برچسب های پست ‘عبدالرضا کاهانی’

یک اَبزرود ناقص‌الخلقه

در حاشیه‌ی فیلمِ خیلی خیلی ابزوردِ آقای کاهانی:

مطلب زیر را می‌توانید در هجدهمین شماره‌ی ماه‌نامه‌ی تجربه نیز بخوانید.

واژه‌ی اَبزورد در اصل و در یک متن موسیقیایی به معنای «فاقد هماهنگی» است و در مقام یک ژانر؛ به لحاظ لغوی، «ناهماهنگ از نظر عقلی»، «نامعقول» و «غیرمنطقی» تعریف شده. با این حال در زبان روزمره‌ی عوام، ممکن است منظور از ابزورد فقط مسخره بودن یک موقعیت باشد؛ اما به کلی با هدف معنایی این ژانر متفاوت است. فضای ابزورد دارای نوعی احساس تشویش -تا حدی فراواقعی- به‌خاطر عبث بودن وضعیت بشری‌ست که به‌عنوان مثال، درون‌مایه‌ی اصلی نمایش‌نامه‌های «بِکت»، «آداموف»، «یونسکو» و «ژنه» را می‌توان مصادیق آن دانست. گرچه بی‌معنایی زندگی و بی‌اعتباری آرمان‌ها درون‌مایه‌ی بیشتر آثار کسانی چون سارتر و کامو نیز هست اما همچنان مرز مشخصی، اگزیستانسیالیسم و ابزورد را از هم جدا می‌کند. اگزیستانسیالیست‌ها درک خود را از غیرعقلانی بودن وضع بشر، به فرمی کاملاً واضح و با استدلال‌های منطقی ارائه می‌کنند. به عبارتی درون‌مایه‌های جدید را به شیوه‌ی مرسومِ روایی به نمایش می‌گذارند در حالی که ابزوردیست‌ها‌ تلاش می‌کنند تا درک خود را از بی‌معناییِ وضعیت بشر، با کنار گذاشتن شیوه‌های عقلانی و استدلالی بیان کنند. با این مرزبندی‌ها شاید واضح نشود تشخیص داد که «بی‌خود و بی‌جهت» متعلق به جغرافیای ابزورد هست یا نه؟ بنابراین بد نیست که با تکیه بر اِلِمان‌ها و ویژگی‌های ابزورد به بررسی داستان بپردازیم. از ابتدا تا انتهای فیلم، کاراکترها در فضا و حالتی بین رفتن و ماندن، آری و نَه، مُردد مانده‌‌اند؛ چنددفعه بار کامیون خالی و پُر می‌شود، چندبار وسایل تازه، چیده و برچیده می‌شود. «در انتظار گودو» را در نظر بگیرد. شخصیت‌ها مدام می‌خواهند بروند اما همچنان منتظرند. هرچند موقعیت ساخته شده در فیلم، این المانِ فضای ابزورد، یعنی «وضعیت ایستا» را پوشش می‌دهد اما کافی نیست. ویژگی بعدی به نوع داستان‌های ابزورد برمی‌گردد. روایت‌های ابزورد نه داستانی دارند و نه پیرنگی که بتوان از آن حرف زد. حتی گاهی آغاز و پایان مشخص هم ندارند. در حالی‌که شما به‌راحتی می‌توانید داستان فیلم «بی‌خود و بی‌جهت» را با آغاز و پایان مشخص در دو خط برای دوستتان تعریف کنید. نکته‌ی مهم دیگر، کاراکترها هستند. وقتی «آلن اشنایدر» که قرار بود اجرای امریکاییِ «در انتظار گودو» را کارگردانی کند از بکت پرسید منظورش از گودو چه کسی یا چه چیزی است؟ او جواب داد: «اگر می‌دانستم که گفته بودم.» از این رو شخصیت‌هایی که روایت ابزورد به نمایش می‌گذارد فاقد شخصیت -به معنای داستانی- بوده و نماینده‌ی حالت و نگاه اجتماعی‌اند؛ تجسم نگرش‌های اساسی انسان برای رساندن مفهوم وضعیت بشر هستند که اکثر اوقات هم در تضاد با یکدیگر قرار می‌گیرند و دو رویه‌ی متفاوت را نشان می‌دهند. این تضادها گاه آن‌قدر در شکل‌گیری مفهوم، برجسته می‌شوند که نمایش‌های نویسنده‌ای چون آرتور آداموف از دل این تضادها به آن مفهوم کلی می‌رسد؛ به هیچ. یا مثلا در نمایش‌نامه‌های یونسکو، درونِ کاراکترها، فقط نیروهایی‌ست که یا متعارض‌اند یا نامتعارض. این شخصیت‌ها شکل خود را به‌مرور و در طول روایت از دست می‌دهند. در «بی‌‌خود و بی‌جهت»، چند کاراکتر داریم که اتفاقاً از روی اُلگوهای درام پرداخته شده‌اند -نه ابزورد- و شخصیت‌های مستقل داستانی هستند. در لحظاتی حتی، فقط لحن و زبان‌شان متفاوت است وگرنه به ‌لحاظ نوع نگاه به اطراف‌شان چندان فرقی با هم ندارند. مثل لحظه‌هایی که دو مرد هم‌زمان می‌خواهند از آن وضعیت خلاص شوند یا دو زن هم‌زمان به فکر اسباب‌های‌شان هستند. هیچ تضاد و تفاوت نگرشی نیست. ممکن است اسم آن را تلاش برای رهایی از «وضعیت ایستا» بگذارید اما این تلاش به‌ جای‌ آن‌که رها از عقلانیت -به شیوه‌ی ابزورد- باشد بیشتر با منطقِ مرسوم و حتی متناسب با صحنه‌ها -به شیوه‌ی اگزیستانسیالیستی- پیش می‌رود. شخصیت‌های «گاردن‌پارتی» اثر  «واسلاو هاول» یادتان هست؟ نویسنده در هیچ لحظه‌ای دست از نشان دادن تعارض بین شخصیت‌ها برنمی‌دارد. شخصیت‌هایی که همواره برای رهایی از وضعیت ایستا به روش غیرمنطقی عمل می‌کنند.

و اما اشیاء؛ که در فیلم پابه‌پای کاراکترها جلوی چشم مخاطب هستند. این‌جا می‌شود نمایش «مستأجر جدید» اثر یونسکو را مثال زد که در آن حتی دیالوگ هم مثل شخصیت در درجه‌ی ‌دوم اهمیت قرار دارد و آن‌چه مهم است اشیاء هستند. اشیایی که بر انسان مقدم‌اند؛ آن‌قدر که در نهایت، انسان زیر انبوهی از مواد ساکن لِه می‌شود. متأسفانه در «بی‌خود و بی‌جهت»، اشیاء تنها وسیله‌اند. فقط گاهی، خیلی کوتاه، به مرز این‌که -به شیوه‌ی ابزورد- دارای شخصیت باشند نزدیک می‌شوند. مثل لحظه‌ی دَم کردن چای یا خوابیدن مژگان زیر کامیون. بحث مهم دیگر زمان است. صرف حالت منفعلانه که ابزورد ایجاد می‌کند باکنش زمان روبرو هستیم. زمان در کنشِ مفهومِ ابزورد یعنی آنچه نمایش (وضعیت بشری) در حال تاکید کردن به آن است. ولادیمیر و استراگون هر دو منتظر گودو هستند. انتظار یعنی کنش زمان. پس مخاطب، جریان زمان را در واضح‌ترین شکلش تجربه می‌کند. در «بی‌خود و بی‌جهت» عکس این اتفاق می‌افتد؛ انگار ما هم مثل شخصیت‌ها، به دلیل عجله در رسیدن به هدف می‌خواهیم گذشت زمان را از یاد ببریم. دقیقاً در این نقطه است که می‌فهمیم غیاب هر کدام از عواملی که تا این‌جا مرور کردیم چه‌قدر می‌تواند موثر باشد. اگر آن موقعیت ایستا و شیوه‌ی رهایی از آن کاملاً منطبق بر اصول ابزورد اجرا می‌شد کنش زمانی هم منطبق با اصول ابزورد اتفاق می‌افتاد. یا اگر تضاد شخصیت‌ها پرداخته شده بود باید همان‌طور که ویژگی دیگر ابزورد است مدام مخاطب بین امید و ناامیدی برود و برگردد. در حالی که در «بی‌خود و بی‌جهت» کاراکتر‌ها به دلیل نداشتن شخصیت ابزورد در یک ناامیدی کامل معلق‌اند. همه انگار پایان ماجرا را می‌دانند؛ یک نگاه اگزیستانسیالیستی. نکته‌ی مهم بعدی، زبان است که می‌تواند ارتباط کُنتِرپوانی با کنش داشته باشد. یکی از اهمیت‌های کارهای بکت را در این می‌دانند که مفهوم را روی زبان پیاده می‌کند. به این شکل که هر کلمه با کلمه‌ی بعد محو می‌شود و می‌میرد تا ناتوانی در گفتار را به نمایش درآورد. به‌عبارتی بیان در خدمت گسست و فروپاشی زبان است. در مقابل، نویسنده‌ای مثل یونسکو، بیشتر روی علائم بصری تاکید می‌کند. یعنی آن‌چه فیلم فقط چند دقیقه‌ی اول به آن توجه دارد؛ مثل ضرب گرفتن فرهاد روی شکم یا حرکت دست و شانه‌ی مژگان. پارامترِ دیگر، طنز در روایت ابزورد است که غالباً باید فکاهی تراژیک بسازد. یونسکو جایی می‌گوید: «وقتی تراژدی می‌نویسم [تماشاگران] خنده‌شان می‌گیرد و وقتی کُمدی می‌نویسم به گریه می‌افتند.» بعید است پاره شدن شلوارِ کاراکتری، مخاطب را به گریه بیندازد. و اما مهمترین بخش ماجرا؛ نمایشی مثل «در انتظار گودو» هیچ نتیجه‌ی اخلاقی را به تماشاگران تحمیل نمی‌کند. اما «بی‌خود و بی‌جهت» خصوصاً با آوردن مادر الهه در پایان داستان، به‌شیوه‌ای کلاسیک دنبال یک پیام اخلاقی‌ست. دنبال فراهم کردن یک نتیجه برای تماشاگری که قرار است تا چند ثانیه دیگر از روی صندلی بلند شود. در واقع «بی‌خود و بی‌جهت» را شاید بتوان به معنای مورد نظر عوام ابزود دانست اما با توجه به آن‌چه ستون‌های ابزورد محسوب می‌شود  فیلم فقط روایتی‌ست که بین دو دنیای اگزیستانسیالیسم و ابزورد سرگردان مانده.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها