند که این سفر تبدیل به سفری درونی برای دختر می‌شود. سفری که انگار در آن به آرامی هویت‌اش بر خودش آشکار می‌گردد. ملاقات با نبی نواح‌پور و رابطه‌ی دختر و پدر گونه‌ی آن دو و خاطراتی که نبی از گذشته‌اش می‌گوید و دوستی عمیقی که بین آن دو شکل می‌گیرد و ناگهان غیب شدن نبی نواح‌پور، دختر را در بهتی فرو می‌برد و به تهران باز می‌گردد و ثمره‌ی بیزینس خودش و حامی را می‌بیند. او فقط یک مهره‌ی بی‌ارزش بوده است. با کار کردن برای حامی، کارخانه پدر خودش را به خطر انداخته است و حامی بدش نمی‌آید که این مهره‌کوچک و لجباز را که دست از سرش برنمی‌دارد، حذف کند. دختر ناخواسته بازیچه‌ای بوده است و از طریق کمک‌های او دومان نبی نواح پور بر باد رفته است و همین است که دختر را تا مرز دیوانه شدن پیش می‌برد.

خانوم سام (با آن روایت‌های “ما” گونه‌اش) نشانی از ایران است. سام به معنی بلند مرتبه است، از یک‌سو به اسطوره‌های ایرانی برمی‌گردد زیرا سام در شاهنامه پدربزرگ رستم است. این دختر سی ساله در این رمان نشانه‌ای می‌شود از بزرگ‌مردمان سرزمین‌اش. بزرگ‌مردانی که گاه به به بهای خودخواهی و گاه به بهای نادانی، تبدیل به مهره‌هایی در دست قدرت‌های بزرگ شدند و تا به خود بیایند با تهدید و زور و چپاول و گاه به رسم دوستی و گاه نادانی بخشی از داشته‌های ارزشمند خود را تقدیم به آنان کردند. صحنه‌ای که دختر و حامی برای معامله‌ی زمین‌های دختر به سفارت روس که همان باغ اتابک سابق است  می‌روند و 30 هکتار زمین می‌فروشند مصداق خوب جملات بالاست.

سام در تورات معنی متفاوتی دارد و با بخش دیگری از نشانه‌های این داستان هم‌خوان است. سام یکی از پسران نوح است که برادرهای دیگری با نام حام و یافث دارد. اگر نبی نواح‌پور را نشانه‌ای از نوح پیامبر درنظر بگیریم. حام (یا همان حامی نواح‌پور) پسر نافرمانی است که قدم بر زمین گذاشت و تاکستان بزرگی ایجاد کرد و شراب نوشید. او لخت در مقابل پدر ظاهر شد؛ نوح او را نفرین کرد و زمین را به سام داد. نبی نواح‌پور مردی که پسرش به خاطر رقابت و دشمنی با او دختر را واسطه می کند و همه‌چیز را از او می‌گیرد هم شخصیت پیچیده و عجیب و چه بسا جذابی دارد. او مردی است که به خاطر خاطره ی تلخی که از کودکی خود دارد، تئوری‌اش، تئوری نجات است. مردی شبیه به اسکار شیندلر، که همه‌ی دارایی‌های خود را داد تا یهودیان محکوم را از دهان کوره‌های آشوئیتس بیرون بکشد. در آن کشتی کروز بسیاری از مشکلاتی که ایرانیان در آن‌جا به پا می‌کنند را رفع و رجو می‌کند و در هر حال هوای همسفرهای ایرانی‌اش را دارد وبیشتر از همه مراقب دختر است و بسیاری از رازهای زندگی‌اش را برای او برملا می‌کند و لحظه‌ای که متوجه می‌شود این دختر دانسته یا ندانسته با حامی همکاری کرده است به دختر چیزی نمی‌گوید و کشتی را ترک می‌کند و تنها یادداشتی که برای او می‌گذارد، تصویری است از بوسه‌ی یهودا در آخرین دیدارش با مسیح: «کسی که مرا تسلیم می‌کند بسیار نزدیک است.»

در پایان داستان که دختر بسیاری از نشنیده‌ها را از زبان مناجی، وکیل نبی نواح زاده می‌شنود و از رستورانی در تهران بیرون می‌رود و حامی آخرین شاهد را که مناجی باشد زیر چرخ‌های اتوموبیل‌اش له می‌کند، دختر در زیر قطره‌های تطهیرکننده‌ باران ایستاده است و هویت‌اش را که تازه به آن پی برده است برای خود مرور می‌کند. در تورات، نوح همسر خیانتکاری داشته است با نام والِعه یا واعِله و شاید نام مامان واله‌ی دختر هم از اینجا آمده باشد. سام که نشانه‌ای از ایران را بر دوش خود می‌کشد در اینجا غرق در اندوه نمی‌شود و به بازی‌های غریبی که سرنوشت پیش پای او گذاشته است فکر نمی‌کند. او جنگجویی است که حالا تنها سلاحش، کیفِ گلف مناجی است که در کنار جسد او بر زمین افتاده است و شماره ی نبی نواح‌پور و بسیاری از مدارکی که توسط آنها می‌تواند حامی را به زمین بزند در اختیار دارد. مرگ برای او پایان جنگ است و سام جنگجویی است که دست از جنگیدن برنمی‌دارد. کتاب به پایان می‌رسد ولی جنگ جدیدی بین حامی و سام در راه است. جنگی که نتیجه‌ای از پیش تعیین شده ندارد. این دختر برخلاف بسیاری از هم‌نسلان ترسوی دور و برش، با آن تفکرات ایده‌آلیستی که سعی در عملی کردن‌شان دارد، شاید نوید وجود گروه دیگری از ایرانیان را می‌دهد. آن‌ها که نه آن‌قدر نوستالژی زده هستند که غرق در خاطرات گذشته، وضع موجود را ببینند ولی تنها سری به افسوس تکان دهند و باز هم به مرور دوران شیرینی که گذشته و تمام‌شده بپردازند و نه آن‌قدر ترسو که وقتی به آنها اخطار مرگ دهند در گوشه‌ای مخفی شوند و از ترس نفس کشیدن هم یادشان برود. خانم سام سی‌ساله خون را دیده است، تا چند قدمی مرگ پیش رفته و شبح ترس، برای او جز یک شبح بیش نیست. خانم سام مشت‌هایش را گره کرده و به آینده چشم دوخته است.

جلسه‌ی رونمایی «گُلف روی باروت»- کتاب آمه

اتفاق خوبی بود. و من تنها می‌توانم آرزو کنم بیشتر شاهدش باشیم. جلسه‌هایی صمیمی که نه مثل جلسه‌ی‌های نقد، آن‌قدر جدّی باشد و نه مثل گپ‌های کافه‌ای برای از هر دری گفتن. اتفاق خوبی‌ست این‌که همه‌مان یک‌جا جمع شویم؛ دور از هر تفاوت نظر و تنهایی‌های روزمره‌ی مخصوص نویسنده‌ها. به همّت دوستانی که کتاب را خوانده بودند بحث‌های خوبی مطرح شد. فکر می‌کنم لازم است این اتفاق برای هر کتابی بیفتد. قبل از آن‌که کسی با پیش‌داوری، کتاب شما را قضاوت کند؛ کتاب‌تان منشور خودش را ارائه بدهد و بگوید که تنها و تنها بعد از خواندن اجازه می‌دهد قضاوت شود. بازخوردهایی که در این دو روز از دوستان نویسنده گرفتم همین را می‌گفت. جا دارد تشکر کنم از کتاب آمه، مهدی توکّلی‌راد و آقای آموزگار عزیز که این فرصت را به من و «گُلف روی باروت» دادند. و ممنون از همه‌ی دوستانی که تشریف آوردند.

پ.ن1: می‌توانید خبر بیشتر را در سایت انتشارات نگاه دنبال کنید.

پ.ن2: عکس از حسین شکرالهی.

 

رونمایی «گُلف روی باروت»

 

رونمایی رُمان «گُلف روی باروت» در  کتــاب آمـــه.

مکان: بلـــوار کشاورز- بعد از تقاطع کارگر- شماره 308.

زمان: جمعه- ساعت 19:00.

پ.ن: جزئیات بیشتر را می‌توانید در خبر مهر بخوانید.

 

ممنون از آرش حسنی و همسر مهربانش سلمی؛ دوستان شیرازی که فقط از راه فیس‌بوک می‌شناختم‌شان. و بالأخره روز جمعه که یک روزه برای نمایشگاه کتاب آمده بودند همدیگر را دیدیم. کالکشن کارهای کوهن همراه کتاب «لغات و اصطلاحات شیرازی» هدیه‌ی آن‌هاست به‌خاطر انتشار «گُلف روی باروت». دلم می‌خواست این‌جا ازشان تشکر کنم و بگویم برای کسی که می‌نویسد این‌جور مخاطب‌ها غنیمت‌اند.

همچون عیسی، همچون اورشلیم*

مطلب زیر را می‌توانید در بیستمین شماره‌ی ماه‌نامه‌ی تجربه نیز بخوانید.

شاید بهتر بود «آرتور رو» وقتی سکه‌هایش در بخت‌آزمایی گاردن‌پارتی شانس نیاوردند حرف کشیش را نوعی پیشگویی تلقی می‌کرد: «آقا متأسفانه امروز بخت با شما یار نیست.» پیشگوییِ آینده‌ای که برای دانستن آن پا به غرفه‌ی فال‌گیر گذاشت. آینده‌ای که خیال می‌کرد می‌تواند او را از غرق شدن در رنجِ گذشته و عذابِ حال نجات دهد. اما مگر بارِ این دردها برای مرد ساده‌ای مثل «آرتور» چه اندازه می‌تواند باشد؟ مرد غمگینی که به هیچ قیمت حاضر نیست کیکی را که در گاردن‌پارتی برنده شده از دست بدهد. و در جواب فاشیستی که برای کشتنش آمده می‌گوید از دنیا فقط صلح می‌خواهد.

داستان که جلو می‌رود مثل بادی که آرام اَبری را از جلوی خورشید کنار بزند، می‌بینیم «آرتور» مستحق این رنج کشیدن است. مستحق، نه به این معنا که باید رنج بکشد بلکه او نیاز به این رنج دارد؛ حق دارد رنج بکشد چون مردی‌ست که وقتی احساس می‌کند مردم در آرزوی چیزی رنج می‌برند آرامشش به هم می‌ریزد و آن‌وقت هر کاری لازم است برای‌شان انجام می‌دهد، هرکاری. برای همین هم وقتی می‌دیده همسرش از بیماری عذاب می‌کشد به فکر قتل او افتاده. قتلی که از روی ترحم تشخیص داده شده و آزادی از زندان را -بدتر از هر مکافاتی- برای او به ارمغان آورده. این‌ها خصایل «آرتور رو» هستند. تضادهای مرد غمگین که نویسنده بعداً به‌موقع از آن‌ها استفاده می‌کند. اما همه‌ی «وزارت ترس» نیستند.

«وزارت ترس» را می‌توان رُمانی دانست که جنگ را مثل جنین ناقصی که حاصل آمیزش سیاست‌های متعفن است جلوی روی‌ خواننده می‌گیرد. رُمانی ضدِ جاسوسی که از تربیت انسان‌ها به دست شرایط می‌گوید. این‌که جنگ چه‌جور آدم‌هایی تربیت می‌کند. آدم‌هایی که ساخته‌ی عذاب جنگ‌اند؛ رنج می‌کشند و عذاب می‌دهند اما «آرتور رو»ایی هم هست که نتواند تماشاگر باشد. از دل همان تضادها و خصایلِ «آرتور»، «گرین» یکی از مباحث مهمِ رمان خودش را مطرح می‌کند؛ شَک. تضادها مثل خطوطی موازی در این بی‌نهایت به هم می‌رسند؛ شَک به شرایط و به شرایط تن ندادن. شَکی که خیر و شَر را روی مرز باریکی روبروی هم قرار می‌دهد و به‌مرور موجب تعالی و گشودن گره‌ها می‌شود. خیر پیروز می‌شود و کاراکتر اصلی به آن‌چه از ابتدا دنبالش بوده می‌رسد اما با این وجود نمی‌توان «وزارت ترس» را داستانی هَپی‌اِند دانست.

چون نویسنده در انتها خواننده را در موقعیتی دوآل قرار می‌دهد. چون مکانِ تعالی که کاراکتر به آن رسیده در قعر جهنم است. برای همین کاراکترها در این تعالی، آرامش ندارند. رمز ساخت این موقعیت داستانی را می‌توان عنصرِ ترس دانست که از همان ابتدا با فضاسازی و عوامل دیگر روی آن تأکید شده و در انتهای داستان مقابل عشق قرار می‌گیرد. ترسی که به‌خاطر ‌آن، کاراکترها هنگام رسیدن به آرامش؛ خواننده را با دوآلیتی مواجه کرده و بی‌قرار می‌شوند.

با این همه «وزارت ترس» جزء آن دسته از رمان‌های «گرین» است که گویی می‌خواهد توسط آن تجربیاتش در «اِم.آی.سیکس» را به چالش بکشد. نوعی زنهار از جنگ است. تصویر سرزمین‌های ویران شده‌ای‌ست که مردمان‌شان مثل عیسی وقتی که به اورشلیم نگاه می‌کرد با دیدنش اشک می‌ریزند. و با این‌که «گرین» کتاب را حدوداً دو سال قبل از خودکشی هیتلر منتشر کرده اما با فروپاشی تشکیلات و خودکشی «ویلی هیلف» -عامل اصلی- در رمان، خواننده گمان می‌کند که انگار کتاب پیشگویی‌ای درباره‌ی آینده‌ی رایش سوم و رهبرش است. آینده‌ای که جهان در جنگ جهانی، آرامش را در آن انتظار می‌کشید. همان‌طور که ترس کاراکترها از جهانِ در صلح را هم می‌توان نوعی پیشگویی دانست.

*عنوان مطلب در مجله “همچون اورشلیم” است.

پ.ن1: وزارت ترس- گراهام گرین- ترجمه‌ی ناهید سلامی- نشر زاوش.

پ.ن2: علت تعدد عکس: نگاهی به چند طرح جلد تا روح‌مان تازه شود.

روزی روزگاری در امریکا

رُمان «لکله‌ی ننگ» را همین حالا تمام کردم. اگر شما هم مثل من «روزی روزگاری در امریکا» در لیست محبوب‌ترین فیلم‌های‌تان باشد کتاب را یک‌نفس می‌خوانید. حتی قبل از این‌که شروع کنم با خودم فکر می‌کردم می‌شود از این به بعد جای سالی یک‌بار فیلم را دیدن همین کتاب را خواند. اما نه؛ «سرجیو لئونه» می‌دانسته چه‌طور می‌شود شاهکاری ساخت تا «لکه‌ی ننگ» جز معدود رمان‌هایی باشد که نویسنده را مدیون کارگردان کند. با این‌که کتاب در دادن همه‌ی جزئیات، لحظه‌ای دقت را از دست نمی‌دهد اما آن حال و هوا، آن نفسِ جان‌داری که در بعضی صحنه‌های فیلم هست مثل سرقت از جواهرفروشی یا اتفاق بین نودلز و دِبورا در عقب لیموزین؛ توی کتاب نیست.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها