برچسب های پست ‘پسرانگی’

جانِ کلام

images

مطلب زیر را می‌توانید در شماره‌ی نوروز (۳۵) ماه‌نامه‌ی تجربه نیز بخوانید.

«چه می‌خواهی بشوی؟ قرار است با زندگی‌ات چه‌کار کنی؟» این‌ها در جهان کودکی «میسون»، سؤال پدر و مادرها است. مقدمه‌ی سخنرانی‌شان برای نطقی درباره‌ی زندگی. فشرده‌ی مانیفست تربیتی‌شان است. بزرگ‌ترها مدام از خودشان و از همدیگر دارند همین سؤال‌ها را می‌پرسند. انگار هر مکالمه‌ی دیگری هم که با هم داشته باشند یا قرار است به این پرسش‌ها برسند و یا غیرمستقیم دارند درمورد جواب این سؤال‌ها بحث می‌کنند. روابط عاشقانه‌شان بر پایه‌ی این سؤال‌ها شکل می‌گیرد و به خاطر جواب‌ این پرسش‌ها به هم می‌ریزد. گاهی هم به خاطر این‌که جوابی برای‌ این سردرگمی‌ها ندارند؛ یا حداقل جواب مناسبی. همه‌ی این‌ها هم آن‌چنان برای «میسون» شفاف نیست. چون هنوز دوران کودکی را می‌گذراند. همه چیز تصویر است. تصویری که بعدها وقتی بزرگ‌تر شد می‌تواند با فکر به آن‌ها و از روی آن‌ها تقریباً نتیجه بگیرد پدر و مادرش در آن بُرهه می‌خواسته‌اند با زندگی‌شان چه‌کار کنند. دنیا در کودکی آن‌قدر وقت ندارد که بایستد و به آن سؤال‌های مخصوص بزرگ‌ترها جواب بدهد. دنیا یعنی این‌که پدر و مادر، خودشان به آن سؤال‌ها جواب داده‌اند تا آخر هفته‌ها پدر با آن پونتیاک جی.تی.اُ بیاید دنبال‌شان برای گردش. دنیا توی این سن فقط یک سری تصویر است. «میسون» و «سامانتا» هم سعی می‌کنند همین را به پدرشان بگویند. این‌که از کودکی‌شان فقط تصاویر جدل‌های پدر و مادر یادشان است. جدل‌هایی که بعدها می‌فهمند سر جواب دادن به آن سؤال‌های مسخره‌ی مخصوص بزرگ‌ترها بوده. نه، کودکیِ آن‌ها وقتی برای این پرسش‌ها ندارد. فعلاً فقط باید یاد بگیرند چه‌طور آن‌جور که پدر یادشان می‌دهد با دست‌های‌شان الماس بسازند، آهنگ جدیدی که پدر با گیتار ساخته را بشنوند و مهم‌تر از همه کم‌کم‌ جلوی پدر و مادر نقش بازی کنند. به روی پدر نیاورند چه‌قدر بوی سیگار می‌دهد. به مادر نگویند که واضح است دارد می‌افتد توی دام استاد دانشگاهش. اما همیشه هم نمی‌شود از دست آن پرسش‌ها فرار کرد. سر هر پیچ که داری بزرگ‌تر می‌شوی سؤالِ «قرار است با زندگی‌ات چه‌کار کنی؟» مثل یک نگهبان، ایستاده. بزرگ‌تر‌ها تمام مدت، حول و حوش مفهوم این جمله‌ها به مناسبات اجتماعی و کاری‌شان شکل می‌دهند. «میسون» دارد بزرگ می‌شود و حالا دیگر این جملات، پرسش‌هایی هستند برای رسیدن به یک تکلیف مشخص. آدم بزرگ‌ها همیشه می‌پرسند که با آن‌چه که هستند قرار است چه‌گونه رفتار کنند؟ اصلاً چه‌طور می‌خواهند با خودشان سر کنند؟ «میسون» حالا یک نوجوان است. «هولدن کالفیلد» نیست. ماجراهای عجیب او را ندارد. «صبحانه‌ی قهرمان» می‌خواند. زیاد اهل مهمانی‌های هم‌سن‌هایش نیست. تولد پانزده سالگی را با موهای بلندی جشن می‌گیرد که در بچگی شوهر مادرش، بدون اجازه‌ی او کوتاه‌شان کرده بود. اما بزرگ شدن درد دارد. قولی که پدر درباره‌ی بخشیدن پونتیاک داده بود یادش رفته. جی.تی.اُ را فروخته و اصلاً هم یادش نیست همچین قولی داده باشد. آیا باید در تولد پانزده سالگی‌اش یک انجیل کادو بگیرد که سخنان مسیح را با فونت قرمز چاپ کرده‌اند؟ «قرار است چه بکند؟» قرار است از این پانزده سالگی به بعد با زندگی‌اش چه‌کار کند؟ به مرور دارد می‌فهمد این‌ پرسش‌ها شاید بیشتر از آن‌که سؤال باشند یک‌جور اخطار اند. یک‌ نوع تلنگر. یک‌ زنگ خطر برای شروع برنامه‌ریزی؛ برای آدم دیگری شدن. برای این‌که آدم‌ها به خودشان بیایند و زندگی را به نفع خودشان بسازند. حالا می‌داند که کمی هدف بد نیست. عکاسی می‌کند. و به گمانش قرار نیست عکاسی باشد مثل هزار عکاس مسخره‌ی دیگر. می‌داند می‌خواهد چه‌کار کند. قرار است چیزی به هنر اضافه کند. دیگر دوران کودکی‌ای نیست که با آن تصویرها را ضبط کند. حالا عکس‌ها مثل تصاویری که در کودکی داشت؛ جایی، همه چیزِ زندگی را حفظ می‌کنند. می‌داند می‌خواهد صفحه فیس‌بوک نداشته باشد. بدش می‌آید که توی یک صفحه زندگی کند. می‌داند دوست ندارد مثل آدم‌های آن صفحه، در حالتی بینابین گیر کند. بزرگ‌تر می‌شود. بزرگ شدن درد دارد و مسئولیت. می‌بیند که آدم‌ها به مجرد بزرگ شدن باید بی‌وقفه خودشان را از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر بکشانند. و فاصله‌ی بین دو نقطه یعنی خط. یک مسیر برای این که بدانند می‌خواهند با زندگی‌شان چه‌کار کنند. این خط برای پدر «میسون» انگار همیشه صاف بوده. انگار نقطه‌هایی را انتخاب کرده که پشت سر هم قرار گرفته بوده‌اند. اما برای مادر این‌طور نبوده. برای همین شکلی که خط‌های زندگی او ساخته‌اند مثل شکل زندگی پدر یک خط صاف نیست. خط‌خطی است. پر از بالا و پایین‌های زندگی؛ پر از نقل‌مکان و جابه‌جایی. اما آیا فرقی می‌کند؟ فقط شکل‌شان است که فرق می‌کند وگرنه زندگی فقط گذشته. پدر بهش می‌گوید سن می‌رود بالا و او دیگر حساسیت‌هایش را نخواهد داشت. می‌گوید پوست‌کُلفت خواهد شد. این همه آدم پوست‌کلفت در دنیا فقط خط کشیده‌اند برای این‌که بدانند می‌خواهند با زندگی‌شان چه‌کار کنند. دنیا را خط‌ کشیده‌اند تا ببینند قرار است چه بشوند. میسون حالا در آستانه‌ی جوانی است و می‌بیند هیچ فرقی ندارد؛ انگار فقط شکلِ خط‌‌خطی‌های آدم‌ها فرق می‌کند. حالا پدر پوست‌کلفت شده. مادر می‌خواهد نصف دیگر عمر را صرف از دست دادن چیزهایی کند که نصف عمر تلاش کرد تا به دست بیاورد. ممکن است گفته شود فیلم تا چند سال دیگر هم می‌توانست ادامه پیدا کند. اما واقعاً این‌طور نیست. به نظر می‌رسد «میسون» دیگر به جواب آن سؤال‌های بزرگ‌ترها رسیده. خلاصه‌ی بی‌نهایتْ جواب، در پاسخِ آن دو پرسش می‌شود این‌که فهمیده کارِ زندگی، گذشتن است. وقتی روی آن سنگ نشسته می‌داند این لحظه‌ها هستند که آدم‌ها را شکار می‌کنند. و وادار به زندگی در زمان. زمانی که می‌گذرد برای همه. فقط شکل خط‌خطی کردن زمان فرق دارد.

شهرهای گمشده

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
صفحه‌ی اصلی
تماس با من
بایگانی
برچسب ها