برچسب های پست ‘ورزش’

توییت‌‌گونه

اول که سال‌ جدید مبارک باشد و خُب چندوقتی نشد به این‌جا سر بزنم.

برای دوستانی که پرسیدند و می‌پرسند عرض کنم که خیر، من جزء انجمن رمان پنجاه و یک نیستم. کارشان را دنبال می‌کنم و بسیار بسیار دوست‌شان دارم. بچّه‌های زحمت‌کشی هستند. این را می‌شود از سر زدن به سایت‌شان هم دید. دست لیلا عطارچی عزیز و باقی درد نکند.

کتاب «ساناز زمانی» یعنی «اتصال کوتاه» را پارسال خواندم. همان موقع که منتشر شد. و واقعاً باید همان پارسال می‌نوشتم که خواندنش چه خوب بود. این همه جسارت در نوشتن از زندگی زن‌ها قابل تحسین است. برعکس خیلی‌ها، من فکر می‌کنم نسل من هرچند کُند، اما دارد جلو می‌رود. ساناز زمانی به نظرم نویسنده‌ای است که با خودش صادق است و شجاعتش احترام‌برانگیز. محافظه‌کاری ندارد. بعد مدت‌ها یک رمان از زندگی زن ایرانی خواندم که با جسارت می‌گوید گاهی حالش از بچّه‌اش به هم می‌خورد. باز هم تبریک می‌گویم به ساناز. کاش بیشتر و بیشتر از او بخوانیم.

این مدت که گذشت در مجله‌های «جهان کتاب»، «روایت»، «هنر و سینما» –شماره‌ی دو و سهمطالبی داشتم که امیدوارم از خواندن‌شان لذت برده باشید.

ممنون که هستید. ممنون که سر می‌زنید. شاد باشید. از زندگی لذت ببرید. اصلاًً پدر زندگی را دربیاورید. و هیچ سوختی جز شادی برای زندگی مصرف نکنید.

صور می‌دمند*

 «گلف روی باروت»: این روزها کمتر در کتاب‌فروشی‌ها می‌بینیدش. «نگاه» مثل همیشه خبر خوش داد. چیزی به اتمام چاپ اول نمانده. راستش با قیمت پشت جلد؛ این فقط می‌تواند گویای لطف خوانندگانش باشد که در این اوضاع کتاب شاید می‌توانستند سه‌مجموعه‌داستان یا دو رمان دیگر بخرند. قدر این اعتماد را می‌دانم. چاپ دوم، سهم نمایشگاه کتاب نود و سه است و این را مدیون خیلی‌ها هستم که در ادامه هم درباره‌ی بعضی‌هاشان خواهم نوشت. ممنون از نشر «نگاه».

چند ماهی‌ است که وب‌گردی فقط شده خواندن این وبلاگ و این یکی. یکی‌شان حدیث نفس است و یکی بدجور یاد کسی را در قاره‌ای دیگر زنده می‌کند. به خاطر همین هم اتفاق جالبی حین خواندن‌شان افتاده. برای من انگار دو روایت موازی از کاراکترهای یک رُمان هستند.

با «ح» حرف از نوشتن شد. به او درباره‌ی دو طرحی گفتم که کنارشان گذاشتم. گفتم اگر قرار به نوشتن بود باید از ابتدای اسفند شروع می‌کردم. و خیلی صادقانه بگویم کم هم وسوسه نشدم. حتما «موبی دیک» هم «اهاب» ماهیگیر را همین‌جوری ها وسوسه کرد. طرح، نویسنده را راحت به دام می‌اندازد. اما یک چیزهایی است که بهم می‌گوید باید باهوش‌تر عمل کرد با وسواس یا رقیق‌ترشبا احتیاط بیشتر. چرا؟ در جلسه‌ی «داستان‌خوانی کرج» خانم مُسنی آمده بود که می‌گفت دخترش دانشجوی اصفهان است و چون نمی‌توانسته در این جلسه باشد از مادرش خواسته جای او شرکت کند. آقای هفتاد ساله‌ای آمده بود که می‌گفت می‌خواهد فقط داستان بشنود. در جلسه‌ی «خانه‌ی دکتر عظیمی» خانمی تابلویی را با خط خودش خوشنویسی کرده بود و برایم هدیه آورد. با یک وکیل کشتی‌رانی آشنا شدم و ممنون از محبت‌‌ها و عیدی خوبش. همین دیروز یکی از طریق فیس‌بوک آدرس گرفت تا سوغاتی «رُم» را به یاد کتاب که در سفر خوانده بفرستد. و خیلی‌های دیگر که اگر از محبت‌شان این‌جا نگفتم بر من ببخشند. این‌ها را ننوشتم بگویم چه‌قدر هدیه گرفتم. که البته ذوق هم دارد. نوشتم تا بگویم با این تیراژ پایین، قدر خوانندگان‌ را بدانیم. همین‌ها باعث می‌شود به آن احتیاط میدان بیشتری بدهم. و فرقی قائل شوم بین خودم و یک تولیدی لباس بچگانه در دل یک روستای چینی. ممنون از دوستانی که در دنیای مجازی باعث معرفی بیشتر کتاب شدند. از «سام» و هرچه مربوط به او بود خیلی وقت است عبور کرده‌ام اما از محبت‌ دوستان؟ هرگز.

نقد و منتقد: قبول که اوضاع نقدمان اصلاً خوب نیست. قبول که منتقد ما فرق بین ادبیات پلیسی و معمایی و خیلی از ژانرها و ساب‌ژانرها را نمی‌داند. و حتی یک روز هم وقت نمی‌گذارد برود بنشیند روی یکی از صندلی‌های کتابخانه‌ی ملی و ببیند که ژانر و ساب‌ژانر در ایران چه پیشینه‌ای داشته‌اند تا مدام در نوشته‌هایش تکرار نکند که قبل از این، نمونه‌ی این‌چنینی نداشته‌ایم. هرچند که این جمله می‌تواند تعریفی برای کتاب من و یا هر کتاب دیگری باشد اما غلط است. منتها وقتی این اشتباه را به او یادآوری می‌کنی یاد یکی از چهل ستون‌اش در روزنامه‌‌‌ها می‌افتد. اما عجیب نویسنده‌هایی هستند که در مقابل مطالب همین دسته از به اصطلاح منتقدها واکنش نشان می‌دهند. و چه بد که ارزش کلمه را کسی در مقام نویسنده نشناسد. به نظرم شأن نویسنده‌ی امروز خیلی بیشتر از هم‌کلام شدن با نویسنده‌ی شکست خورده‌ی دیروز است که مثل سرهنگ‌های ارتش شاهنشاهی جایزه‌ی سال‌ها قبلش را فقط کم مانده به مهمانی‌ها ببرد

 در نظرسنجی فیلم ماه‌نامه‌ی «تجربه» در بخش ایرانی تنها یک انتخاب داشتم و آن هم «گذشته» آقای «اصغر فرهادی» بود. در بخشخارجی اما «فرانسیس‌ ها» و «قصه‌های ما» را انتخاب کردم.

«هِرمس»: می‌تواند صفت یک عمر باشد و یک زندگیدر یکی از بندهای این پست درباره‌اش نوشته بودم.

«جایزه‌ی هوشنگ گلشیری»: در این روزهای آخر سال و فضای بی‌رمقِ دنیای ادبیات تنها اتفاقِ قابل توجه بود. چرا که در بخش «رمان» البته با توجه به کتاب‌های موجودنسبت به سال‌های پیش انتخاب‌ها حرفه‌ای‌تر بودند.

همه‌ی زمستان به ورزش گذشت. بیشتر از هر وقت دیگری خودم را سپردم به باشگاه، به دیزین به برف‌های کوبیده و نکوبیده . و بیشتر از هروقت دیگری از این همه تمرین راضی‌ام.

مقاله‌‌ی «ژیژک» درباره‌ی «پاتریشیا های‌اسمیت» را چند بار خوانده باشم خوب است؟ حتماً که قلم «ژیژک» علت چهارم پنج بود. هیچ‌وقت نمی‌توانم تأثیر کارهای «پاتریشیا های‌اسمیت» را فراموش کنم. نبوغی که همیشه در کارهایش قابل تأمل است. و هردفعه در داستان‌هایش حال «شرلوک هولمز» را دارم که در باتلاق مه‌آلود «باسکرویل» سرگردان است. و «ریپلی‌» به نظرم می‌تواند یکی از هولناک‌ترین شخصیت‌های رمان‌های دنیا باشد.

این آخرین پست سال نود و دو بود که وقتی می‌خوانید احتملاً خیلی دورم. همیشه مهیج‌ترین بخش زندگی تجربه است. خیلی «ریپلی»طور. حتی به قیمت به هم‌خوردن برنامه‌ی شکار در مرداب انزلی.

عیدتان مبارک.

*عنوان: شروع شعرِ «دعا برای آرامش» از «بیژن الهی»: «صور می‌دمند. بهار رسیده‌ست

تقویم زمستانی

زمستان است. خیلی زود بیدار می‌شوی از خواب؛ اما صبح، هنوز رنگ شب را پس نداده. نور چراغ ماشینی که از خیابان رَد می‌شود می‌افتد روی سقف، کِش می‌آید سمت دیوار و محو می‌شود. لیوانی شیر می‌ریزی. می‌نشینی پشت کامپیوتر و تقویمش را چِک می‌کنی که می‌گوید ساعتِ دَه باید به کسی زنگ بزنی، ساعتِ دو باید بروی باشگاه، پنج و نیم وقت دکتر داری و… نگاهی می‌اندازی به پنجره‌. شاخه‌های خشکِ درخت‌ها توی گرگ و میش، مثل دستی، انگار به جای آن‌که رو به آسمان دراز شده باشند؛ آسمان را نشانه گرفته‌اند. فقط سکوت است و چراغ‌های روشن خیابان. صدای کامیونی هم که از دور می‌آید شبیه صدای خمیازه‌ای بلند و طولانی‌ست. بی‌آن‌که دوباره نگاه کنی به تقویم، کامپیوتر را خاموش می‌کنی. نیم ساعت بعد ایستاده‌ای توی آسانسور. از آینه خودت را می‌بینی که توی آن کاپشن و شلوارِ پُر از پشم شیشه، زُل زده‌ای به کفش‌های اسکی تو دستت که بعدِ این چند سال خط افتاده روی‌شان. زمان روی چه چیزی خط نمی‌اندازد؟ چوب و باتوم‌ها را می‌اندازی روی تشک عقب ماشین. هوا دارد روشن می‌شود. می‌روی سمت جایی که بشود فهمید زمستان یعنی چه. جایی که پِلِیر را بگذاری روی آلبومِ «پِلاسیبو»، هدفون را توی گوشَت و وقتی روی شیب‌های تندِ سفید سُر می‌خوری و می‌آیی پایین؛ سوز برف، تیز از کنار صورتت رَد شود و بگوید تقویم یعنی همین حالا. ساعت بشود دَه، بشود دو، بشود پنج و تو فکر کنی به تقویم زمستانی‌ که می‌شود یادداشت‌های فردایش را هم مثل امروز، توی این همه سفیدی گُم کرد.

عکس: یان مکی.

زندگی همه‌اش ادبیات نیست

 

می‌رسد زمانی که ورزش‌های سنگینِ چندساله و تیراندازی‌ با تفنگی که سه ماه است رفته‌ای سراغش -و مدام قرار می‌گذاری با خودت که یک مطلب مفصل درباره‌اش بنویسی- جوابت کنند و فکر کنی فقط یک چیز می‌تواند از این فضای راکد فراری‌ات دهد؛  سفر به ارتفاع دو سه هزار متری، که اگر جشنواره نبود می‌شد چقدر کِش داد این سفر چند سال نرفته را. یک جای ساکت که زندگی‌ات بشود ورزش و استراحت و دیدن فیلم‌ها و سریال‌های تلنبار شده. بگویی حتما پنج بار کلِ پیست را بالا و پایین رفتن به خواندن دویست صفحه کتاب می‌ارزد، حتما… می‌روی اما شب که می‌خواهی بخوابی زوزه باد جمله‌ای می‌گوید توی گوش‌ات که یک جای رُمان به دردت می‌خورد. نور چراغ‌های روی کوه و صدای پایت روی کف چوبی کلبه و رَدِ قطره‌هایی که تا زیر قالیچه کوچک کنارِ در دنبال‌شان می‌کنی طرح یک داستان را می‌اندازد توی سرت. صدای پای کسی روی برف‌ها که دور می‌شود ترس داستانی که خوانده‌ای را یادت می‌آورد و… می‌خوابی. صبح که راه می‌افتی سمت کوه مثل بقیه از کنار رد پای روباهی که از دیشب مانده روی برف راحت نمی‌گذری. صدای چوب‌های اسکی‌ات روی برف‌های کوبیده و نکوبیده هر کدام می‌تواند ببردت به یک دنیای متفاوت از آن یکی. صَفیر اِسنوموبیل‌ها تو را پَرت‌ می‌کند توی دهان یکی از داستان‌های ننوشته‌ات. و دلت می‌خواهد بروی یک جایی دور از چشم همه، سرت را بکنی توی برف‌ها و دهانت پر شود از برفی که چند ثانیه قبل زیر نور خورشید مثل شیشه‌خورده‌های رنگی برق می‌زد. این‌ها را نمی‌نویسم که بگویم نویسندگی تفاوت می‌آورد، نه، این‌ها را می‌نویسم که بگویم درست فکر می‌کردم؛ زندگی‌ همه‌اش ادبیات نیست. اصلا این زندگی نیست که دنبال ادبیات می‌رود. ادبیات است که کم‌کم می‌آید و می‌نشیند روی تپه‌ها و قله‌های زندگی؛ ادبیات است که همه‌اش می‌شود زندگی.

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها