برچسب های پست ‘گفت‌وگو’

گفت و گو با یاسر نوروزی درباره‌ي رمان «گُلف روی باروت»

این گفت‌و‌گو را می‌توانید در آرشیو روزنامه‌ی ۷صبح (۲۵ دی ماهو وبلاگ یاسر نوروزی نیز بخوانید.

دو كتاب داري: «پونز روي دم گربه» و «گلف روي باروت». جراحتي آنچناني روي دم حيوان، دردناك است و پي‌آمد ناگواري در پي خواهد داشت؛ گلف روي باروت هم همينطور. اين‌ها كُنش‌هايي هستند كه به واكنشي هراس‌آور و دلهره‌آميز مي‌رسند. در كتاب اولت، بيشتر به دنبال تصوير واكنش‌ها بودي. در آن كتاب بركه‌ي متلاطمي را مي‌ديدم كه نمي‌دانستم چرا به هم ريخته و آشفته است اما آشفتگي‌اش را مي‌ديدم. انسان‌هايي مي‌ديدم با شخصيت‌هايي ازهم‌گسيخته و رفتارهايي نابه‌هنجار. در اين كتاب بيشتر رفته‌اي سراغ كُنش‌ها. داري سنگي را نشانم مي‌دهي كه به سمت آبگير پرتاب شده. ديگر كمتر به تصويرِ تلاطم دريا كار داري. مي‌خواهم بگويم دو تجربه‌ي متفاوت از تو خوانده‌ام. چقدر با اين حرفم موافقي؟

راستش به ذات هم دو تجربه‌ی متفاوت هستند. داستان کوتاه و رمانْ سخت در جایگاه مقایسه قرار می‌گیرند. مگر این‌که از همین منظرِ تو به آن نگاه کنیم. در «پونزروی دم گربه» سعی کرده بودم آن درد، آن کلافه‌گی که شخصیت‌ها تحمل می‌کنند به خواننده هم منتقل شود نه تحمیل. و شاید به همین دلیل و برای این‌که بی‌طرف بایستم اکثراً راوی دوربین را انتخاب کرده‌ بودم. بنابراین کاملاً با نظرت در مورد «پونز روی دم گربه» موافقم. اما به نوعی فکر می‌کنم نویسنده نباید در خودش درجا بزند. این‌که اثری قائم به ذات باشد و جدا از اثر قبلی و اندوخته‌های نویسنده اصلاً موردی نیست که بشود ازش گذشت. عدم تجربه‌ی متفاوت در اثر جدید نه تنها خواننده بلکه به مرور خود نویسنده را سرخورده می‌کند.

وقتي از «كافكا» حرف مي‌زنيم، از تمام «كافكا» حرف مي‌زنيم؛ يعني از آن نويسنده‌ي «مسخ» و «قصر» بگير تا نويسنده‌ي آن داستان‌هاي كوتاه و حتا «كافكا»ي نويسنده‌ي نامه‌ها و دست‌نوشته‌هايش. اين‌ها همه با هم «كافكا»يي مي‌سازند كه در تاريخ ادبيات و انديشه به آن اشاره مي‌كنند. بنابراين جالب اينجاست كه يك اثر، تنها در ذهن مخاطبان عام است كه به شكل قائم به ذات، تحليل مي‌شود يا در ذهن‌شان مي‌ماند. من و شما اتفاقا به خاطر نگاه تخصصي، جهان يك نويسنده بيشتر به چشم‌مان مي‌آيد تا اثر يك نويسنده. اما از اين بحث گذشته، در ادبيات داستاني كمتر كسي هست كه تجربه‌هايي تا اين حد متفاوت داشته باشد. لااقل از آن‌ها كه من مي‌شناسم، شايد «ايتالو كالوينو» فعلا به ذهنم برسد. هر چه فكر مي‌كنم مي‌بينم نويسنده‌هايي كه در هر كتاب، تجربه‌‌ورزي‌هايي تا اين حد متفاوت داشته باشند، خيلي كم‌اند. اجازه بده راحت بگويم: احساس مي‌كنم به اين نتيجه رسيده‌اي كه در «پونز…» اشتباه رفته‌اي و حالا آمده‌اي بگويي داستان‌نويسي يعني اين: يعني «گلف…». البته نه به معناي اينكه بخواهي ادعا كني، به معناي تصحيحِ تفكرِ خودت از داستان‌نويسي.

بگذار اول برگردیم سر همان بحث «جهان نویسنده». منظور من از قائم به ذات بودن یک اثر این نیست که جهان‌بینی مؤلف در هر کار باید کاملاً متفاوت باشد. منظور این است که یک خواننده چه در سطح حرفه‌ای و چه عام مجبور نباشد تا مجموعه‌داستان نویسنده‌ای را نخوانده یا مثلاً فلان داستان او را نفهمیده به سراغ رمان برود. اما در مورد جهان فکری کاملاً واضح است که بینش، معرفت یا آن شناخت که درباره‌اش حرف می‌زنیم در آثار نویسنده به مرور به یک شکل می‌رسد. نوع نوشتن من در «پونز روی دم گربه» با «گلف روی باروت» دو نوع متفاوت است اما به لحاظ جهان‌بینی اتفاقاً فکر می‌کنم جرقه‌های درگیری با قدرت در «پونز روی دم گربه» بود. آن‌جا هم کاراکترها دیدی مبارزه‌طلبانه نسبت به گذشته داشتند. در تمام داستان‌ها توجه‌ام به مرجع قدرت در خانواده بود. در «گلف روی باروت» این کانون قدرت شکل و ابعاد دیگری به خودش گرفت. «پونز روی دم گربه» داستان‌ آدم‌هایی بود در مرز فروپاشی تمرکز روی شخصیت‌ها بود که به منظور ضدیت با قدرت در خانواده دست به نابودی می‌زنند. هنوز هم اگر برگردم داستان‌ها را با همان دید می‌نویسم که خواننده هم حس مرض و جنون را در داستان حس کند. اما در «گلف روی باروت» حادثه‌ها هستند که به شخصیت‌ها فرصت نمایش می‌دهند. پلات و شخصیت‌های «گلف روی باروت» نوع دیگری از نوشتن را می‌طلبید. راستش همین حالا که به فکر کار بعدی هستم دنبال یک تجربه‌ی متفاوت از آن دو هستم و نمی‌دانم چه‌ خواهد شد. فقط می‌توانم اعتراف کنم که جهان رمان فعلاً برایم جذاب‌تر است.

يكي از نقد‌هايي كه به رمانت وارد كردند اين بود كه «راويِ پرگويي داري». البته گاهي هم گفته بودند «چقدر زياد نوشته‌اي». اين دو جمله با هم متفاوت هستند. چرا؟ چون اگر شخصيت داستان پرگو باشد، نويسنده بايد او را زياده‌گو روايت كند. من با اين حرف موافقم. اما مي‌خواهم از تو بپرسم محدوده‌ي اين زياده‌گويي كجاست؟ نويسنده كجا بايد شخصيت زياده‌گوي خودش را مهار كند؟ كجا بايد حشو و زوائد جملات او را بگيرد؟ آيا بايد دستش را باز بگذارد براي زياده‌گويي؟ اگر باز بگذارد، انسجام رمان ممكن است از بين برود و هر خرده‌روايتي اجازه‌ي حضور پيدا كند. اگر هم باز نگذارد، چطور بايد پرگويي راويِ خودش را نشان بدهد. درباره‌ي اين مسئله چقدر فكر كردي؟ با آن نقدي كه بعضي‌ها به رمانت وارد كردند چقدر موافقي؟

 

مسلماً راوی پرگو با راوی حساس متفاوت است. راوی به تناسب حساسیت به مکان و زمان روایت می‌کند. و این تناسب مثل یک حدّ ریاضی حتماً به ویژگی و کارکتر او میل می‌کند. باور کنید خیلی راحت‌تر است که خانم سام برود توی لابیرنت (ماز) یا عمارت اقدسیه و فقط اصل حادثه را روایت کند. کدام نویسنده است که دوست نداشته باشد صحنه‌ای را هرچه سریع‌تر به سرانجام برساند؟ اما در آن صورت خانم سام دیگر خانم سام نیست. مارلو است. اسپید است.

 

مقصود من اين است ممكن است با اين شيوه‌ي روايت تو به شخصيت دلخواهت رسيده باشي، اما مخاطب تا چند صفحه‌ي رمان تو پيش خواهد رفت؟ به نظرم اگر خواننده حس كند راوي در حال پرگويي‌ست، آن را رها مي‌كند. اين تنها درباره‌ي رمان تو صادق نيست. درباره‌ي هر رماني مصداق پيدا مي‌كند. گرچه دوست دارم اين جمله را اضافه كنم كه بي‌تعارف انتشار چنين رماني شهامت زيادي مي‌طلبد. چراكه نويسنده احتمالا از بدو امر مي‌داند، به خاطر حجم صفحات (و قيمت كاغذ و مسائل نشر…)، رمانش در چاپ اول خواهد ماند….

 باز دوباره تأکید می‌کنم که من حساسیت را با پرگویی یکی نمی‌دانم. خواننده‌ی رمان‌های دهه‌ی نود باید از آن تنبلی که داستان‌های بلندِ دهه‌ی هشتاد او را عادت داده بودند بگذرد. اگر قرار است رمانی به‌خاطر حساسیت در روایت یا توصیف خوانده نشود هنوز فرهنگ رمان‌خوانی ما دچار ایراد است. در مورد احتمالاتی که مطرح کردید می‌توانم بگویم خوشبختانه ناشر تا این مرحله از فروش کتاب در چاپ اول رضایت دارد.

هفت صبح – 25/10/92

رادیو فرهنگ-بوطیقا

پنجشنبه 26 خرداد،ساعت 21:30، مهمان برنامه بوطیقا.

خبر را می توانید در  سایت رادیو فرهنگ دنبال کنید.

گفت‌وگو با هنرنیوز

گفت و گو را می‌توانید در سایت پایگاه خبری هنر نیز بخوانید.

آیدا مرادی آهنی در گفتگو با هنرنیوز؛

«پونز روی دُمِ گربه» اولین تجربه داستانی ایدا مرادی آهنی است، این مجموعه‌ای شامل نُه داستان کوتاه است که برای نخستین بار توسط انتشارات چشمه به چاپ رسیده و در بیست و چهارمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در لیست تازه های این انتشارات حضور پیدا کرده است. با این نویسنده جوان به گفتگو نشسته ایم؛

• خانم مرادی حوزه داستان نویسی تا چه اندازه برایتان جدی است؟

معمولا جدی بودن یک مسئله به نحوه برخورد شما با آن مربوط می‌شود. وقتی موضوعی وارد زندگی‌تان می‌شود و بی‌آن‌که بخواهید وقت زیادی را از شما می‌گیرد طبیعتا جدی است؛ اما شاید همیشه دنبال راهی باشید برای این‌که آن وقت را پس بگیرید و دوباره در اختیار خودتان باشد. در مقابل، زمانی هست که خودِ شما چیزی را کشف می‌کنید و واردش می‌کنید توی زندگی‌تان و از آن بازخورد می‌گیرید. به قولِ «برانکوزی» چون خدا می‌آفرینید چون سلطان حکمرانی می‌کنید و چون برده کار می‌کنید و به زبان ساده، زمانِ زیادی را آگانه اختصاص می‌دهید بهش. آن وقت دیگر جدی بودن مسئله شکل کاملا متفاوتی دارد. جدی بودن داستان‌نویسی در حال حاضر برای من از نوع دوم است. تقریبا هر روز و به طور منظم می‌نویسم. شاید نسبت به زمانی که دارم خیلی‌خیلی کند باشم که هستم اما بیشتر از هرچیز فعلا فقط و فقط نوشتن است که برایم اهمیت دارد.

• ساختار و رویکردهای جدید ادبیات داستانی که امروز در این وادی باب شده اند تا چه اندازه مورد استقبال شما هستند؟

یایید کل دهه هشتاد را در نظر بگیریم. یکی از مواردی که در زمینه ادبیات داستانی با آن برخورد می‌کنیم – باید تاکید کنم که مورد جدیدی نبود اما قابل توجه بود- رمان‌هایی هستند که حوزه مانورشان، تکنیک‌های روایی است. اتفاقا بسیار هم در این زمینه موفق هستند اما مشکل این‌جا است که تنها درصد خیلی کمی از آن‌ها برای مخاطب، داستان می‌گویند. منظورم این است که واقعا بعضی از این کارها با وجود تکنیک‌های روایی فوق العاده در زمینه محاکات و نقل داستان؛ در انتها فقط یک خط داستان روایت می‌کنند و بس. بماند که مورد موفق هم در این زمینه داشته‌ایم. اما موضوع دیگری که خیلی اسمش را شنیدیم ادبیات شهری و آپارتمانی بود. دهه هشتاد اوج دست و پنجه نرم کردن نویسندگان با این موضوع بود که اتفاقا چند کار موفق هم بین‌شان دیده شد چه در زمینه رمان و چه در زمینه داستان کوتاه. منتها در این بین یک اتفاق دیگر هم دارد می‌افتد و آن در زبان است. طبیعتا اینجا باید حساب داستان‌هایی که مربوط به دوره خاصی هستند و زبان خودشان را می‌طلبند جدا کرد. در شعر به نظرم زودتر شروع شد تا در داستان. ببینید زبان داستان و شعر، قوس بیشتری برداشته سمتِ زبان مردم. البته این بحث به نظرم فرصت بیشتری را می‌طلبد و شاید باید تک‌تک فاکتورهای موثر مثل وبلاگ نویسی و دنیای مجازی و… را هم برررسی کرد اما در کل به نظرم این اتفاق که قبلا هم در ادبیات ما افتاده -یعنی نزدیکی بیشتر زبان ادبیات به زبان مردم- دوباره دارد تکرار می‌شود. شاید شما بگویید خوب هر روز زبان دارد تغییر می‌کند و این گریزناپذیر است. درست. اما دقیق که می‌شویم می‌بینیم حتی یکی دو نفر از نویسندگان مطرح ما که قبلا در پیچیدگی‌های زبان خیلی محکم عمل می‌کردند حالا داستانی می‌نویسند که زبان در آن نسبت به کارهای قبلی خودشان آوانگارد است. زبانِ همین مردم است که در کوچه و خیابان حرف می‌زنند اما کاملا تقریری؛ که این برمی‌گردد به رعایت اصول زبان‌شناسی. در این میان، مثل هر دوره تغییر دیگری، اشتباهاتی در زبان خیلی از داستان‌ها می‌بینیم. رعایت اصول زبان‌شناسی شاید در خیلی از داستان‌ها مسئله باشد خودش. باید دید چه می‌شود. تاکید می‌کنم که قدم اصلا قضاوت نیست و فقط به نظرم این اتفاقی است که دارد می افتد در ادبیات ما. همان‌طور که گفتم بحث مفصلی است اگر اجازه بدهید بیشتر از این واردش نمی‌شوم.

• تم داستان هایتان را بر چه اساسی انتخاب نموده اید؟

در هر داستانی، روانشناسیِ شخصیت‌ها و تجزیه و تحلیل‌های روانی منتج از آن؛ اِلِمانِ مهمی است که پرسونا و دنیای کاراکترها را قرار است به تصویر بکشد. من می‌خواستم ببینم اگر توی این بُعد یک بحران وجود داشته باشد و اصولا همین بحران محور کار باشد چه اتفاقی می‌افتد. چطور می‌شود شخصیت را با همان بحران برای خواننده به تصویر کشید. اما چیزی که توی خود داستان‌ها و موقع نوشتن پررنگ‌تر شد برایم نحوه مبارزه این آدم‌ها بود با آن بحران‌ها؛ جنگیدن با شرایط‌شان.

• خانم مرادی سهم مخاطب در آثارتان وهمچنین سهم خودتان به عنوان مولف چه قدر است؟

مهمترین عنصر تاثیر گذار در اینجا نظرگاه است درطول داستان این نظرگاه است که مخاطب را به ناخودآگاه کاراکترها و کانتکست‌ها ارجاع می‌دهد. من فکر می‌کنم اگر پی‌او‌وی را درست انتخاب کرده باشم سهم شرکت خواننده در متن حتما حفظ شده. سعی‌ام این بود که خواننده به ناخودآگاه شخصیت‌ها نزدیک باشد تا هر موجی را به موقع حس کند. درست وقتی که پایش را می گذارد روی یکی از مین‌های داستان، یک‌دفعه یادش بیاید که اینجا باید یک مین بوده باشد و انفجارش را با شخصیت همزمان درک کند.

• نظر شما درباره خود انگیختگی در حوزه ادبیات داستانی و خودآموختگی چیست؟

به نظرم خودانگیختگی شاید یکی از مهمترین پارامترها برای داستان‌نویس باشد. یعنی همان نقطه زیر صفر. بعدش تازه خودآموختگی مطرح می‌شود طبیعی است که اگر درست باشد نتیجه می‌دهد و می‌تواند شما را برساند به نقطه صفر. آن‌وقت نوشتن شروع می‌شود تا شما را حرکت بدهد به آن عددی که مدنظرتان است.

• نحوه گزینش داستانهای مجموعه «پونز روی دم گربه» به انتخاب خودتان بوده است یا ناشر؟

از مجموع یازده داستان که به ناشر سپرده بودم یکی‌اش را قبل از فرستادن به ارشاد حذف کردم و یکی دیگر را بعد از دریافت مجوز با مشورت ویراستارِ کتاب جناب آقای حسن آبادی.

• عناوین این داستان ها را بر چه اساسی انتخاب کرده اید؟

اسم گذاشتن به نظرم سخت‌ترین کار ممکن است. فکر کردم که اسم داستان‌ها اگر هم نتواند کلیت داستان را منتقل کند بتواند یک تصویر بدهد به خواننده. یک‌جور پیش آگاهی شاید. نمی‌دانم چقدر موفق شده‌ام.

• خانم مرادی با توجه به اینکه شما در حوزه موسیقی هم دستی دارید چقدر این مسئله در داستان هایتان منعکس شده و یا کاربرد داشته است؟

موسیقی برای من تجربه‌ای بود که فکر هم نمی‌کنم به همین راحتی تاثیر خودش را از دست بدهد. که البته این خیلی هم خوب است. توی دو سه تا از داستان‌های «پونز روی دم گربه» خیلی به فضا سازی و یا حتی اشاره کوچک به یک شخصیت کمک کرد. فکر می‌کنم موسیقی هم مثل خیلی از عناصر دیگر می‌تواند حس خواننده را به فضا تقویت کند.

نوشتن و جنگیدن (گفت‌وگو با مجله نواک)

گفت و گوی زیر را میتوانید در سایت مجله نواک هم بخوانید.

 

شمارش معکوس امروز در آخرین شماره‌ی خود گپ وگفتی داشته با آیدا مرادی آهنی. او اولین مجموعه داستان خود را به نام «پونز روی دم گربه» از نشر چشمه در نمایشگاه بیست و چهارم دارد. این گفتگو بصورت مکتوب انجام شده است.

پونه ابدالی

نواک: آیدا از کی و چطور داستان نویسی را شروع کردی. کلاس یا کارگاه خاصی هم رفته‌ایی؟ کمی ازخودت برایمان بگو.

آیدا: راستش من از آن دسته آدم‌هایی نیستم که در هفت سالگی، فقط برای این به مدرسه رفته‌اند تا بتوانند داستانی را که توی سرشان است بنویسند. خواندن را خیلی خیلی زود شروع کردم. زیاد می‌خواندم اما به نویسنده شدن فکر نکرده بودم. یعنی آن‌قدر ولع برای یادگرفتن و تجربه کردن داشتم که آفریدن هم وقتی به نظرم آمد می‌تواند یک تجربه باشد انتخاب کردم؛ موقعی که کنار درس خواندن هم‌زمان داشتم چند رشته مختلف را دنبال می‌کردم، موسیقی، ورزش و… آن هم کی؟ شروع دهه بیست زندگی، که می‌دانید آدم دوست دارد توی هر فیلدی حرفه‌ای بشود. اما کم‌کم دیدم از نوشتن می‌شود یاد گرفت. دیدم نوشتن به مثابه موجودی است که درس می‌دهد بهت اگر بخواهی. و مهمتر این‌که مثل یک استاد ماهر، به شکل یک حریف می‌ایستد روبرویت و همین‌طور که می‌جنگد باهات، حالی‌ات می‌کند خیلی چیزها را. به نظرم درست در همین نقطه است که نوشتن و هنر می‌شود هدف و می‌خواهی بهش برسی. موقعی که سه تا از داستان‌های همین مجموعه را نوشته بودم، هشت جلسه در یکی از کارگاه‌ها شرکت کردم. نتیجه این شد که فهمیدم کارگاه‌های داستانِ کوتاه جایی نیست که من بتوانم در آن به نتیجه برسم. نه هدف من بود، نه به درد هدف من می‌خورد. نه تجربه بود، نه آموزش.

نواک: «پونز روی دم گربه» اولین اثر داستانی توست. میشود کمی راجع به این اثر برایمان توضیح بدهی ، داستان کوتاه است یا رمان؟

آیدا: من قبل از این کار، یک مقاله بلند با نشر معین کار کرده بودم که مجوز نگرفت. مجموعه داستانی هم داشتم که بعد از تایید ناشر، خودم منصرف شدم از چاپ آن. «پونز روی دُمِ گربه» اولین کار داستانی من است. مجموعه‌ای شامل نُه داستان کوتاه، حول مسائل روانشناختی. البته کار در ابتدا شامل یازده داستان می‌شد که یک داستان را بعد از تایید ناشر و یک داستان دیگر را بعد از دریافت مجوز حذف کردم. در این مجموعه سعی داشتم داستان انسان‌هایی را روایت کنم که وقتی قرار است در وضعیتی نامتعادل، با شرایط‌شان بجنگند چه تاوانی را به لحاظ روانی می‌پردازند و این چقدر با گذشته دور آن‌ها مرتبط است. یعنی با توجه به همه این‌ها می‌خواستم نشان بدهم که آدم‌ها چطور با جنبه کابوس‌گونه زندگی‌شان روبرو می‌شوند. چیزی که برایم خیلی اهمیت داشت حفظ پایه‌های داستانی بود تا ضمن این که ظرافت‌های ساینتیفیک رعایت می‌شود کار به هیچ وجه شکل روایتی را پیدا نکند که فقط قصد بررسی مشکلات با شیوه‌های سایکلوژی را دارد.

نواک: با توجه به شناختی که از داستان‌های امروزی داری فکر می‌کنی بازخورد کتابت پیش خوانندگان چگونه باشد؟

آیدا: به طور کلی در مورد مجموعه داستان خیلی کم می‌شود اقبال مخاطب را پیش‌بینی کرد. رمان شاید از این نظر منعطف‌تر باشد. همین الان مجموعه داستان‌هایی هستند که به لحاظ کیفی واقعا درخور توجه بوده‌اند اما به هر دلیلی کم دیده شده‌اند.

نواک: آیدا برای ساختن شخصیت‌های داستانیت از چه چیزهایی الهام می‌گیری، منظورم اینست چطور می‌شود یک شخصیت در ذهنت جان می‌گیرد و روی صفحه کاغذ می‌آید و خاص می‌شود و می‌شود مخلوق تو؟

آیدا: بگذارید جواب این سوال را با توضیح یک فرآیند به‌طور معکوس بدهم. یکی از دغدغه‌های من دیالوگ است. یعنی شاید بزرگ‌ترین وسواسم باشد. برای همین در مورد شخصیت داستان، کاملا با دید رُمان به قضیه نگاه می‌کنم. از نظر من یک نفر حتی وقتی می‌خواهد در داستان شما به اندازه یک جمله قدم بزند و این قدم زدن توسط راوی‌تان روایت شود -آن هم فقط در حد یک جمله- باید اصیل باشد. حالا این اصالت را اگر بخواهم معنا کنم این می شود که هرکس و هر چیزی در داستان شما باید شناسنامه خودش را داشته باشد. درست مثل زندگی واقعی. آن وقت است که شخصیت‌های داستان شما دیالوگ بی‌جا نمی‌گویند، اَکتِ بی‌مورد ندارند و کلا هیچ چیز بی‌ربط در داستان نمی‌بیند. چون اگر هم بخواهید کاری بی‌ربط انجام بدهید خود شخصیت، مقاومت می‌کند در مقابلش و یک‌جورهایی مسیر درست را نشان‌تان می‌دهد.

نواک: کتابی بوده که خوانده باشی و فکر کنی کاش تو قبلا آنرا نوشته بودی؟

آیدا: این سوال یعنی تا به حال کتابی خوانده‌ام که فکر کرده باشم بهترین است؟ بله، اما همیشه به جای اینکه فکر کنم کاش آن کتاب را من نوشته بودم خواسته‌ام یک روز کتابی بهتر از آن بنویسم. کتابی که سال‌ها و حتی قرن‌های بیشتر، پاسخ‌گوی آدم‌های بیشتری باشد.

نواک: آیدا غیراز داستان نویسی کار هنری دیگری هم انجام می‌دهی؟

آیدا: در حال حاضر نه. اما قبلا چرا. ویولون و اُپرا کار می‌کردم. تقریبا هم در هر دو به صورت حرفه‌ای داشتم پیش می‌رفتم که سر و کله داستان‌نویسی پیدا شد. مدتی هم سراغ شعر رفتم. چند وقتی کارهایی با تلفیق کاشی و کاه‌گِل انجام می‌دادم اما موقتا کنار گذاشته‌ام. چند برنامه هم برای رادیو کار کردم که البته شاید دوباره کار با رادیو را شروع کنم، نمی‌دانم.

نواک: می‌شود کمی از عادت‌های نویسندگیت برایمان بگویی. چطور داستان مینویسی؟ با قلم مخصوص یا پشت کامپیوتر؟ در سکوت یا شلوغی؟

آیدا: معمولا صبح زود می‌نویسم. زمانی که داستان‌های مجموعه «پونز روی دم گربه» را می‌نوشتم از چهار یا پنج صبح شروع می‌کردم. اما جدیدا کارم را از هفت صبح شروع می‌کنم و تا ظهر می‌نویسم. غیر از این ساعت‌ها اگر هم کار کنم داستان نمی‌نویسم بیشتر نقد، ریویو، فیش، نت و… کلا یادداشت است. با کامپیوتر کار می‌کنم و حتما در سکوت. موقع بازنویسی حتی تلفن و موبایل را هم خاموش می‌کنم.

نواک: ایدا میشه ازت بخوام آخرین پاراگراف رمانی را که به تازگی خواندی و خیلی دوستش داشتی اینجا برایمان بنویسی.

آیدا: آخرین رمانی که خواندم و به نظرم در زمان خودش قدم بزرگی بوده و به لحاظ تاریخ ادبیات باید بیشتر به آن توجه می‌شد رمان «قرنطینه» نوشته «فریدون هویدا» است که توسط «مصطفی فرزانه» از زبان فرانسه به فارسی ترجمه شده:

روز بالا آمده بود هوای خنکی به ما خورد. موقعی که به طرف اتومبیلم می‌رفتم جمله‌ای به ذهنم آمد: «سیه بخت یا سعادتمند؛ برای خودت زائیده شده‌ای.» ولی دیگر این بار می‌دانستم که جمله از کیست. متبسم و خشنود از یافتن نام فراموش شده زیر لب گفتم: «نمایشنامه آلسست اثر اوریپید.»

ممنونم .

ممنون از شما و مجله نواک.

 

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها