برچسب های پست ‘سام مندز’

بگذار آسمان سقوط کند

 مطلب زیر را می‌توانید در نوزدهمین شماره‌ی ماه‌نامه‌ی تجربه نیز بخوانید.

لزوم وارد شدن فِلَش‌بَک به دنیای داستان را همراه با پیدا شدن این نیاز می‌دانند که دیگر لازم بود داستانِ «گذشته» بی‌آن‌که ناصح باشد از دل «حال»‌ای روایت شود که با خودش سایه‌ی یک‌جور حسرت، دل‌زدگی، عذاب وجدان و یا حس‌ گناه دارد. زمانی که «حال» با تمام اهمیتش آن‌قدر آبستنِ «گذشته» است که در آن حل می‌شود و روایتش می‌کند. زمان حالی که در «اِسکای‌فال» می‌بینیم نیز زمانی‌ بحرانی‌ست با ریشه‌‌هایی قوی در گذشته. هرچه فیلم جلوتر می‌رود متوجه می‌شویم که ماجرای بین «جیمزباند» و «اِم» که همان ابتدای فیلم روایت شد بیشتر خرده‌پیرنگی بوده برای ورود به پاساژ اصلی داستان. و این هسته، زمانِ حالِ «اِم» است که در وضعیت فروپاشی قرار دارد. به‌طور کلی ماجرای بیست و سومین «جیمزباند» بیشتر از آن‌که داستان «007» باشد داستان «اِم» است. بهتر بگوییم داستان گذشته‌ی «اِم» و حالِ «جیمز‌باند» که سعی در یافتن چرایی آن احساس گناه و بعد پاک کردن آن گذشته دارد. نکته‌ی قابل توجه این است که نویسنده‌ی «اِسکای‌فال» در طول داستان، لحظه‌ای از امکان فِلش‌بَک برای روایت استفاده نمی‌کند. گویی به‌عمد خود را از امکانی محروم می‌کند تا تجربه‌ی حذف آن را آزمایش کند. زمانی که «007» و «اِم» جلوی خانه‌ی کودکی «جیمزباند» ایستاده‌اند را در نظر بگیرید. یا لحظه‌ای که نگهبانِ «اِسکای‌فال» و «جیمزباند» تمرین تیراندازی می‌کنند؛ «باند» تنها با عوض کردن صدایش به کودکی برمی‌گردد. و از همه مهمتر زمانی که «سیلوا» از گذشته و خیانتِ «اِم» می‌گوید. در همه‌ی این موارد، روایت بی‌آن‌که دست به سوی تمهیدِ فِلش‌بَک دراز کند گویی با شخصیت‌ها، اَکت‌‌ها و نتیجه‌ی کارهای‌شان؛ گذشته را در حال بازآفرینی می‌کند. که خودِ این بازآفرینی می‌تواند دومین بحثِ این مطلب باشد. «سیلوا»، مأمورِ سابق «اِم.آی.سیکس» به‌خاطر خیانتِ «اِم» تا یک قدمی مرگ رفته؛ اما همان‌طور که ادعا می‌‌کند زندگی مثل مرضی به او چسبیده. از این ‌نظر او و «باند» گذشته‌ی مشترکی دارند اما نحوه‌ی بازآفرینی گذشته‌شان در حال یکسان نیست. «سیلوا» تروریستی سایبری‌ست که کاخِ وِست‌مینستر را هدف می‌گیرد و از پیشرفته‌ترین سلول مخفیگاهِ چرچیل فرار می‌کند تا احساس گناه را در «اِم» بیدار کند و انتقام بگیرد. اما «007» جور دیگری عمل می‌کند؛ چون جور دیگری هم به گذشته نگاه می‌کند. مرگ برای او یک‌جور مرخصی‌ست. و اگر هرکسی به سرگرمی احتیاج داشته باشد سرگرمی او بازگشت از مرگ است. او می‌داند که تصمیم «اِم» از روی وظیفه بوده؛ حتی اگر این دانستن تلخ باشد. وظیفه برای او حرف اول را می‌زند. آن هم نه حالا؛ از زمانی که به قول نگهبان، از مخفیگاهِ خانه‌ی اِسکای‌فال بیرون آمده و دیگر یک پسربچه نبوده. اما ‌نحوه‌ی پرداخت این دو شخصیت که گویی دو وجه از خود «اِم» هستند سومین موضوع قابل توجه است. «جیمزباندِ» اِسکای‌فال گذشته از وجوه مشترکی که گاهی با «007»های گذشته دارد؛ مثلاً حفظِ اُلگوی تعقیب‌وگریز و همه‌فن‌حریف بودنش -اوست که رَمزِ روی صفحه‌نمایش را قبل از نابغه‌ی کامپیوتر کشف می‌کند- اما در خیلی از موارد سعی در نقض آن کلیشه‌ی فناناپذیری دارد. «جیمزباندِ» از مرگ برگشته، خیلی از توانایی‌هایش را از دست داده و حتی در امتحان مردود شده. دستش موقع شلیک می‌لرزد و اتومبیل آستون‌مارتینِ محبوبش، جلوی چشمش دود می‌شود و می‌رود به هوا. حتی مرگِ «اِم» مُهری‌ست بر این برداشت که ماهیتِ کاراکترهای مهم «جیمزباند» انسانی‌تر شده‌اند. درمقابل، «سیلوا» که بارِ عنصر شَر را در تمام داستان، به‌خوبی به دوش می‌کشد در انتها با همان مهارت جمع نمی‌شود. اگر روی این موضوع که «سیلوا»، وجه دیگر خود «اِم» است تأکید کنیم شاید تا حدی بتوان توجیه کرد که با زخمی شدن «اِم» آن وَجه مبارز و انتقام‌جو یعنی «سیلوا» هم دچار ضعف و تزلزل می‌شود و به‌راحتی می‌میرد. اما از‌آن‌جا که داستان‌های «جیمزباند» معمولاً کمتر مفاهیمِ لایه‌ای را هدف می‌گیرند؛ عده‌ی زیادی فرجامِ ماجرای «سیلوا» را نوعی نقطه‌ضعف برای فیلم دانسته‌اند.

عنوان: از آهنگ تیتراژ.

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها