برچسب های پست ‘مینا حسین‌نژاد’

نجات با فلسفه‌ی جنگ- نقد مینا حسین‌نژاد درباره‌ی «گُلف روی باروت»

نقد زیر را می‌توانید در شماره‌ی 21 ماه‌نامه‌ی تجربه نیز بخوانید.

خانوم سام، وقتی که در کافه‌ بار کشتی کروز در کنار مژده‌پور –جاسوس یا بهتر است بگوئیم مهره‌ی حامی نواح پور – می‌نشیند و نظرش نسبت به پوستر نمایش “اطلس” جلب می‌شود که چطور این تیتان به جرم جنگیدن و درنهایت شکست در برابر خدایان محکوم به عذابی ابدی شده است، برایش واضح و مبرهن می‌شود که جنگیدن از فرار کردن بهتر است؛ حتی اگر این جنگ به قیمت بازنده بودن‌اش تمام شود و خانم سام یک جنگجوی درست و حسابی است. ماجراجویی‌های او فقط به این سفر دریایی یازده روزه ختم نمی‌شود. ماجراجویی بخشی از شخصیت این زن است که از مدت‌ها پیش شروع شده و تا روزهای رسیدن‌اش به تهران هم ادامه پیدا می‌کند.

خانوم سام (که نویسنده برای او زاویه دیدِ اول شخص جمع را استفاده کرده است) دختر تنهایی است. دوستی ندارد و هدفی نیز. نه بیزینس درجه‌ دو پدرش او را قانع می‌کند و نه کلاس‌های مختلف آواز، داستان نویسی، طراحی دکوراسیون و عکاسی. او در تمامی این رشته‌ها احساسی از درجه‌دو بودن نسبت به خودش پیدا می‌کند، زیرا نمی‌تواند آن خودِ درونی و منحصر به فردش را به نمایش بگذارد. روزی برای خریدن هدیه، از عتیقه فروشی حامی نواح پور سر در می‌آورد و به همراه او ماجراهایی را از سر می‌گذراند. خوبی نواح‌پور به این است که آرام آرام حس بیزینس‌من درجه یک را در دختر تقویت می‌کند. به او قدرت می‌دهد و او را به مراکز ممنوعه می‌برد و با تملق‌هایش او را به مرتبه‌های بالاتری از بیزینس می‌کشاند.

دختر که حجم غریب و مرموز اتفاقات این مدت برایش اذیت کنده است، تصمیم به سفر می‌گیرد. تصمیم می‌گیرد به سفری دریایی برود تا بتواند حامی و همه‌ی آن اتفاقات را به فراموشی بسپارد. ولی کشتی و جمع ایرانیان آنجا آن‌قدر ماجرا در دل خود دارند که دختر متوجه می‌شود که از هیچ‌چیز نباید فرار کرد بلکه با شجاعت باید با آن روبرو شد. نبی نواح‌پور، ظهیرها، مژده‌خواه، غرابی، قاضی و حتی شاهین، همگی ماجراهایی در کشتی می‌سازند که این سفر تبدیل به سفری درونی برای دختر می‌شود. سفری که انگار در آن به آرامی هویت‌اش بر خودش آشکار می‌گردد. ملاقات با نبی نواح‌پور و رابطه‌ی دختر و پدر گونه‌ی آن دو و خاطراتی که نبی از گذشته‌اش می‌گوید و دوستی عمیقی که بین آن دو شکل می‌گیرد و ناگهان غیب شدن نبی نواح‌پور، دختر را در بهتی فرو می‌برد و به تهران باز می‌گردد و ثمره‌ی بیزینس خودش و حامی را می‌بیند. او فقط یک مهره‌ی بی‌ارزش بوده است. با کار کردن برای حامی، کارخانه پدر خودش را به خطر انداخته است و حامی بدش نمی‌آید که این مهره‌کوچک و لجباز را که دست از سرش برنمی‌دارد، حذف کند. دختر ناخواسته بازیچه‌ای بوده است و از طریق کمک‌های او دومان نبی نواح پور بر باد رفته است و همین است که دختر را تا مرز دیوانه شدن پیش می‌برد.

خانوم سام (با آن روایت‌های “ما” گونه‌اش) نشانی از ایران است. سام به معنی بلند مرتبه است، از یک‌سو به اسطوره‌های ایرانی برمی‌گردد زیرا سام در شاهنامه پدربزرگ رستم است. این دختر سی ساله در این رمان نشانه‌ای می‌شود از بزرگ‌مردمان سرزمین‌اش. بزرگ‌مردانی که گاه به به بهای خودخواهی و گاه به بهای نادانی، تبدیل به مهره‌هایی در دست قدرت‌های بزرگ شدند و تا به خود بیایند با تهدید و زور و چپاول و گاه به رسم دوستی و گاه نادانی بخشی از داشته‌های ارزشمند خود را تقدیم به آنان کردند. صحنه‌ای که دختر و حامی برای معامله‌ی زمین‌های دختر به سفارت روس که همان باغ اتابک سابق است  می‌روند و 30 هکتار زمین می‌فروشند مصداق خوب جملات بالاست.

سام در تورات معنی متفاوتی دارد و با بخش دیگری از نشانه‌های این داستان هم‌خوان است. سام یکی از پسران نوح است که برادرهای دیگری با نام حام و یافث دارد. اگر نبی نواح‌پور را نشانه‌ای از نوح پیامبر درنظر بگیریم. حام (یا همان حامی نواح‌پور) پسر نافرمانی است که قدم بر زمین گذاشت و تاکستان بزرگی ایجاد کرد و شراب نوشید. او لخت در مقابل پدر ظاهر شد؛ نوح او را نفرین کرد و زمین را به سام داد. نبی نواح‌پور مردی که پسرش به خاطر رقابت و دشمنی با او دختر را واسطه می کند و همه‌چیز را از او می‌گیرد هم شخصیت پیچیده و عجیب و چه بسا جذابی دارد. او مردی است که به خاطر خاطره ی تلخی که از کودکی خود دارد، تئوری‌اش، تئوری نجات است. مردی شبیه به اسکار شیندلر، که همه‌ی دارایی‌های خود را داد تا یهودیان محکوم را از دهان کوره‌های آشوئیتس بیرون بکشد. در آن کشتی کروز بسیاری از مشکلاتی که ایرانیان در آن‌جا به پا می‌کنند را رفع و رجو می‌کند و در هر حال هوای همسفرهای ایرانی‌اش را دارد وبیشتر از همه مراقب دختر است و بسیاری از رازهای زندگی‌اش را برای او برملا می‌کند و لحظه‌ای که متوجه می‌شود این دختر دانسته یا ندانسته با حامی همکاری کرده است به دختر چیزی نمی‌گوید و کشتی را ترک می‌کند و تنها یادداشتی که برای او می‌گذارد، تصویری است از بوسه‌ی یهودا در آخرین دیدارش با مسیح: «کسی که مرا تسلیم می‌کند بسیار نزدیک است.»

در پایان داستان که دختر بسیاری از نشنیده‌ها را از زبان مناجی، وکیل نبی نواح زاده می‌شنود و از رستورانی در تهران بیرون می‌رود و حامی آخرین شاهد را که مناجی باشد زیر چرخ‌های اتوموبیل‌اش له می‌کند، دختر در زیر قطره‌های تطهیرکننده‌ باران ایستاده است و هویت‌اش را که تازه به آن پی برده است برای خود مرور می‌کند. در تورات، نوح همسر خیانتکاری داشته است با نام والِعه یا واعِله و شاید نام مامان واله‌ی دختر هم از اینجا آمده باشد. سام که نشانه‌ای از ایران را بر دوش خود می‌کشد در اینجا غرق در اندوه نمی‌شود و به بازی‌های غریبی که سرنوشت پیش پای او گذاشته است فکر نمی‌کند. او جنگجویی است که حالا تنها سلاحش، کیفِ گلف مناجی است که در کنار جسد او بر زمین افتاده است و شماره ی نبی نواح‌پور و بسیاری از مدارکی که توسط آنها می‌تواند حامی را به زمین بزند در اختیار دارد. مرگ برای او پایان جنگ است و سام جنگجویی است که دست از جنگیدن برنمی‌دارد. کتاب به پایان می‌رسد ولی جنگ جدیدی بین حامی و سام در راه است. جنگی که نتیجه‌ای از پیش تعیین شده ندارد. این دختر برخلاف بسیاری از هم‌نسلان ترسوی دور و برش، با آن تفکرات ایده‌آلیستی که سعی در عملی کردن‌شان دارد، شاید نوید وجود گروه دیگری از ایرانیان را می‌دهد. آن‌ها که نه آن‌قدر نوستالژی زده هستند که غرق در خاطرات گذشته، وضع موجود را ببینند ولی تنها سری به افسوس تکان دهند و باز هم به مرور دوران شیرینی که گذشته و تمام‌شده بپردازند و نه آن‌قدر ترسو که وقتی به آنها اخطار مرگ دهند در گوشه‌ای مخفی شوند و از ترس نفس کشیدن هم یادشان برود. خانم سام سی‌ساله خون را دیده است، تا چند قدمی مرگ پیش رفته و شبح ترس، برای او جز یک شبح بیش نیست. خانم سام مشت‌هایش را گره کرده و به آینده چشم دوخته است.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها