برچسب های پست ‘یادداشت’

همه‌چیز می‌رسد به بازنده- مطلب محسن آزرم در حاشیه‌ی رمان «گُلف روی باروت»

محسن آزرم عزیز در شماره‌ی نوروزی مجله‌ی کرگدن، خواندن «گُلف روی باروت» را پیشنهاد کرده است. یک دنیا ممنونم از او.

 

همه‌چیز شاید از جایی شروع می‌شود که فکر می‌کنیم گوشه‌ای نشستن و تن دادن به قواعد بازی‌ای که دیگران برای ما تدارکش دیده‌اند عاقلانه نیست و فکر می‌کنیم هرکسی این بازی را تدارک دیده اصلاً به فکر آرامش‌مان نبوده و تازه این‌جا است که یا باید بی‌خیال فکر کردن شویم و بازی‌ای را که تدارک دیده‌اند ادامه دهیم یا مثل راویِ رمان گُلف روی باروت به این نتیجه برسیم که آدم‌ها فقط آن‌هایی نیستند که می‌ترسند و دسته‌ای هم هستند که جنگیدن و چشم در چشم دیگران ایستادن و سکوت نکردن و تاب آوردن را دوست می‌دارند و چنین آدم‌هایی اصلاً به این فکر می‌کنند که این جنگ را نباید تمام کرد و باید ادامه‌اش تا روزی که دیگری دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا بگیرد و بگوید از اوّلش هم اشتباه کرده و نباید این جنگ را شروع می‌کرده.

خانم سام در رمانِ گُلف روی باروت چنین آدمی است و هیچ دلش نمی‌خواهد بازنده‌ی بازی‌ای باشد که پا به آن گذاشته و هیچ دلش نمی‌خواهد دست‌خالی از این بازی برگردد و هیچ دلش نمی‌خواهد بعد از این‌که بازی به انتها رسید با خودش فکر کند که کاش مهره‌ای دیگری را هم جابه‌جا می‌کرد و یک‌قدم نزدیک‌تر می‌شد و اصلاً از همان لحظه‌ای که تصمیم می‌گیرد و پا به بازی‌ای می‌گذارد که قرار نبوده راهش دهند فکر همه‌چیز را کرده و فکرِ همه‌چیز یعنی روی هوش و ذکاوت خودش حساب کرده و مثل کارآگاهی که لباس مبدّل به تن کرده و به جست‌وجوی ماجرایی برآمده که پرونده‌اش را به او سپرده‌اند خیال ندارد گوشه‌ای بنشیند و کنار بکشد و بیش‌تر می‌خواهد از گذشته‌ای سر درآورد که هرچه بیش‌تر درباره‌اش می‌فهمد جنبه‌های تاریکش را بیش‌تر می‌بیند.

اوّلین رمان آیدا مرادی آهنی هیچ شباهتی به رمان‌های این سال‌ها ندارد و بااین‌که رمانی کاملاً معمّایی است در قیدوبند شیوه‌های معمولِ رمان‌های معمّایی نمی‌ماند و اسطوره‌ها را به زمان حال می‌آورد و ظاهرِ تازه‌ای به آن‌ها می‌بخشد و این جمله‌ی جوزف کمبلِ اسطوره‌شناس را به یادمان می‌آورد که اسطوره‌ها نمی‌میرند؛ در لایه‌های زندگی روزمرّه‌ی ما به حیات خود ادامه می‌دهند و روزی بالاخره خود را آشکار می‌کنند.گُلف روی باروت یکی از باهوش‌ترین و بهترین رمان‌های این سال‌ها است؛ رمانی‌است که خواندنش را نباید از دست داد.

وقتی از مُجری تلویزیون حرف می‌زنیم، از چه می‌گوییم؟

rs-174854-msdacve_ec017_h

مطلب زیر پیش‌تر در مجله‌ی «کرگدن» چاپ شده است.

تا مدت‌ها همراه کلمه‌ی مُجری تلویزیونْ اولین تصویری که در ذهن ما شکل می‌گرفت؛ یک دست کت‌وشلوار قهوه‌ای، یک پیراهن صورتی و گاهی محض تنوعآبی؛ و یک انگشتر عقیق بود. مانتوهای بلند بود با رنگ قهوه‌ای یا سبز که هر کدام از این دو انتخاب می‌شد، مقنعه حتماً آن یکی رنگ بود. شاید برای آن‌که به ما ایماژ درخت بدهند. یعنی ما در منازل خودمان احساس کنیم در دل جنگل قدم می‌زنیم. و البته با توجه به این‌که مانتو پوششی است برگرفته از زنان لبنان و قد آن هم تا قوزک پا می‌رسد، این الگو به طور کامل رعایت می‌شد. کم‌کم اما صدا و سیما متوجه این نکته شد که طراح لباسْ شغلی است حقیقی و فقط نقش دکور تیتراژ را بازی نمی‌کند. این‌جا دقیقاً همان نقطه‌ای است که آن را می‌توان آغاز خلقت تنوع در تاریخ لباس مجری‌های تلویزیون نامید. آدم‌هایی آمدند که از پارچه‌های ژرژتِ ته‌توپِ راسته‌ی مولوی و کت‌‌وشلوارهایی که سال‌ها به جُرمِ رنگ‌های شاد اما غریب‌شان روی دست فروشندگان باب همایون مانده بود، بهترین استفاده را کردند. برنامه‌های تلویزیونی خیلی جدّی قسم خورده بودند دل هیچ رنگی را نشکنند. بچّه‌ها رنگ‌های مدادرنگی را راحت‌تر از بَر می‌شدند. کودک شما به آشپزخانه می‌دوید، مدادی که دستش را بود را نشان می‌داد و فریاد می‌کشید: «مامان! پس زرد قناری این رنگیهو شما می‌گفتید: «آره عزیزم. تو اخبار ساعت نُه، نارنجی هاوایی رو هم کشف می‌کنی اما تو مداد‌رنگی‌هات نیست

مقنعه‌ها رنگ صورتی و بنفش شد. در مورد خانم‌های مجریِ کودک بگذارید یک کارشناس، در مطلبی جدا بنویسد. البته کاش نویسنده‌ی مطلبْ کمی روانشناسی هم بلد باشد. هرچند آن‌وقت بعید می‌دانم آن نوشته چاپ شود.

در این میان، مثل قضیه‌ی مرغ و تخم‌مرغ؛ آخرش هم نفهمیدم هم‌رنگِ دیوار پشت سرِ مجری، کت‌وشلوار پیدا می‌کردند یا دیوار را به رنگ کت‌وشلوار و مانتوی آن‌ها رنگ می‌زدند.

به‌مرور پای خلاقیت‌هایی به حیطه‌ی برنامه‌ها باز شد که رنگ لباس مجری‌ها مثل مَک‌گافینِ هیچکاک در درجه‌ی نازل‌ترِ توجه قرار گرفت. یا شاید چشم ما به آن لباس‌ها، مُدل و رنگ‌های‌شان عادت کرد. رنگ چشم مجری‌ها، اشک‌ها و بغض‌شان و گاهی کلماتی که اشتباه به کار می‌بردند در موبایل‌ها و شبکه‌های اجتماعی خوب سرگرم‌مان می‌کرد. حتی بیشتر از پوشش‌ آن‌ها. و اگر دقت می‌کردی تنها آن کلمات یا جمله‌های اشتباه نبود. ادبیات و دایره‌ی لغات پاک به سویی دیگر می‌رفت. مثلاً به این چند جمله از آقای مجری دقت کنید:

«از عمق وجودمون به شما سلام می‌کنیم. خیلی مخلصیم، دَم‌تون گرم. بسم اللّه الرحمن الرحیم

من هر کاری می‌کنم نمی‌توانم بفهمم مجری دقیقاً از چه جایی به ما سلام می‌کرد. چه اندازه بخشنده جمله‌ی دوم را به کار برد. و چه‌طور بسم ‌اللّه الرحمن الرحیم به انتهای جمله منتقل شد.

بحث این مطلبْ نوع پوشش است؛ درست. اما همین‌ها بود شاید که حواس ما را خودآگاه یا ناخودآگاه از ظواهر دور کرد. و در مرتبه‌ای بالاتر بعضی‌های‌مان را از تماشای تلویزیون فراری داد. مجری‌های درجه‌چندم که مجبور به عذرخواهی شدند بماند.

در مقابل، عده‌ای مخاطب هم بودند که غرق در براهین غم‌انگیز یا شادی‌های بامزه‌ی شومَن‌ها و مهمان‌های‌شان می‌شدند.

یک‌چیزهایی غیرقابل‌تغییر است. بله، بینی، دندان‌های ارتودنسی نشده و اعضای صورت مجریان انتخاب آن‌ها است و ما باید این را بپذیریم. و پذیرفتیم. با گذشت زمان یک سری هیجانات به شوهای تلویزیونی تزریق شد که چون جدید یا بی‌سابقه بود حواس ما را مشغول خودش کرد. برای ما مهم نبود عادل فردوسی‌پور موهایش را شانه نمی‌کند. این مرد خدا داشت مچ عده‌ای که کمر فوتبال را شکسته بودند باز می‌کرد. مگر لباس یک کارآگاه در مقابل کشف راز جنایت مهم است؟ ما گاهی فقط صورت عادل فردوسی‌پور را می‌دیدم چون رنگ سفید کت و صورتی پیراهن، او را دچار وحدت با پس‌زمینه‌ی روشن صحنه می‌کرد. هرچند شلوار جین پُررنگ و سگک کمربند موجب جدایی این اتحاد می‌شد. اما چه مهم؟ این مجری، مثل یک قهرمان برای ما می‌گفت دیشب فلان بازیکن فوتبال، حین خوردن اسپاگتی در رستورانی معروف، وسوسه شد پنیر پارمیجانو هم به غذایش اضافه کند و این باعث درگیری او با دکتر تغذیه‌اش شده.

مهم نبود رضا رشیدپور چه‌قدر زحمت می‌کشد و چه اندازه در صندلی داغ فرو می‌رود تا ما قادر نباشیم اثر ورزش‌نکردن ایشان را مشاهده کنیم. شو‌های او که اول همه‌شان مزین به صفت جنجالی است چشم‌های ما را به روی حقایقی تاریخی باز کردند. البته احسان علیخانی و رامبد جوان به مرور ثابت کردند که ای بابا خُب شکم عضوی از بدن است، مگر شما خودتان شکم ندارید؟ ورزش‌کردن چه معنی دارد وقتی ما می‌توانیم در شب‌های ماه رمضان شاهد خواستگاری و مراسم عقدِ یک‌هوییدر برنامه‌ی تلویزیون باشیم. همان‌طور که گفتیم این‌ها مجری‌های رده بالای تلویوزیون‌اند. باقی بماند.

بله. فکر می‌کنید چه بلایی سر پیراهن‌های صورتی آمده است؟ حالا دیگر این استرس و اضطراب برنامه نیست که ما را پای تلویزیون هلاک می‌کند. ما گاهی از نگرانی تا مرگ می‌رویم و برمی‌گردیم و هزار بار دعا می‌کنیم که کاش دکمه‌های پیراهن آقایان، برادری کند و با بزرگواری خودش این یک شب برنامه را هم تاب بیاورد.

روزی یک‌ساعت دویدن و ورزش، برای مجری تلویزیون که هر شب ملیون‌ها نفر تماشایش می‌کنند چیز غریبی نیست. یا شاید بهتر است مدیران برنامه‌ها یک تردمیل هم تهیه کنند.

همه‌ی این‌ها که گفته شده در سیر تحول ظاهر مجری‌های تلویزیون به ما ثابت می‌کند که زمانه عوض شده و وقتی درباره‌ی مجری تلویزیون حرف می‌زنیم؛ علاوه بر رنگ‌های قهوه‌ای و صورتی، چه چیزهای بیشتری برای تصور داریم.

توییت‌‌گونه

اول که سال‌ جدید مبارک باشد و خُب چندوقتی نشد به این‌جا سر بزنم.

برای دوستانی که پرسیدند و می‌پرسند عرض کنم که خیر، من جزء انجمن رمان پنجاه و یک نیستم. کارشان را دنبال می‌کنم و بسیار بسیار دوست‌شان دارم. بچّه‌های زحمت‌کشی هستند. این را می‌شود از سر زدن به سایت‌شان هم دید. دست لیلا عطارچی عزیز و باقی درد نکند.

کتاب «ساناز زمانی» یعنی «اتصال کوتاه» را پارسال خواندم. همان موقع که منتشر شد. و واقعاً باید همان پارسال می‌نوشتم که خواندنش چه خوب بود. این همه جسارت در نوشتن از زندگی زن‌ها قابل تحسین است. برعکس خیلی‌ها، من فکر می‌کنم نسل من هرچند کُند، اما دارد جلو می‌رود. ساناز زمانی به نظرم نویسنده‌ای است که با خودش صادق است و شجاعتش احترام‌برانگیز. محافظه‌کاری ندارد. بعد مدت‌ها یک رمان از زندگی زن ایرانی خواندم که با جسارت می‌گوید گاهی حالش از بچّه‌اش به هم می‌خورد. باز هم تبریک می‌گویم به ساناز. کاش بیشتر و بیشتر از او بخوانیم.

این مدت که گذشت در مجله‌های «جهان کتاب»، «روایت»، «هنر و سینما» –شماره‌ی دو و سهمطالبی داشتم که امیدوارم از خواندن‌شان لذت برده باشید.

ممنون که هستید. ممنون که سر می‌زنید. شاد باشید. از زندگی لذت ببرید. اصلاًً پدر زندگی را دربیاورید. و هیچ سوختی جز شادی برای زندگی مصرف نکنید.

به فهمِ سامع

dress-the-part-only-lovers-left-alive-1_125822172855.jpg_gallery_max

حالا که برمی‌گردم و یادداشت‌ها را نگاه می‌کنم می‌بینم ما این قرار را از اول مهر گذاشتیم. که او هرچه لینک و مقاله درباره‌ی نمایش و تئاتر بود بفرستد و من هرچه لینک و مقاله که درباره‌ی بلاغت باشد. می‌دانستیم یا نمی‌دانستیم که این‌ها یک‌جایی به هم گره می‌خورند، نمی‌دانم. اما تا چندروز پیش هم هیچ‌کدام به روی خودمان نمی‌آوردیم که چرا هر کس دنبال تحقیق خودش نمی‌رود. شاید این‌جوری داشتیم دو موضوع را دنبال می‌کردیم. و هنوز می‌دیدم که او آدم نگران سال‌های قبل است. و همیشه نگران کسی که باهاش کار می‌کند بیشتر است تا خودش. این را هم گفتم بهش؛ آن روزی که زنگ زد و نتیجه‌ی آزمایش مادر را پرسید که هفته‌ی قبل درباره‌اش حرف زده بودیم.

این نگرانی، بلاغت، نمایش همه دست به دست هم دادند. و او هرروز که مسیر وزارت‌خانه را تا بیرون شهر می‌رفت، سر همان ساعت، فکر می‌کردم در آن جادّه‌ی خاکی، در شهری که خودم زمانی آن‌جا بودم؛ چه می‌شنود؟ آیا او هم می‌شنود؟ آیا آدم‌های دیگر هم شنیده‌اند؟ درست به‌اندازه‌ی چهارمتر آن صدا را می‌شود شنید. راننده باید خیلی آرام برود، شیشه باید پایین باشد و باید گَردِ راه را به جان بخری تا صدا را بشنوی.

من حساب کرده بودم، دقیقاً چهارمتر بود. راننده‌ی من اگر چه با نگاه تأیید کرده بود اما به همان زبان خودشانگفته بود: «نه خانم، خیالاتی شدید

تا این‌که آن روز، بعدِ فرستادن یک تکّه از «دررالادب»، و رد و بدل کردن چند لینک؛ برایش ماجرا را تعریف کردم. گفت: «چی می‌گی تو؟»

و لحنش، نگاه راننده را یادم آورد. باور نکردم تا حالا نشنیده باشد. فردایش در همان مسیر، از اول جاده زنگ زد. من آدرس می‌دادم. هنوز حفظم خیلی جاهایش را. رسیده بود به آن نقطه. لابد راننده از آینه نگاه می‌کرد و هیچ از کشف یک غیربومی خوشش نمی‌آمد.

صدا نزدیک می‌شد. من می‌شنیدم، او می‌شنید، راننده هم حتماً. جلوتر که رفتند قطع شد. حتماً چهارمتر. چیزی نگفتم. قطع کردم.

یک ساعت نشد که زنگ زد. گفت زبان‌شان تبّتی است.

تبّتی؟ تبّت چه ربطی به آن‌جا دارد؟

عجب سؤالی بود در وادی بی‌ربطی!

پرسید: «می‌خوای بدونی چی می‌گفتن؟»

گفتم نه.

معصومیت پُرخطر

FullSizeRender-2

یادداشتِ «معصومیت پُرخطر» را می‌توانید در شماره‌ی امروز «کرگدن» بخوانید.

پ.ن: اگر متن یادداشت یا مطلبی را منتشر نمی‌کنم به دلیل احترام به قوانین آن مجله است. سپاس که می‌خوانید و به این‌جا سر می‌زنید.

شهر و کودک

FullSizeRender

در شماره‌ی جدید مجله‌ی «همشهری معماری»، در بخش پرونده‌ی «شهر و کودک»؛ مطلبی دارم با عنوان «داستان شهر» که به نگاه روایت‌گر کودک از شهر می‌پردازد.

مجله‌ی «همشهری معماری» در این شماره، موضوعاتی مثل جایگاه کودک در شهر، تصویر شهر در ادبیات کودک، مقیاس فضا و کودک، شهرهای دوست‌دار کودک، کودکان کار، ادراک و تصویرسازی کودک از شهر، کودکان آسیب‌پذیر و کودکی در شهر را بررسی می‌کند.

 

بُرشی از حیاط

Untitled

من که رسیدم وسط باغچه بود. با چکمه‌های باغبانی. گفت: «این‌طوری نبودی که موقع سلام‌علیک سرت تو گوشی باشه ها

گفتم: «نُت‌پده

من تا بنشینم روی صندلی‌هایی که رنگ سفیدشان حسابی زیر باران و برف شسته شده؛ پرسید:

به چی مشغولی حالا؟

ذکر سَرّی سقطی.

چی می‌گه حالا؟

عارف آن است که خوردن وی، خوردن بیماران بُوَد و خفتن وی، خفتن مارگزیدگان و عیش وی، عیش غرقه‌شدگان.

دوربین را از روی میز برداشت. من سرم را بلند نکردم. گفت: «طبیعی باش

بعد هم‌زمان که سرم را برمی‌گرداندم سمت خانه گفت: «الان سرش رو می‌کُنه اون‌وَر

خنده‌ام گرفت. گفتم: «چه بدبختم که پُز عکس‌هام رو شده

ولی درست نیست.

چه‌کار کنم پس.

ذکری که می‌گی غلطه.

خیلی هم درسته.

این حال عارف نیست.

حال توئه پس.

نه. حال عاشقه، حال دل‌شکسته است. می‌ری کنار نرده وایستی؟

نه.

دوربین را گذاشت روی میز و یک سیب برداشت:

راست می‌گن ذکر که می‌گی عین ذکر می‌شی؟

بگو خودت، امتحان کن.

یک قاچ سیب را که با چاقو می‌برید تعارف کرد. گفتم نه، مرسی.

این سُس چیه واسه میوه درست می‌کنی تو فامیل می‌گن.

سُس نیست. دَه دفعه به اینا گفتم اسمش سُس نیست.

خندید:

چیه خب؟

نعنا و پودر گل سرخ و سبزی خشک شده آش ترش.

یه ذکر بگو من بگم.

خواستم بروم کنار نرده‌ها. اما رفتم سمت حوض خالی. گفتم: «الهی عظمت تو مرا بُرید از مناجات تو و شناخت من به تو مرا انس داد با تو

لنز دوربین را عوض می‌کرد. گفت: «نه، این نه. کفش‌هات رو درمی‌آری؟»

نه.

این ذکر با نمازهای من جور درنمی‌آد. یکی دیگه بگو.

نشستم لب حوض:

یکی دو روز در صبر سخن می‌گفت. کژدمی او را نیش زد و او دفع نکرد. علت پرسیدند گفت شرم داشتم. چون در صبر سخن می‌گفتم.

آخ‌‌‌آخ. این خوبه. صبر خوبه.

عکس‌ها را در مانیتور دوربین چِک می‌کرد. گفت:

عالی شده‌ان.

به مفت نمی‌ارزه ذکر گفتنت.

اخم کرد:

چرا؟

تو داری می‌ری دنبال ذکری که شبیه خودته. ذکر رو باید بگی که مثل ذکر بشی.

دوربین را آورد بالا:

تو چی؟ تو مگه خودت اون ذکر رو نمی‌گی چون شبیه خودته؟

-من وایمیستم پای پله‌ها تو برو از بالا بگیر.

دنبالم آمد:

– چشمات رو دیدی تو؟ چند ساعت می‌خوابی؟

-هی داری چرت می‌گی من چیزی نمی‌گم بهت.

– شدی چهل و دو کیلو دیگه همه دارن می‌گن تو فامیل. من می‌گم دیگه نگو اون ذکر رو.

در جست‌وجوی فهم جنگ قدرت- مطلب روح‌الله شهسواری درباره‌ی «گُلف روی باروت»

با تشکر از روح‌الله شهسواری. به‌خاطر یادداشتی که زحمت کشیده‌اند و همین‌طور عکسی که از رُمان گذاشته‌اند. مطلب زیر را می‌توانید در وبلاگ ایشان (روح‌‌نامه) نیز بخوانید.

بسیاری از رمان‌نویس‌های ایرانی حرف‌ها و ایده‌های سیاسیاجتماعی خود را در قالب داستان‌هایی که در فضای روستا و یا شهرهای خیلی کوچک می‌گذرند بیان می‌کنند. به طور معمول، وقتی در رمان ایرانی وارد شهر – و بویژه فضای زندگی در شهرهای بزرگ – می‌شویم، یا با زنی روبرو می‌شویم که در آپارتمانش مشغول آب دادن به گلها و شکوفا کردن احساساتش است و یا با مردی که در کافه‌ای در خیابانی فرعی درگیر احساس‌ها و اندیشه‌های درونی خودش است. (البته بی‌تردید نمونه‌های نقضی برای این حرف وجود دارد، اما از نظر منِ خواننده، فضای غالب همین است.)

بااین‌حال، آیدا مرادی آهنی در رمان «گلف روی باروت» از این هنجار پیروی نکرده و رمانی نوشته است که بسیار شهری و همزمان سیاسی است. البته سیاسی نه به این معنا که وارد دعواهای جناحی شده باشد، نه! بلکه سیاسی به معنای عام کلمه، یعنی امور و درگیری‌های عمومی‌ای که در جامعه‌ی اطراف ما می‌گذرند و سرنوشت میلیون‌ها آدم دیگر را رقم می‌زنند، محور اصلی این رمان را شکل می‌دهند. هرچند که شاید خود نویسنده قصدی از این کار نداشته باشد و موضوع را به دلیل اینکه جذاب است و گره‌های کارآگاهی ِ هیجان‌انگیزی دارد انتخاب کرده باشد.

رمان، ماجرای یک دختر به معنای کلمه «پچه‌پولدار» است که البته روحیه‌ی ماجراجویانه‌ای هم دارد. همین روحیه او را وارد جنگ قدرت یک پدر و پسر می‌کند که البته سر از جاهای دیگر در می‌آورد..

«وارد ولی‌عصر که می‌شوم فکر می‌کنم آدم باید یک راه را انتخاب کند، یک جبهه را و برنگردد، حتی اگر طرفِ اشتباه را انتخاب کرده باشد. وگرنه توی رفت و برگشت بین جبهه‌هاست که بهت شلیک می‌کنندص‌۹۸

به نظرم مسئله‌ی محوری این رمان جنگ قدرت است که نویسنده بخوبی در یک فضای تجاری و بازرگانی آن را به تصویر کشیده است. هرچند که او خیلی دیر وارد فضای جنگی و اصلی داستان می‌شود و در فصل‌های اول این رمان ۵۰۰صفحه‌ای آدم فکر می‌کند با یک داستان آپارتمانی دیگر روبرو است. اما کم‌کم خوانده به لبه‌های حساس ماجرا که نزدیک می‌شود، در می‌یابد که این یکی دیگر از همان رمان‌های بچه‌پولداری نیست و انتخاب شخصیت‌های اینچنینی به احتمال زیاد هدفمند بوده است. در نهایت نویسنده اینقدر به عمق ماجرا می‌رود که ایده‌هایش را عریان‌تر بیان می‌کند، آنطوریکه از قلم یک اندیشمند و فیلسوف سیاسی انتظار می‌رود.

«راست می‌گوید؛ قدرت چیزی نیست که بشود عادلانه و مساوی تقسیمش کردص‌۴۷۲.

هویت جدید خاورمیانه‌ای

با اینکه در طول ده‌ها سال، بسیاری از ما ایرانی‌ها خودمان را تافته‌ی جدا بافته‌ای در منطقه می‌دیدیم و کمتر احساس می‌کردیم که ما و بسیاری از این مردم کم و بیش «سرنوشت مشترک»ی داریم و بسیاری از جنبه‌های زندگی‌مان به هم گره خورده است، اما در این سال‌های اخیر می‌بینیم که این نگاه کم و بیش دگرگون شده است. به نظرم این دگرگونی را مدیون انقلاب اینترنت و رسانه‌های خُرد هستیم. امروز دیگر بسیاری از مردم می‌توانند حتی از لابه‌لای خبرهای سانسوری و گزینشی رسانه‌های دنیا، خودشان کم و بیش به یک بینش کلی از آنچه در جهان اطراف‌شان می‌گذرد، برسند. درحالیکه تا همین ۲۰ – ۳۰ سال پیش ما برای فهم جهان باید به چند کتاب و روزنامه و رادیوی اطراف‌مان بسنده می‌کردیم. در اینجا نمی‌خواهم از سانسور و گزینش رسانه‌های دولتی و جریان‌های قدرت صحبت کنم. بلکه تجربه‌ی شخصی خودم این است که حتی روشنفکران و تجددخواهان ایرانی تصویر نادرست و واژگونی از غرب و شرق برای ما ساختند. تصویری که در همان نخستین سال زندگی در اروپا در چشم من فروپاشید. آنچه که سرتاسر خوب تبلیغ می‌شد آنچنان هم آش دهن‌سوزی نبود. و برعکس، آنچه بد و ضعف نشان داده می‌شد، خیلی‌ها هم بد نبود و نیست.

آیدا مرادی آهنی، به عنوان یک نویسنده‌ی متولد دهه‌ی ۶۰ یک روایت تازه، اصیل و اورجینال از رابطه‌ی یک جوان ایرانی با پدیده‌ها و رخدادهای جهانی نشان می‌دهد. برخلاف ۱۰ سال پیش که جوان‌های ما (بویژه بخش‌های مرفه‌تر جامعه) برای آمریکا دلضعفه می‌رفتند و نسبت به مردم خاورمیانه با نخوت و بی‌تفاوتی برخورد می‌کردند، اما قهرمان داستان هنگامی که در موقعیت رودررویی با یک آمریکایی و یا رخدادهای بهار عربی قرار می‌گیرد، از فضای فانتزی و شیفتگی دور می‌شود و موضعی واقعگرایانه با کمی چاشنی غرور ملی می‌گیرد.

در جایی از داستان، دختر در رودرویی با مردی آمریکایی که تلویحن چند ایرانی دو و برش را وحشی خطاب کرده بود، به او می‌گوید :

«من یک خدمتکار افغانستانی دارم، یک‌بار که از تلویزیون سربازهای کشور شما را توی کشور خودش می‌دید دقیقا همین سوال تو رو کرد؛ چرا هیچ‌کس جلوی این وحشی‌های لعنتی را نمی‌گیرد؟» ص۳۰۷

دیگری همین خط را ادامه می‌دهد و در گفتگو با خودش می‌گوید :

«توی کافه‌ها [ی کشتی] درباره‌ی این دو روز و شلوغی‌های خاورمیانه حرف می‌زنند. خاورمیانه‌ای که هرچه زودتر آنها با فرمول‌های‌شان باید به داد مردمش برسند. فرمول‌های‌شان، ایسم‌های‌شان، کراسی‌های‌شان، هلی‌کوپترهای‌شان، خبرنگاهای‌شان، حتا شده با تانک‌های‌شانص۳۲۱

پیوند با سردار سلیمانی

دیروز بهم خبردادن که تو مصر دو نفر از مامورهاشون موقع سوخت‌گیری سوار می‌شن تا قرارداد رو بیارن. گفتم : «به این‌قدر خطرکردن می‌ارزه؟» ـ

گفت «کارخانه‌ی من توی آن خاک [ایران] است، هرکاری که بتوانم می‌کنم تا بهترین تجهیزات را برای آن خاک ببرمچیزی در صدایش بود که آدم را یاد لبخند رزمنده‌هایی می‌انداخت که از جلوِ دوربین رد می‌شدند و سال‌های قبل از ویدئو و ماهواره، بارها و بارها از تلویزیون می‌دیدیم.

شاید سرچشمه‌ی این تغییر نگاه را بتوانیم در رابطه‌ی این دختر با مردی جستجو کنیم که جنبه‌های نمادین زیادی در شخصیت او یافت می‌شود. او یک کارخانه‌دار ثروتمند و کم و بیش صاحب‌نفوذ است که دارد تمام ثروتش را قمار می‌کند تا بلکه یکی از مشکلاتی که کشور به دلیل تحریم‌های اقتصادی با آن درگیر است را بتواند حل کند. درحالیکه پسرِ همین مرد همزمان دارد با سوءاستفاده از فضای تحریم‌ها جیب خودش را پر می‌کند و دیگران را می‌چاپد.

در این میان، دختری که تا همین چند روز پیش شیفته‌ی پسر شده بود، امروز جذب پدر می‌شود و برای اون خطر می‌کند. در اینجا بود که به نظرم آمد داریم ردپای روحیه‌ای که سلیمانی (یا حتی میرحسین موسوی) را تحسین می‌کند می‌بینیم. درمیانه‌ی آن کشتیِ پر از تفریح و لذت و خوشگذاری، اینکه این دختر به یاد آن تصویرها می‌افتد، « یاد لبخند رزمنده‌هایی که از جلوِ دوربین رد می‌شدند و سال‌های قبل از ویدئو و ماهواره، بارها و بارها از تلویزیون» پخش می‌شدند، مهم و جالب است و نشان می‌دهد که هنوز بسیاری از مردم به یک آدمی قوی، میهن‌دوست و ساده‌زیست گرایش دارند و حاضرند فارق از خط و ربط‌های سیاسی و اجتماعی، چنین آدم‌هایی را تحسین کنند و حتی برای‌شان خطر کنند.

تمثیل رییس‌جمهوری

همانطور که اشاره کردم، این رمان درونمایه‌ی سیاسی (نظری) قوی‌ای دارد. در چند جای داستان، نویسنده برای توصیف وضعیت قهرمانش تمثل «رییس‌جمهوری» را بکار می‌برد. و چندین بار از صورت‌بندی تقابل بین رییس‌جمهوری، قدرت خارجی و رقیب داخلی برای توصیف وضعیت شخصیت‌های رمانش بهره می‌برد.

«مثل رییس‌جمهور کشور ضعیفی هستم که با تحقیر دولت‌های قوی، به‌شان التماس می‌کند علیه کشوری که بهش حمله کرده کاری بکندص۳۸۴

یا در جایی دیگر :

« – می‌گوید تو وارد این بازی شدی، اما به قواعد خودت نه قواعد بازی. تا این‌جایش خوب است، اما تو از آن آدم‌هایی هستی که فکر می‌کنند هرکسی با هر روشی که تو بلد نباشی بازی کند، اسمش می‌شود جرزنی.

تو بازی، هرکی با قواعد خودش بازی می‌کنه. چرا فکر می‌کنی همه باید اون قواعدی رو رعایت کنن که تو دل توئه؟»

مگر خودش همین کار را نمی‌کند؟ می‌گویم «آدم حرفه‌ای این‌جوری بازی می‌کنهـ

می‌خندد.

ـ تو دیگه کی هستی! مثل اینکه هوا برت داشته! آره؟

دیگر آن رئیس‌جمهور[ی] کشور اشغال‌شده‌ای هستم که دشمن و مردمش دستش را خوانده‌اند و حتی خودش هم می‌داند حرف‌هایش یک مشت بلوف بیشتر نیستص۵۱۰

راستش را بگویم، انتظار خواندن همچین رمانی را از نویسنده‌ای نداشتم که همزمان چند ویژگی دارد که شما را متقاعد کند که نمی‌توان از او یک رمان با درون‌مایه‌ی جنگ قدرت انتظار داشت. جوان است، زن است، ظاهر و یا ابراز انقلابی یا جنگجویی هم ندارد. (البته شاید در زندگی شخصی‌اش داشته باشد. اما در فضای عمومی ما بُروزی ندیده‌ایم.) اما با کمال تعجب، و برخلاف همه‌ی کلیشه‌های رایج می‌بینیم که آیدا مرادی آهنی در رمانی که نوشته است ثابت کرده که درک عمیقی از مسئله‌ی قدرت دارد. و این نویدی برای ماست. زیرا که می‌توانیم خوشحال باشیم که امروز انحصار بحث درباره‌ی «قدرت»، از دستان مردانی با ابروهای درهم گره خورده خارج شده و اگر شما می‌خواهید چیزی درباره‌ی سرشت «قدرت» بخوانید و حتی یاد بگیرید، رمان «گلف روی باروت» حرف‌هایی برای‌تان دارد.

«تمام مدت وسط یک جنگ بوده‌ایم که فقط شکلش فرق می‌کرده؛ دزدی جای غارت، زور جای مسلسل، قتل جای کشتارص۵۴۲

عقاب‌بودگی

یادداشت زیر را می‌توانید در شماره‌ی نوروزی مجله‌ی کافه داستان بخوانید.

می‌گویند عقاب‌ها از یک سنّی به بعد، خودشان تصمیم می‌گیرند زندگی کنند یا از فلاکت بمیرند. از سنّی که منقارِ تیزشانْ کُند می‌شود. وقتی که دیگر چنگال‌های‌شان قدرت بلند کردن طعمه را ندارد و به خاطر سنگین شدن پَرها؛ اوج گرفتن برای شاه‌بال‌ها می‌شود یک خاطره‌ی دور. می‌گویند عقابْ قوپیشه نیست. برای همین هم تک و تنها می‌رود یک جایی دور؛ روی قلّه‌ای شاید. اوّل از همه پَرها را می‌کند. بی‌رحم و آسان. مثل همه‌ی شکارهایی که قبل از این، بارها نیمه‌ی راه به نظرش بی‌ارزش آمده‌اند و از ارتفاعی رهای‌شان کرده. پَرهای کهنه را می‌کند بی آن‌که به یکی‌شان نگاه کند؛ طاووس‌صفت نیست. می‌گویند بعد نوبت چنگال‌ها است که با منقار از جا می‌کندشان. و آن وقت است که می‌رود سراغ منقارش. آن‌قدر منقار را به صخره می‌کوبد که دیگر چیزی از اسباب فلاکت نماند. از آن به بعد چند ماه دور می‌ماند. بی‌ پَر، بی منقار، بی چنگال؛ بی هیچ نشانی از ابهت عقاب بودنش منتظر می‌نشیند تا دوباره زاییده شود. اما آن چند ماه برایش فصل جراحت نیست. می‌گویند تک‌تک سلول‌هایش را برای زندگی نو آماده می‌کند. می‌گویند بعد از آن چند ماه، وقتی برمی‌گردد احساسی از خداگونگی دارد. اصلاً انگار برگشته تا به طبیعت زندگی بدهد؛ با شکار کردن، با قربانی گرفتن.

خیلی چیزهای دیگر هم در حاشیه‌ی این افسانه می‌گویند. شاید چون افسانه‌ی ققنوس برای آدم‌ها که قرار است هزار بار تا مرگِ بهترین‌های زندگی‌شان بروند و برگردند کافی نبوده.

هر سال بهار هم انگار فصل کاویدن زخم‌ها است. و تو دو راه داری. یا هر بار جراحت‌های سالی را که گذشته بخراشی؛ مدام به خودت بگویی «چند نفر دیگر نیستند تا این بهار را ببینند؛ کجای راه را اشتباه رفته بوده‌ای که بُرجِ فلان آن اتفاق افتاد؛ کاش ماهِ مثلاً بهمن، قدرِ آن دیدار را بیشتر می‌دانستی…» و خراشیدن و خراشیدن زخم‌ها.

یا می‌شود جای آن‌که بارها و بارها زخم‌ها را باز کنی؛ مثل عقاب همه‌شان را بتراشی، همه‌شان را بریزی دور. منقار گذشته را بکوبی به صخره‌ها و پَرهای خاطرات را دور بریزی. هرچه‌قدر هم که بدقیافه شوی می‌ارزد. ارزشش را دارد که در تنهایی‌ات، نوک آن قلّه به انتظار تولّد دوباره‌ بنشینی. و فقط همین راه است که کمک‌مان می‌کند آینده را از نو شکار کنیم.

یک‌جور سرخوشی

saba

یادداشت زیر بیست و هشتم بهمن ماه در شماره‌ی ۲۱۴ روزنامه‌ی صبا منتشر شد.

صبح‌ها را دویدن می‌سازد. پیاده راه رفتن روی برگ‌های زرد و سرخی که باران، به پاییزی بودن‌شان، به خشک شدن‌شان خندیده. پیاده‌روی، کمی دویدن؛ بیشتر آهسته قدم زدن است که صبح‌ها را می‌سازد. قبل از این‌که ذهنْ مهلت داشته باشد فکر کند می‌تواند کاری خلاف میل تو انجام بدهد دویدن را شروع کن. باید اجازه بدهی به این خودِ قابل‌اعتماد. باید بپذیری‌اش و به آن میدان بدهی. به بعضی چیزها آدم باید اعتماد کند. به برای خودش جنگیدن. به گذشته را مثل تلفنی مزاحم خاموش کردن و هر لحظه را برای آینده ساختن. قدم که می‌زنی در هر لحظه؛ با هر برگِ زیر پایت، تصویرها ساخته می‌شوند. چاره‌ای نیست. باید بهشان فضا بدهیدر لحظه ساخته می‌شوند در لحظه مرور می‌شوند و مثل هر موجود زنده دنبال قوام‌اند. و قوام‌شان را از خود قابل‌اعتماد طلب می‌کنند. بگذار بمانند. بجنگند با هم. همدیگر را نابود کنند تا تو پیروزشان را انتخاب کنی. که وقتی انگشت‌ها روی کی‌بورد می‌لغزند خودشان را بنویسند. با آن قوامی که وصول کره‌اند و تو انگار فقط کاتب درباری باشی که هیچ‌وقت بین رسالت و سلیقه‌اش مردد نبوده. و میان آن‌همه تصویر، یکی شاید تصویر یک‌جور کوچ است. رفتن از جایی به جای دیگر. و با خودت بگویی چه‌قدر مستعدِ بی‌نام و نشان بودنی! و شاید این هم یک‌جور استعداد است که دنیای اطرافت را به عالی‌ترین شکل ممکن بسازی، تمجیدش کنی، تمجیدش کنند و آن‌وقت یک‌دفعه کوچ کنی. برای شناختن چیزی متفاوت در دنیای دیگرانی جدید. دیگرانی که با دیگرانِ قبلی فرق دارند. نام تازه‌ای داشته باشی. گذشته؟ گذشته‌ای نداشته باشی؛ مثل دفعه‌های قبلی. همیشه جدید بودن، همیشه تازه‌وارد بودن. حالا تصویر، آن قوامی که بهش مقروضی را می‌گیرد. به تو می‌گوید آدم دیگری هستی در جغرافیای دیگر. شغل جدیدی داری. دوست‌های جدیدتر. همه چیز تازه است؛ آدرس خانه‌ات، ای‌میلت. حتی رنگ مورد علاقه‌ات. به خودِ قابل‌اعتمادت میدان داده‌ای. قوی‌تر از آنی هستی که تا حالا بوده‌ای. تصویر واضح‌تر می‌شود:به ورزش خاصی علاقه نداری. از پیاده‌روی متنفری. هر روز صبح می‌روی سر کار جدید. جایی شبیه دادگاه است اما دقیق معلوم نیست. باید به بهترین شکل ممکن محیط کاری‌ات را بسازی؛ می‌سازی. هستند آدم‌هایی که در مورد این چهره‌ی جدید کنجکاوی کنند. یا چند نفری که واضح در مورد گذشته پرسیده باشند. اما تو بلدی چه‌طور جواب ندهی. به راحتی این مشکلات را برطرف می‌کنی. همه چیز خوب است. تا این‌که یک روز آن اتفاق می‌افتد شاید هم یک شب. با سرعت صد تا شاید می‌روی که به خانه برسی. روز سختی داشته‌ای؟ مهم نیست. دلیل سرعت‌ات این‌ها نیست. اتفاقاً یک‌جور سرخوشی است. همراه خواننده‌ای که آهنگش توی ماشین پخش می‌شود می‌خوانی: «فقط شور زندگی است که تو را قوی‌تر می‌کند…» قصد خاصی هم نداری فقط می‌خواهی از جلوی خانه‌ی آدمی بگذری که صبح توی دادگاه خط و نشان کشیده برنده می‌شود. فقط می‌خواهی وقتی دارد از پیاده‌رویِ شبانه برمی‌گردد خانه‌اش، جوری با سرعت از کنارش شوی که

وقتی دیگر صدای برگ‌ها را زیر پاهایت نمی‌شنوی تصویر را رها می‌کنی. همان‌جور که توی تصویر، زندگی قبلی را رها کرده بودی. و کلید را توی قفلِ خانه می‌چرخانی. از صبح که این در را قفل کردی تا حالا چند دنیا را زیسته‌ای؟ در چند دنیا مرده‌ای؟ چند فرزند به دنیا آورده‌ای و چند غریبه را کشته‌ای؟  

گلف روی باروت
پونز روی دم گربه
بایگانی
برچسب ها