برچسب های پست ‘مجله‌ی کرگدن’

اگر روزی از روزها مسافری

معرفی فیلم «نوری میان اقیانوس‌ها» ساخته‌ی دِرِک سیَنفرَنس؛ بر اساس رُمانی از م.ل. ستِدمَن.

این مطلب در هفته‌نامه‌ی کرگدن چاپ شده است.

.

تام شربورنِ ازجنگ‌رهیده، فقط دنبال راهی است که از همه‌چیز فرار کند. مثل همه‌ی ما، خسته از جنگ‌های کوچک‌وبزرگ؛ آماده‌ی گریز؛ به جایی هرچه دورتر، به نقطه‌ی صفر، مانند فانوس دریایی. جایی که برویم، که دور شویم از آن همه قساوت گذشته‌ای که سخت گرفته بر ما، بی‌آن‌که ذرّه‌ای به غَدر آینده بیندیشیم؛ آینده‌ای که همیشه در اوج یأس هم در حبابی از امید مواظبتش می‌کنیم. تام شربورن به گمانش به یک خلوت شخصی سفر می‌کند. و روزی که با قطار پا به مکان جدید می‌گذارد کنار آبْ دختری را می‌بیند سفیدپوشیده، میان مرغ‌های دریایی که از دور، چون دانه‌های برفْ اطرافش معلّق‌اند. منتها ما وقتی تنهایی را دوست داریم، دیگر کسی را نمی‌خواهیم. دیگر دیدن یک شخص تازه که نگاهش را دزدانه و با شیطنت به ما ببخشد فقط قلقلکی است دوست‌داشتنی. هرچند به تام گفته‌اند که چون مردِ تنها را به این‌جا نمی‌فرستند باید هرچه‌زودتر ازدواج کند اما او بعد از اتّفاقات فرانسه، بیشتر از هرچیز آمادگی انزوا دارد. اصلاً چه انتظار دیگری می‌شود داشت از آدمی که آن‌قدر مرگ‌ومیر دیده که دیگر بی‌حس شده؟ وقتی برای ناهار دعوتش می‌کنند و می‌فهمد دختری که آن روز زیر بارِشِ مرغ‌های دریایی ایستاده بود ایزابل گِرِیسمارک بوده هم تغییری نمی‌کند. نگاه ایزابل اما یکی از آن لحظات شروع عشقی برونته‌ای را به یادمان می‌اندازد. ملالِ تام و احتیاجش به تنهایی و سکوت، از انگیزه و صبر ایزابل کم نمی‌کند. شاید درست است که صبرْ آدم را صیقل می‌دهد. ایزابل از عشق و صبر می‌درخشد وقتی بالأخره می‌تواند با تامِ منزوی روی چمن‌ها و کنار صخره‌ها راه برود. و در همین گردش بعدازظهر که به سفری کوتاه شبیه است حرف‌هایی بین‌شان ردوبدل می‌شود بی‌آن‌که بدانند این حرف‌ها خطوطی از سال‌های بعد است. شاید بعدها هر دو فکر کنند چرا وقتی روی صخره نشسته بودند ایزابل این کلمات را انگار که به او وحی شده باشد این اندازه شفاف به زبان آورد که: «اگر زنی شوهرش را از دست بدهد به او می‌گویند بیوه. اما برای پدرومادری که بچّه‌شان مُرده، اسمی وجود ندارد. آن‌وقت تو هنوز پدرومادری بی‌آن‌که بچّه‌ای داشته باشی

ایزابل و تام نمی‌دانند نیرویی در کلمات وجود دارد که بعدها روبروی‌شان ظاهر می‌شود و بازی‌شان می‌دهد؛ مثل یک مهمان ناخوانده سروکلّه‌اش پیدا می‌شود و سؤال‌وجواب‌شان می‌کند. چرا بدانند؟ برای عاشقان فقط لحظه زنده است. عاشقان اوّلین بوهمین‌های تاریخ‌اند. تام فقط می‌ترسد. چون سال‌ها به هرچه دست زده از بین رفته و حالا ایزابلِ سرشاراززندگی او را می‌ترساند اما این ترس هم کیفیتی فَرّار دارد؛ مثل همه‌ی ترس‌هایی که عشق، چون بخاری بر شیشه‌شان می‌نشیند و ناپیدای‌شان می‌کند. تام آرام‌آرام می‌تواند به تنهایی خیانت کند، شبیه همه‌ی ما، وقتی که آن قلقلک شیرین برای‌مان به نوازشی مدام تبدیل می‌شود. می‌نویسد ایزابل، من در نامه‌نوشتن مهارت ندارم؛ اما زیباترین نامه‌ها را برای ایزابل می‌نویسد و کلمات زیر دستانش می‌دوند.

ازدواج تام و ایزابل، رفتن به فانوس دریایی، حاملگی ایزابل؛ پرشور، و با تلألویی رؤیایی اما به سرعت لحظات سرخوش زندگی می‌گذرد تا ایزابل اوّلین کودک را از دست می‌دهد. اندک ته‌مانده‌ی عشق و صبر هنوز هم هست وقتی از وجود کودک دوّم خبردار می‌شود اما روزی که تام کودک مُرده‌ی دوّم را هم کنار اوّلی دفن می‌کند آن ته‌مانده هم به زیر خاک می‌رود. ولی انگار قرار است همه‌ی آرزوهای ایزابل را مسافرهایی برآورده کنند که دریا می‌آوردشان. مثل خود تام شربورن؛ مسافری که روزی از روزها از دریا رسیده بود. حالا هم قایقی، مثل گهواره‌ای به سمت خانه‌ی آن‌ها آمده. مردی کف قایقْ مُرده، اما نوزادی که باید کودک او باشد زنده است. این مسافر جدید می‌تواند همه‌چیز را به روزهای قبل بازگرداند فقط کافی است کودک را بردارند و پدرش را مثل کودکان خودشان دفن کنند. کودکانی که گویی اصلاً نبوده‌اند.

آن همه افسانه و داستان هیچ‌وقت انگار به کار ما آدم‌های دچار نسیان نیامده. مگر هزاران سال پیش، در افسانه‌ها، کودکانی که با آب آورده می‌شدند سرآغاز داستانی عظیم نبودند؟ مگر باب حادثه‌ای با آن‌ها باز نمی‌شد؟ ایزابل اما دوباره حال را می‌بیند؛ کافی است به کسی حرفی نزنند. فقط کافی است به همه بگویند کودک دوّمِ ایزابل، همین دخترک است.

راز هیچ‌گاه بین ما آدم‌ها نمی‌ماند. ما اهل راز نیستیم. ما به شدّت خواهان فاش‌شدن چیزهایی هستیم که حتی ممکن است خودمان را تکّه‌تکّه کند. تام بی‌آن‌که بداند پا در همین مسیر می‌گذارد. قبر خالی پدر بچّه را می‌بیند. مادر کودک را پیدا می‌کند؛ زنی که از فرط ناکامی به آینه‌ای شکسته می‌ماند. روبروی تام خانواده‌ای سه‌نفره است که یکی‌شان مفقود شده و مُرده، دیگری زنده است و گُم شده، و آن‌یکی سرگردان پیِ دو دیگری می‌گردد. تام چه می‌تواند بکند جز نوشتن یک نامه به مادر بچّه و اطمینان‌دادن به او؟ این میلِ خواستن آرامش برای دیگران، گاهی اوّلین قدم‌ها به سوی جهنّمِ خودمان نیست؟

زمانی که تام را دستگیر می‌کنند، تمام ساعاتی که در زندان است؛ ایزابل او را به‌خاطر از دست دادن بچّه نمی‌بخشد. در یأسی پرسه می‌زند که انتهایش خودش است. مثل وقتی که نه گذشته را می‌خواهیم، و نه حال و نه آینده را، فقط آن‌چه را می‌خواهیم که از دست داده‌ایم و مطمئنیم که بازنخواهیم یافتش. شاید تمام این مدّت، تام حرف‌های‌شان روی صخره را به یاد بیاورد: «تو هنوز پدر و مادری، بی‌آن‌که بچّه‌ای داشته باشیگناه ایزابل را به گردن می‌گیرد. چون اصلاً گناه ایزابل نیست. تقصیر خود او است. مگر خودش آن روز روی صخره به ایزابلِ جوان نگفته بود بعضی‌وقت‌ها خوب است که گذشته را در گذشته جابگذاریم. خوب همین کلمات دنبالش آمدند تا امتحانش کنند. به او ثابت کنند که هرچند جنگ فرانسه، یا دو جنین ناقص، و یک پدر را بتواند دفن کند؛ باز هم تکّه‌ای از گذشته هست که جانمی‌ماند، که پابه‌پای آدم‌ها می‌آید، می‌شود حال، می‌شود زندگی، می‌شود آینده و همه‌ی آن آینده را هم خراب می‌کند. این چیزی است که در نامه‌اش به ایزابل می‌نویسد. نه خود این کلمات را، درسی را که از این کلمات گرفته. حالا نوبت ایزابل است که درباره‌ی دونفرشان تصمیم بگیرد. این‌که می‌خواهد تام را به گذشته ببخشد یا گذشته را به تام، و یا آن‌که می‌خواهد عشق و گذشته را مثل رَدِّ دو زخم با خود نگه دارد.

آن‌ها که بازگشته‌اند

معرفی فیلم «سکوت» ساخته‌ی مارتین اسکورسیزی؛ براساس رُمانی از شوساکو اندو*.

این مطلب در هفته‌نامه‌ی «کرگدن» –شماره‌ی شصت‌وچهار– چاپ شده است.

.

سلطان رنج‌های عاطفی؛ این عنوانی بود که راجر ایبرت به مارتین اسکورسیزی داد. و در مقاله‌ای با همین عنوان، نوشت که درد باعث شده است تا او بعضی از بهترین فیلم‌هایی که تا به‌حال در مورد ناامیدی و تنهایی ساخته شده‌اند را کارگردانی کند. البته که منظور ایبرت بیشتر رنج‌های سودایی دوست کارگردانش بود اما همچنان نوشت که فکر می‌کند اگر اسکورسیزی تیره‌روز باقی بماند شاید شاه‌کارهای دیگری مانند «راننده تاکسی» خلق کند. بعد از دیدن «سکوت» شاید آدم به همین حرف‌های ایبرت برگردد و شاید زمزمه کند؛ پس هنوز تیره‌روز باقی مانده است.

وقتی پدر رودریگرز و پدر گاروپی به دنبال پدر فِرِرا به ژاپن پا می‌گذارند؛ هنوز حرف‌های او را در آخرین نامه‌ یادشان هست که گفته بود هرگز این سرزمین را به عنوان کشور آفتاب و روشنایی به یاد ندارد، بلکه آن را یک‌سر در تاریکی دیده است. بااین‌حال آن‌ها آرامش و ایمانی را با خود به ژاپن می‌برند که هرلحظه جای آن‌که کمک‌شان کند ناکارآمدبودنش را اثبات می‌کند. چراکه ایمان برای این مردم هنوز در نشانه‌های ملموس زنده است. ایمانْ نانی است که هنگام دعا از دست پدر می‌گیرند، دانه‌های تسبیح کشیشی آمده از آن سوی آب‌ها است؛ ایمانْ غسل تعمید است نه دلیل آن. چه می‌توان گفت به بندگانی که دنبال ملکوت خدا روی زمین او می‌گردند؟ سباستین رودریگرز مسیحیان ژاپنی را که بالای صلیب، و میان موج‌ها می‌بیند، انگار تازه می‌فهمد که او فقط شریک رنج این مردم نیست؛ دلیل رنج آن‌ها است. و از کجا معلوم که واقعاً او و گاروپی برای این آدم‌ها مصیبت نیاورده باشند؟ولی آخر مسیح هم برای زیبایی نمُرد. رودریگرز می‌داند زیبایی آن است که برای بد و فاسد بمیرد. وقتی می‌گوید خون شهدا بذر کلیسا است، به گمانش مأمورهای آن مفتّش سامورایی، تنها او را به صلیب می‌کشند و تنها او را خواهند سوزاند. اما به‌جای رودریگرز، مسیحیان ژاپنی می‌میرند تا او نماینده‌ی مسیح که گاهی خودش را بدیل پسر خدا می‌داندمسیح را انکار کند. جان مسیحیان گرو ارتداد او است. نکند ژاپنی‌ها راست می‌گویند که خدای او دارد ژاپن را از طریق خود او مجازات می‌کند؟

رودریگرز به‌جای فِرِرا چیزهای دیگری پیدا می‌کند. انگار که بیشتر پی خودش آمده باشد تازه می‌فهمد که جوابش به مؤمنان چه اندازه سُست است. چرا؟ نمی‌داند. نمی‌داند برای چه خدا این بار را دوش آن‌ها گذاشته. سباستین همین‌ها را می‌پرسد، از خدا، و از پسرش؛ اما جوابی نمی‌آید؛ می‌پرسد و سکوت است. اگر خدا دیده که آن مسیحیان و پدر گاروپی را چه‌طور در آب غرق کردند چه‌طور می‌شود سکوت او را توجیه کرد؟ هرچند وقتی پسرش را به صلیب می‌کشیدند هم او می‌دیده. او حتی برای پسرش هم ساکت ماند. پس قرار نیست جواب بدهد. همان‌طور که زمانی به فِرِرا جواب نداد. اتفاقاً بعد از دیدن فِرِرا، رودریگرز هر اندازه که از ارتداد استاد قدیمی‌اش منزجر است از آن سکوت هم به غایت دل‌ز‌ده است. همین است که حرف‌های فِرِرا به گوشش آشنا می‌آید؛ «او سکوت کرده، اما تو سکوت نکن

رودریگرز بعد از ارتداد است که سکوت می‌کند. حالا دیگر نام، همسر و فرزندی ژاپنی دارد. هر سال و هر بار روبروی مفتّش‌ها با نوشتن ارتدادنامه، الحادش را تأیید و تمدید می‌کند. با سکوتی که انگار هیچ‌وقت آن را نخواهد شکست، نه نامی از او می‌آورد و نه پسر او. دلیل پیچیدگی داستان هم همین است. که سکوت، بی‌صدایی نیست، خلاء نیست. سکوت صدا است. گفت‌وگویی است که اگر تا به حال صدای رودریگرز ترتیبش را به هم می‌زد، از این نقطه به دیالوگی دوطرفه تبدیل می‌شود. سکوت پاسخی است از طرف کسی که یک عمر آن را شنیده بود. حتی همین سکوتِ رودریگرز هم گویای سکوت او است. همان‌طور که رودریگرز در سکوتْ صدای او را شنیده، شاید او هم در سکوتْ صدای پسرش را، صدای پسرانش را بشنود.

گفته‌اند چنین فیلمی را فقط کسی می‌توانست این اندازه خیره‌کننده بسازد که به گفته‌ی خودش کلیسا همواره برای او راهی بود تا از جهان روزمره به بیرون بدود. اگر سباستین رودریگرز تا این حد، و به اندازه‌ی خطوط رمانِ «اندو» ملموس است باید آن جمله‌ی اسکورسیزی را به یاد بیاوریم که در مورد مبلّغین مذهبی می‌گوید: «از حرف‌های‌شان خوشم می‌آمد، از شجاعت و آزمون و کمک حرف می‌زدنداما در نهایت باید گفت چنین فیلمی را تنها کسی می‌توانست بسازد که رنج را می‌شناسد، که هنر رنج‌کشیدن بلد است.

*رمان با ترجمه‌ی حمیدرضا رفعت‌نژاد، توسط فرهنگ نشر نو، سال ۱۳۹۵ منتشر شده است.

همه‌چیز می‌رسد به بازنده- مطلب محسن آزرم در حاشیه‌ی رمان «گُلف روی باروت»

محسن آزرم عزیز در شماره‌ی نوروزی مجله‌ی کرگدن، خواندن «گُلف روی باروت» را پیشنهاد کرده است. یک دنیا ممنونم از او.

 

همه‌چیز شاید از جایی شروع می‌شود که فکر می‌کنیم گوشه‌ای نشستن و تن دادن به قواعد بازی‌ای که دیگران برای ما تدارکش دیده‌اند عاقلانه نیست و فکر می‌کنیم هرکسی این بازی را تدارک دیده اصلاً به فکر آرامش‌مان نبوده و تازه این‌جا است که یا باید بی‌خیال فکر کردن شویم و بازی‌ای را که تدارک دیده‌اند ادامه دهیم یا مثل راویِ رمان گُلف روی باروت به این نتیجه برسیم که آدم‌ها فقط آن‌هایی نیستند که می‌ترسند و دسته‌ای هم هستند که جنگیدن و چشم در چشم دیگران ایستادن و سکوت نکردن و تاب آوردن را دوست می‌دارند و چنین آدم‌هایی اصلاً به این فکر می‌کنند که این جنگ را نباید تمام کرد و باید ادامه‌اش تا روزی که دیگری دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا بگیرد و بگوید از اوّلش هم اشتباه کرده و نباید این جنگ را شروع می‌کرده.

خانم سام در رمانِ گُلف روی باروت چنین آدمی است و هیچ دلش نمی‌خواهد بازنده‌ی بازی‌ای باشد که پا به آن گذاشته و هیچ دلش نمی‌خواهد دست‌خالی از این بازی برگردد و هیچ دلش نمی‌خواهد بعد از این‌که بازی به انتها رسید با خودش فکر کند که کاش مهره‌ای دیگری را هم جابه‌جا می‌کرد و یک‌قدم نزدیک‌تر می‌شد و اصلاً از همان لحظه‌ای که تصمیم می‌گیرد و پا به بازی‌ای می‌گذارد که قرار نبوده راهش دهند فکر همه‌چیز را کرده و فکرِ همه‌چیز یعنی روی هوش و ذکاوت خودش حساب کرده و مثل کارآگاهی که لباس مبدّل به تن کرده و به جست‌وجوی ماجرایی برآمده که پرونده‌اش را به او سپرده‌اند خیال ندارد گوشه‌ای بنشیند و کنار بکشد و بیش‌تر می‌خواهد از گذشته‌ای سر درآورد که هرچه بیش‌تر درباره‌اش می‌فهمد جنبه‌های تاریکش را بیش‌تر می‌بیند.

اوّلین رمان آیدا مرادی آهنی هیچ شباهتی به رمان‌های این سال‌ها ندارد و بااین‌که رمانی کاملاً معمّایی است در قیدوبند شیوه‌های معمولِ رمان‌های معمّایی نمی‌ماند و اسطوره‌ها را به زمان حال می‌آورد و ظاهرِ تازه‌ای به آن‌ها می‌بخشد و این جمله‌ی جوزف کمبلِ اسطوره‌شناس را به یادمان می‌آورد که اسطوره‌ها نمی‌میرند؛ در لایه‌های زندگی روزمرّه‌ی ما به حیات خود ادامه می‌دهند و روزی بالاخره خود را آشکار می‌کنند.گُلف روی باروت یکی از باهوش‌ترین و بهترین رمان‌های این سال‌ها است؛ رمانی‌است که خواندنش را نباید از دست داد.

استادی که از شاگردش جا ماند

Whiplash

مطلب زیر در مجله‌ی «کرگدن» چاپ شده است.

استادان زیادی هستند که به‌محض روبروشدن با شاگردْ نبوغ او را درمی‌یابند و با آزمونی دشوار او را به شاگردی می‌پذیرند. اما حسادت و کینه‌ی همان نبوغ هیچ‌گاه آن‌ها را رها نمی‌کند. همین است که دست‌وپا می‌زنند تا از شاگردان نابغه‌شان بهتر باشند. و اگر شانس نیاورند و بلوغِ حسرت در همین‌جا متوقف نشود به انسان‌های مبتذلی تبدیل می‌شوند. سن‌شان بالا می‌رود درحالی‌که بزرگ‌ترین آرمان‌شان خلق اثری کُپی یکی از آن نابغه‌های کوچک است. جولیان جینز در یکی از مقالاتش می‌نویسد چنین استادی اگر در زمینه‌ی هنروادبیات باشد شروع می‌کند به خلق آثاری مشابه شاگردانش، با این هدف که رکوردشان را بزند. برای همین این استادان با وجود مهارت در آموزشْ صاحب آثاری به شدت متناقض‌اند چراکه در خلق هرکدام، یکی از شاگردان‌ باهوش خود را رقیب می‌پنداشته‌اند… استاد عاصی امضاء مشخصی ندارد؛ همواره اولین اثری که او را مرعوب کند هدف می‌گیرد.

بنابراین طبیعی است که استادانی از این دسته، همواره این واقعیت را انکار می‌کنند که چه میزان از هم‌دوره‌های‌شان عقب‌اند. یعنی آن‌هایی که مرتکب خطایی مثل این استادان نشده‌اند.

«فلچر»، دقیقاً در چنین موقعیتی قرار دارد. نبوغ «اندرو» را پذیرفته و با وجود کهن‌الگوی استاد در ذهنش می‌خواهد او را از دوزخ سطحی‌ماندن عبور دهد. اما شعله‌های همین نبوغ و پشتکار او را می‌سوزاند.

فیلم بر اساس داستانی از خودِ «دیمین شزل» است؛ بر پایه‌ی دوره‌ای از زندگی‌اش در دبیرستان پرینستون. استاد در این داستان، خودش دری بسته است. هفت‌خوانی است که قهرمان باید از او عبور کند تا به خواسته‌اش برسد. برای همین تقریباً از همان ابتدا می‌فهمید که هیچ‌نوع دوستی میان این دونفر ممکن نیست. داستان به عناصر پیرنگ‌هایی مانند انگیزش وبلوغ متوسل می‌شود و همین عناصر، تمپووضربِ داستان را جان‌دارتر نشان می‌دهند. «شلاق» همه‌ی این‌ها هست به‌اضافه‌ی ترس غالب برصحنه‌ها که بی‌اغراق می‌توان گفت نفس‌بُر است. ترسی که با غُرش‌های «فلچر» مثل بهمن روی سرتان آوار می‌شود. تازه باور می‌کنیم که خشونت و قاطعیت یک رهبر ارکستر می‌تواند به انداز‌ه‌ی توهین‌ها و فریادهای گروهبان«هارتمن» در فیلم «غلاف تمام‌فلزی» آزاردهنده باشد. استادان کینه‌ای وقتی نتوانند شاگرد نابغه‌ی خود را مثل برده مطیع سازند آدم‌های وحشتناکی می‌شوند. «فلچر» بیچاره از ابتدا می‌داند که این شاگرد آمده تا او را سر جایش بنشاند؛ پس اولین دشمن استاد است. شما هم مانند «اندرو» و باقی نوازنده‌ها به لبخندها یا کلام آرام استاد اعتماد نمی‌کنید. ازاین‌رو ضربه‌های دِرام به شما آرامش نمی‌دهند. هرجا که چندخطْ نُتِ آهنگِ جَز نواخته می‌شود شما هم نگران پرت‌شدن طبل یا صندلی از سمت استاد هستید. مدام با خودتان می‌گویید «الآن، الآن است که داد بزندواقعاً هم که او در این مورد مثل یک‌شخصیت نظامی نااُمیدتان نمی‌کند. روبروی هرحرکت «اندرو»،«فلچر» با یک‌نیزه ایستاده. اما «اندرو» هم از آن‌دسته شاگردهایی نیست که کوتاه بیاید. او هم توی ذهنش الگویی مثل «بادی ریچ» دارد. پس این‌که ساعت‌ها بنشیند پشت طبل‌ها و یک‌نفس تمرین کند چیز عجیبی نیست. دیگر کلاس‌ها و محل تمرین فقط پادگانی نظامی نیست. مخاطب کم‌کم خود را وسط رینگ یک‌مسابقه می‌بیند. «فلچر» مثل آب‌خوردن برای او رقیب می‌تراشد؛ مثل یک‌کودک که بعد از چهل‌سالگی رشد نکرده و عروسک‌هایش را به قصد تلافی عوض می‌کند. دل‌مان برای حقارت «فلچر» می‌سوزد. وقتی «اندرو» به‌خاطر چنددقیقه تأخیر کنار گذاشته‌می‌شود ما این خشونت را درک می‌کنیم. لحظه‌ای که با سروصورتی خونی خودش را به اجرای گروه می‌رساند؛ نویسنده به‌خوبی توانسته خشم را در ما جمع کند. در مقابل «فلچر» که او را در همان وضع و با صورتی زخمی برای همیشه از گروه اخراج می‌کند این ما هستیم که در گوش «اندرو» زمزمه می‌کنیم: «بجنب پسر؛ بزن این لعنتی را داغان کن

«فلچر» نتوانست جلوی «اندرو» تاب بیاورد. و این بهترین راه برای حذف او بود؛ کاری کن تا این بچه‌پررو را نبینی. شنیدن این‌که این استاد پیر با مغز بچه‌های دبستانی باعث خودکشی کسی شده چیز عجیبی نیست. جینز می‌نویسد چنینی استادانی بعد مدتی همه‌ی تلاش‌شان حذف شاگردها است حتی اگر شده یک‌جا بنشینند و مثل پیرزن‌ها پشت‌سر شاگرد آن‌قدر صحبت کنند و زیرآبش را بزنند. وقتی «اندرو» و «فلچر» بار دیگر تصادفی، هم را می‌بینند دیگر «فلچر» هم از مدرسه‌ی موسیقی اخراج شده. دعوت به نواختن همراه گروه «فلچر» این‌بار سرنوشت‌ساز است. ما هم با همان اشتیاق کاراکتر، سر صحنه می‌رویم و به گمان‌مان «فلچر» عوض شده. اما فیلم برای چندمین‌بار غافل‌گیرمان می‌کند. «فلچر» فکر می‌کرده «اندرو» باعث اخراج او از مدرسه‌ی موسیقی است. پس با کوچک‌کردن شاگرد روی صحنه، انتقام خودش را می‌گیرد. «اندرو» نمی‌تواند خوب بنوازد. ناامید است و ما خشن. و مگر خشونت بارها از دل ناامیدی زاده نمی‌شود؟ پس وقتی «اندرو» سر همان صحنه، تصمیم به مقابله با «فلچر» می‌گیرد این خشونت را با خود دارد. او باید به «فلچر» ثابت کند که بچه‌ها همیشه بچه نمی‌مانند. نه جناب استاد، بزرگ شو. ما داریم بزرگ می‌شویم اما تو هنوز همان بچه‌ی لوس و نُنُر با چشمان غرق حسادت به کارهای‌مان مانده‌ای. و هنوز یک کار درست‌وحسابی هم نکرده‌ای. این‌بار قرار نیست «اندرو» یقه‌ی «فلچر» را بگیرد. نیازی هم نیست. حالا که استاد آن‌قدر حقیر بوده و چیزی جز یک حیله‌ی احمقانه برای خُردکردن شاگرد ندارد شاگرد می‌تواند او را زیر ضربات نُت‌هایی که می‌نوازد؛ یعنی هُنرش لِه کند. در صحنه‌ی آخر داستان، شخصیت اصلی و حریفش هر دو در یک قدمی هدف قرار می‌گیرند. «اندرو» که دیگر با گذشت هرثانیه، با ساز یکی می‌شود برنده‌ی این میدان است و «فلچر» با غرش‌هایی که از ساز و نگاهِ «اندرو» می‌آید باخته. آبرویش را و مهم‌تر از آن خودش را. «شلاق» را می‌توان فیلمی اقتباسی دانست که علاوه بر پیچش‌های خوب داستانی، صحنه‌های پُرکشش، پیرنگِ قوی، نقاط اوج‌وفرودِ به‌موقع و پرده‌های دقیق فیلم‌نامه؛ از رعایت ریزترین نکات داستانی غافل نیست.

با یک‌دست تنیس چه‌طوری؟

12341340_1489565974707604_4344783742896767905_n

 

داستان کوتاهم؛ «با یک‌دست تنیس چه‌طوری؟»، در شماره‌ی چهل و یک مجله‌ی «کرگدن» منتشر شد.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها